eitaa logo
Country 🌑novel
12 دنبال‌کننده
66 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
SCP-166 یک انسان مونث در اواخر نوجوانی است که دارای ویژگی های بدن سمور است. دارای شاخ، پاهای سُم دار و دم کوتاهی که یادآور گوزن شمالی است. با وجود این ناهنجاری ها، تجزیه و تحلیل DNA هیچ ویژگی ژنتیکی غیرطبیعی را نشان نمی دهد.
در شعاع پانزده متری SCP-166، اشیاء مصنوعی و هرچیزی که به دست انسان ساخته شده (در طبیعت وجود نداره) به تدریج به حالت غیرکاربردی تبدیل میشود و با جدا شدن قطعات و یا تجزیه شدن به حالت مواد ساده که در طبیعت موجود هستند درمی آید. اجسام با پیچیدگی بالاتر مانند وسایل الکترونیکی یا وسایل نقلیه سریعتر تحت تأثیر قرار می گیرند و تخریب و جداسازی اجزای فلزی آنها باعث تخریب ساختاری فاجعه بار در عرض چند ساعت می شود.این توانایی حتی باعث پوسیدگی لباس بر تن این scp میشود.
کشف: SCP-166 در صومعه به نام "بانوی رحمت ما" در شهر گالوی، ایرلند، جایی که از دوران کودکی در آنجا زندگی می کرد، کشف شده توسط یکی از ماموران کشف شده که این موجود فرزند یکی از خطرناکترین scp ها با نام  SCP-4231  است
SCP-040 یک کودک انسان نما است که می تواند به میل خود ویژگی های فیزیکی موجودات زنده را دستکاری کند. موجودات اصلاح شده توسط او شده به عنوان SCP-040-1 نامیده می شوند
او یک انسان نمای اروپایی تبار با تقریباً هشت سال سن و یک متر قد است. SCP-040 دارای ناهنجاری های جسمی زیادی است: پوست فرد به نور بسیار حساس است و به راحتی در اثر تماس فیزیکی آسیب می بیند. رنگ موی فرد صورتی روشن است. این موها شکننده هستند و به راحتی می ریزند. این SCP دارای هتروکرومیای (تفاوت رنگ دو چشم) سبز / زرد را نشان می دهد، در این حالت قارچ چشم چپ سیاه است. SCP-040 بینایی در این چشم ندارد.
SCP-085 نتیجه آزمایشی است که بین SCP-067 و SCP-914 انجام شده است. SCP-085 با استفاده از SCP-067 در لباس تابستانی با موهای بلند دم اسبی کشیده شده است ، یک نقاشی مستقل از یک زن ، تقریباً 15 سانتی متر و عرض 3.8 سانتی متر دارد ، و نام "کاساندرا" "زیر آن نوشته شده است.
او ترجیح می دهد cassy" نامیده شود. او کاملاً حساس است و از شکل 2 بعدی خود و محدودیت هایش در یک جهان سه بعدی آگاه است. اگرچه صدای او شنیدنی نیست ، اما یاد گرفته که از طریق زبان اشاره و نوشتن با پرسنل بنیاد SCP ارتباط برقرار کند. SCP-085 با نوشتن متن بر روی کاغذی که روی آن وجود دارد ارتباط برقرار میکند. پرسنل گزارش می دهند که او دوستانه و با انگیزه است ، البته تنها.
SCP-187 یک زن آسیایی است، قد 180، وزن 40 کیلوگرم و از سو تغذیه شدید رنج می برد و باید از طریق ورید تغذیه شود، معمولا از خوردن غذا خودداری می کند. با راه کارهای سازمان او در حال بهبود از اثر سو تغذیه است.شکل منحصر به فردی از دید را دارد که به موجب آن او همه چیز را همزمان در دو حالت می بیند: همانطور که هستند و همانطور که خواهند بود. او حوادث کم اهمیت را نمی بیند، به عنوان مثال، در یک آزمایش، که در آن پنج پرسنل کلاس D حضور داشتند از او پرسیده شد که کدام یک قرار است لباس خود را تغییر دهد، SCP-187 نتوانست پاسخ دهد، زیرا چنین تغییری به اندازه کافی بزرگ نیست. با این حال، هنگامی که از او پرسیدند از بین پنج پرسنل کلاس D کدام قرار است مورد اصابت گلوله قرار گیرد، وی هر بار توانست درست "پیش بینی" کند، زیرا فقط با نگاه کردن به وی می تواند آسیب دیدگی را مشاهده کند.
SCP-187 او فقط می تواند وضعیت آینده ی هر آنچه را که نگاه می کند ببیند البته این مورد عواقب غیر منتظره ای نیز دارد. مثلا:
به دلیل توانایی هایش از غذا خوردن امتناع می ورزد. هنگامی که یک بشقاب غذا به او داده می شود، او آن را به عنوان مدفوع یا غذای نیمه هضم مشاهده خواهد کرد، در حالی که یک لیوان آب به صورت یک لیوان ادرار ظاهر می شود. همین امر باعث سو تغذیه شدید وی شده است.
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ پارت پنجم شروع : میا : م..من نمی .. د..دونم کجام م.متاسفم می تونید ک..م.ک.م کنید ؟ میا از شدت ترس و شکی که بهش وارد شده بود توانایی جمله بندی درست را هم از دست داده بود و بریده ، بریده سخن می گفت . مرد که ابتدا با حالت ترسناکی به میا نگاه می کرد حالا انگار نسبت به میا نرم تر شده او با لحن خوبی که سرشار از محبت بود گفت : اول بیا بریم یه جای دیگه اینجا امن نیست من فئودور هستم و شما ؟ میا : م..من میا هستم. مرد دست میا را گرفت و او را همراه خود برد . میا که در آن موقع گویا شیفته ی این مرد شده بود هیچ گونه مقاومتی در مقابل این غریبه نداشت او در ان زمان کودک خامی بود که از عاقبت کارش بی خبر است....... . . . . . مدتی بعد ( در مخفیگاه فئودور ) فئودور دست میا را گرفت و او را روی صندلی نشاند . میا تازه کمی از هوش و حواسش را به دست اورده بود و حالا متوجه لباس های عجیب مرد شده بود . مرد لباس های سنتی چینی به تن داشت و گویا از دل داستانی ماورائی امده بود . فئودور که متوجه شده بود میا به لباس هایش خیره شده توضیح داد : فقط از این نوع لباس ها اینجا پیدا میشه . میا : ک..که اینطور . فئودور که از وضعیت میا باخبر بود و میدانست چقدر ترسیده گفت : جایی که درونش هستیم بکرومز نام داره حتما قبلا درباره اش شنیده درسته ؟ میا : بله..... شنیدم. فئودور : هر ماه یکبار دروازه یی که دنیا ها رو به هم متصل می کنه عده ای از افراد مشخص شده را به اینجا میاره چون خیلی از افراد زنده نمی مونن هر پنج سال یه تازه کار جدید میاد اینجا . میا : ا..اما چرا من ؟ فئودور : منم نمی دونم فئودور از جایش بلند شد و به طرف گوشه ای از اتاق رفت و یک لیوان شربت برای میا اورد . فئودور : بیا بخور بهتر میشی بازی جدید هفته ی دیگه شروع میشه اینجا مکان استراحته . میا لیوان را از فئودور گرفت و سر کشید . . . . . . شش روز بعد : میا در آن چند روز فقط با فئودور حرف میزد و گاهی برای پیدا کردن غذا و لباس بیرون میرفتند آن روز هم قرار بود برای پیدا کردن لباس بیرون بروند میا یکی از لباس های چینی سنتی با رنگ مشکی که نسبتا ساده و راحت بود را پوشید و بیرون امد تا به فئودور نشان دهد. میا : چطور شدم ؟ فئودور دست های میا را گرفت و گفت : عالی میا : چرا ناراحت به نظر میای؟ فئودور : میا من...من عاشقتم ! میا برای چند لحظه شکه شد اما بعد از چند لحظه او هم به عشقش اعتراف کرد . ان روز پایه های اعتمادی که منجر به سومین مرگش شد را یعنی ان اعتراف عاشقانه را با دستان خود چید .....
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ پارت ششم شروع : روز هفتم در بکرومز : میا روز قبل به فئودور اعتراف کرده بود و در تنها یک روز احساسی که به او داشت چند برابر شده بود . فئودور : عشقم کجایی ؟ از دیروز میا رو اینگونه خطاب می کرد . میا از روی تاب بلند شد و سرش رو پایین انداخت ( صورتش از خجالت سرخ شده بود ) فئودور گفت : ببین عزیزم تمام چیزهایی که گفتم رو یادت هستش ؟ نباید ارواح رو ناراحت کنیااا باشه ؟ میا : باشه باشه همرو یادمه فئودور : برگردیم زمین دیگه باید همسرم صدات کنم درسته ؟ میا در جوابش خجالت کشید و کمی سرخ شد . در چند لحظه مکانی که آنها درش قرار داشتند از پارکی نسبتا ترسناک که همیشه هوا درش تاریک بود تبدیل به تونلی تاریک شد . میا به سرعت سرش را برگرداند تا حرفی بزند که با فرود امدن تبر روی شونه سمت راستش نتوانست حرفی بزند . فئودور : اه عزیزم متاسفم ولی انگار من کسی هستم که قراره باهات بازی کنه . میا که انگار در ان موقع نه تنها از درد شونه ی سمت راستش زار میزد بلکه بخاطر خیانتی که بهش شده بود قلبش هم داشت از هم می پاچید . فئودور با دست دیگرش که خالی بود گونه ی میا را نوازش کرد و گفت : زیاد از من ناراحت نشو . میا همچنان از درد ناله می کرد و چشمانش غرق در اشک بود . که در اخرین لحظات زندگی اش فئودور چیزی را در گوشش زمزمه کرد که میا متوجه ان نشد و اینگونه زندگی اش را از دست داد و به دست اولین و اخرین عشقش کشته شد . در ذهن میا که تنها چند لحظه با خاموشی فاصله داشت یک کلمه پشت سر هم تکرار می شد : می کشمت!!!!!