eitaa logo
مارالانه | مارال جوان
201 دنبال‌کننده
89 عکس
15 ویدیو
0 فایل
نوشتن جزئی از من است... من اینجام✋🏻: @MaralJavanBakht
مشاهده در ایتا
دانلود
. دخترایی که باباشون بازاریه همیشه به بقیه پز می‌دن سر اینکه هیشکی توی حافظه و حواس جمعی‌ به گرد پاشون نمی‌رسه. دنیا چه جوری می‌چرخه که اون بابا به باره به دخترش می‌گه: «رمز گوشیمو عوض می‌کنی؟ یه چیز ساده بذاری یادم بمونه.» و چه خاکی بر سر اون دختره که هنوز زنده‌ست. برای بابای بازاری این دختر دعا کنید بازم پز باباشو بده. .
. «چرخ دنیا باب میل هیچ‌کس نمی‌چرخد» دخترکم تازه بیدار شده بود. دست و رویش را شستم. برایش کمی فرنی کشیدم. قاشق دوم یا سوم بود که تلفن زنگ خورد. شماره برایم آشنا بود. صدای آقای جواهری که پیچید توی گوشی انگار بند دلم پاره شده باشد. علت تماس را می‌دانستم اما باور نمی‌کردم. وقتی گفتند از فهرست ۱۵ نفره، یکی از اعضا نمی‌تواند بیاید و من اولین نفر لیست انتظارم چشم‌هایم را بستم. گوشی را دور کردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. گفتم احتمالا باید با نفر دوم لیست تماس بگیرند. اما نخواستم فرصتم را بسوزانم. وضعیت بابا را برایشان توضیح دادم؛ گفتم شاید نزدیک‌های سفر بتوانم همراهشان شوم. قرار شد اگر آمدنی بودم، خبر بدهم تا شاید جایی برایم باز شود و شانس همراهی با گروه را داشته باشم. برای خودم کلی فکر و ساخته بودم، گمان می‌کردم بابا یک هفته‌ای سرپا می‌شود، ماجرا را برایش می‌گویم. به شفیقش در زنگ می‌زند و خبر آمدنمان را می‌دهد. بابا بچه‌ها را نگه می‌دارد و من با خیالی آسوده می‌روم . بابا سال‌ها مسیر –بندرعباس را زندگی کرده بود؛ هر پیچ و هر ایستگاه را می‌شناخت. دلم گرم همین آشنایی بود که یک تیر و چند نشان است. حالا اما کنار بابا دراز کشیده‌ام، زل زده‌ام به آخرین عکس کانال مجله مدام و فکر می‌کنم به روزی که بالاخره دوباره بابا می‌تواند پشت فرمان بنشیند، این نوشته را برایش می‌خوانم. می‌خندیم به همه‌ی روزهای سختی که فکر نمی‌کردیم بگذرد و برنامه می‌چینیم به مقصد میناب. @maralane .
زمان: حجم: 235.1K
. عمو توی تراس خوابیده و صدای موسیقی از لای پنجره‌ی بین تراس و اتاق در گوشم می‌پیچد. سال‌هاست عادت دارد وقتی می‌خوابد، موسیقی پخش کند. من چشمانم را می‌بندم و به کودکی‌ام سفر می‌کنم؛ به همان روزهایی که مامان به جای خوابیدن با این آهنگ‌ها روزش را شروع می‌کرد. وقتی ابی خواند «داره می‌میره دلم برا اون مخمل نگات»، دلم برای عزیزی تنگ شد که این چند روز هر بار دیدمش، از نگاه کردن به چشمانش حذر کردم؛ مبادا دلم بلرزد... چه چیزهای کوچکی می‌تواند دل آدم‌ را همزمان هم متلاطم کند هم آرام. @maralane .
. نشسته‌ام پای نقد تمرین. توی متن یکی از هنرجویانم، داستانی‌اش در تعادل ثانویه به این درک می‌رسد که: «گاهی برای ماندن، نباید سفت بود، باید مثل آن ریشه‌ی نازک، راهی میان سنگ‌ها پیدا کرد و با آن‌ها یکی شد.» به گمانم شخصیت داشت با من صحبت می‌کرد، در گوشی می‌گفت وقت‌ش رسیده که راهی از دل سنگ‌ها برای بقا پیدا کنم. :) @maralane .
. با من کنیه داشت من به زندگی زدم؛ خاک با من بود من بر خفتم. از شاملو. @maralane .
. الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ ما یکی از خوشبخت‌های عالمیم که شیعه‌ی مولاجانمان علی شده‌ایم. عیدت مبارک ❤️ پ.ن: اینجا یه عیدی کوچولو گذاشتم، اگه منت گذاشتید و عضو شدید شاید سهم شما هم شد. :) @maralane .
هدایت شده از [ هُرنو ]
. حافظ، قلم (نجف) مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل... سیزدهم قرار است به تکمیل منزل یک خانوادهٔ در یکی از روستاهای مرزی توابع بخش قوشخانه واقع در استان خراسان شمالی کمک کنیم. آقای امامقلی.ح ۶۴ساله دارای دو همسر است. ایشان بیماری آرتروز شدید دارد و دیسک کمر که یک مرتبه عمل نموده و قادر به کار کردن نیست و از طرفی از همسر اول بچه دار نمی‌شدند که به همین دلیل هم همسر دوم اختیار کردند. همسر دوم هم بیماری قلبی و دیابت دارند و در حال حاضر تحت درمان هستند. این خانواده به جز مستمری کمیته امداد و یارانه و کالا برگ هیچ‌گونه درآمد دیگری نداشته و فقط از همین طریق امرار معاش می‌کنند. سرپرست با توجه به بیماری هم به کارگری مشغول است. یک فرزند پسرش نیز به دلیل عمل مهرهٔ کمر تحت پوشش کمیته امداد می‌باشد. این خانواده در یک اتاق ۳متری با شرایط سخت که نه گاز، نه برق و نه آب آشامیدنی دارند زندگی می‌کنند و گهگاه این موارد را از همسایه‌ها به صورت قرضی می‌گیرند. و نکتهٔ حائز اهمیت، و این خانواده است. در حال حاضر در اتاقک تصویر پایین عکس زندگی می‌کنند. یک واحد نیمه‌ساز دارند(تصویر سمت چپ بالا) که با توجه به شدن تورم و گرانی مصالح، توان ساختش را ندارند. برای اتمام این منزل به ۴۰۰ میلیون تومان نیاز است. ان‌شاءالله به لطف خدا و همراهی شما می‌خواهیم این مبلغ را ظرف ۴ ماه (هر ماه ۱۰۰ میلیون تومان) جمع‌آوری کنیم. 💚 نیت کنیم و از مدد بخواهیم دست یاری بدهیم که این خانوادهٔ شریف ان‌شاءالله در پاییز امسال، در منزل خودشان مستقر شده باشند. پرداخت از طریق شمارهٔ کارت زیر: (با ضربه زدن کپی می‌شود.)
5892101503421816
✅ و اگر فکر می‌کنید فرد دیگری هم ممکن است علاقمند به همراهی ما باشد، این پیام را برایش بفرستید و دعوتش کنید. دعاگو و دعاجو مصطفا جواهری @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. حالا من با شهدای میناب وجه مشترک دارم! .
. حالا من با شهدای میناب وجه مشترک دارم! دخترک خوابش برد. گوشی را برداشتم و رفتم سراغ پیام‌های شخصی. پیام زینب را اول از همه باز کردم. بعد از چند ماه پیام گذاشته بود. سر شب هم تماس گرفته بود اما متوجه نشده بودم. صوت‌هایش را همیشه با پیش‌فرض اینکه خبر خوشی دارد می‌شنوم. خبرهای خوشش همیشه از اوضاع و احوال و بچه‌هاست. صدایش نشاط همیشگی را نداشت. گفت: «یکی از بچه‌های دانشکده که خب می‌دونی شده، دوستش می‌خواد...» بقیه حرف‌هایش را نشنیدم. کدام یکی از بچه‌های دانشکده؟ چرا نمی‌دانستم؟ چیزی دست انداخت بیخ گلویم. سر دخترک را از روی بازویم آرام بلند کردم و سر جایم نشستم. بین دو کتفم تیر کشید. داشتم به همه هم دوره‌ای‌هایمان فکر می‌کردم. دوباره صوتش را شنیدم.‌ راهنمایی می‌خواست برای نگارش شهیدی که من حتی خبر نداشتم. چقدر پرت بوده‌ام از همه چیز و همه جا. کانال دانشکده را زیر و رو کردم. رسیدم به شهید «خدیجه کمالی»، مدرسه شجره طیبه میناب. آخ از مینابی که داغش مدام تازه می‌شود. حالا نشسته‌ام به فکر و خیال کردن. حساب و کتاب می‌کنم خدیجه ورودی چه سالی بوده؟ کی فارغ‌التحصیل شده؟ توی کدوم کلاس‌ها پای درس اساتید نشسته؟ توی کتابخانه میان کدام قفسه‌ها پرسه می‌زده؟ توی سایت پشت کدام سیستم می‌نشسته؟ یعنی شهادتش را توی یکی از همان یکشنبه‌هایی شهدایی از شهدای گمنام دانشکده خودمان گرفته؟ آخ که چرا از تو عزیز ندیده و نشناخته، هیچ نمی‌دانم! پ.ن: عکس مربوط به مراسم یاد بود شهید عزیز در دانشکده مشترک ماست. :( @maralane .
مارالانه | مارال جوان
. حالا من با شهدای میناب وجه مشترک دارم! دخترک خوابش برد. گوشی را برداشتم و رفتم سراغ پیام‌های شخصی
. امشب، شب دعاست دست‌هایمان به آسمان بلند است و دلمان قرص که باطل رفتنی است و جز حق نخواهد ماند و خون چون تویی بی‌شک حافظ این خاک است .
. این پیام را یکی از هنرجویان عزیزی برایم فرستاده که تنها چند ماه از عمر آشنایی‌مان می‌گذرد. من حتی روی ماه‌ش را هم ندیده‌ام اما دلم گرم شد به بودنش. و بیش از پیش این باور در وجودم قوت گرفت که روزهای بالاخره یک جایی تمام می‌شوند یا به خوشی یا به اما تنها چیزی که می‌ماند یادآوری همین خاطراتی‌‌ست که دیگران در آن روزها برایمان می‌سازند. @maralane .
. قرار است بیاید و نداشته‌مان دوباره نشانه گرفته شود. قرار است جانمان را به بسپاریم و صبرِ کنیم. .