چند سالِ پیش فکر میکردم همه مرده اند و من زنده، همه غم زده اند و من فرزند ِ امید، ولی
حالا میفهمم همه فرزند امید بودند و من...دختر خوانده ی غم..
من ..
ادم خاموش و ارامی در حاشیه ی زندگیِ این و آن بودم...
من ادم آهنی بین جماعت انسان های سبز و دلنواز بودم من...علفی بین گلهای داوودی و شبنم بودم...
من تاریکِ ماجرا بودم و دیگران نور، نه..محبوب و نه منفور..تنها در حاشیه ی داستان چند دیالوگ کوتاه داشتم و آن هم : کسی او را ندید، کسی..حضورش را نفهمید...به ارامی رفت و به ارامی امد و به ارامی مُرد....
افسون غم؟
نوشته های ″من″
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها سریالی که میتونم نویسنده و اکتوراشو بوس کنم:
اوکی با همین صحنه ازدواج میکنم🤝
از قلمم تا بوسیدن لبهایت راهی نیست
که از لرزش دستانم به هنگامش باکی نیست
به لبانت مگر میشود چنین شکیبا شد؟
به شعر هایم مگر میشود چنان بی قرار شد؟
لبانت آتشیست وسط جهنم
حالم سرمست ست بانو شرمنده ام
شاعر؟ من!