از هدر دادن فرصت هام برای زندگی کردن غصه ام میشه ولی باز هم حوصله گرفتنشون رو ندارم.
نمیدونم چرا همیشه خداجونی مسیرمو جوری میچینه که باید خودم برم تو دل ماجرا و من با بیحوصلگی فقط همون خط صاف خودمو ادامه میدم. (نمیشد مثلا از آسمون بیفته پایین؟ یا از روی زمین سبز شه؟)
الان که با خودم فکر میکنم کاش چند جا رو توی فرعی ها پیچیده بودم/بپیچم، شاید زندگی طاقتفرسا نباشه.