.
به کوری چشم منافق، مزدور، وطنفروش و بیوطن دیشب رفتیم احیا، سحری خوردیم، نماز خوندیم، خوابیدیم، ۹ صبح باز بیدار شدیم و با عشق، قدرت، استوار و مشت گره کرده رفتیم راهپیمایی ✌️🏼🇮🇷
@maralane
.
.
ما زنان دوشادوش مردان خود ایستادهایم.
ما شهادت را فقط به زبان نمیآوریم، نشان میدهیم.
ما فرزندان خود را برای شهید شدن در راه اسلام و انقلاب تربیت میکنیم. ما بند پوتین همسرانمان را خودمان محکم و راهی نبرد با اسرائیل میکنیم.
قسم به این خونهای پاک که حتی یک قدم در دفاع از وطنمان عقب برویم.
✌🏻🇮🇷
@maralane
.
امروز، چهاردهمین روز فراق است آقای #شهید من.
اما انگار هزار است که نیستید...
امروز از حضورمان در میدان راضی بودید؟
روزنگار جنگ امروز آنقدر مفصل است که نوشتنش را موکول کردم به صبح.
.
.
بسم رب سید علی
«زنان جلودار این انقلاباند»
موقع سحری خوردن همسرم پرسید برای راهپیمایی #روز_قدس همراهش میروم؟ پارسال به خاطر بچهها نرفته بودم. گفتم حتما میآیم. امر #ولی جوانمان نباید زمین بماند. قرار گذاشتیم پسرمان را بگذاریم پیش مادر ایشان و دخترک را با خودمان ببریم. تا اذان صبح خوابم نبرد.
برای آنکه احیا را بتوانم کف خیابان تاب بیاورم ۱۰ شب قهوه خورده بودم و خواب از چشمهایم رفته بود.
ساعت ۸:۳۰ ساعت گوشی زنگ زد. دلم خواب میخواست. یک ربع دیگر خوابیدم. همسرم آماده نشسته بود روی مبل و داشت اخبار میخواند. پتو را که میخواستم کنار بزنم انگار وزنهای سی کیلویی به دستم بسته بودند. چند دقیقهای سرجایم نشستم. #یا_زهرا گفتم و بلند شدم. دخترک را نوازش کردم تا چشمهایش را باز کرد. همین که دید روسری دارم خندید و اشاره کرد به پاهایش که جوراب بپوشانم. آن قپر این ایام بیرون رفته که توی خانه بند نمیشود.
ساعت ۹ از خانه بیرون زدیم. به خاطر جمعیتی که تخمین زده بودند دو تا مسیر برای #راهپیمایی اعلام شده بود. ما از مسیر میدان #بسیج رفتیم. جایی نزدیک به #فلکه_ضد پشت ایستگاه اتوبوس پارک کردیم.
گویی به جای #میدان_بسیج، از فلکه ضد راهپیمایی شروع شده بود. جمعیت #شعار میدادند و پیش میرفتند. صد متری که جلو رفتیم جمعیت قفل شد. چنین جمعیتی را تا به حال ندیده بودم. هر جا را نگاه میکردم #پرچم سه رنگ زیبای وطنمان دیده میشد.
رسیدیم به میدان بسیج، جمعیت آنقدر زیاد بود که نتوانستیم جلوتر برویم. به خاطر دخترک همانجا ماندیم. خانمی زد روی شانهام و به پیاده رو کنار ایستگاه مترو اشاره کرد. دو تا پسر نوجوان بنری را نگه داشته بودند. رویش #نقشه ایران بود و بالایش نوشته بود بیعت با ولی. با رنگ سبز اثر انگشتم را نشاندم حوالی استان #کرمان. دلم رفت پیش #حاج_قاسم.
کمی پایینتر دستهی زنان #کفن_پوش ایستاده بودند. هر کدام پلاکاردی داشت که مردم را نسبت به موضوعی آگاه میکرد.
ساعت ۱۱:۲۰ برگشتیم به طرف فلکه ضد. دخترک بیقراری میکرد. بغلش کردم. توی مسیر خانم #خبرنگاری جلو آمد و پرسید مصاحبه میکنم؟ لبخندی تحویلش دادم و گفتم نه. پشت کمرم تیر میکشید و دخترک راضی نمیشد برود بغل همسرم. گذاشتمش روی دوشم. شعارها را با همه توانم تکرار میکردم. از مقابل هرکسی میگذشتیم نگاهمان میکرد.
حوالی ساعت ۱۳ رسیدیم خانه. پسرم نیم ساعت قبلش بیدار شده بود. چادر و روسریام را آویزان کردم. فرصت عوض کردن لباس نداشتم. ناهار بچهها را گرم کردم و برایشان سفره چیدم. خسته بودم. پلکهایم سنگین شده بود. دلم خواب میخواست اما بعد از خواندن خبر شهادت بانویی در راهپیمایی #تهران دیگر نتوانستم بخوابم.
برای نماز مغرب رفتیم مسجد #ثارالله. همان مسجد وسط کوثر شمالی. سر سفره همه همچنان در مورد راهپیمایی و پیام آقای جوانمان صحبت میکردند
ساعت ۲۱:۲۰ بچهها را آماده کردم. ۲۱:۴۰ همراه با جاری کوچکم و پسر سه ساله و نیمهاش راه افتادیم به طرف هاشمیه.
میانه راه بودیم که باران نمنم شروع شد. بچهها را بردیم داخل حوزه هنری. مشغول نقاشی کشیدن شدن. طاقت ماندن داخل حوزه را نداشتم. جاری و مادر همسرم گفتند میمانند داخل. بچهها را سپردم بهشان و رفتم توی خیابان.
بین جمعیت راه میرفتم و دنبال #سوژه برای روایت کردن میگشتم. خانمی با سه فرزند کودک و نوجوانش پرچم به دست کنار خیابان ایستاده و یک تیم چهارتایی شده بودند. مادر شعار میداد و بچهها با صدای بلند تکرار میکردند.
کمی جلوتر خانمی جوان و بلند قامت کنار همسرش زیر چتری سیاه ایستاده بودند. خانم جوان پرچمی بزرگ را تکان میداد. جلو رفتم و اجازه گرفتم تا فیلم کوتاهی از او و همسرش بگیرم. پرسید عکاسم یا روایت نویس؟ گفتم برای روایت نوشتن دنبال سوژهام. اسمش عارفه بود. فعال اجتماعی بود و روایت مینوشت از مردم غزه. شمارهاش را گرفتم که اگر سوژههای عکاسی خوبی پیدا کردم برایش بفرستم تا اون هم روایتشان کند.
وسط بلوار خانمی با دو پسر بچهاش ایستاده بود. پسرها رفته بودند زیر پتوی مسافرتی و شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل میدادند. مادر پشت سرشان تکرار میکرد.
باران آن قدر شدت گرفت که ناچار شدم گوشی را توی جیبم بگذارم و بیخیال گرفتن عکسهای بیشتر شوم.
دعای فرج را دست جمعی زیر باران خواندیم و برگشتم توی حوزه هنری. دخترک خوابیده بود. پسرم نقاشیاش را نشانم داد و اجازه خواست بچسباند به در اتاقش.
۲۲ اسفندماه ۱۴۰۴
#ایران
#وطن
#قدس
#راهپیمایی_روز_قدس
#جنگ_رمضان
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، پانزدهمین روز فراق است آقای #شهید من.
با گلو درد از خواب بیدار شدم. ساعت ۸ بود. دلم میخواست یک لیوان آب گرم را جرعه جرعه بنوشم. بچهها هنوز خواب بودند. دوباره خوابیدم. ساعت ۱۳ با تکانهای بچهها بیدار شدم. هنوز دلم میخواست بخوابم. همسرم ناهار بچهها را داده بود. کمی سر جایم نشستم تا خواب از سرم بپرد.
بعدازظهر با بچهها توپ بازی کردم. بعدش نشستم پای #خبر. پیام یکی از همکارانم را باز کردن. عکس انبار #شیر_خشک و محل نگهداری داروهای بیماران خاص در #همدان را برایم فرستاده بود. انبار بر اثر اصابت #موشکهای اسرائیل تماما سوخته بود. یاد ایام #جنگ دوازده روزه افتادم که شیر خشک نایاب شده بود و هیچ شیری در خانه نمانده بود. تا بالاخره یک قوطی پیدا کنیم نصف روز طول کشید و دخترکم در همان چند ساعت آنقدر گریه کرد که از حال رفت. جگرم آتش گرفت برای مادرهایی که باید همه شهر را زیر پا بگذارند برای یک قوطی شیر. آنقدر بهم ریختم که چند ساعتی گوشی را کنار گذاشتم.
#نماز مغرب رفتیم #مسجد امام سجاد در بلوار سجاد. همیشه دوست داشتم این مسجد را ببینم. وصف بزرگیاش را شنیده بودم. افطار را هم مهمان مسجد بودیم.
سر سفره دختر جوانی کنارم نشسته بود و مصداق همان صحبت آقا بود که میگفتند: «همه فرزندان ایشان هستیم. این خانمهای کم حجاب عیبشان در ظاهر است و من عیبم در باطن.» لقمهای دهانش گذاشت و بی مقدمه رو کرد به مادر همسرم و گفت: «ما جنگ زدههای تهرانیم» دلش میخواست با کسی صحبت کند. برایمان گفت ساکن شهر #ری است. وقتی خانهای در نزدیکیشان مورد اصابت قرار گرفته، شیشههای خانهشان ریخته. پدر و برادرش ماندند و او را با مادر و مادربزرگش راهی #مشهد کردهاند. خانه دایی مادرش ساکن بودند و برای آنکه سربار نباشد افطارشان را میآمدند مسجد. چقدر غصهشان را خوردم.
حوالی ۲۲ بود که راهی تجمع شدیم. کنار خیابان ایستادیم و بعد رفتیم داخل حوزه هنری. تا ساعت ۲۳ نشستیم و بعد راهی خانه شدیم. بچهها را خواباندم. سحری را ساعت ۱ بامداد خوردم و با همان درد گلو خوابیدم.
۲۳ اسفندماه ۱۴۰۴
#ایران
#وطن
#جنگ_رمضان
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
بسم رب سید علی
امروز، شانزدهمین روز فراق است آقای شهید من.
صبح پسرم با پدرش رفتند پارک. قبلش رفتند شیر خشک بخرند. به همسرم سپردم اگر شیر خشک در بازار کم شده بود به جای دوتای همیشگی، یکی بیشتر نگیرد. دلم نمیخواست توی خانهام یک قوطی پلمپ شیر باشد و بعد مادری در همدان در به در دنبال چند پیمانه شیر داروخانههای شهرش را یکی یکی بگردد. اوضاع جوری نیست که فرقی میان بچه من با بچههای دیگر کشورم باشد.
دخترک که بیدار شد به اصرار خودش بردمش حمام. بیرون که آمدیم پسر و پدر هم رسیده بودند. با موتور رفته بودند و پسرم داشت با هیجان از موتور سواری پدرش تعریف میکرد. همسرم ۳ سالی بود موتور سوار نمیشد. با شروع تجمعات برد تعمیرش کرد برای روز مبادا که اگر لازم بود بیش از حالا کف خیابانها باشد ماشین و ترافیک سرعت عملش را نگیرد.
اوضاع آشپرخانه هیچ خوب نبود. خریدهای دیشب مانده بود روی کابینت. یخچال باید تمیز میشد. ناهار بچهها را که دادم افتادم به جان آشپزخانه. یخچال را تمیز کرد. کلم سفید و قرمز داشت پژمرده میشد. رندهشان کردم و ترشی درست کردم. رنگ قارچها هم داشت بر میگشت. حداقل مال بیست رو پیش بود. شستم. خورد کردم و توی هواپز ریختم. سرد که شد، بستهبندی کردم و گذاشتم فریزر. ظرفها را چیدیم توی ظرفشویی. جاروبرقی را روشن کردم. جارو که تمام شد فقط یه ربع مانده بود به اذان.
سریع لباس پوشیدیم و راهی مسجد شدیم. رکعت آخر نماز اول رسیدم. دخترکم خوابش برده بود و من کل نماز اول را از دست دادم. چادر نمازم را زیر سرش گذاشتم و خواباندمش.
مسجد سفره افطار پهن کرده بود. نان و پنیر و سبزی با خرما و چای. دخترک هنوز خواب بود. مادر همسرم کنارش نشست و من رفتم برای کمک. سفره اول را جمع کردم. به سفره دوم که رسیدم دخترم بیدار شد و دیگر نتوانستم کمک کنم.
ساعت ۲۱ جاریام با پسرش رسیدند خانه ما. کمکم کرد تا بچهها را آماده کنم. زیر قابلمه سحری را خاموش کردم و راهی مسجد محله شدیم. اهالی محل جلوی مسجد جمع شده بودند و گروهی راه افتادیم به طرف #پیروزی و بعد #هاشمیه.
به محل تجمع که رسیدیم از اهالی مسجد جدا شدیم. جلوتر رفتیم و کنار خیابان ایستادیم. هرکسی دخترم را توی کالسکه میدید قربان صدقهاش میرفت. دو تا دختر بچه جلو آمدند و به پسرها نفری یک خط کش هدیه دادند. مادرشان پشت سر ما ایستاده بود. پلاستیک بزرگی از خط کش و پاک و تراش دستش بود. پسرم اجازه خواست برود پیش آن خانم. جلو رفت و گفت: «خانم اونجا که ما نقاشی میکشیم فقط یه مداد تراش هست، میشه یه دونه هم شما بذارید اونجا» و با دست به حوزه هنری اشاره کرد. تحسینش کردم بابت اینکه فقط به فکر خودش نبوده و حواسش جمع بچههای دیگر هم هست.
زن تراشی کف دستش گذاشت و گفت خودش ببرد بگذارد همانجا. جاریام دخترک را بغل گرفت. دست پسرها را گرفتم و سه تایی رفتم توی حوزه هنری. تراش را گذاشت روی میز و برگشتیم بیرون اما بهانه نقاشی آوردند و دوباره همه برگشتیم داخل.
نیم ساعتی ماندیم و بچهها بازی کردند. برگشتیم بیرون، آخرهای #دعای_فرج بود. دعا کردیم برای ظهور مولایمان. سخنران گفت فرداشب قرار است حاج مهدی رسولی و امیر کرمانشاهی بیاید هفت تیر.
سوار ماشین شدیم. ساعت ۲۳:۳۰ بود. رفتم طرف هنرستان. صیاد و بعد هفت تیر. پرچم را بالا گرفته بود. دستم از سرما یخ زده بود و داشت میسوخت اما دلم نمیآمد پرچم را بیاوردم داخل. آستینم را تا جایی که میشد بالا کشیدم و پرچم را محکمتر گرفتم. دور هر میدانی جمعیت زیادی از مردم آن ساعت از شب ایستاده بودند. دختری ۸،۹ ساله هر ماشینی که جلویش میایستاد بلند میگفت: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» نگاهش کردم. لبخندی زدم و همراهش تکرار کردم. خندید و با خجالت پشت مادرش قایم شد.
۰۰:۳۰ رسیدیم خانه. درد گلویم بیشتر شده بود. نتوانستم برای پسرم قصه یکی از قهرمانان وطن را بگویم. «سوره یس» ساجدی را برای هر دو نفرشان پخش کردم و به یک ربع نرسیده خوابشان برد.
۲۴ اسفندماه ۱۴۰۴
#ایران
#وطن
#جنگ_رمضان
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، هفدهمین روز فراق است آقای #شهید من.
صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم. برای بچهها صبحانه آماده کردم. بیدارشان کردم. بعد از صبحانه دوتایی با هم توپ بازی کردند. دخترک گل میخورد و غش غش میخندید. حواسم پرت شده بود و ۱۰:۳۵ یادم آمد جلسه کاری داشتهام. سریع وصل شدم به اسکای روم اما بخش مهمی از جلسه را از دست داده بودم. بهد از پایان جلسه چند تا کار عقب افتاده داشتم، از سرگرم بودن بچهها استفاده کردم و انجامشان دادم.
همسرم که آمد دخترک رفت بغلش. تا وقتی که خوابش ببرد از بغل همسرم تکان نخورد. برای پسرم سفره یکبار مصرف پهن کردم. گواش و برگه برایش گذاشتم و نشست به نقاشی کشیدن. تا نقاشیاش تمام شود روز نگار جنگ دیروز را نوشتم.
پسرم یکباره پرسید: «مامان جنگ کی تموم میشه؟ نمیشه خدا اسرائیل رو نابود کنه» چقدر بچههای دوران عجیبی را زندگی میکنند. خیالش را دوباره از قوی بودن
ایرانمان رزمندههایمان راحت کردم.
نماز مغرب را رفتیم مسجد ثارالله. جاری و برادر شوهرمم آمدند. موقع برگشت دخترم بهانهاش را گرفت. محبتهای زنعمو را دوست دارد و دلش نمیخواهد از او جدا شود. من هم با ماشین آنها برگشتم خانه.
ساعت ۲۱:۳۰ راه افتادیم به طرف هاشمیه. مسجدیها اینبار از میدان پژوهش رفتند. جلوی کارخانه فناوری خانمی ایستاده بود و
پرچمهای بزرگی را میداد دست مردم. گفت نذر پرچم داشته، چه نذر دلچسبی.
رسیدن به تجمع. دو ساعتی توی مسجد منتظریه نشستیم. جاریام که رفت ما هم از مسحد بیرون آمدیم. کنار خیابان ایستادم. دخترکم با دیدن ماشینها از بودن توی کالسکه شکایتی نداشت.
ساعت ۰۰:۳۰ برگشتیم به طرف خانه. پرچمی که نصیبم شده بود را از پنجره بیرون گرفتم. سحری را زودتر خوردیم و رفتم چند ساعتی تا اذان بخوابم.
۲۵ اسفندماه ۱۴۰۴
#ایران
#وطن
#جنگ_رمضان
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
خیابان سمیه، همیشه بوی شهادت میداد.
همان وقت که فهمیدم #شهید «نسرین افضل» با دوستانش نام مدرسهشان را به سمیه تغییر دادند، #خیابان_سمیه برایم عزیز شد.
من هر بار از این خیابان رد میشدم، قدمهایم را آهستهتر بر میداشتم تا شاید یکی از قدمهایم را گذاشته باشم جای پای شهید افضل.
حالا دوباره خیابان سمیه به خون شهید آغشته شد. شهیدی که با لبهای روزه ذکر میگفت. شهادتی که به دست جنایکارترین رژیم دنیا رقم خورد.
#جنگ_رمضان
#وطن
#شیراز 💔
@maralane
.
.
این روزها بعد از هر خبر شهادت جمله امام عزیزمان را تکرار میکنم:
«بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود»
بعد از هر ترور، قلبهایمان میسوزد، جگرهایمان آتش میگیرد اما پشتمان نخواهد شکست، زانوهایمان نخواهد لرزید چراکه ما به خدا تکیه کردهایم نه به بندگانش.
✌️🏻🇮🇷
#وطن
#ایران
#مرگبراسرائیل
@maralane
.
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | سومین پیمانه سر خالی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 عکسهای انبار شیرخشک همدان را که دیدم پشتم لرزید. دست گرفتم به لبه مبل تکی و رویش نشستم. پشت سر هم بر اسرائیل لعن میفرستادم و مشت میزدم به زانویم. اشک از گونههایم سر میخورد و میریخت روی مشت گره کرده و زانویم. جگرم داشت برای مادرهایی که تنها چند پیمانه شیر در قوطی نوزادانشان مانده بود آتش میکشید. یاد جنگ دوازده روزه افتادم. روزی که قوطی را کج کردم اما تلاشم بیفایده بود و پیمانه سوم سرخالی ماند. مجبور شدم همان را خالی کنم توی شیشه. درش را محکم بستم. پا تند کردم طرف اتاق. شیشه را تند تند تکان میدادم تا زودتر شیر حل شود. صدای گریه دخترکم قطع نمیشد. رسیدم بالای سرش. بغلش کردم. طول اتاق را چند باری رفتم و آمدم تا از هقهقهایش کم شد. شیشه را گذاشتم توی دهانش. نمیدانم زمان سریع میگذشت با من چنین حس می کردم.
🔻 دخترکم نود سیسی را در عرض دو، سه دقیقه تمام کرد. سر شیشه خالی را چند باری مک زد و وقتی شیری توی دهانش نیامد دوباره زد زیر گریه. با صدایی بلند تر از قبل گریه میکرد. قلبم از صدای گریهاش تیر میکشید. بردمش پشت پنجره تا گنجشکها را نشانش بدهم. شیپور جنگ که نواخته شد همزمان شیر خشک هم نایاب شد. چند بار دیگر هم به واسطه نوسانات ارزی همین اتفاق افتاده بود. تصمیم سختی بود اما وقتی بعد از دو روز یک قوطی شیر پیدا کردیم، قرار گذاشتیم هر وقت قوطی به ۸،۹ پیمانه آخر رسید برویم برای خرید. دلم نمیخواست حتی یک مادر استرس آن دو روز من را تجربه کند بعد کابینت آشپزخانه من پر از قوطیهای شیر خشک باشد.
🔻این بار اما ترسیدم. دیرتر از قرارمان رفته بودیم دنبال شیر خشک. قوطی خالی شده بود و ما بعد از ۲۴ ساعت هنوز شیر پیدا نکرده بودیم. گوشی را برداشتم تا دوباره با همسرم تماس بگیرم. پیامش افتاده بود روی صفحه اول. نوشته بود هیچ داروخانهای در اطرافمان شیر نداشته است. میرود مرکز شهر و داروخانهی امام. نوشته بود نگران نباشم و مراقب دخترکمان بمانم. دخترکمان چنگ میزد به صورتم و خودش را به عقب هل میداد.
🔻دوباره به هقهق افتاده بود. از اتاق بیرون رفتم اما صدای گریهاش بلندتر از قبل شد. در یخچال را باز کردم. شیر پاستوریزه را بیرون آوردم. خالی کردم توی شیشه شیر. روی مبل نشستم. خواباندمش توی بغل. شیشه را گذاشتم توی دهانش. اولین مک را که زد سرش را به چپ و راست برد. شیشه را هل داد عقب و میان گریههایش جیغ میزد. دخترک را در آغوشم جابهجا کردم اما آرام نمیشد. میگفتم: «الان بابایی میاد دردت به جونم» و پا به پایش اشک میریختم. از دلم گذشت رباب چه کشید وقتی علیاصغر توی آغوشش بیتابی میکرد و حتی آب هم در خیمه پیدا نمیشد؟ انگار داشتم روضههای شنیدهی همه عمرم را به چشم میدیدم. صدای هقهقها قطع شد. دخترکم را روی دست خواباندم. تمام صورت کوچک و نرمش از اشک خیس بود. رنگ پوست سفیدش به سیاهی و کبودی میزد. تنفسهایش کوتاه و نامنظم بود. به گمانم از هوش رفته بود. گونهاش را بوسیدم. به سینه فشارش دادم و بیصدا گریه کردم.
🔻خدا میداند چند ده هزار مادر فلسطینی همچون من به کودکانشان خیره ماندند درحالیکه میدانستند جگرگوشهشان دیگر نفس نمیکشد. میدانستند طفلشان دیگر لبهایش با هیچ شیری تر نخواهد شد. ما با جنایتکارترین دشمنی طرف شدهایم که حتی کودک کشی و نسلکشی برایش ابزار بقا شدهاست. دشمن احمق و زبونی که حتی از نوزادان و کودکان ما هم میترسد. به خیال باطل خویش عزمش را جزم کرده تا با کشتار نوزادان و کودکان مسلمان و مبارز ما در غزه، لبنان و حالا ایرانِ جانمان بقای خودش را تضمین کند اما نمیداند نفسهای آخرش را زندگی میکند. نمیداند قطرههای اشک نوزادانی بی دفاع را خدایی میخرد که خون علیاصغر را به حسین بن علی علیهالسلام بر نگرداند. این دشمن سفاک امید به پیروزی داد حال آنکه به واسطه جنایتهاش تا گردن در مرداب فرو رفته است و دست و پا زدنش عمرش را کوتاهتر میکند.
✍🏻 مارال جوانبخت
🗓 شماره ۴٣
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
قربة إلی الله
آخرین چهارشنبه سال
۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
#مشهد
#هاشمیه
#چهارشنبه_سوری
#مرگبراسرائیل
#مرگبروطنفروش
@maralane
.