eitaa logo
مارالانه | مارال جوان
200 دنبال‌کننده
89 عکس
15 ویدیو
0 فایل
نوشتن جزئی از من است... من اینجام✋🏻: @MaralJavanBakht
مشاهده در ایتا
دانلود
. آقای عزیزم! امسال، متفاوت‌ترین سال تحویل عمرم بود. دعای سال تحویل را در قنوت نماز عشا خواندیم. امام جماعت خواند و ما تکرار کردیم. تمام و دو رکعت بعد را در فراق شما گریستم. کسی اگر در فراق امامش در بگرید، نمازش چیست؟ است؟ نمی‌دانم. یعنی حکم‌ش را یادم رفته‌، باید بروم دوباره بخوانم. می‌دانید من حتی خبر نداشتم تحویل سال امروز است. فکر می‌کردم باشد. جا خوردم وقتی زیرنویس تلویزیون را دیدم. همین که دیدم چنگ انداخت بیخ گلویم و هی قورتش دادم تا وقتی که امام جماعت گفت یا مقلب القلوب... چقدر دلم می‌خواست دوباره این دعا را از زبان شما بشنوم. جای‌تان اگرچه خالیست اما راه‌تان ادامه دارد. تا در رگ‌هایمان جاریست راه شما ادامه دارد. پی‌نوشت: سفره هفت‌سین مال مسجد است‌. .
. چه کسی گمان می‌کرد روزی برسد که ماه رمضان، زبان روزه با ضعف، نزدیک به افطار با عجله خودمان را برسانیم به خیابان؟ آخرین افطار همیشه باشکوه‌ترین است مثل اولین افطار. سفره را طوری می‌چینیم که خاطره‌اش تا رمضان بعد گوشه ذهنمان باشد. آخرین افطار رمضان ۱۴۰۴ مشهد، هاشمیه @maralane .
. این پیام را یکی از هنرجوهایم فرستاده‌ است‌. من مؤمنم به نشانه‌ها. من دارم خدا در دل‌های شکسته حاضر است‌. روز جمعه، هرچقدر به لحظه تحویل سال نزدیک می‌شدیم بیشتر بغض می‌کردم. دلم حضرت مادر می‌خواست تا یک دل سیر بریزم. همان وقت او در روضه حضرت مادر نشسته بوده و یکباره یادم می‌کند. چه خوشبختم من که یکی از بنده‌های خوب خدا چنین دعای زیبایی برایم روانه آسمان کرده است.‌ کاش خدا به ملائک گفته باشد دعایش را مکتوب کنند و مهر تایید زده باشد پایش. :( من از دورم اما به قول زهره شهادت هیچ وقت تا این حد به ما زن‌ها نزدیک نبوده است. @maralane
. بسم رب سید علی امروز، بیست و یکمین روز فراق است آقای من. «محکوم به خانه نشینی» پسرم تمام شب را بیدار بود. از گلو درد و گرفتگی بینی خوابش نمی‌برد. بیدار می‌شد و گریه می‌کرد. می‌بوسیدمش، بغلش می‌کردم، نوازشش می‌کردم تا بخوابد. چند دقیقه‌ای که می‌گذشت دوباره بیدار میشد. حوالی ۴ صبح بالاخره خوابش عمیق شد. داشتم به صدای خروپف‌هایش عادت می‌کردم که دخترک بیدار شد. برایش شیر درست کردم اما لب نزد. یک نفس گریه می‌کرد. ۴،۵ دقیقه‌ای طول کشید تا فهمیدم دلش درد می‌کند. گرایپ واتر دادم. یک ساعتی طول کشید تا خوابش برد. نیم ساعت بعدش دوباره بیدار شد. همین که مالش شکمش قطع می‌شد به گریه می‌افتاد. حوالی ۷ بود که خوابید. نفهمیدم کی خوابم برد‌.. چشم که باز کردم دخترک نشسته بود بالای سرم و می‌گفت: «ماما ماما دَ» می‌خواست ببرمش توی هال. صدای در راهرو آمد. همسرم توی چارچوب در اتاق ایستاد به تماشای ما‌. تازه یادم افتاد رفته بوده عید. دخترک رفت بغل پدر. اعصابم حسابی بهم ریخت. دهانم مزه زهر هلاهل گرفته بود. پتو را کشیدم روی سرم و دلم می‌خواست به خواب پناه ببرم تا فراموش کنم از نماز جا مانده‌ام. بعد از شستن ظرف‌های ناهار برای عصرانه پسرم سوپ جو درست کردم. کا‌پوچینوی غلیظی خوردم و نشستم پای نقد تمرین هنرجوهای پیشرفته‌. نقد هنرجوهای مقدماتی را دیروز یک ساعت مانده به سال تحویل تمام کرده بودم اما فرصت نشده بود بفرستم. نقد‌ها را ارسال کردم و نقد پیشرفته‌ها را جا انداختم‌. دیر وقت بود و گذاشتم صبح ارسال کنم. نقدها بالاخره تمام شده بود و نفس راحتی کشیدم. حالم اصلا خوب نبود. سرما خوردگی زورش را به رخم می‌کشید و من ناتوان دست‌هایم را بالا برده بود. از تجمع جا ماندم. خودم را دلداری می‌دادم که از چند روزی استعلاجی گرفتن اشکالی ندارد. دلم آرام نبود ولی. هر چند دقیقه یکبار ساعت را نگاه می‌کردم و تصور می‌کردم اگر توی بودم داشتم چکار می‌کردم. شام بچه‌ها را دادم. می‌خواستم بخوابانمشان که همسرم تماس گرفت‌‌. گفت اگر بچه‌ها بیدار می‌مانند یک سر تا برود‌.‌ یادآوری کردم ساعت نزدیک یک است و بیدار نگه داشتن‌شان دست من نیست. برگشت خانه و عذاب وجدان گرفتم که نگذاشتم برود. حالا نمی‌رفت هم اتفاقی نمی‌افتاد‌ از سر شب بیرون بوده دیگر. تجمع، تجمع است مکانش که فرقی نمی‌کند. مجبورم خودم را آرام کنم تا ور سرزنشگرم فرصت عرض اندام پیدا نکند. ساعت ۳:۱۳ دقیقه شده است. سلام می‌دهم به آقا جانم و می‌روم بخوابم. ۱ فروردین ۱۴۰۴
. نبودنت مثل خوره افتاده است به جانم. کاش تمامم کند.
. دعای یک ملت امشب بدرقه راه‌ هیئت ۱۶۸ خواهد شد. بی‌شک خدا با آن‌هایی‌ است که برای عزت و هموطنان‌شان از هیچ و فداکاری‌ای فروگذار نکردند‌. با همه نفرت، بی اعتمادی و خشم‌مان نسبت به سفاک‌مان، محکم و پشت تیم کننده ایستاده‌ایم. دلمان قرص است به درایت، ذکاوت، شجاعت، سیاست و عشقی که در دل به دارند. ✌️🏻🇮🇷 @maralane .
. بعضی‌ها وقتی از کاری عقب می‌افتند، رهایش نمی‌کنند. همان‌جا جلوی چشم‌شان می‌گذارند و مدام با خودشان تکرار می‌کنند: هنوز دیر نشده… همین روزها تمامش می‌کنم و خودم را می‌رسانم به بقیه. من دقیقا یکی از همان بعضی‌ها هستم. از روز دوم فروردین که بیمار شدم، دیگر روزنوشت‌هایم را منتشر نکردم؛ توان و حوصله‌ای برای ویرایش متن‌ها نداشتم. همه را روی هم تل‌انبار کردم در پیام‌های ذخیره‌شده ایتا و با خودم گفتم فروردین آن‌قدر کش می‌آید که برای انتشارشان دیر نمی‌شود. اما شد… خیلی هم دیر شد. با این حال می‌خواهم منتشرشان کنم. نمی‌دانم چند نفر ممکن است لطف کنند و نوشته‌هایی را بخوانند که بیشتر شبیه سیاه‌کردن یک کاغذ سفیدند، اما ادب حکم می‌کرد این‌ها را بگویم. من قرار است چند روزی برگردم به ابتدای فروردین و خودم را برسانم به دوران سکوت نظامی‌ و حق می‌دهم به هرکسی که نخواهد روزهایی را بخواند که بر یک آدم معمولی گذشته است. بمانید یا بروید، ندیده برایم محترم و عزیزید.🌱🖤 .
. بسم رب سید علی امروز، بیست و دومین روز فراق است آقای من. «رنج‌ خانه‌نشینی» چشم‌هایم می‌سوخت. آب دهانم را به سختی قورت دادم. پتو را کشیدم روی سرم. چشم‌هایم را روی هم فشار دادم و یقین داشتم صبح، روز سختی را قرار است شروع کنم. با صدای «ماما ماما» گفتن دخترک بیدار شدم. با هر بار پلک زدن قطره اشکی از گوشه‌ چشم‌هایم سر می‌خورد و مجبورم می‌کرد ببندمشان‌‌. گلویم التهاب شدید داشت و با وجود جرأت نکردم حتی یک لیوان آب بخورم. ساعت حوالی دو بعدازظهر بود، غذایی که از شب قبل اضافه آمده بود را برای بچه‌ها گرم کردم. کنار دراز کشیدم تا غذای‌شان را بخورند. تهوع می‌انداخت به دل و روده‌ام و انگار می‌خواست چیزی برای بیرون کشیدن پیدا کند. تا غروب فقط دراز کشیدم یا روی مبل، یا اتاق بچه‌ها. چند باری شماره همسرم را گرفتم تا بگویم زودتر برگردد، بگویم رمقی برایم نمانده و نمی‌توانم از پس خودم و بچه‌ها بر بیایم‌. اما هربار قبل از آنکه بوق بخورد، تماس را قطع کردم. نمی‌دانم چرا اما با خودم کردم همسران وقتی به موقعیتی مشابه من می‌شوند چه می‌کنند؟! من حتی یک هزارم آن‌ها هم ندارم اما همین فکر بالاخره طاقتم را زیاد کرد و دندان سر جگر گذاشتم تا دقیقه‌ها بشنود ساعت و خودش برگردد. عقربه ساعت نه شب را نشان می‌داد. باید بچه‌ها را آماده می‌کردم که برویم اما حتی نمی‌توانستم سر جایم بنشینم. اشک گوشه چشمم را پاک کردم و پشت به ساعت پایین مبل دراز کشیدم. دل خوش بودم به اینکه حداقل یک نفرمان است. ۲ ۱۴۰۵ @maralane .
. بسم رب سید علی امروز، بیست سومین روز فراق است آقای من. «جبران دور ماندن» «گاهی بدن برای سرپا شدن به شوک نیاز دارد.» این را یکی از ماساژورهای خوبی یادم داده بود که قبولش داشتم. از گرمای خانه پناه بردم به دوش آب سرد حمام‌. حالم خیلی بهتر شد. سرم اما هنوز سنگین بود. مدام اخبار می‌خواندم و مجال نمی‌دادم کمی درد سرم تسکین پیدا کند. تنها یک‌ روز خبر نخوانده بودم و حالا انگار ده روز از اخبار فاصله داشتم‌. چند جایی خبری خواندم که گویی حرف از است. جدی نگرفتم. یعنی بعد از آقا هیچ چیز آنقدر جدی نمی‌شود که اذیتم کند. خیالم راحت است از آقای جوانمان. می‌دانم صلاح را ایشان و بسیاری از مسئولین بهتر از منی می‌دانند که از دنیای سیاست هیچ نمی‌دانم. آخرین خبر را هم خواندم و به خودم یادآوری کردم من فقط یک سربازم. وظیفه‌‌ام حالا حفظ است. نتیجه را آنکه احوال ما را می‌بیند رقم خواهد زد. همسرم زودتر از روزهای دیگر آمد خانه‌. گفت آقای میم، یکی از دوستان‌ خانوادگی‌مان پیشنهاد داده برای فردا برویم . نمی‌دانم آدم درست است که بزند به دل طبیعت یا نه! در متضادترین ممکن اعلام‌ کردم موافقم. بچه‌ها را حوالی ده خواباندم‌. توی تاریکی با نور کم جان چراغ خواب، چند دست لباس برای‌شان برداشتم. زیرانداز و ساک را گذاشتم پشت در تا صبح معطل جمع کردن چیزی نباشیم. حوالی سه صبح خوابیدم که دوباره شش بیدار شوم‌. ۳ ۱۴۰۵ @maralane .
. بسم رب سید علی امروز، بیست و چهارمین روز فراق است آقای من. هفت صبح زدیم بیرون. روستای را رد کردیم. پشت روستا و بود. «و هو خیر حافظا» خواندم برای کارکنان اداره‌ای که از کنارش عبور کردیم. توی این ۸ سال تصورم از جاده‌های خار و خاشاک و زمین بایر بود. شاید چون در مسیرمان به از چنین شهرستان‌هایی می‌گذشتیم. حالا انگار آن دشت‌های سرسبز، کوه‌های بلند، درخت‌های پر شکوفه‌ چیزی شبیه به طبیعت شمال را نشانم می‌داد. روبرویمان کوهی بلند و پر برف بود. پسرم چند باری پرسید مگر قرار است برویم آنجا که هرچقدر بابا گاز می‌دهد نمی‌رسم؟ دورتر از چیزی بود که ما قصد رسیدنش را بکنیم. اما بدم هم نمی‌آمد می‌شد تا آنجا رفت‌. از فکرم گذشت کاش واقعا می‌شد همین‌قدر از این دور شد و همه چیزش را به فراموشی سپرد. دنیایی که هنوز خنده روی لبت نیامده می‌فهمی چه گوهری از دستت رفته و تو هنوز زنده‌ای و نفس می‌کشی تحملش آسان نیست. پسرم را قانع کردم که قرار نیست به کوه برسیم.‌ مقصدمان غاری در دل کوه است اما نه این کوه روبرویمان. ساعت ۱۱ وسایل صبحانه را جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین. با دوتا بطری آب معدنی کوچک، یک بسته پفیلا دست ۴ تا بچه‌های زیر ۵ سال‌مان را گرفتیم و زدیم به دل کوه تا چهل ساله را ببینیم. خانمی که توی مسیرمان اقامتگاه داشت تاکید بسیار کرد با بچه‌ها محال است برویم تا خود غار، اما ما محال نمی‌دانستیم. توی مسیر پسرها می‌دویدند تا از همه جلوتر باشند‌. یکباره سنگی زیر پای پسرم لغزید و یک متر روی زمین غلتید. دویدم تا زودتر برسم و نگه‌ش دارم. زانویش زخم شده بود و خطر از کنار گوشمان گذشته بود. چوبی برایش پیدا کردم تا عصایش شود. با همان عصا تمام سه ساعت مسیر رفت و برگشت را تنهایی راه آمد و شکایتی نکرد. ساعت ۱۲ رسیدیم به دامنه کوهی که پشتش همان کوه پر برف بود که ابتدای روستای خلج پسرم می‌گفت حتما قرار است برویم آنجا که نمی‌رسیم. از اقامتگاه زن تا غار چهل دقیقه بود ما به خاطر بچه‌ها هشتاد دقیقه فرضش کردیم. حالا شصت دقیقه‌اش گذشته بود و من و دخترک با خانم واو و دخترش نشسته بودیم روی دامنه کوه. مردها، پسرها را بردند تا ببیند مسیر غار همین راه جلوی رویمان است یا داریم بیراهه می‌رویم؟ یک ربع که گذشت صدای مردها در کوه پیچید که راه درست است و برویم. به قسمتی از کوه رسیدیم که زیر پایمان پر از خرده سنگ بود. مردها، پسرها را گذاشتن سینه کوه و سفارش کردند سنگ پرت نکنند، تکان نخورند و خودشان از راه میانبری پر از سنگ‌ریزه پایین آمدند. نزدیک بود دوباره همان صحنه افتادن پسرم این بار برای دوست همسرم تکرار شود. مردها رسیدند، دخترها را بغل گرفتند و ما دویدیم تا به پسرهایمان برسیم. راه انگار تمام نمی‌شد. از فکر تکان خوردنشان و پرت شدنشان زانویم خالی کرد. با مشت کوبیدم رویش و دوباره راه افتادم. همه‌مان کنار پسرها نشستیم و تازه نفس‌مان جا آمده بود که چند مرد مسن در راه بازگشت نصیحتمان کردند برگردیم. گفتند نیم ساعت دیگر باید برویم. از مسیر باریک و شیب تندش گفتند که با بچه‌ها محال است بتوانیم ادامه دهیم. رای گرفتیم و قرار شد ادامه بدهیم. دخترها خوابشان برد. سربالایی با بچه‌‌ای که آسوده خودش را در بغل رها کرده زیادی سخت است اما از پسش بر آمدیم. رسیدیم به تخته سنگ‌های بزرگی که از کوه ریزش کرده بود و راه را بسته بود. رد شدن محال نبود اما قیمتش ممکن بود جان یکی از بچه‌هایمان باشد. همان‌جا تسلیم شدیم و نشستیم. قرار شد مردها بروند غار را ببینند و برایمان عکس بگیرند. کلاغ‌ها در ارتفاع کمی از ما پرواز می‌کردند و من فکر می‌کردم به مردی ۸۵ ساله که کوهنوردی جزو ورزش‌های دائمی زندگی‌اش بود. حالا نیست و هر جایی نشانه‌ای از او پیدا می‌شود. از پشت سرمان صدای موتور آمد. زوج جوانی بودند که با ترل تا آنجا آمده بودند. وقتی گفتم باید موتور را بگذارند و ۱۰ دقیقه پیاده بروند تا برسند به غار با هم پچ‌پچ کردند. زن جوان گفت دیدن غار آن قدر ارزش ندارد که ۱۰ دقیقه پیاده روی کند. من و خانم واو به هم خیره شدیم و ساعت را نگاه کردیم که ۱ بعد از ظهر را نشان می‌داد. توی مسیر برگشت برف‌های روی کوه را به پسرم نشان دادم و گفتم درست حدس زده‌ بود ما واقعا رسیدیم به کوه‌های برفی. برف‌هایی که از دور سفیدند اما از نزدیک قهوه‌ای و خاکی. نیمه‌های راه حالمان بهتر شده بود. مسیر سرازیری بود و خسته‌مان نمی‌کرد. شروع کردیم به دادن. بقیه بلند، من آرام‌ تا دخترک توی بغلم از خواب نپرد. توی دل کوه مرگ فرستادیم به و . بلندتر مرگ فرستادیم به و . با حال خوب رسیدیم به ماشین‌هایمان‌. ساعت ۷ عصر رسیدم خانه. خواب و خستگی تجمع را ازمان گرفت. من و بچه‌ها ماندیم خانه و همسرم تنهایی رفت. ۴ ۱۴۰۵ @maralane
. بسم رب سید علی امروز، بیست و پنجمین روز فراق است آقای من. «خیابان برایمان امن‌ترین پناهگاه است» صبحانه بچه‌ها را که دادم، شروع کردم به تمیزکاری. تمام کشوهای فریزر را بیرون کشیدم و مرتبشان کردم. اینجا خبری از نیست. نه می‌آید، نه صدای . نه بالای سرمان می‌چرخد اما من مثل جنگ‌زده‌ها رفتار می‌کنم. چند روز یکبار همه‌جا را مرتب می‌کنم تا اگر اتفاقی غیرمنتظره پیش آمد من هول نکنم. اگر ناچار شدیم خانه‌‌مان را ترک کنیم معطل جمع کردن چیزی نمانم. نمی‌دانم این حال از اثرات سوگ است یا واقعا به خاطر جنگ این‌گونه شده‌ام. بعد از چندین روز بالاخره دست گرفتم. «خون دلی که لعل شد» را برداشتم. روی ماه جلدش را بوسیدم و شروع کردم به خواندن‌. بعضی قسمت‌هایش را بلند می‌خواندم و بلند گریه می‌کردم. بعضی داغ‌ها سرد نمی‌شوند. نه سردشان می‌کند نه گذر . همیشه تازه می‌مانند. مثل همان روز اولی که اتفاق افتاده‌اند. سر سفره شام چندین بار صدای بلندی آمد. همسرم گفت به گمانم دارند جایی همین حوالی را می‌زنند و من گفتم نه، صدای است، برقش را برویم پشت پنجره می‌بینیم‌. به این صداهای بلند عادت دارم‌. شیراز، هم مدرسه‌ راهنمایی و دبیرستانم و هم خانه‌مان نزدیک پادگان بود و گه‌گاهی از این صداهای بلند می‌آمد. به گوشم هنوز صدایشان آشناست. به محض اینکه فهمیدم واقعا فرودگاه را زده‌اند و صدای پدافند بوده، توی خانه نماندیم. ما به وقت این اتفاقات است گویی. گمانم حوالی ۲۲ بود که رسیدیم هفت تیر. از تمام شب های دیگر شلوغ‌تر بود. مردم دور میدان ایستاده بودند.‌ خانم پیری با سورمه‌ای گل‌دارش نگاهم را مال خود کرد‌‌. روی صندلی تاشویی جلوی ماشین نشسته بود. قاب عکس و آقا را بغل گرفته بود. با دست دیگرش هم کوچکی را تکان می‌داد. مامور جوانی روی سقف ماشین ایستاده بود و چند دقیقه یکبار رویش را به یک طرف خیابان می‌چرخاند. قابش جان می‌داد برای اما خب نمی‌شد عکس گرفت، عوضش یک دل سیر تماشایشان کردم. برگشتم طرف پارک. بچه‌های قد و نیم‌قد دور میز بزرگی حلقه زده بودند و می‌کشیدند. همسرم، بچه‌ها را مشغول کرده بود. گشتم بلکه پرچمی برای خرید پیدا کنم. روز سال تحویل پرچمم را تکیه‌ دادم به یکی از دیوارهای حوزه هنری و بچه‌ها را بردم داخل تا کمی گرمشان شود. چون همسرم ایستاده بود نسپردم مراقبش باشد. بزرگ بود و نمی‌توانستم وقتی دخترک را بغل می‌کنم، دستم بگیرمش‌. یک ساعت بعد که برگشتم نبود. آقای همسر گفت نوجوانی آمد و با عجله برداشت و رفت. تا چند روز حالم گرفته بود اما حالا دیگر داغش سرد شده است. هربار یادش می‌افتم می‌گویم کاش هرجا می‌بردش خوب و حسابی کند. رفتم و از توی ماشین قاب آقا را برداشتم. برگشتم توی بلوار، رو به ماشین‌های عبوری ایستادم و قاب را گرفتم بالای سرم. حوالی ۱۲ نیمه شب برگشتیم خانه. ۵ ۱۴۰۵ @maralane .