داوود بسطامی در بازگشت به وطن– سفری که تاریخساز شد!
🥀خوش اومدی اسطوره ادب و احترام🥀
بله! داوود بسطامی به زادگاه خودش، شهر بسطام اومده بود!
این سفر بهصورت غیررسمی و در سکوت خبری انجام شد، ولی بسطامی خودش بعدها در مصاحبهای گفت:
«من هیچجا رو مثل بسطام ندیدم. هم کوههاش زیبان، هم مردمش پر از محبتن. انگار قلب مرام و معرفت اونجاست.»
او در بازار تاریخی بسطامی قدم زد، از آش دوغ محلی خورد و حتی با لباس سنتی بسطامی، عکس یادگاری گرفت! 📸
مردم با دیدنش شوکه شده بودن، ولی خودش خیلی خاکی و با روی خوش با همه سلام و احوالپرسی کرد.
در صفحه اینستاگرامش هم نوشت:
“BASTAM , you stole my heart. I’ll be back!” 🇮🇷❤️
@marapscollection
487.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داوود بسطامی بزرگ:
یک ساعت قبل از فینال، در گوشهای از وارماپ(قسمت گرمکردن ورزشکاران) در حال تمرکز بودم که صدای گفتگویی توجهم را جلب کرد. رقیب من با مادرش داشت صحبت میکرد. مادرش با گریه برایش دعا میکرد و از پسرش میخواست تا در مبارزه پیروز شود چرا که آخرین آرزویش قبل از مرگ قهرمانی پسرش در مسابقات بود.
من مطمئن بودم که در مسابقه پیروز میشدم و همه هم میدانستند که کسی حریفم نمیشود.
اما من تحت تأثیر گریه ودعای مادرش قرار گرفتم
و در آغاز مبارزه از رینگ خارج شدم تا داور پیروزی رقیبم را اعلام کند.
اینجا بود که لذت واقعی یعنی مرام و معرفت رو حس کردم...
#مراپنامه
جلد دهم
صفحه ۴۲۶
@marapscollection
داوود بسطامی در پاریس، مردی را دید به نام «رضا پهلوی» که با جمعی از لابیهای اسرائیلی عکس یادگاری میگرفت. همان کسی که روزگاری نام پدرش بر کشوری بود، اما حالا از بمباران همان کشور توسط اسرائیل حمایت میکرد.
داوود جلو رفت. رضا با غرور پرسید: «تو کی هستی؟»
داوود جواب نداد. فقط یک سیلی آرام اما محکم بر صورت رضا پهلوی نواخت. نه آنقدر قوی که آسیب ببیند، آنقدر که جا بخورد.
همه یخ زدند.
داوود گفت: «این سیلی از طرف آن مادری است که فرزندش زیر بمب اسرائیل مرد، در حالی که تو در اینستاگرام از آن بمباران تشکر کردی. این سیلی از طرف آن پدری است که خانهاش را از دست داد، در حالی که تو با خوشحالی با همان بمباندازها دست دادی.»
رضا خواست فریاد بزند، اما داوود با آرامش ادامه داد: «و اما یک حرف. همسرت با تام مورلی میخوابد. بپرس ببین. شاید این خبر برایت از آن سیلی هم سنگینتر باشد.»
رضا رنگ پرید. دست روی گونهاش گذاشت و چیزی نگفت.
داوود برگشت و رفت. کسی جلودارش نبود.
آن شب رضا در هتل نشسته بود و گریه میکرد. همسرش هنوز برنگشته بود. تلفنش را چک کرد. عکسهایی از قرار پنهانی او با همان تاجر آمریکایی برایش فرستاده شده بود.
صبح، رضا چمدان بست و به جایی دور رفت. اما دیگر کسی به او احترام نمیگذاشت. حتی کسانی که دیروز با آنها عکس میگرفت، امروز میخندیدند پشت سرش.
نتیجه:
یک سیلی گاهی از هزار سند بیشتر عبرت میدهد. اما عبرت واقعی آن است که انسان بفهمد خیانت به مردم، فقط تو را تنها میکند. خیانت به همسر هم فقط تو را. جمعش کن، میشود: هیچ کس را نداری.
#مراپنامه
جلد هشتم
صفحه ۲۶
@marapscollection
بی غیرتی آشکار
داوود رفت سراغ رضا پخلوی. روی پلههای مترو نشسته بود، لباس کهنه، صورت تراشیده. به محض دیدن داوود، گریه کرد.
داوود کنارش نشست و گفت: «وضع مالیت چطوره؟»
رضا: «مادرم پول تو جیبی این ماه را نداد.»
داوود: «شصت سالته از مامان فسیلت پول میگیری؟ خاک بر سرت!»
رضا: «من در راه مبارزه برای مردم ایران بودم.»
داوود: «فقط یه بیغیرت از بمباران مردم خودش حمایت میکنه. خاک بر سرت!»
رضا با افتخار گفت: «بله، من بیغیرتم و بهش افتخار میکنم. همون عکسهای زنم با تام مورلی از گوشی خودم دراومد. خودم رضایت داشتم، حتی خوشم میومد. زنم هر کی میخواد بخوابه.»
داوود: «طرفدارهای احمقت چطور؟»
رضا خندید: «همون بیناموسهای خاکبرسر. با وجود همه این کثافتکاری بازم شعار میدن. به اونها هم افتخار میکنم.»
داوود پرسید: «پس چرا گریه میکنی؟»
رضا: «برای پول. زنم هر کاری بکنه، طرفدارام هر کاری بکنن، برام مهم نیست. پول میخوام. اسراییلیها انداختنم دور، مادرم دیگه پول نمیده. فقط پول.»
داوود یه چک آرام به صورتش زد، بلند شد و گفت: «تورا خدا زده. برو گمشو. جای تو در زبالهدان تاریخه.»
رفت و دیگر برنگشت.
نتیجه:
بیغیرتی که به آن افتخار کند، از هر جنایتی پستتر است. پول که تمام شد، هیچ کس نمیماند.
#مراپنامه
جلد هشتم
صفحه ۲۷
@marapscollection
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادب کردن اراذل اوباشی که مزاحم ناموس مردم شده بودند
توسط سلطان ادب و مرام آقا داوود بسطامی
@marapscollection
یکی از شاگردان باشگاه از داوود بسطامی پرسید:
استاد جهان سوم کجاست؟
سلطان گفت:
جهان سوم جاییست که هر کس وطنش را آباد کند،
خانه اش خراب میشود!!
و هر کس در تخریب مملکت بکوشد،
خانه اش آباد میشود!
#شرح #احوال
#مراپنامه
جلد سوم
صفحه ۲۶
@marapscollection