🔻اشهد
آن روزها که تنها ابزار سرگرمی آدمها تلویزیون بود _آن هم نه از این الاِدیهای نازک، بلکه از همان تلویزیونهای رنگیِ بسیار ضخیم_ یادم افتاد که مادربزرگ همیشه موقع خواب، «أشهد» میخواند. نمیدانم این سنت از مامانبزرگ به مادرم رسیده بود، یا در آن دوران، نوعی مُدِ معنوی بود که پیش از خواب، به «حاسبوا قبل أن تحاسبوا» میپرداختند.
من که هنوز سن و سال زیادی نداشتم و واقعاً از مرگ میترسیدم، با خود میگفتم: «اگر مادر و مادربزرگ بخواهند با أشهد از دنیا بروند، بگذار من هم بخوانم تا همراهشان باشم...».
در فرهنگ ما، وقتی کسی میخواهد از خطری بزرگ سخن بگوید، میگوید: «اشهدم را خواندم...».
امشب که به این «جنگ و صلحِ»ی که آن «قمارباز» راه انداخته فکر میکردم، با خود گفتم: چه میشود که با گسترش تکنولوژی، انسان چنان مرگ را از خود دور ببیند که دیگر شبهایش به جای «اشهد خواندن»، صرفِ خواندن اخبارِ «آتشبس» و «مذاکره» شود؟ چه میشود که آن فعالِ فضای مجازی، به جای آنکه نیمهشب «اشهد» بخواند، تحلیل بنویسد که به مرحلهٔ «نه جنگ، نه صلح» رسیدهایم؟ و به جای آنکه این «نفسِ مطمئنه» را به سوی نور بکشاند، از کنار جزیرهٔ تاریک «اپستین» عبورش میدهد؟ و به جای آنکه صدای «فتح» و «نصر» از مأذنههای قلبمان شنیده شود، شبهنگام، ذهنمان را به بلندگوی «توییتهای ترامپ» و خبرهای «رویترز» و «آکسیوس» و «کانال ۱۲ اسرائیل» تبدیل کردهایم؟
به نظرم رسید که باید «نهضت اشهد خوانی» را راه بیندازیم تا مرگْ آگاهی، موسایِ ما باشد بر فرعونِ «نفسِ جاودانهطلبِ» ما... تا فراموش نکنیم آنکه جان میبخشد و جان میگیرد، منتظر شیپور جنگ نیست؛ که قطعههای ۱ تا ۴۱ بهشتزهرا، پیش از قطعه ۴۲، ساکنان خود را یافتهاند. پس آنکه زنده میکند و میمیراند، تنها سزاوارِ آن است که در دل و زبان ما، «أکبر» و «أعلی» نامیده شود.
شهادت میدهم؛ شهادت میدهم که ابرقدرت، تنها اوست و هر قدرتی غیر از او، محکوم به افول است.
و شهادت میدهم یاران خدا بر بازوی قدرت او ایستادهاند، و هر قدرتی که از آن سرچشمه برخیزد، از پیش، مُهرِ «فتح» و «نصر» بر پیشانی دارد.
#مهدیس_نظری
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻همقافیه با زندگی
از یاد نمیروند غمنامههای سرخ تو
و سپیدی مشتق شده از نامت
ای شکوه همیشهٔ سبز قامت کوهها
ای آواز آب در دل سنگهای خسته
"ایایران"
"تو را میشناسم"
تو در دستهای گشودهٔ کویر
در نفس گرم بادهای جنوب
و در آن نگاه عمیق آسمان تبریز
که ستارهها را تا سحر میشمارد
و خستگی نمیگیرد
جاری هستی
ندای تو را
ای ایرانِ جان
در نبض تنگ جادههای پیچاپیچ شمال
در زمزمهٔ برفهای روی شانههای دماوند
در رنگِ سرخی که پیش از طلوع آفتاب
بر گونههای بیابان یزد مینشیند
میتوان شنید
مادری…
و تنها این واژه کافی نیست
تو جغرافیای جان ما هستی
خطِّ نازکی میان اشک و لبخند
بین"بودن" و "باید بودن"
در تبلور نامت...
خانهای داری
با پنجرههایی رو به وسعت تاریخ
که گاه با باد مغول لرزیده
گاه از شوق شکفتن گلهای شقایق
بر دیوارهای خشتیات
از خون جوانانت جوانه زده
و تو
همیشه
در میان این همه رفت و آمدهای
قرنها دشواری
چراغی را روشن نگه داشتهای
پشت پنجرهٔ بشکوه اصالتت…
چراغ روشن مقاومت
چراغ صبوری
چراغ رشادت
تو را
در دستان پینهبستهٔ کشاورز دشت خوزستان دیدم
که با وجود حرارت آتش
با خون خویش
برکت را به خاک میسپارد
در نگاه دختری در متروی تهران دیدم
که کتابش را میخواند
و آیندهاش را با هر ورق زدن
میسازد
ای سرزمین آینهها
که در هر قطره از نجابتت
تصویر دیگری از خودت را نشان میدهی
گاه چون کارون، خروشان و رؤیایی
گاه چون زایندهرود، بیقرار و گریان
گاه چون خلیج همیشهفارس
آرام و در اعماق، سرشار از راز
اما همیشه…
در لحظههای
که فکر میکنند پایانِ خط است
آوازی بلند میشود
از جایی میانِ خرابههای بم
یا از دلِ آوازِ یک فاخته در جنگلهای شمال
که میگوید:«هنوز…»
هنوز
اسمِ تو با واژهٔ «زندگی» همقافیه است
ایران
ای تلفظِ دشوار و شیرینِ امید
ای خانهٔ بیدرِ مهر
بر آستانهات ایستادهام
با همهٔ فراز و فرودها
و با دلِ پر از آرزو…
چشمانت را میبوسم
که همچون دریاچهٔ چشمانِ مادرم
وسعت دارد و عمق
و در آنها
آسمانِ فردا
روشنتر از همیشه طلوع میکند...
#علیرضا_ناظمی
#شعر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻او مثل من نبود
هیچوقت فکر نمیکردم با یک سرهنگ نیروانتظامی دوست بشوم. پلیسها برایم عین یک ماشین بودند همیشه؛ دقیق و سرد و بیعاطفه. بهواسطهٔ یک پروژه، با هم آشنا شدیم. کوهی از صلابت در عین حفظ لطافت زنانگیاش. اگر فراغتی از کار و خلوتی دست میداد، از عملیاتها و اغتشاش و درگیریهایی که تجربه کرده بود برایم تعریف میکرد. از اینکه چقدر آدم وحشی و نااهل دیده و از صدفرسخی بوی تعفنشان را حس میکند. یک بار به شوخی گفتم بعد اتمام پروژه باید کتابتو بنویسم. خندید و با تواضع جواب داد: این همه شهید هست که کتابشون چاپ نشده. من چیکارهام؟
چند روز پیش جلسهای داشتیم و تا برسد کمی طول کشید. دوماهی میشد کار خوابیده بود بهخاطر جنگ و با هم ملاقاتی نداشتیم. خبرش را داشتم که این مدت از خانهاش تکان نخورده و چسبیده به پایگاه که مثل نقل و نبات، موشکبارانش میکردند. داخل اتاق جلسه که شد، خبری از آن آدم بشّاش همیشگی و پرانرژی نبود. مثل آدمی شده بود که بیماری سختی گرفته است. روی صندلیاش نشست و اینقدر فضا سنگین شد که مدیرعلمی، بحث کار را بیخیال شد و شروع کرد به احوالپرسی کردن و پرس و جوی ایام جنگ. در کمال ناباوری کلماتش اینبار هیچ رمقی نداشت.
یکهو با عصبانیت و انگار پروسهٔ بازجوییاش به بنبست رسیده باشد گفت:
_کی گفته ما پیروز شدیم؟! ما چیو دادیم و چی گرفتیم؟ چرا عرضه نداریم انتقام بگیریم و...
تختگاز میرفت. همه شوکه شده بودیم سعی کردم سرم را توی کاغذهام کنم که فشار فضا حالم را بد نکند. یکی از فرماندهان قدیمی جنگ که از قضا او هم توی جلسه بود شروع کرد به ایراد استدلال و فکت تاریخی و تحلیل اوضاع...
مابقی اعضا هم هر کدام تقابل بهحقی با او کردند. او اما پس نمیرفت. انگار داشت توی آتشی میسوخت. نه ما حرف او را میفهمیدیم نه او حرف ما را.
میگفت: وقتی میتونن رهبر ما رو مثل آب خوردن بزنن، یعنی دست برتر رو اونا دارن. وقتی نمیتونیم انتقام رهبرمون رو بگیریم یعنی شکست خوردیم...
و باز با حالت گُر گرفته ادامه داد:
_آسمون مال خودشونه. باید پایگاه رو ببینید. نابود شده. اصلا بشه. همه چی نابود بشه. من حاضر بودم کل کشور با خاک یکسان بشه اما رهبرم بمونه.
همه شاخمان درآمده بود و اصلا دیگر حرفی برای کسی نمیآمد. شک ندارم حتی خودش هم حرفهاش را باور نداشت. توی جنگ دوازده روزه یک بار هم اثری از ترس و غم توی چهرهاش ندیده بودم. حتی میگفت دخترش توی این مدت اینقدر عاشق کشور شده که گفته فکر خارج رفتن را برای همیشه از سرم بیرون میکنم.
حالا نشسته بود و همینطور اشک میریخت. حرفهاش چنگ به دلم انداخت. دلم تکان خورد یکهو. وسط جلسه از آن سر میز چشم دوختم بهش و گفتم:
_دورت بگردم... درسته... میفهمم چی میگی...
او فقط همین را میخواست. دلتنگ بود. زندگی برایش بدون همان یک نفر مثل دنیای بدون هیچکس شده بود. او مثل من نبود. پلیسها راحت نمیتوانند ورار کنند و اشکشان را با سرآستینشان خشک کنند و یک کلام بگویند دلشان تنگ شده است. پلیسها، مسلح میشوند، داد میزنند، دنبال متهم میگردند. اما دلتنگی که سلاح سرد نمیشناسد مخصوصا اگر برای یک پلیس زن باشد.
آرام شد، استکانش را از توی کیفش درآورد و با دیسیپلین خاص خودش چای ریخت و بدون قند سر کشید. جلسه با یک ساعت تأخیر شروع شد.
#روایت
#زینب_عمرانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
محسن محمدی پناهرؤیا یعنی دوباره حسین(ع).mp3
زمان:
حجم:
4.9M
رویا یعنی دوباره حسین(ع)
🔻رؤیا...
کورمال کورمال دستم را روی زمین میکشم. پلکهایم گویی به هم چسبیدهاند. چشمم را نصف و نیمه باز میکنم و دنبال ردی از نور صفحهٔ گوشی میگردم. زیر مبل است. دستم کش میآید. بیاختیار دکمهٔ ولوم را فشار میدهم تا صدای اذان قطع شود. یاغی نیستم؛ اما تا بخواهم از جایم بلند شوم چند دقیقهای طول میکشد.
در زمینهٔ ذهنم صدایی بلند و بلندتر میشود: «تو رستم تهمتنی؛ بزن که خوب میزنی، بزن که خوب میزنی...». صدا جوری توی سرم مینشیند و اکو میشود که انگار مهدی رسولی با آن اداهای خاص مداحیاش بالای سرم روی مبل نشسته است. یک لایه از پتو را زیر سرم جمع میکنم و سعی میکنم به خواب و خلسهام ادامه بدهم.
«به دست قدرتمند مااا، قدرت پوشالی شکست؛ خیال دنیا راحت که...». کمی سرم را میخارانم و رویم را برمیگردانم تا شاید حسین طاهری بیخیال شود و دست از سرم بردارد. کنار که نمیرود، هیچ؛ اینبار سخنگوی قرارگاه خاتمالانبیاء هم کنارش میایستد و با هم «و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» میخوانند. گیری کردهایم. خوابمان با رجز است و بیداریمان با حماسه! میدانم وقت نماز است اما نمیدانم چرا مقاومت میکنم و پتو را روی سر میکشم.
«با توام، با تو؛ با تو ای...». صدای ملائک را با لحن ابوذر روحی میشنوم که دارند برای خواندن نماز صدایم میزنند. با توام، با تو، پاشو نماز بخون... از بین تمام واژههای مربوط به مسلمانی، تنها به یاد «اسلامآباد» میافتم. سعی میکنم با گفتگو ده دقیقه زمان بخرم و قدری بیشتر بخوابم. خیلی زود به بنبست میرسم و مذاکره بههم میخورد. متوجه میشوم که با شیطان حرف زدهام، نه ملائک! ابوذر روحی به انتهای بند رجز میرسد و با تاکید میخواند «تو غلط میکنی...» و گویی ملائک هم همزبان با او میخوانند: «تو غلط میکنی!». خوابآلوده لبخند میزنم و پهلو به پهلو میشوم.
«میدان با تو؛ خیابان با ما...». احساس میکنم جمعیت پایین ساختمان ایستادهاند و شعار میدهند. لا اله الا اللهی میگویم و پاهایم را جمع میکنم. هنوز خواب از سرم نپریده است. ترافیک رجزهایی که توی ذهنم جابجا میشوند، شبیه به کشتیهای مضطربیست که پشت تنگهٔ هرمز منتظر جواز ورود و خروج ایستادهاند.
«میجنگم برات وطن وطن...». صدای حاج محمود با تصویری که از او در ذهنم پلی میشود همخوان نیست. تصویر دویدنش را در حسینیهٔ امام در شبی که آقا صدایش زد تا بگوید «ای ایران بخوان» و حاج محمود با سر دوید و رسیده، نرسیده، کاغذ و عینکش را پرت کرد روی زمین، با چشمِ بسته مرور میکنم. بیاختیار چشمهٔ اشکم میجوشد و چکهچکه از لای پلکهای بستهام بیرون میزند. خواب از سرم میپرد. پیش از آنکه بلند شوم، مقداری در خودم جمع میشوم و مویه میکنم. مثل همیشه که تا قد و قامت آقا را میدیدم، قربان صدقهاش میرفتم، بیاختیار میگویم «دورت بگردم».
دور قد و بالایت بگردم. کجا رفتی یکهویی؟! ما که هنوز چشمانتظاریم تا محافظها پردهٔ آبی حسینیه را کنار بزنند و بیعصا قدم بگذاری بالا. لبخند بزنی. برایمان دست تکان بدهی. چشم بچرخانی و محبتت را با همه قسمت کنی. جمعیت یکصدا شعار بدهند. جوانترها کف دستشان را که با خودکار نوشتهاند «جانم فدای رهبر» رو به دوربین بگیرند...
دورت بگردم آقاجان. آخر تا کی خوددار باشیم و چقدر دم نزنیم؟! از بس بغضمان را قورت دادهایم غمباد گرفتیم.
باشد؛ قبول. قول دادهایم که نگذاریم دشمنشاد شویم. دلت امن که نمیگذاریم. اما تو بگو پس ما کی میتوانیم یک دل سیر گریه کنیم؟!
دلتنگ محرم شدهام. نوحهٔ محسن محمدیپناه اوج میگیرد و بر همهٔ صوتهای توی سرم غالب میشود:
رویا یعنی دوباره حسین/ میآید خورشیدی از تبار حسین...
#مصعب_يحيایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
از مدرسه برگشتم از همه چی بیخبر بودم. آخه تو مدرسه اجازهٔ بردن گوشی نداشتیم و از همه جا بیخبر. وقتی رسیدم مادرم داشت تلویزیون نگاه میکرد و زیر لب یه چیزهایی میگفت. یه نگاه به تلویزیون کردم تا یه مدرسه آوار شده و زیر نویس مینویسه ۱۰ تا ۲۰ تا دانشآموز شهید شدهاند. رو به مادرم کردم و گفتم: چی شده؟ چطوری اینجور شده؟! مادرم با بغض گفت: خدا ازشون نگذره؛ آمریکا و اسرائیل بچههای مردم رو زدن و مادرا و پدرا رو داغدار کردن. میگن بیت رهبری هم زدن. مادر جنگ شد؛ جنگ...
و زد زیر گریه. من هم گریهم گرفت و رفتم به اتاقم. گفتم خدایا چقدر مادراشون گناه دارن. با چه امیدی دختراشون و روانهٔ مدرسه کردن. موهاشون رو شونه زدن. لقمه براشون گذاشتن و با چه شوقی اونا رو روانه کردن. اون دخترا با چه ذوقی از خونه تا مدرسه رو طی کردن تا توی مدرسه به دوستاشون برسن و با هم بازی بکنن. نمیدونستن امروز روز آخرشونه که به آغوش مادرشون رفتن و اونا رو بوسیدن. با خودم گفتم: وای خدا مادراشون چه میکشن؟ چجوری تحمل میکنن؟ گفتنش هم سخته.
یه دفعه یادم افتاد مادرم گفته بود بیت رهبری هم زدن. ولی چیزی دیگهای نگفت. یا خدا رهبرمون چیزیش نشده باشه. مملکت ما بدون رهبر چکار کنه. یکدفعه به خودم اومدم و گفتم: این مزخرفات چیه دارم میگم. انشاالله که رهبر صحیح و سالمه و تا یک ساعت دیگه میاد سخنرانی میکنه... همینطور توی فکر بودم که مادرم گفت سارینا نمازت بخون. کمی استراحت کن تا من افطار آماده کنم. گفتم: باشه مادر...
و رفتم سر نماز. خوندم و گرفتم خوابیدم. عصر بلند شدم. مادرم مثل اسفند رو آتیش بود. گفتم: چی شده؟! اشک از چشماش جاری شد و گفت: بچههای مدرسه میناب با معلماشون نصف بیشترشون شهید شدن. مادرای بدبختشون چه میکشن...
داشتم به مادرم نگاه میکردم که اینجور با بغض و ناراحتی تعریف میکنه. گفتم: مادر تو دوری اینجوری هستی؛ اونا که بچههاشون زیر
آوارن چه میکشن؟!
گفت: مادر نشدی که بدونی...
همین رو گفت و رفت داخل حیا.
غروب شد. افطار خوردیم. رفتم مسجد و بعد برگشتم سحری رو آماده کردیم. داشتیم سحری میخوردیم که باز صدای گریه مادرم رو شنیدیم. با سرعت رفتم طرف مادرم. گفتم: چی شده؟! گفت: مملکت بیپدر شده. آقامون رفت...
مونده بودم چی میگه حواسم پرت شده بود. فقط صدای بلند گریه مادرم رو میشنیدم. نگاه به تلویزیون کردم. مجری برنامه با بغض گفت: «انا لله و انا الیه راجعون. رهبر معظم انقلاب اسلامی...». همین که گفت دیگه چیزی نشنیدم. نشستم و شروع کردم گریه کردن.
#سارینا_حیاتی /دانشآموز
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻
به نام حــق؛ به نـــام درد
تو آرشــــی در ایــن نبــــرد
کمـــان بگیـــــر، یـَـل وطـن
امـــان نده، بــــزن بــــزن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻برای شهید جاویدالاثر ماکان نصیری
غنچهٔ پرپر؛ گلستان با تو سوخت
آسمان و ابر و باران با تو سوخت
با دل میناب آن آتش چه کرد
صد محله، صد خیابان با تو سوخت
در شبیخون بلا، آن صبح درد
یک جهان صبح پریشان با تو سوخت
تا دبستان تو بی آواز گشت
صبحگاه هر دبستان با تو سوخت
چون صد و هفتاد شاخه گل شکست
شاخ و برگ باغ و بستان با تو سوخت
این شقاوت این حماقت از چه بود
مدرسه ویران و ایران با تو سوخت
از تو اما لنگه کفشی مانده است
بی تو ماکان؛ جان کماکان با تو سوخت
قلب میناب از تپش افتاد، آه
در غمت قلب هزاران با تو سوخت
#عبدالله_امانی/ برادر شهیدمفقودالاثر حسین امانی
#شعر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻جانبِ اهل خدا
قدیمیها آدمهای جانبداری بودند. از بازاریان قدیم که بپرسی، برایت تعریف میکنند که رسمی داشتند به اسم «چارپایهگذاری مقابل دُکان». به محض این که دشتِ اول به دخلشان میآمد، چارپایه را داخل میآوردند و از عمقِ جانشان میگفتند: «خدا بدهد برکت...».
سر و کلهٔ مشتریِ دوم که پیدا میشد، سرک میکشیدند که کدام چارپایه هنوز از جایش تکان نخورده، تا مشتری را روانهٔ آن دکان کنند.
قدیمیها چه خوب رسمِ همجواری را میدانستند؛ رسمِ جانبداری...
گفتم چارپایه... اصلاً این چارپایه چه سرّی دارد که هرجا قرار میگیرد، واسطهای میشود برای جانبداری؟ مخصوصاً در بازار...
رسمِ «چارپایهخوانیِ ماهِ محرم» هم از آن رسمهای قدیمی است، جاییکه روضهخوان روی آن میایستد و از حقی که قدمتی هزار و چهار صد ساله دارد، جانبداری میکند و فریاد میزند: «من تنها زیرِ عَلَمِ حسین(ع) سینه میزنم» و «زیر علمت اَمنترین جای جهان است...».
یعنی اهلِ کوفه چارپایه نداشتند که نتوانستند از امامشان جانبداری کنند؟! آه، بسوزی شام که بازارت برای رضایِ خدا حتی یک چارپایه هم نداشت…
«جانبداری کردن» مثل همهٔ عباراتِ دیگرِ فارسی، کارکردِ خودش را دارد:
در ادبیاتِ عاشقانه یعنی: تعصّبِ معشوق را کشیدن؛
در ادبیاتِ سیاسی یعنی: هواداری و حمایت از فرد، گروه یا جریانی؛
و در ادبیاتِ بازاری یعنی «لوتیگری»، «نوکری حسین(ع)» و «حسنِ همجواری»
و من چقدر این نگاهِ بازاری را دوست دارم؛ ادبیاتی که بویِ «اخلاق ناصری» و «مکاسبِ انصاری» میدهد.
این روزها اما دلم میخواهد به همان قدرِ «چارپایه» هم که شده جانبدار باشم.
تا شاید همین اندک تقرّب به کارکرد چارپایه، ما را از شرّ «جاهلیت ثانی» در امان نگه دارد...
هر آنکه جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
#مهدیس_نظری
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻
ملتى مثل ما با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند بیعت نخواهد کرد.
#رهبر_شهید
#پوستر
طراح: #علی_صفری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻فریاد اقیانوسِ سکوت
سر فصل جوانیام را
با جنگ آغاز کردم؛
جنگی میان حق و باطل.
در راسخیتِ قدمگاهِ هجده سالگیام،
اینچنین برایت آواز میخوانم،
تا در تار و پودِ این زمانه،
باقی بماند چند تاری هم
از وجود من.
ای مردمِ وطنِ همیشه سر افراشته؛
من، دخترکِ آوازخوانِ وطن،
سرم را با استقامت بلند میکنم
و اینچنین آواز سر میدهم:
آوازی نهفته در سکوتِ آرامشِ ظاهرم؛
آوازی که سرودنش، نشان از فریادی در عمقِ اقیانوسِ سکوت دارد.
موجهای برافروختهٔ فریاد، به اقیانوسِ مسکوت و آرامم حملهور شدهاند
و مرا چنین شتابان به کلمات سوق دادهاند،
که ای آیندگان!
به یاد آورید استقامت دیرینهٔ ما را؛
که از مولایمان حسین به ارث بردهایم؛ همان حسینی که وارثِ علی و فاطمه است!
جنگ، واژهایست کهنه کار که در خیال و سوگهایمان به درهها انداختهایم و برای گذشتگان است، نه حال!
ولی، در دل بدانید که چنین خیالی اشتباه محض شماست!
جنگ، حاصلِ دیروز و امروز و فرداست.
جنگ، هیولای مبارزِ کهنهکاری است
که جلوهگاه و زشتیاش را در هر لحظه به رخ میکشد؛ گاه ملیح خود را آرایش میکند و گاه قبیح؛ به هر حال، جنگ در هر شکلی، پنهانترین نهانِ جهان است.
پس در تمامی برهههای تاریخی که در حال رقم زدن هستید،
با صلابت برای وطن ایستادگی کنید،
و قسم به جاری شدنِ رودابهٔ خون از تنهایمان که ما برای وطن ایستادهایم!
#زهرا_خبیدوئی
#دلنوشته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷