.
آقای عزیزم!
امسال، متفاوتترین سال تحویل عمرم بود.
دعای سال تحویل را در قنوت نماز عشا خواندیم.
امام جماعت خواند و ما تکرار کردیم. تمام #قنوت و دو رکعت بعد را در فراق شما گریستم. کسی اگر در فراق امامش در #نماز بگرید، #حکم نمازش چیست؟ #باطل است؟ نمیدانم. یعنی حکمش را یادم رفته، باید بروم دوباره بخوانم.
میدانید من حتی خبر نداشتم تحویل سال امروز است. فکر میکردم #شنبه باشد. جا خوردم وقتی زیرنویس تلویزیون را دیدم. همین که دیدم #بغض چنگ انداخت بیخ گلویم و هی قورتش دادم تا وقتی که امام جماعت گفت یا مقلب القلوب...
چقدر دلم میخواست دوباره این دعا را از زبان شما بشنوم.
جایتان اگرچه خالیست اما راهتان ادامه دارد. تا #خون در رگهایمان جاریست راه شما ادامه دارد.
پینوشت: سفره هفتسین مال مسجد است.
#فراق
#رهبر_شهیدم
.
.
چه کسی گمان میکرد روزی برسد که ماه رمضان، زبان روزه با ضعف، نزدیک به افطار با عجله خودمان را برسانیم به خیابان؟
آخرین افطار همیشه باشکوهترین است مثل اولین افطار. سفره را طوری میچینیم که خاطرهاش تا رمضان بعد گوشه ذهنمان باشد.
آخرین افطار رمضان ۱۴۰۴
#مسجد_منتظریه
مشهد، هاشمیه
@maralane
.
.
این پیام را یکی از هنرجوهایم فرستاده است.
من مؤمنم به نشانهها. من #یقین دارم خدا در دلهای شکسته حاضر است.
روز جمعه، هرچقدر به لحظه تحویل سال نزدیک میشدیم بیشتر بغض میکردم.
دلم #روضه حضرت مادر میخواست تا یک دل سیر #اشک بریزم. همان وقت او در روضه حضرت مادر نشسته بوده و یکباره یادم میکند. چه خوشبختم من که یکی از بندههای خوب خدا چنین دعای زیبایی برایم روانه آسمان کرده است.
کاش خدا به ملائک گفته باشد دعایش را مکتوب کنند و مهر تایید زده باشد پایش. :(
من از #جنگ دورم اما به قول زهره شهادت هیچ وقت تا این حد به ما زنها نزدیک نبوده است.
@maralane
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و یکمین روز فراق است آقای #شهید من.
«محکوم به خانه نشینی»
پسرم تمام شب را بیدار بود. از گلو درد و گرفتگی بینی خوابش نمیبرد. بیدار میشد و گریه میکرد. میبوسیدمش، بغلش میکردم، نوازشش میکردم تا بخوابد. چند دقیقهای که میگذشت دوباره بیدار میشد. حوالی ۴ صبح بالاخره خوابش عمیق شد. داشتم به صدای خروپفهایش عادت میکردم که دخترک بیدار شد. برایش شیر درست کردم اما لب نزد. یک نفس گریه میکرد. ۴،۵ دقیقهای طول کشید تا فهمیدم دلش درد میکند. گرایپ واتر دادم. یک ساعتی طول کشید تا خوابش برد. نیم ساعت بعدش دوباره بیدار شد. همین که مالش شکمش قطع میشد به گریه میافتاد. حوالی ۷ بود که خوابید. نفهمیدم کی خوابم برد.. چشم که باز کردم دخترک نشسته بود بالای سرم و میگفت: «ماما ماما دَ» میخواست ببرمش توی هال. صدای در راهرو آمد. همسرم توی چارچوب در اتاق ایستاد به تماشای ما. تازه یادم افتاد رفته بوده #نماز عید. دخترک رفت بغل پدر. اعصابم حسابی بهم ریخت. دهانم مزه زهر هلاهل گرفته بود. پتو را کشیدم روی سرم و دلم میخواست به خواب پناه ببرم تا فراموش کنم از نماز جا ماندهام.
بعد از شستن ظرفهای ناهار برای عصرانه پسرم سوپ جو درست کردم. کاپوچینوی غلیظی خوردم و نشستم پای نقد تمرین هنرجوهای پیشرفته. نقد هنرجوهای مقدماتی را دیروز یک ساعت مانده به سال تحویل تمام کرده بودم اما فرصت نشده بود بفرستم. نقدها را ارسال کردم و نقد پیشرفتهها را جا انداختم. دیر وقت بود و گذاشتم صبح ارسال کنم. نقدها بالاخره تمام شده بود و نفس راحتی کشیدم.
حالم اصلا خوب نبود. سرما خوردگی زورش را به رخم میکشید و من ناتوان دستهایم را بالا برده بود. از تجمع جا ماندم. خودم را دلداری میدادم که از #جبهه چند روزی استعلاجی گرفتن اشکالی ندارد. دلم آرام نبود ولی. هر چند دقیقه یکبار ساعت را نگاه میکردم و تصور میکردم اگر توی #تجمع بودم داشتم چکار میکردم.
شام بچهها را دادم. میخواستم بخوابانمشان که همسرم تماس گرفت. گفت اگر بچهها بیدار میمانند یک سر تا #احمدآباد برود. یادآوری کردم ساعت نزدیک یک است و بیدار نگه داشتنشان دست من نیست. برگشت خانه و عذاب وجدان گرفتم که نگذاشتم برود. حالا نمیرفت هم اتفاقی نمیافتاد از سر شب بیرون بوده دیگر. تجمع، تجمع است مکانش که فرقی نمیکند. مجبورم خودم را آرام کنم تا ور سرزنشگرم فرصت عرض اندام پیدا نکند.
ساعت ۳:۱۳ دقیقه شده است. سلام میدهم به آقا جانم و میروم بخوابم.
۱ فروردین ۱۴۰۴
#روزنگار_جنگ
#عیدیکهعیدنیست
.
دعای یک ملت امشب بدرقه راه هیئت #میناب ۱۶۸ خواهد شد.
بیشک خدا با آنهایی است که برای عزت #وطن و هموطنانشان از هیچ #تلاش و فداکاریای فروگذار نکردند.
با همه نفرت، بی اعتمادی و خشممان نسبت به #دشمن سفاکمان، محکم و #مقتدر پشت تیم #مذاکره کننده ایستادهایم.
دلمان قرص است به درایت، ذکاوت، شجاعت، سیاست و عشقی که در دل به #ایران دارند.
#جانبهفدایخاکپاکت✌️🏻🇮🇷
@maralane
.
.
بعضیها وقتی از کاری عقب میافتند، رهایش نمیکنند. همانجا جلوی چشمشان میگذارند و مدام با خودشان تکرار میکنند: هنوز دیر نشده… همین روزها تمامش میکنم و خودم را میرسانم به بقیه.
من دقیقا یکی از همان بعضیها هستم.
از روز دوم فروردین که بیمار شدم، دیگر روزنوشتهایم را منتشر نکردم؛ توان و حوصلهای برای ویرایش متنها نداشتم. همه را روی هم تلانبار کردم در پیامهای ذخیرهشده ایتا و با خودم گفتم فروردین آنقدر کش میآید که برای انتشارشان دیر نمیشود. اما شد… خیلی هم دیر شد.
با این حال میخواهم منتشرشان کنم.
نمیدانم چند نفر ممکن است لطف کنند و نوشتههایی را بخوانند که بیشتر شبیه سیاهکردن یک کاغذ سفیدند، اما ادب حکم میکرد اینها را بگویم.
من قرار است چند روزی برگردم به ابتدای فروردین و خودم را برسانم به دوران سکوت نظامی و حق میدهم به هرکسی که نخواهد روزهایی را بخواند که بر یک آدم معمولی گذشته است.
بمانید یا بروید، ندیده برایم محترم و عزیزید.🌱🖤
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و دومین روز فراق است آقای #شهید من.
«رنج خانهنشینی»
چشمهایم میسوخت. آب دهانم را به سختی قورت دادم. پتو را کشیدم روی سرم. چشمهایم را روی هم فشار دادم و یقین داشتم صبح، روز سختی را قرار است شروع کنم.
با صدای «ماما ماما» گفتن دخترک بیدار شدم. با هر بار پلک زدن قطره اشکی از گوشه چشمهایم سر میخورد و مجبورم میکرد ببندمشان. گلویم التهاب شدید داشت و با وجود #تشنگی جرأت نکردم حتی یک لیوان آب بخورم.
ساعت حوالی دو بعدازظهر بود، غذایی که از شب قبل اضافه آمده بود را برای بچهها گرم کردم. کنار #سفره دراز کشیدم تا غذایشان را بخورند. تهوع #چنگ میانداخت به دل و رودهام و انگار میخواست چیزی برای بیرون کشیدن پیدا کند. تا غروب فقط دراز کشیدم یا روی مبل، یا اتاق بچهها.
چند باری شماره همسرم را گرفتم تا بگویم زودتر برگردد، بگویم رمقی برایم نمانده و نمیتوانم از پس خودم و بچهها بر بیایم. اما هربار قبل از آنکه بوق بخورد، تماس را قطع کردم. نمیدانم چرا اما با خودم #فکر کردم همسران #رزمندههایمان وقتی به موقعیتی مشابه من #دچار میشوند چه میکنند؟! من حتی یک هزارم آنها هم #صبوری ندارم اما همین فکر بالاخره طاقتم را زیاد کرد و دندان سر جگر گذاشتم تا دقیقهها بشنود ساعت و خودش برگردد.
عقربه ساعت نه شب را نشان میداد. باید بچهها را آماده میکردم که برویم #تجمع اما حتی نمیتوانستم سر جایم بنشینم. اشک گوشه چشمم را پاک کردم و پشت به ساعت پایین مبل دراز کشیدم. دل خوش بودم به اینکه حداقل یک نفرمان #کف_خیابان است.
۲ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست سومین روز فراق است آقای #شهید من.
«جبران دور ماندن»
«گاهی بدن برای سرپا شدن به شوک نیاز دارد.» این را یکی از ماساژورهای خوبی یادم داده بود که قبولش داشتم. از گرمای خانه پناه بردم به دوش آب سرد حمام. حالم خیلی بهتر شد. سرم اما هنوز سنگین بود.
مدام اخبار میخواندم و مجال نمیدادم کمی درد سرم تسکین پیدا کند. تنها یک روز خبر نخوانده بودم و حالا انگار ده روز از اخبار #جنگ فاصله داشتم. چند جایی خبری خواندم که گویی حرف از #مذاکره است. جدی نگرفتم. یعنی بعد از #شهادت آقا هیچ چیز آنقدر جدی نمیشود که اذیتم کند. خیالم راحت است از آقای جوانمان. میدانم صلاح #مملکت را ایشان و بسیاری از مسئولین #جان_بر_کف بهتر از منی میدانند که از دنیای سیاست هیچ نمیدانم. آخرین خبر را هم خواندم و به خودم یادآوری کردم من فقط یک سربازم. وظیفهام حالا حفظ #خیابان است. نتیجه را آنکه احوال ما را میبیند رقم خواهد زد.
همسرم زودتر از روزهای دیگر آمد خانه. گفت آقای میم، یکی از دوستان خانوادگیمان پیشنهاد داده برای فردا برویم #غار_مُغان. نمیدانم آدم #عزادار درست است که بزند به دل طبیعت یا نه! در متضادترین #احساسات ممکن اعلام کردم موافقم.
بچهها را حوالی ده خواباندم. توی تاریکی با نور کم جان چراغ خواب، چند دست لباس برایشان برداشتم. زیرانداز و ساک را گذاشتم پشت در تا صبح معطل جمع کردن چیزی نباشیم.
حوالی سه صبح خوابیدم که دوباره شش بیدار شوم.
۳ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و چهارمین روز فراق است آقای #شهید من.
هفت صبح زدیم بیرون. روستای #خلج را رد کردیم. پشت روستا #ایست و #بازرسی بود. «و هو خیر حافظا» خواندم برای کارکنان ادارهای که از کنارش عبور کردیم.
توی این ۸ سال تصورم از جادههای #مشهد خار و خاشاک و زمین بایر بود. شاید چون در مسیرمان به #شیراز از چنین شهرستانهایی میگذشتیم. حالا انگار آن دشتهای سرسبز، کوههای بلند، درختهای پر شکوفه چیزی شبیه به طبیعت شمال را نشانم میداد. روبرویمان کوهی بلند و پر برف بود. پسرم چند باری پرسید مگر قرار است برویم آنجا که هرچقدر بابا گاز میدهد نمیرسم؟ #کوه دورتر از چیزی بود که ما قصد رسیدنش را بکنیم. اما بدم هم نمیآمد میشد تا آنجا رفت. از فکرم گذشت کاش واقعا میشد همینقدر از این #دنیا دور شد و همه چیزش را به فراموشی سپرد. دنیایی که هنوز خنده روی لبت نیامده میفهمی چه گوهری از دستت رفته و تو هنوز زندهای و نفس میکشی تحملش آسان نیست. پسرم را قانع کردم که قرار نیست به کوه برسیم. مقصدمان غاری در دل کوه است اما نه این کوه روبرویمان.
ساعت ۱۱ وسایل صبحانه را جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین. با دوتا بطری آب معدنی کوچک، یک بسته پفیلا دست ۴ تا بچههای زیر ۵ سالمان را گرفتیم و زدیم به دل کوه تا #غار چهل ساله #مغان را ببینیم.
خانمی که توی مسیرمان اقامتگاه داشت تاکید بسیار کرد با بچهها محال است برویم تا خود غار، اما ما محال نمیدانستیم.
توی مسیر پسرها میدویدند تا از همه جلوتر باشند. یکباره سنگی زیر پای پسرم لغزید و یک متر روی زمین غلتید. دویدم تا زودتر برسم و نگهش دارم. زانویش زخم شده بود و خطر از کنار گوشمان گذشته بود. چوبی برایش پیدا کردم تا عصایش شود. با همان عصا تمام سه ساعت مسیر رفت و برگشت را تنهایی راه آمد و شکایتی نکرد.
ساعت ۱۲ رسیدیم به دامنه کوهی که پشتش همان کوه پر برف بود که ابتدای روستای خلج پسرم میگفت حتما قرار است برویم آنجا که نمیرسیم. از اقامتگاه زن تا غار چهل دقیقه بود ما به خاطر بچهها هشتاد دقیقه فرضش کردیم. حالا شصت دقیقهاش گذشته بود و من و دخترک با خانم واو و دخترش نشسته بودیم روی دامنه کوه. مردها، پسرها را بردند تا ببیند مسیر غار همین راه جلوی رویمان است یا داریم بیراهه میرویم؟
یک ربع که گذشت صدای مردها در کوه پیچید که راه درست است و برویم. به قسمتی از کوه رسیدیم که زیر پایمان پر از خرده سنگ بود. مردها، پسرها را گذاشتن سینه کوه و سفارش کردند سنگ پرت نکنند، تکان نخورند و خودشان از راه میانبری پر از سنگریزه پایین آمدند. نزدیک بود دوباره همان صحنه افتادن پسرم این بار برای دوست همسرم تکرار شود. مردها رسیدند، دخترها را بغل گرفتند و ما دویدیم تا به پسرهایمان برسیم. راه انگار تمام نمیشد. از فکر تکان خوردنشان و پرت شدنشان زانویم خالی کرد. با مشت کوبیدم رویش و دوباره راه افتادم.
همهمان کنار پسرها نشستیم و تازه نفسمان جا آمده بود که چند مرد مسن در راه بازگشت نصیحتمان کردند برگردیم. گفتند نیم ساعت دیگر باید برویم. از مسیر باریک و شیب تندش گفتند که با بچهها محال است بتوانیم ادامه دهیم. رای گرفتیم و قرار شد ادامه بدهیم. دخترها خوابشان برد. سربالایی با بچهای که آسوده خودش را در بغل رها کرده زیادی سخت است اما از پسش بر آمدیم. رسیدیم به تخته سنگهای بزرگی که از کوه ریزش کرده بود و راه را بسته بود. رد شدن محال نبود اما قیمتش ممکن بود جان یکی از بچههایمان باشد. همانجا تسلیم شدیم و نشستیم. قرار شد مردها بروند غار را ببینند و برایمان عکس بگیرند. کلاغها در ارتفاع کمی از ما پرواز میکردند و من فکر میکردم به مردی ۸۵ ساله که کوهنوردی جزو ورزشهای دائمی زندگیاش بود. حالا نیست و هر جایی نشانهای از او پیدا میشود.
از پشت سرمان صدای موتور آمد. زوج جوانی بودند که با ترل تا آنجا آمده بودند. وقتی گفتم باید موتور را بگذارند و ۱۰ دقیقه پیاده بروند تا برسند به غار با هم پچپچ کردند. زن جوان گفت دیدن غار آن قدر ارزش ندارد که ۱۰ دقیقه پیاده روی کند. من و خانم واو به هم خیره شدیم و ساعت را نگاه کردیم که ۱ بعد از ظهر را نشان میداد.
توی مسیر برگشت برفهای روی کوه را به پسرم نشان دادم و گفتم درست حدس زده بود ما واقعا رسیدیم به کوههای برفی. برفهایی که از دور سفیدند اما از نزدیک قهوهای و خاکی. نیمههای راه حالمان بهتر شده بود. مسیر سرازیری بود و خستهمان نمیکرد. شروع کردیم به #شعار دادن. بقیه بلند، من آرام تا دخترک توی بغلم از خواب نپرد. توی دل کوه مرگ فرستادیم به #آمریکا و #اسرائیل. بلندتر مرگ فرستادیم به #وطنفروش و #خائن. با حال خوب رسیدیم به ماشینهایمان.
ساعت ۷ عصر رسیدم خانه. خواب و خستگی تجمع را ازمان گرفت. من و بچهها ماندیم خانه و همسرم تنهایی رفت.
۴ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و پنجمین روز فراق است آقای #شهید من.
«خیابان برایمان امنترین پناهگاه است»
صبحانه بچهها را که دادم، شروع کردم به تمیزکاری. تمام کشوهای فریزر را بیرون کشیدم و مرتبشان کردم. اینجا خبری از #جنگ نیست. نه #پهپاد میآید، نه صدای #پدافند. نه #جنگنده بالای سرمان میچرخد اما من مثل جنگزدهها رفتار میکنم. چند روز یکبار همهجا را مرتب میکنم تا اگر اتفاقی غیرمنتظره پیش آمد من هول نکنم. اگر ناچار شدیم خانهمان را ترک کنیم معطل جمع کردن چیزی نمانم. نمیدانم این حال از اثرات سوگ است یا واقعا به خاطر جنگ اینگونه شدهام.
بعد از چندین روز بالاخره #کتاب دست گرفتم. «خون دلی که لعل شد» را برداشتم. روی ماه جلدش را بوسیدم و شروع کردم به خواندن. بعضی قسمتهایش را بلند میخواندم و بلند گریه میکردم. بعضی داغها سرد نمیشوند. نه #خاک سردشان میکند نه گذر #زمان. همیشه تازه میمانند. مثل همان روز اولی که اتفاق افتادهاند.
سر سفره شام چندین بار صدای بلندی آمد. همسرم گفت به گمانم دارند جایی همین حوالی را میزنند و من گفتم نه، صدای #رعد است، برقش را برویم پشت پنجره میبینیم. به این صداهای بلند عادت دارم. شیراز، هم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم و هم خانهمان نزدیک پادگان بود و گهگاهی از این صداهای بلند میآمد. به گوشم هنوز صدایشان آشناست. به محض اینکه فهمیدم واقعا فرودگاه را زدهاند و صدای پدافند بوده، توی خانه نماندیم. #پناهگاه ما به وقت این اتفاقات #خیابان است گویی. گمانم حوالی ۲۲ بود که رسیدیم هفت تیر. از تمام شب های دیگر شلوغتر بود.
مردم دور میدان ایستاده بودند. خانم پیری با #چادر سورمهای گلدارش نگاهم را مال خود کرد. روی صندلی تاشویی جلوی ماشین #ضدشورش نشسته بود. قاب عکس #امام و آقا را بغل گرفته بود. با دست دیگرش هم #پرچم کوچکی را تکان میداد. مامور جوانی روی سقف ماشین ایستاده بود و چند دقیقه یکبار رویش را به یک طرف خیابان میچرخاند. قابش جان میداد برای #عکاسی اما خب نمیشد عکس گرفت، عوضش یک دل سیر تماشایشان کردم.
برگشتم طرف پارک. بچههای قد و نیمقد دور میز بزرگی حلقه زده بودند و #نقاشی میکشیدند. همسرم، بچهها را مشغول کرده بود. گشتم بلکه پرچمی برای خرید پیدا کنم. روز سال تحویل پرچمم را تکیه دادم به یکی از دیوارهای حوزه هنری و بچهها را بردم داخل #مسجد تا کمی گرمشان شود. چون همسرم ایستاده بود نسپردم مراقبش باشد. #پرچم بزرگ بود و نمیتوانستم وقتی دخترک را بغل میکنم، دستم بگیرمش. یک ساعت بعد که برگشتم نبود. آقای همسر گفت نوجوانی آمد و با عجله برداشت و رفت. تا چند روز حالم گرفته بود اما حالا دیگر داغش سرد شده است. هربار یادش میافتم میگویم کاش هرجا میبردش خوب و حسابی #علمداری کند.
رفتم و از توی ماشین قاب آقا را برداشتم. برگشتم توی بلوار، رو به ماشینهای عبوری ایستادم و قاب را گرفتم بالای سرم. حوالی ۱۲ نیمه شب برگشتیم خانه.
۵ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
ما در دورهٔ «خلاق» برای اولین تمرین از هنرجویان میخواهیم از خانه بیرون بروند، #حواس بینایی و شنواییشان را به جزئیاتِ اطراف بسپارند و آنچه را میبینند برایمان ثبت کنند.
یکی از هنرجوها گفت درگیر فعالیتی #جهادی است. پذیرفتم تمرین را همانجا، در محیط کارش انجام بدهد.
حالا میخواهم شما را #مهمان بخشی از دیدههای او کنم.
«وارد مدرسه شجره طیبه #میناب شدم.
- کفش مشکی ورزشی خاکی #دانشآموزی را دیدم که بر روی تپهای در انتهای محوطه مدرسه قرار داشت.
- قطعهای از #پیکر شهید که شبیه به قسمتی از دست بود، قطعه ای اندازه کف دست که به نظر میآمد با یکی از اشیایی که در آوار بوده بر اثر انفجار باهم ممزوج شده بودند و یکی شده بودند.
- پاککن نارنجی رنگی که در بین آوارهای #مدرسه پیدا کردم، در بین خاک های #آوار رنگش پریده و به تیرگی میزد.
- حلقه سادهای که در بین تپه ای از آوارهای مدرسه پیدا شد، اندازه انگشت دست یک #دختر بچه اول #ابتدایی میشد و قسمتی از آن جوش داده شده بود.
- پرچم بسیار بزرگ #ایران که از طبقه دوم ساختمان نیمه مخروبهٔ مدرسه آویزان شده بود و وسط آن به اندازه تقریبا یک کف پارگی داشت.»
من در آن لحظات گویی #روضه میخواندم. شما هم اگر چشمتان تر شد یا قلبتان مچاله، از خدا برای دل پدر و مادرهای فرشتههای میناب قرار و #آرامش بخواهید.
#وطن
@maralane
.