دیروز خیلی خوش گذشت، طوری که شب وقتی به روزم فکر میکردم نیشم تا بنا گوشم باز شده بود
بله مثل همیشه استرس گرفته بودم ولی who cares.🙏🏼
با آدمای جوون -۲۰ تا ۳۰ سال- معاشرت داشتم و بچهها چقدر صمیمی و باحال بودن. دلم خواست ارتباط برقرار کنم با بقیه و تو جامعه قرار بگیرم و حتی بزرگ بشم
یه پسر بود یک سال از من کوچیکتر بود اونجا داشت کارآموزیش رو میگذروند و فهمیدم وقتی ۸ سالش بوده میرفته جوشکاری. اون لحظه اون مامانِ درونم گفت: خاکبرسرت. ولی جدی دلم خواست دوباره شروع کنم به حرکت کردن
اینکه اگر کسی بخواد من رو دوست داشته باشه، هرطوری که هستم دوستم خواهد داشت
ولی اگر نخواد من هر چقدر هم خودمو تغییر بدم فرقی به حال اون نمیکنه🌹
وای و یچیز دیگه هم که فهمیدم امشب
اینکه قبلا اگر کراش میزدم چقدر بهش متعهد و وفادار بودم طوری که توی سال هشتم فقط ۲ تا و نصفی کراش داشتم
بعد توی این ۶ ماه سال جدید حداقل یه ۲۰۰-۳۰۰ تایی داشتم فکر کنم
هی از این به اون میپرم❤️