702.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولایت را به راه و مسیرش،کوک زده بود
در گوشم این صدا پیچید:
این مردمان هیچ وقت در دل حوادث گم نمیشوند...
خودشان را به بهترین چیزها وصل میکنند
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستن #نظام ما رو عوض کنن،
#شعار #ما رو هم نتونستن عوض کنن
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻چون مادر بودم قسمت دوم صبح پنجشنبه با سنگینیِ یک تصمیم از خواب برخاستم باید موضوع را با همسرم درمی
🔻چون مادر بودم
قسمت سوم
گمان میکردم با موافقتِ همسرم، تمام گرهها باز شده؛ اما این هنوز اول راه بود.
قبل از اینکه هوای سفر به سرم بیفتد، تعطیلیهای تهران اعلام شد و آمدنِ خواهرم از تهران به بوشهر قطعی شده بود. خواهری که همهٔ وجودم بود و از دلتنگیش آرام و قرار نداشتم. به اصرارهای من داشت میآمد و اشتیاق من به دیدنش در کلام نمیگنجید. حالا باید چه میکردم. در هوای طوفانی بین دو ساحل تاب میخوردم؛ ساحل آرامشِ خانواده که با آمدن خواهرم نوید روزهای خوش بود یا ساحل پر ار نور دیدار رهبرم.
با خودم میگفتم خواهرم گناه دارد، سفرم را کنسل میکنم و قید این دردسرهاش و رو زدن به رییس و سختیهای دیگرش را میزنم. ولی کافی بود کانال بچههای محل و موکب را نگاه میکردم، دوباره بال درمیآوردم.
درونم جنگ سختی برپا بود
تا اینکه خواهرم زنگ زد و با شوق و ذوق گفت:
«برای جمعه صبح بلیت گرفتم، خیلی زود میام پیشتون»
مکثی کردم
گفت:«خوشحال نشدی!»
گفتم:«چ... چرا... بیا، خوش اومدی خواهر...»
مانده بودم چه طور ماجرا را بهش بگویم خواهرم صبح شنبه باید میرسید و صدای خندههایش از الان در گوشم پیچیده بود. هلاک دیدنش بودم و او به من مشتاقتر. اما من تصمیمم را گرفته بودم. در همین حین، مانع بعدی از راه رسید؛ خبرِ ناگهانی تعویض اتوبوس و افزایشِ هزینه کاروان!
خبری ناگهانی که همچون وزنهای بر سینهام نشست.
یکمیلیون اضافه بر پیش بینیها!
انگار تقدیر میخواست عمقِ ارادتم را بسنجد.
آن یک میلیون برای من، فقط یک عدد نبود؛ یک چالش بود، یک آزمونِ دیگر برایِ همان طلاهایی که در دلم بخشیده بودم…»
صبح شنبه از راه رسید ...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
840K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم زرد حزبالله را به گوشهٔ پرچم سرخ خونخواهیاش دوخته است...
این #سیاست_راهبردی ماست.
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از صبح، خیل زائران برای استراحت
سرازیر موکب ها شدهاند.
ظهر که میشود خوابی و استراحتی میکنند تا عصر ادامه مسیر دهند.
ساعت ۲ ظهر است و هر چه ترفند به کار میگیرم دخترکان پرانرژی سکوت را رعایت نمیکنند.کسی چیزی نمیگوید ولی به بچهها میگویم بروند دم موکب بازی کنند...
دقایقی بعد بهشان سر میزنم. گرمای هوا حتی در سایه هم زیاد است...ناراحتشان می شوم...
ولی آب دوغ خیاری که از موکبی بالاتر نصیبشان شده، مقداری نگرانی را از دلم دور میکند
قصد میکنم بروم و باز برایشان بیاورم...
دوربین را درمیآورم که از آبدوغ خیار فیلم بگیرم...چشمانی که برای فرار از اشعه آفتاب بر زمین دوخته شده، تصویری را می بیند که متعجب میشود...
زائری با پاهای برهنه
در گرمای ۳ ظهر
بر آتشفشان زمین مشایه
گام برمیدارد...
برای رسیدن به معشوق...
عکس و متن از #حکیمه_محمدیباغملایی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻چون مادر بودم قسمت سوم گمان میکردم با موافقتِ همسرم، تمام گرهها باز شده؛ اما این هنوز اول راه بود
🔻چون مادر بودم
قسمت چهارم
صبح شنبه رسید، بعد از استقبال از خواهر، بی آنکه بیرحمی کنم و چیزی به او بگویم، خودم را از خانه بیرون انداختم و رفتم سرکار.
همان ابتدا باب گفتگو با رئیس باز شد
مشغول کارهای خودش بود و نگاهش به میز کار دوخته شده بود که گفت:
_آنکال هستی؟
با این سوال احساس کردم خشت خشت آرزوهام فرو ریخت
این سوال یعنی تصور رئیس از رفتنم به مرخصی، مرخصی داخل استان بود تا هر وقت کار ضروری پیش اومد در دسترس باشم
با استرسی پنهان گفتم نه!
_شیراز میخوای بری؟
بازم پاسخم نه بود!
مکثی کرد، زیر چشمی نگاهم کرد درحالی که دلهره من بیشتر و بیشتر میشد
_حتما مراسم تشییع می خوای بری؟!
گفتم بله! اگه خدا بخواد...
_در عین ناباوری لبخندی زد و گفت، باشه، مشکلی نیست برو، کاری که میدونی درسته انجام بده...
روحم از تنم پر کشید. حالا من بودم و کاری که یقین داشتم درست است.
تیک تیک ساعت بود که انگار با ضربان قلبم مسابقه گذاشته بود
تند و تند و با اضطرابی دلنشین بخشی از کارها را جلو بردم. حرکت کاروان نصف روز به جلو افتاد. برای این هماهنگی به رئیس پیام دادم، جملاتی از او شنیدم که برایم غیرمنتظره بود میگفت:
«برو به سلامت، کار همه جوره پیش میره، ممکنه بعداً حسرت این سفر برات بمونه و... فقط اگه رفتید حرم از طرف مادرِ من هم زیارت کنید»
از قضاوتهایی که تا پیش از این در موردش داشتم شرمنده شدم و فهمیدم او هم دلش با کاروان است.
حالا باید انگشتانم را حرکت میدادم و با طلافروش تماس میگرفتم، وقت آن بود برای جبران افزایش هزینه سفر و تامین نیازهای سفرم، سردی فلز زرین را به گرمای سفری عاشقانه بدوزم
اما انگار چیزی وسط این همه هیاهو از یادم رفته بود!
این روزها که همه جا تعطیله...!
یخ کردم
ادامه دارد...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خواستم فیلم بگیرم، تابلو چرخید.
همینقدر کوتاه به دوربینم نگاهی کرد و رفت...
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻ساهره
یکی از نامهای صحرای محشر در قرآن، ساهره است. سیدرضی و شهیدمطهری ساهره را بیابانی بهغایت وسیع و ترسناک تعبیر میکنند که در آنجا کسی از ترس، خواب به چشمش نمیرود و... مفصل است.
از آخرین آبادی عراق تا مرز شلمچه در خرمشهر، شش ساعتتمام بیابان است و بیابان. ساهرهایست برای خودش. رانندههای عراقی، معنی این ترس را خوب میفهمند. مسافرها پردهها را میکشند و میخوابند. حالا اگر میانهٔ راه یکی بیدار شد و پرده را کشید، گمان میکند دارد ادامهٔ خوابش را میبیند. چون این بیابان خالی، نمیتواند به دنیای زندگان وصل باشد. لذا پرده را میکشند و دوباره به خواب میروند.
حوالی مرز. بوی سیگار راننده و بیحرکتی اتوبوس، همه را قهراً بیدار میکند. همه، که حالا تشنگی و گرسنگی بهشان غالب شده است. یمین و یسارشان هم کباب لای نان داغ نمیپیچند و چای عراقی و مای باردی تعارف نمیزنند. ساهره است دیگر. کمی آنطرفتر، گورستان ماشینهاست. تا چشم کار میکند فلزات در هم پیچیدهاند کأنّه مس تفته روی زمین ز آفتاب. باد داغ و ریگهای بیابان، هو هو میکشند و دنبال ریشهای میگردند که خشکش کنند. آخر ساهره باید خالی باشد. خالی از همه چیز. حالا توی همین بیابان که مرز بین دنیای زندگان و مردگان است، یکی چادری بنا کرده و رانندهها را مجاب میکند که نگه دارند و گلویی تازه کنند، چای تلخ شیرینی بنوشند، غذای گرمی و بعد بروند. فرمایش سیدرضی درست است، ساهره خیلی ترسناک است. آدم اگر آدم باشد که امید به عملش ندارد. ریشهای اگر بزند آنقدر گردباد داغ منیتش هو هو میکشد تا خشکش کند. اما مسافران این اتوبوس تا پیش از اسقاط شدن، امید بستهاند به کسی که از دل آبادیهای عراق تا مرز شلمچه، با یک کاسه آب، مهمانش را بدرقه میکند.
#زینب_عمرانی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم، پر از امضا و پیغام است که برسد به دست حسین بن علی.
خدا را چه دیدی شاید همین روزها نامهای با خط کوفی رسید:
منَ الْحُسَیْنِ بن علی بن ابی طالب
الی الحبیب
.
.
.
فلا تَبْخَلْ عَلَیْنا بِنَفْسِکَ
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد فرزندان و برادرانمان در حزبالله سرافراز
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هر جا بنگرم آنجا تو بینم...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷