eitaa logo
<رؤیای قلم>
21 دنبال‌کننده
25 عکس
1 ویدیو
0 فایل
عَقــل می‌گُفت کِه دِل مَنزِل وَ مَأوای مَن اَست🌴🩸 عِــشــق خَندید کِه یا جایِ تو یا جایِ مَن اَست..🕊 🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑 کپی از رمان؟ راضی نیستم فقط با هماهنگی من جهت هماهنگی👇🏻 @gm_namh :ایدیم 🪧💥مرد مغرور من
مشاهده در ایتا
دانلود
<رؤیای قلم>
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ #مرد_مغرور_من #99 سرمو تو گلوش فرو کردم و عمیق بوییدم و اشک ریختم بعد از جند دقیقه
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ خرس گنده 😒 +اخه اسیه با چه امیدی بچه سپرد دست تو و رفت؟ دستشو پشت گردنش کشید و گفت _دست من نسپرد دست تو سپرد 😅 سکوت کردم و میکائیلی ک تو اغوشم بود رو نگاه کردم با چشمای رنگی خوشگلش داشت منو نگاه میکرد _نجفتی مامانم میسی؟(نگفتی مامانم میشی؟) با سؤالش خجالت زده و با تعجب به تئودور نگاه کردم با خنده به میکائیل نگاه میکرد و زیر لب پدر سوخته ای نسارش کرد خندیدم و گفتم +اره عزیزم تو پسر خوشگل خودمی بچه بود متوجه نمیشد چی میگ باید دلش رو خوش میکردم فقط این عجیب بود ک اون کجا به فکرش رسید بگه مامان؟؟؟!! _بریم خونه؟ باید وصیت نامه اسیه رو بخونیم با این حرفش لبخندم ماسید من زنده بودم و میشنیدم ک راجب وصیت نامه اسیه حرف میزنن؟ چقدر من سخت جون بودم نه؟ الان تنها امید من میکائیل بود اخرین نگاه رو به قبر اسیه انداحتم و زیر لب خداحافظی گفتم دیدن میکائیل درد دوری اسیه و اون شوک عجیبم رو کمی تسکین داد
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ سوار ماشین تئودور شدیم من جلو نشستم و میکائیل رو روی پاهام نشوندن واقعا دلم واسش تنگ شده بود لپ تپلش رو محکم و با لذت بوسیدم خنده بی صدای تئودور از چشمم پنهون نموند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ۵ساعت بعد حس کردم کسی داره با دست به صورتم ضربه میزنه چشمای خستمو باز کردم و با چهره اخمو میکائیل رو به رو شدم با دیدن اخماش خندم گرفت و خنده کم جونی کردم کمی خودم رو بالا کشیدم و میکائیل رو ک پایین موهام توی یکی از دستاش و دست دیگش رو گونم بود رو پاهام نشوندمش و بعد بغلش کردم +چیه چرا اخمات تو هم گل پسر؟ لباش رو اویزون کرد _هل کالی میتدم بیدال نمیسدی. (هر کاری میکردم بیدار نمیشدی ) لبخندی زدم ک دست به موهام کشید _مو های کودته؟(مو های خودتهــ) ن پ موهای عمت 😒پدر سوخته بانمکککک +اره موهای خودمه. دوسشون داری. ؟ _اله دوسشون دالم میدما. (اره دوسشون دارم.میگماـ) +جون دلم قشنگم بگو _تو هم سبا خواب بد میبینی؟ کمی از سؤالش جا خوردم +نه. مگ تو خواب بد میبینی _اله. فلشته ها تولو دوش دالن نمیزالن هلولا ها بیان تو خوابت بترسوننت ولی منو دوش ندالن (اره فرشته ها تو رو دوست دارن نمیزارم هیولا ها بیان تو خوابت بترسونت ولی منو دوس ندارن ) منی ک تا همینجاش هم خودمو به سختی کنترل کرده بودم با شنیدن حرفاش قطره های اشک یکی یکی به صورتم سیلی میزدن این بچه مگ چند سالش بود چند سالش بود ک انقدر حالش بد بود یعنی انقدر تو شوک بود ک به من میگفت مامان این وسط یه چیزی با عقل جور در نمیومد میکائیل اگ یه بار مامانش رو دیده باشه به کس دیگه ای جز اون نمیگ مامان
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ دست مخملی و نرمشو رو گونم کشید _چلا گلیه میکنی من حلف بدی زدم؟ ببخشید. میخوای منو ول تونی تو هم؟ دیگ اذیتت نمیکنم فگت منو ول نتون با شنیدن حرفاش گریم شدت گرفت چرا انقدر میترسید از رفتنم ک اینطور بغض کرده بود با گریه من میکائیل هم گریش گرفت و بی صدا اشک میریخت و هق هق میکرد من وقت واسه گریه کردن زیاد داشتم ولی نباید میزاشتم میکائیل بیشتر از این ناراحت بشه کم درد نکشید تو این دو سال با دست اشکتم رو پاک کردم و لبخندی زدم +کی گفته من میخوام ولت کنم؟ پسر به این قشنگی به این نازییی چشا به این قشنگی من از کجا دیگ گیر بیارم هوممم؟ گریش بند اومد ولی هنوز هق هق میکرد محکم ب اغوش کشیدمش و موهاش رو به بازی کشیدم اونم بغلم کرد موهام رو کشید ک اخم در اومد و بلند خندید منم خندیدم و از اغوشم بیرون کشیدمش با انگشت به بینیش ضربه زدم محکم بغلش کردم و از تخت پایین اومدم روی میز ارایشی نشوندمش موهام رو بستم و شالی سر کردم جوری ک از موهام چیزی معلوم نباشه هوا سرد بود هودی شلوار طوسی رنگی پوشیدم و جوراب مشکی پا کردم و بعد به میکائیل نگاه کردم +خوشگل شدم؟ خندید و گفت _الع لپش رو کشیدم از میز پایین اووردمش و روی زمین نشوندمش رفتم و صورتم رو شستم و برگشتم میکائیل داشت با گوشیم ور میرفت وقتی متوجه من شد خندید و گفت _بازی ندالع؟ با حفظ لبخند گفتم +چرا داره بیا بغلم بریم پایین برات بازی رو بیارم
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ موافقت کرد بغلش کردم و سمت سالن رفتم از پله ها پایین اومدم حاجی انقدر بزرگ بود ک ادم پاهاش درد میگرفت بیچاره اسیه چطور از این پله ها با این بچه بالا پایین میرفت روی مبل نشستم و گوشی رو از میکائیل گرفتم و بازی رو براش پلی کردم رو پاهام پایین اومد رو مبل نشست چهار زانو با صورت با نمکش غرق بازی بود اولش بلد نبود چطور بازی کنه از حواس پرتیش استفاده کردم و سمت اتاق بابا حرکت کردم میخواستیم بریم هتل ولی با اسرار تئودور و گریه میکائیل منصرف شدم و همینجا موندیم قرار بود امروز وصیت نامه اسیه رو بخونن دلشوره خاصی سراغم اومد و نگران بودم شاید بی دلیل بود چند تقه به در زدم ک با صدای( بیا داخل) بابا وارد شدم سلامی کردم بابا جون با خوشرویی جوابم رو داد +کی از اینجا میریم یه هتل بابا؟ _وقتی ک وصیت نامه اسیه رو خوندیم و بهش عمل شد میریم به هر حال عمل به وصیت واجب بابا جان بعدش برمیگردیم ترکیه البته اگ تو بیای من باید میرفتم؟ خب معلومه ک نه پس میکائیل چی میشد؟ +نه بابا جون من نمیام ترکیه همین ایران یه خونه میخرم و کارم رو همینجا ادامه میدم اینجوری خیالم از بابت میکائیل راحت و میتونم مواظبش باشم. _کار خوبی میکنی بابا جان اسیه ک کسی جز تو رو نداره اون پسر بیچاره هم مادر نداره و امروز و فردا معلوم نیست کی مادر ناتنیش بشه تو باید مواظبش باشی +اره منم به همینش فکر..... حرفم تموم نشده بود ک صدای گریه بلند میکائیل به گوشم. رسید با عجله سمت پله ها رفتم ک در همون حین تئودور هم از اتاقش خارج شد من زود تر از اون ها سمت میکائیل دوییدم جلو در وورودی سالن بود و گوشی به دست در حال گریه و داد بود نزدیکش ک شدم منو دید و دویید بغلم بغل گرفتمش و نوازشش کردم سرش رو تو گردنم فرو کرده بود و گریه میکرد
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ سؤال های تئودور رو هم ک ازش دلیل گریشو میخواست نادیده میگرفت و فقط گردن منو محکم گرفت و سرش تو گردنم بود و گریه میکرد دستم رو بالا بردم و به تئودور فهموندم ک نباید بیشتر از این سؤال پیچش کنه بعد از چند دقیقه ک با نوازش و بوسه های ریز و درشت من اروم شد سرش رو از گردنم بیرون اوورد و دستش ک دور گردنم حلقه شده بود رو پایین کشید بغلش کردم و سمت مبل رفتم و روی مبل دو نفرت ای نشستم بابا و تئودور ک تا الان فقط به ما نگاه میکردن نزدیک شدن بابا روی مبل یک نفر روبه روم و تئودور کنارم روی مبل نشستم میخواست حرفی بزنه ک گفتم +بسپرش به من میکائیل رو کمی از خودم فاصله دادم و گفتم +دورت بگردم چی شده ک گریه کردی؟ با بغض گفت _فک... کلدم... لفتی نزدیک بود اشکم سرازیر بشه چرا انقدر نگران رفتن من بود تو این مدت خیلی کم انقدر به من وابسته شده بود..؟ برا اینکه خیالش راحت بشه گفتم +ن عزیزم من ک جایی نرفتم. اصلا دیدی ک گوشیمم دست تو بود سری به معنای مثبت تکون داد ک گوشی رو ازش گرفتم بازی رو پلی کردم و دوباره دستش دادم خودش رو سفت بهم چسبوند و درازکش بغلش کردم (حالت لالایی) به تئودور نگاه کردم
تایـــــــــــــــــــــــــ🌙📿ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ‌    ‌کاش من فقط تو را داشته باشم    ‌و خدا هی بپرسد:دیگر چه؟    ‌بگویم : هیچ همین کافیست :)
<رؤیای قلم>
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ #مرد_مغرور_من #104 سؤال های تئودور رو هم ک ازش دلیل گریشو میخواست نادیده میگرفت و
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ انگار کلافه بود نگاهش از میکائیل کشید و به روبه رو خیره شد منم به بابا جون نگاه کردم ک داشت ما رو نگاه میکرد تئودور رو مخاطب قرار دادم ازش ناراحت بودم خیلی هم واسه اینکه نزاشت من حتا اسیه رو ببینم و باهاش حرف بزنم و حتا تا چهلم. اسیه حتا من نفهمیدم ک اسیه مورده اینم ک از وضعیت میکائیلی ک منو حتا از دیدن عکسش محروم کرد میخواست ازم انتقام رفتنم رو بگیره با این کاراش با دلخوری تمام پچ زدم +امشب باید راجب میکائیل باهات حرف بزنم شنید و سری تکون داد دستی بت صورتش کشید و بلند شد و سمت اتاقش رفت بابا هم بلند شد و دستش رو توی جیباش فرو برد _اگ چیزی لازم داشتی بهم بگو چشمی زیر لب گفتم میکائیل هنوز مشغول بود همونطور م بغلم بود بلند شدم و سمت اتاق رفتیم روی تخت دراز کشید تا به خودم اومدم دیدم گوشی از دست میکائیل سر خورد و روی تخت افتاد سر پایین اووردم و به صورتش نگاه کردم انقدر غرق فکر بودم که حواسم بهش نبود صدای در بلند شد بعد صادر شدن اجازه از طرف بندهه😌 وارد شد تئودور بود _گفتی قراره حرف بزنیم +گفتم امشب ولی مثل اینکه عجله داشتی تیکه ک بهش پروندم رو گرفت _امشب سرم شلوغه فکر نکنم... میون حرفش پریدم +ن بابا شورای ریاست جمهوری چیزی هستی راجب بچت _چرا لج میکنی چه فرقی داره الان یا امشب
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ سکوت کردم نگاش رو میکائیل نشست _خیلی بهت وابسته شده... همش میگفت میترسم مامان بره با کلمه مامان گفتنش دهنم باز شد باید میدونستم که چرا منو مامان صدا میکنه +چرا به من میگ مامان؟.... اون حتا اگ یه بار مادرش رو دیده باشه به من نمیگه مامان لاقل انقدر زود یکیو جایگزینش نمیکن انگار از سؤالم جا خورد بعد از مکث نسبتا طولانی گفت _میکائیل نمیدونست اسیه مادرش.. فقط اونو به عنوان یه زن ک تو خونمون زندگی میکرد میشناخت اسیه میگفت واسه ایندش برنامه دارم میگفت نمیخوام بعد من به روحیش لطمه بخوره واسه همین به میکائیل گفتیم ک اسیه مثل خالش میمونه و مامانش رفته سفر و کمی طول میکشه تا برگرده نمیدونم اسیه چه برنامه ای داشت ولی انقد اسرار کرد ک مجبور شدم قبول کنم میدونستم. میدونستم. ولی اسیه چرا این کار رو کرد اون همه ذوق داشت واسه مادر شدن ولی وقتی ک مادر شد نمیخواست بچش بدونه!!! مادر. حالا میفههم که چه کلمه مقدسی. از خود گذشتگی اسیه برا بچش یه لحظه وایسا من چرا توجه نکردم یعنی چی که مامانش سفر؟ شاید تئودو این داستان رو س هم کرده و منظورش من بودم؟ اینجوری نگاه نکنید بنی ادم دیگ شک میکن +این داستان سفر رو کی سر هم کرد؟ _اسیه آسیه؟؟؟!!!! اسیه این کار رو کرد؟ منظور اسیه از این کار چی بود +اگ حرفات تموم شد تا من برم حاجی رو بیارم وصیت اسیه رو بخونیم نگاهی به لباس سیاه تنش انداختم +حرفام ک تموم نشد ولی.... کاراس اسیه واجب تره وقت واسه حرف زدن هست اروم گفته بودم ولی اون شنید سری تکون داد و گفت _بلند شو غذا بخور میکائیل بیدار شد بعید میدونم بزاره غذا بخوری ساعت 7 شب دیگه
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ سری تکون دادم انقدر غرق فکر بودم ک نمیدونستم کی ساعت هفت شده بود از اتاق بیرون رفت پس الان میکائیل فکر میکرد من مامانشم چنگی به موهام زدم تا کی باید این فکر رو داشت؟ من چطور میتونستم مامان اون باشم؟ کاش منو خالع خودش میدونست ن مامننن لااقل ابجی میدونست بازم یچی اخه ماماننن.!!! منه 21ساله رو چه به مامان اخه درسته اسیه یه سال از من کوچیک تر بود و مادر شد ولی حق بدید یه شبه مامان بشی😐 میکائیل رو روی تخت گذاشتم و پتو روش کشیدم میترسیدم برم غذا بخورم میکائیل بیدار شه منو نبینه گریه کنه فکری بت سرم زد پایین رفتم و به یکی از خدمه گفتم ک برام غذا بیارن بالا با عجله خودم رو به طبقت بالا رسوندم و وارد اتاقم شدن اتاق من همون اتاق قبلی بود ک جفت اتاق تئودور بود همون وقتی اسیه باردار بود من داخلش میزیستم روی تخت رو نگاه کردم نفسمو بیرون فرستادم رفتم و روی صندلی میز ارایش نشستم در زدت شد و همون خدمه با سینی غذا وارد شد ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچند ساعت بعد با صدای حاجی ک شروع کرد به خوندن وصیت نامه حواسم رو از میکائیلی ک بغلم بود و با ناخونای بلندم بازی میکرد گرفتم و به حاجی دوختم _بسم تعالی اینجانب اسیه پناهی. ارزویی جز خوشبختی همسر. فرزند. و رفیق عزیز تر از جانم ندارم نمیدانم وقتی این وصیت نامه را میخوانیم میکائیل چند سال دارد فقط این را میدانم ک تئودور هم مرد است و نمیتواند نا اخر عمر پاسوز من و میکائیل فرزند عزیز تر از جانم شود بلاخره روزی باید ازدواج کند ولی میکائیل فرزند من است و از بابت او نگرانم اگر نامادری داشته باشد ک او را ازار دهد روح من در ارامش نخواهد بود.....
❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤ رفیق عزیز تر از جانم من از علاقه همسرم به تو خبر دارم حاجی کمی مکث کرد و بعد به منی که اشک توی چشمام حلقه زده بود نگاه مرد و بعد هم به تئودور و بعد هم به بابا _ادامه بدید حاجی این تئودور بود ک حاجی رو وادار به خوندن کرد حاجی نگاهی به تئودور کرد و گفت _از اینجا به بعد وصیت نامه فقط راجب شما و زهرا خانوم وصیت نامه خوانوادع و... جدا نوشت خودتون این وصیت نامه رو تنهایی بخونید تئودور سری تکون داد بابا و حاجی بلند شدن و قصد رفتن کردن میخواستن میکائیل رو با خودشون ببرن ولی اونقد رسفت به من جسبیده بود که جدا کردنش سخت بود بلاخره تسلیم شدن و بدون میکائیل سمت اتاق رفتن تا با اقا جون صحبت کنن تئودور بلند شد و کنار من و میکائیل روی مبل سه نفره با فاصله از من نشست _بخونم؟ سری به معنای مثبت تکون دادن نگاهم به فرش بود و میکائیلی م به ما نکاه میکرد تمام مدت بدون اینکه جیزی بفهمه یا با ناخونای من بازی میکرد یا با عروسک خرسیش _ زهرا جانم قبلا هم این درخاست را از تو داشتم و رد کردی خواهری را در حقم تمام کن و مادر فرزندم شو مکث کرد تئودور جوری ریلکس رفتار میکرد ک انگار از قبل چندین بار وصیت نامه را خوانده بود ولی فقط من میدانستم ک او با 24سال سن انقدر پخته بود که خم به ابرو نیاورد ادامه داد _همسرم به تو علاقه دارد و من این را میدانم به جان فرزندم قسم ک او تنها دارایی من در دنیا بود اگر درخاستم را رد کنی هیچوقت تو را نمیبخشم من تنها دغدغه ام میکائیل است زهرا جان او را به تو میسپارم مواظب او باش دلم میخواهد خوشبختی او را ببینم زهرا جانم از تئودور هم مواظبت کن و برای او همدم خوبی باش....(مکث).... نبینم کوتاهی کنی هواتو دارم. کینه و دلخوری رو کنار بزار و جای من زندگی کن. میدانم خواسته هم خود خواهانه است ولی جز تو کسی رو ندارم