حق با کومانه. من فقط ایده اون کارو دوست داشتم
من فقط ایده و تصویری که تو ذهنم ازش ساخته بودمو دوست داشتم
مثل یه تبلیغ شکلات بود که اون شکلات رو میخواستم و عطش خواستنشو داشتم ولی وقتی خریدمش..وقتی دیدم شیرین نیست، اون حسی که وقتی میخواستمش رو نداشت.
شاید سگ سیاه افسردگی من ناراحت بشه که اسمی نداره، اون رو از این به بعد زغالی صدا میزنم📓
وطنم مثل تنِ مریضی میماند که تب، گوشتِ استخوانش را بریان کرده. نه صدای خنده میآید، نه بوی نان تازه. کوچههایش پر از سایههای دربهدری است که گم شدهاند در خاطرهی باروت. هر سنگِ دیوارش زخمی است که خون خشکاش را کسی پاک نکرده. گویا روی شانهی این خاک، کجبودن رسم شده؛ و ما چنان به انحنای قامتش خو کردهایم که راستایستادن را بیادبی میدانیم.