بچهها مردم جنوب خیلی مهربون و خونگرمن. واقعا میگم و به کسی کاری ندارن. تو بازار ماهیفروشا یکی از فروشندهها که مرد بود بهم گفت گوشوارههات قشنگن و من خیلی، خیلی خیلی خوشحال شدم😭. و اینکه برای اولین بار یه مرد غریبه ازم تعریف میکرد خیلی عجیب بود برام. یچیز ناشناخته بود انگار. و من کلا اونجا شال نمیپوشیدم(چه حس خوبی داشت بچهها) و کسی براش مهم نبود. درحالیکه اینجا و مشهد هم دیدم که اگه شالت بیفته چقدر بهت گیر میدن یا بد نگاهت میکنن.
و میخواستم گریه کنم چون هرعکسی مامانم ازم میگرفت رو دوست نداشتم. کلا هیچکی نمیتونه ازم جوری که میخوام عکس بگیره. ایش.
Margot
اینسری اینقدر درگیر خودم بودم که زیاد وقت نکردم کراش بزنم. ایشالا به زودی.
قسمت کراشزنِ مغزم خراب شده❤️
Margot
اول میز تحریرمو تمیز کنم✅ بعد تخت✅ و چمدون✅ بعد لباسای رو زمین✅
تموم شد بالاخره :) هوف
صدتا معلم گوه داشته باشی، ولی یکی خوبشو هم داشته باشی که همه ی اینارو بشوره ببره. (تازه دبیر آموزش پرورش هم نیست، بنده خدا واسه تسته ولی عاشقشم. چه کار خوبی کردم که این شخص اومد تو زندگیم)