eitaa logo
مردان خدا 📿
387 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1هزار ویدیو
63 فایل
مردان خدا کسانی که زندگی شان الگویی برای جویندگان حقیقت است. انبیاء ، علما ، شهدا ، صالحین و خوبان‌ عالم با ما همراه باشید 🥀🍀🌻🌹🌼 http://eitaa.com/joinchat/2035810317C9e86d81327
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید ترور ستوانیکم 🌹 شهید گرانقدر ستوانیکم احمد تنه کار از هم قطاران ما در گروه 411 پادگان مهندسی بروجرد بودند . در سال 1360 که اوج فعالیت گروهک های ضد انقلاب در ایران بود کار ایشان علاوه بر وظایف مهم نظامی که بر عهده داشت شناساندن احزاب و گروه هایی بود که بر علیه جمهوری اسلامی ایران توطئه می کردند . روز هفتم مهرماه سال 1360 ساعت کاری پادگان که به پایان رسید نماز جماعت را در مسجد الشهدای پادگان مهندسی خواندیم  و پرسنل سوار اتوبوس ها شهید تنه کار هم سوار  شد تا همچون روزهای دیگر نیمی از روز را در شهر با بسیج و سپاه برای امنیت انقلاب همکاری کند. ولی سازمان به اصطلاح مجاهدین خلق (سازمان منافقین) که ایشان را سد بزرگی در راه رسیدن به اهداف پلید خود می دیدند دو نفر از افراد  مسلح خود را درخیابان سعدی ، کوچه ذکاوت ، محل زندگی این شهید بزرگوار به کمین نشانده بود تا  پس از پیاده شدن ایشان و ورودش به کوچه ، او را به شهادت برسانند . نقشه آنها برای ترور این افسر مومن عملی شد و احمد از ناحیه سر و گردن  مورد هدف تیر قرار گرفت  و جام  گوارای شهادت نصیبش شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .🌹 shahidd.blog.ir/post/987 📿 @mardane_khoda
هدایت شده از کاروان انقلاب
7.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیت الله بهاءالدینی خطاب به خانم‌های باحجاب : شما خورشید خدا هستید ☀️ نور در سه جا به دردتون‌ می خوره ... 🇮🇷 @karvane2
هدایت شده از کاروان انقلاب
18.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اتفاقی جالب  در سامرا . عراق دوستان حتما ببینید خدایی اگر نبینید از دستتون رفته. آمریکا اینها رو می بینه که از نفوذ ایرانی ها می ترسه. این هم سوغات از سامرا.. دوستان آماده باشید انشاءا... ظهور نزدیک است گوش به فرمان نائب بر حق حضرت ولی عصر (روحی له الفداه) آقا خامنه ای عزیز باشید 🇮🇷 @karvane2
هدایت شده از کاروان انقلاب
5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفاً بطور کامل گوش بدید ان شاءالله تو زندگی هامون ولی محور عمل کنیم اللهم عجل لولیک الفرج 🌺🌺🌺🌺 عج 🇮🇷 @karvane2
1_2724534755.m4a
3.31M
ناگفته های شهید مهدی ثامنی راد در مورد ظهور در عالم رؤیا @karimeh
▪️‏مرحوم حاج سید احمد خمینی: "هر کس بین اطاعت از مقام معظم رهبری و امام راحل تفاوت قائل باشد، در خط آمریکاست" 🗓 ۲۵ اسفند سالگرد رحلت یادگار امام حاج سید احمد خمینی رضوان‌الله علیه شادی روح این سید بزرگوار ۳ صلوات 📿 @mardane_khoda
شهید غلامرضا معظمی گودرزی سرباز تکاور ارتش جمهوری اسلامی ایران شهادت ۲۶ اسفندماه ۱۳۶۳ 🌹 عملیات بدر - منطقه شرق دجله shahidd.blog.ir/post/170 📿 @mardane_khoda
۲۱۳ ❣امیرالمومنین علیه‌السلام مى فرماید: ✨أَغْضِ عَلَى الْقَذَى وَ الاَْلَمِ تَرْضَ أَبَداً 💠چشم خود را بر خاشاك و رنج ها فرو بند تا هميشه راضى باشى ✍ اشاره به اين كه زندگى انسان در اين جهان به هر حال آميخته با ناراحتى هايى است و شايد هيچ كس را نتوان پيدا كرد كه از چيزى ناراحت نباشد; گاه مشكلاتى براى خود مى بيند و گاه براى فرزندان و بستگان، يا دوستان، يا همشهريان، يا هموطنان و امثال آن و اگر انسان تاب تحمل هيچ مشكلى را نداشته باشد و در برابر هر مشكلى بى تابى و جزع و فزع كند، هرگز رضايت خاطر و آرامش روح پيدا نخواهد كرد، ✔️بنابراين انسان بايد صبور و شكيبا و داراى تحمل باشد تا بتواند آرامش خود را در زندگى حفظ كند و از حيات خود راضى و از نعمت هاى پروردگار خشنود باشد و گرنه اين بى تابى ها ممكن است سر از شكايت از پروردگار درآورد و سعادت انسان را بر باد دهد. ═══✙❆♡❆✙═══ 💝 @nahjol_balagheh ═══✙❆♡❆✙═══
هدایت شده از اشعار فاطمی
مژده ای منتظران فصل بهار آمده است وقت تابیدن خورشید نگار آمده است یک‌ قدم بیش نمانده‌ است به ایام‌ ظهور بوی گل از حرم دولت یار آمده است ❤️💜💙💚💛❤️💜💙 اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة و النصر سال نو بر شما مبارک باد 🌼🌺🍀 🌸🌼🍀 @fatemi84
بسم رب الشهدا و الصدیقین من قاسم هستم، قاسم سلیمانی( ادا کردن قرض پدر) پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود. تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند. خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم. احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم:« کارگر نمی خواهید؟» و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند. به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت:« اسمت چیه؟» گفتم:« قاسم» گفت:«چند سالته؟» گفتم:« سیزده سال» گفت:« مگه درس نمی خونی!؟» گفتم:« ول کردم.» گفت:« چرا؟!» گفتم:« پدرم قرض دارد.» وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم:« آقا، تو رو خدا به من کار بدید.» اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت:« می تونی آجر بیاری؟» گفتم:« بله.» گفت:« روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت:« این هم مزد این هفته ات.» حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم، همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم. پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم. نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم. صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم: «آقا، کارگر نمی خوای؟» همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند:« نه.» تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم. حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم. رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم. مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا. آن مرد با قدری تندی گفت:« چکار داری؟!» با صدای زار گفتم:« آقا، کارگر نمی خوای؟» آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت. چهره مرد عوض شد و گفت:« بیا بالا.» بعد یکی را صدا زد و گفت:« یک پرس غذا بیار.» چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند. به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم:« نه، ببخشید، من سیرم.» آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت:« پسرم، بخور.» غذا را تا ته خوردم. حاج محمد گفت:« از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.» برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد. پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند. 📙برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» خاطرات خود نوشت حاج قاسم سلیمانی 📿 @mardane_khoda
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و احترام به پدر و‌ مادرش 📿 @mardane_khoda
سرتیپ دوم خلبان شهید غلامرضا میرزایی ، شهدای گیلان🌹 در ساعت ۴:۳۰ بامداد روز ۷ آذر ۱۳۹۵ یک فروند بالگرد MI17 نیروی هوافضای سپاه که در اختیار مأموریت‌های شرکت نفت خزر بود، در اقدامی فداکارانه برای نجات یکی از کارکنان زحمتکش این شرکت که دچار عارضه قلبی شده بود، برای امدادرسانی به سکوی نیمه‌شناور امیرکبیر واقع در ۲۰ کیلومتری بندر امیرآباد استان مازندران اعزام شد. این بالگرد پس از سوار کردن بیمار، مدت کوتاهی پس از برخاستن از سکو در مسیر ساحل دچار سانحه شده در دریای خزر سقوط کرد و پنج سرنشین آن به لقاءالله پیوستند. چهار تن از کادر پروازی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب سلامی در سانحه سقوط بالگرد امدادی در دریای خزر به شهادت رسیدند که از جمله آنها خلبان سرهنگ پاسدار غلامرضا میرزایی کوچصفهانی است. 🌼شادی روح شهید صلوات🌼 هزار و یکمین مطلب وبلاگ یاد شهیدان زندگینامه و خاطرات همسر شهید در اینجا↙️ shahidd.blog.ir/post/1001 📿 @mardane_khoda