هدایت شده از داوش فندک داری؟
یه وقتایی که همه جا ساکت و آرومه ، میام رو تختم دراز میکشم و از پنجره به آسمون خیره میشم. به خودم میام میبینم تو خیالا و افکار خودم غرق شدم و یه لبخند ملیح هم رو لبمه، آخرش به خودم میگم: روزی برسه که این خیالا و افکارای ذهنم بشن اتفاقات واقعی زندگیم.
اگ کنترلم دست خودم بود هیچ وقت نمیذاشتم نگاهم بیوفته به چشمات که اینطور دلم وابسته اش بشه:)
دقیقا همیشه اونی که فک میکنی خوب پیش میره وهمه چیز اوکیه دقیقا برعکسش اتفاق میوفته.