.
قربة إلی الله
آخرین چهارشنبه سال
۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
#مشهد
#هاشمیه
#چهارشنبه_سوری
#مرگبرآمریکا
#مرگبروطنفروش
@maralane
.
.
برای اولین بار در تمام عمرم برای خرید چیزی که ازش متنفرم با عشق پول خرج کردم.
فیلم جزغاله شدنش رو میذارم. 😎
آخرین چهارشنبه سال
۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
#مشهد
#هاشمیه
#چهارشنبه_سوری
#مرگبراسرائیل
#مرگبروطنفروش
@maralane
.
.
بسم رب الشهدا
آقای لاریجانی، بندهٔ عزیز خدا سلام
ظهر که خبر شهادت شما را در یکی از گروهها دیدم بغض نشست توی گلویم.
از بعد #شهادت آقا جانمان دعایتان میکردم. امید بسته بودم به بودنتان.
شهامتی که در چهرهتان مشهود بود، صلابت و جدیت کلامتان، هوش و درایتتان خواب از چشم #دشمن گرفته بود. خاری شده بودید که دشن نمیتوانست پلک روی هم بگذارد. و آدمی چون شما حقش هر نوع مرگی نبود.
حقیقتا چه مرگی گواراتر از آنکه دشمن برای یافتن کسی جایزه ۱۰ میلیون دلاری تعیین کرد، #جنگنده بفرستد به قصد جانش و جوری #موشک باران کند که چیزی از پیکر او پیدا نشود. حقا که مرگی از این شیرینتر نخواهد بود. خدا چنین مرگی را تنها نصیب اولیا خود میکند ولاغیر.
و خدا چه خوب #عزت میدهد به هرآنکه بخواهد.
دلمان برای امضایتان تنگ میشود.
وصال رفقا گوارای وجودتان.
خسته نباشید بندهٔ عزیز خدا.
@maralane
.
.
آقای عزیزم!
امسال، متفاوتترین سال تحویل عمرم بود.
دعای سال تحویل را در قنوت نماز عشا خواندیم.
امام جماعت خواند و ما تکرار کردیم. تمام #قنوت و دو رکعت بعد را در فراق شما گریستم. کسی اگر در فراق امامش در #نماز بگرید، #حکم نمازش چیست؟ #باطل است؟ نمیدانم. یعنی حکمش را یادم رفته، باید بروم دوباره بخوانم.
میدانید من حتی خبر نداشتم تحویل سال امروز است. فکر میکردم #شنبه باشد. جا خوردم وقتی زیرنویس تلویزیون را دیدم. همین که دیدم #بغض چنگ انداخت بیخ گلویم و هی قورتش دادم تا وقتی که امام جماعت گفت یا مقلب القلوب...
چقدر دلم میخواست دوباره این دعا را از زبان شما بشنوم.
جایتان اگرچه خالیست اما راهتان ادامه دارد. تا #خون در رگهایمان جاریست راه شما ادامه دارد.
پینوشت: سفره هفتسین مال مسجد است.
#فراق
#رهبر_شهیدم
.
.
چه کسی گمان میکرد روزی برسد که ماه رمضان، زبان روزه با ضعف، نزدیک به افطار با عجله خودمان را برسانیم به خیابان؟
آخرین افطار همیشه باشکوهترین است مثل اولین افطار. سفره را طوری میچینیم که خاطرهاش تا رمضان بعد گوشه ذهنمان باشد.
آخرین افطار رمضان ۱۴۰۴
#مسجد_منتظریه
مشهد، هاشمیه
@maralane
.
.
این پیام را یکی از هنرجوهایم فرستاده است.
من مؤمنم به نشانهها. من #یقین دارم خدا در دلهای شکسته حاضر است.
روز جمعه، هرچقدر به لحظه تحویل سال نزدیک میشدیم بیشتر بغض میکردم.
دلم #روضه حضرت مادر میخواست تا یک دل سیر #اشک بریزم. همان وقت او در روضه حضرت مادر نشسته بوده و یکباره یادم میکند. چه خوشبختم من که یکی از بندههای خوب خدا چنین دعای زیبایی برایم روانه آسمان کرده است.
کاش خدا به ملائک گفته باشد دعایش را مکتوب کنند و مهر تایید زده باشد پایش. :(
من از #جنگ دورم اما به قول زهره شهادت هیچ وقت تا این حد به ما زنها نزدیک نبوده است.
@maralane
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و یکمین روز فراق است آقای #شهید من.
«محکوم به خانه نشینی»
پسرم تمام شب را بیدار بود. از گلو درد و گرفتگی بینی خوابش نمیبرد. بیدار میشد و گریه میکرد. میبوسیدمش، بغلش میکردم، نوازشش میکردم تا بخوابد. چند دقیقهای که میگذشت دوباره بیدار میشد. حوالی ۴ صبح بالاخره خوابش عمیق شد. داشتم به صدای خروپفهایش عادت میکردم که دخترک بیدار شد. برایش شیر درست کردم اما لب نزد. یک نفس گریه میکرد. ۴،۵ دقیقهای طول کشید تا فهمیدم دلش درد میکند. گرایپ واتر دادم. یک ساعتی طول کشید تا خوابش برد. نیم ساعت بعدش دوباره بیدار شد. همین که مالش شکمش قطع میشد به گریه میافتاد. حوالی ۷ بود که خوابید. نفهمیدم کی خوابم برد.. چشم که باز کردم دخترک نشسته بود بالای سرم و میگفت: «ماما ماما دَ» میخواست ببرمش توی هال. صدای در راهرو آمد. همسرم توی چارچوب در اتاق ایستاد به تماشای ما. تازه یادم افتاد رفته بوده #نماز عید. دخترک رفت بغل پدر. اعصابم حسابی بهم ریخت. دهانم مزه زهر هلاهل گرفته بود. پتو را کشیدم روی سرم و دلم میخواست به خواب پناه ببرم تا فراموش کنم از نماز جا ماندهام.
بعد از شستن ظرفهای ناهار برای عصرانه پسرم سوپ جو درست کردم. کاپوچینوی غلیظی خوردم و نشستم پای نقد تمرین هنرجوهای پیشرفته. نقد هنرجوهای مقدماتی را دیروز یک ساعت مانده به سال تحویل تمام کرده بودم اما فرصت نشده بود بفرستم. نقدها را ارسال کردم و نقد پیشرفتهها را جا انداختم. دیر وقت بود و گذاشتم صبح ارسال کنم. نقدها بالاخره تمام شده بود و نفس راحتی کشیدم.
حالم اصلا خوب نبود. سرما خوردگی زورش را به رخم میکشید و من ناتوان دستهایم را بالا برده بود. از تجمع جا ماندم. خودم را دلداری میدادم که از #جبهه چند روزی استعلاجی گرفتن اشکالی ندارد. دلم آرام نبود ولی. هر چند دقیقه یکبار ساعت را نگاه میکردم و تصور میکردم اگر توی #تجمع بودم داشتم چکار میکردم.
شام بچهها را دادم. میخواستم بخوابانمشان که همسرم تماس گرفت. گفت اگر بچهها بیدار میمانند یک سر تا #احمدآباد برود. یادآوری کردم ساعت نزدیک یک است و بیدار نگه داشتنشان دست من نیست. برگشت خانه و عذاب وجدان گرفتم که نگذاشتم برود. حالا نمیرفت هم اتفاقی نمیافتاد از سر شب بیرون بوده دیگر. تجمع، تجمع است مکانش که فرقی نمیکند. مجبورم خودم را آرام کنم تا ور سرزنشگرم فرصت عرض اندام پیدا نکند.
ساعت ۳:۱۳ دقیقه شده است. سلام میدهم به آقا جانم و میروم بخوابم.
۱ فروردین ۱۴۰۴
#روزنگار_جنگ
#عیدیکهعیدنیست