🔻عاشورای رمضان
سر ظهر توی دفتر کارم، با چند نفر از همکاران گرم صحبت بودیم که خالو داخل اتاق شد. خالو، خدماتی و آبادی ادارهمان بود. طبق معمول لیوانش دستش بود و دنبال چایی میگشت! گفتم:«خالو مگه ماه رمضون نیس؟!» گفت:«واخ یادم رفت...» الکی میگفت! مشکلی داشت و نمیتوانست روزه بگیرد. گفتم:«خالو خدابخواد بعد از ماه رمضون بساط چاییمون دوباره راه میافته کمی حوصله کنی تمومه». دستی توی هوا تکان داد و گفت: «کو تا تموم بشه. تازه اولشه». و بعد با همان سادگی و صداقتش شروع کرد به صحبت کردن و یکهو از دهانش در رفت که:«راستی تاسوعا عاشورا اگه بیفته داخلِ ماه رمضون، تکلیف چه کرده؟!» اتاق از خنده منفجر شد و بنده خدا تازه فهمیده بود که چه تپقی زده. سرش را زیر انداخت و رفت بیرون ...
روز دهم ماه رمضان بود. علناً جنگ شروع شده بود. میگفتند بیت را زدهاند. خبری از آقا نبود و روی زمین بند نمیشدیم. شب دهم آمادهباش بودیم و باید میرفتم اداره. سحر که شد و اعلام کردند چه بلایی سرمان آمده، هر چه غربت بود ریخت توی دلم. مثل بچهٔ یتیمی تک و تنها توی اتاق نشسته بودم و میسوختم. آقایمان را توی خانه خودش با بچههاش و لب تشنه شهید کردند. داشتم به خودم مییچیدم که یکهو خالو جلوم ظاهر شد: رییس دیدی چه شد؟! نگاهی بهش انداختم و آه سردی کشیدم. خالو ورار میکرد:«دیدی خالو؟ دیدی عاشورا افتاد توی ماهِ رمضون...حالا چه کنیم...»
#ابوذر_محمدی_باغملایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
ظهر عراق، با آدم پدرکشتگی دارد. نشستهام توی شبستان حضرت زهرا و پاهام را به سنگهای خنک صحن چسباندهام تا کمی حرارت بدنم پایین بیاید. منتظریم کمی زهر آفتاب بیفتد و بیفتیم توی طریق الحسین. یک روز است توی راهیم و پاهام سنگینی میکند؛ این اربعین، نه همان است که همیشه بوده. نه. از شارعالرسولش بگیر تا بابالقبله و دالانهایی که تهش به صحن حضرت زهرا میرسد، تا کوچهپسکوچههای محلهٔ العلا و خانه قدیمیای که درش همیشه به روی زایران باز بود و حالا دارند نو نوارش میکنند. ما خاطره داریم از کوچهپسکوچههای اینجا. از صدای به هم خوردن استکانها و بوی تند چای عراقی و سینیهای دهین. نه. دیگر هیچ کدام مثل قبل نیستند. هراسانم و توی هیچ کوچه و خیابانی پیدات نمیکنم. یک چیز میگویم باور کن. گاهی به خودم میآیم و میبینم به جای ذکر، پشت سر هم دارم میگویم آقا کجایی. آقا برگرد، آقا... آقا...
صدوچهلوچند روز است یک جور دیگری شدهام. برعکس دستپروردههای آدمحسابیات من اصلا گریه را به صبح بعد از جنگ، حواله نکردهام و نمیکنم. حواسپرتی گرفتهام؛ گاهی لباس چرکها را اشتباهی توی سطل زباله میریزم و جای سیبزمینی پیازها را گم میکنم. شب و روز خودم را به کار بستهام و میشورم و میسابم و میگذارم قورمهام خوب روغن بیندازد و شربت میزنم و میخندم و غور میکنم توی پروژههای واماندهام و اینقدر مینویسم که مفاصل انگشتهام درد بگیرند. باید بتوانم از پس این همه درد یکجا بربیایم. حالا نشستهام روی سنگهای خنک صحن حضرت زهرا فقط برای اینکه از حرارت تنم کم شود. کنار دستیام میگوید: اگر زرنگ باشی دستت به ضریح میرسه. باید یاعلی بگویم و بروم ببینم دستم به خوشههای انگور ضریح میرسد یا نه. بروم دعا کنم این داغ، زینت دلم بماند، کم نشود. لازمش دارم. آخر دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست؛ دهینها تلخ شدهاند. شارع رسول، سخت به بابالقبله میرسد. آن خانهٔ قدیمی و صاحبخانهاش کجاست. بهتر است ادا در نیاوریم؛ دیگر هیچ چیز، هیچ چیز این عالم مثل شبهای عید ۱۴٠۴ خوردشیدی نیست. این یعنی ما جریتر شدهایم. مثل آفتاب بیرحم عراق پدرکشتگی داریم با مردمی که زین بستند و لگام زدند و نقاب پوشیدند و دهنشان را بیموقع بستند و بیموقع باز کردند. وای به حالشان. هیچ چیز مثل قبل نیست، یعنی اگر شما، همه دنیا بشوید، جهنم را از شما پر میکنیم. باز هم اگر جا خواستید، جا هست. امان از آه آه آههای این همه یتیم. چه دلی از ملائک بسوزاند. یکجور بگیردتان که نفهمید از کجا خوردهاید. یکانیکانتان را. حالا بروید و توی خلوت کثیف و متعفنتان فکر کنید کی و کجا فک جنباندید و قلمی زدید و گرایی دادید و ادای حالبدها را درآوردید... دل عاشقان حسین، از ۶۱ قمری برای سوزاندن جگرتان لک زده است.
چیزی تا عصر و هواخنکی نمانده. باید آماده حرکت بشویم. خواستم بگویم ما با این اراجیف که خاک، سرد است، سرد نمیشویم. دلیل؛ تجربه.
#زینب_عمرانی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترک با کیسه ای از هدیه آمده بود،
نشانم داد و گفت این دونه آخره...
ولی لبخند و ذوق تو، ابتدای عاشقی است...
حب الحسین یجمعنا
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
702.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولایت را به راه و مسیرش،کوک زده بود
در گوشم این صدا پیچید:
این مردمان هیچ وقت در دل حوادث گم نمیشوند...
خودشان را به بهترین چیزها وصل میکنند
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستن #نظام ما رو عوض کنن،
#شعار #ما رو هم نتونستن عوض کنن
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻چون مادر بودم قسمت دوم صبح پنجشنبه با سنگینیِ یک تصمیم از خواب برخاستم باید موضوع را با همسرم درمی
🔻چون مادر بودم
قسمت سوم
گمان میکردم با موافقتِ همسرم، تمام گرهها باز شده؛ اما این هنوز اول راه بود.
قبل از اینکه هوای سفر به سرم بیفتد، تعطیلیهای تهران اعلام شد و آمدنِ خواهرم از تهران به بوشهر قطعی شده بود. خواهری که همهٔ وجودم بود و از دلتنگیش آرام و قرار نداشتم. به اصرارهای من داشت میآمد و اشتیاق من به دیدنش در کلام نمیگنجید. حالا باید چه میکردم. در هوای طوفانی بین دو ساحل تاب میخوردم؛ ساحل آرامشِ خانواده که با آمدن خواهرم نوید روزهای خوش بود یا ساحل پر ار نور دیدار رهبرم.
با خودم میگفتم خواهرم گناه دارد، سفرم را کنسل میکنم و قید این دردسرهاش و رو زدن به رییس و سختیهای دیگرش را میزنم. ولی کافی بود کانال بچههای محل و موکب را نگاه میکردم، دوباره بال درمیآوردم.
درونم جنگ سختی برپا بود
تا اینکه خواهرم زنگ زد و با شوق و ذوق گفت:
«برای جمعه صبح بلیت گرفتم، خیلی زود میام پیشتون»
مکثی کردم
گفت:«خوشحال نشدی!»
گفتم:«چ... چرا... بیا، خوش اومدی خواهر...»
مانده بودم چه طور ماجرا را بهش بگویم خواهرم صبح شنبه باید میرسید و صدای خندههایش از الان در گوشم پیچیده بود. هلاک دیدنش بودم و او به من مشتاقتر. اما من تصمیمم را گرفته بودم. در همین حین، مانع بعدی از راه رسید؛ خبرِ ناگهانی تعویض اتوبوس و افزایشِ هزینه کاروان!
خبری ناگهانی که همچون وزنهای بر سینهام نشست.
یکمیلیون اضافه بر پیش بینیها!
انگار تقدیر میخواست عمقِ ارادتم را بسنجد.
آن یک میلیون برای من، فقط یک عدد نبود؛ یک چالش بود، یک آزمونِ دیگر برایِ همان طلاهایی که در دلم بخشیده بودم…»
صبح شنبه از راه رسید ...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
840K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم زرد حزبالله را به گوشهٔ پرچم سرخ خونخواهیاش دوخته است...
این #سیاست_راهبردی ماست.
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از صبح، خیل زائران برای استراحت
سرازیر موکب ها شدهاند.
ظهر که میشود خوابی و استراحتی میکنند تا عصر ادامه مسیر دهند.
ساعت ۲ ظهر است و هر چه ترفند به کار میگیرم دخترکان پرانرژی سکوت را رعایت نمیکنند.کسی چیزی نمیگوید ولی به بچهها میگویم بروند دم موکب بازی کنند...
دقایقی بعد بهشان سر میزنم. گرمای هوا حتی در سایه هم زیاد است...ناراحتشان می شوم...
ولی آب دوغ خیاری که از موکبی بالاتر نصیبشان شده، مقداری نگرانی را از دلم دور میکند
قصد میکنم بروم و باز برایشان بیاورم...
دوربین را درمیآورم که از آبدوغ خیار فیلم بگیرم...چشمانی که برای فرار از اشعه آفتاب بر زمین دوخته شده، تصویری را می بیند که متعجب میشود...
زائری با پاهای برهنه
در گرمای ۳ ظهر
بر آتشفشان زمین مشایه
گام برمیدارد...
برای رسیدن به معشوق...
عکس و متن از #حکیمه_محمدیباغملایی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻چون مادر بودم قسمت سوم گمان میکردم با موافقتِ همسرم، تمام گرهها باز شده؛ اما این هنوز اول راه بود
🔻چون مادر بودم
قسمت چهارم
صبح شنبه رسید، بعد از استقبال از خواهر، بی آنکه بیرحمی کنم و چیزی به او بگویم، خودم را از خانه بیرون انداختم و رفتم سرکار.
همان ابتدا باب گفتگو با رئیس باز شد
مشغول کارهای خودش بود و نگاهش به میز کار دوخته شده بود که گفت:
_آنکال هستی؟
با این سوال احساس کردم خشت خشت آرزوهام فرو ریخت
این سوال یعنی تصور رئیس از رفتنم به مرخصی، مرخصی داخل استان بود تا هر وقت کار ضروری پیش اومد در دسترس باشم
با استرسی پنهان گفتم نه!
_شیراز میخوای بری؟
بازم پاسخم نه بود!
مکثی کرد، زیر چشمی نگاهم کرد درحالی که دلهره من بیشتر و بیشتر میشد
_حتما مراسم تشییع می خوای بری؟!
گفتم بله! اگه خدا بخواد...
_در عین ناباوری لبخندی زد و گفت، باشه، مشکلی نیست برو، کاری که میدونی درسته انجام بده...
روحم از تنم پر کشید. حالا من بودم و کاری که یقین داشتم درست است.
تیک تیک ساعت بود که انگار با ضربان قلبم مسابقه گذاشته بود
تند و تند و با اضطرابی دلنشین بخشی از کارها را جلو بردم. حرکت کاروان نصف روز به جلو افتاد. برای این هماهنگی به رئیس پیام دادم، جملاتی از او شنیدم که برایم غیرمنتظره بود میگفت:
«برو به سلامت، کار همه جوره پیش میره، ممکنه بعداً حسرت این سفر برات بمونه و... فقط اگه رفتید حرم از طرف مادرِ من هم زیارت کنید»
از قضاوتهایی که تا پیش از این در موردش داشتم شرمنده شدم و فهمیدم او هم دلش با کاروان است.
حالا باید انگشتانم را حرکت میدادم و با طلافروش تماس میگرفتم، وقت آن بود برای جبران افزایش هزینه سفر و تامین نیازهای سفرم، سردی فلز زرین را به گرمای سفری عاشقانه بدوزم
اما انگار چیزی وسط این همه هیاهو از یادم رفته بود!
این روزها که همه جا تعطیله...!
یخ کردم
ادامه دارد...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خواستم فیلم بگیرم، تابلو چرخید.
همینقدر کوتاه به دوربینم نگاهی کرد و رفت...
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷