840K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم زرد حزبالله را به گوشهٔ پرچم سرخ خونخواهیاش دوخته است...
این #سیاست_راهبردی ماست.
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از صبح، خیل زائران برای استراحت
سرازیر موکب ها شدهاند.
ظهر که میشود خوابی و استراحتی میکنند تا عصر ادامه مسیر دهند.
ساعت ۲ ظهر است و هر چه ترفند به کار میگیرم دخترکان پرانرژی سکوت را رعایت نمیکنند.کسی چیزی نمیگوید ولی به بچهها میگویم بروند دم موکب بازی کنند...
دقایقی بعد بهشان سر میزنم. گرمای هوا حتی در سایه هم زیاد است...ناراحتشان می شوم...
ولی آب دوغ خیاری که از موکبی بالاتر نصیبشان شده، مقداری نگرانی را از دلم دور میکند
قصد میکنم بروم و باز برایشان بیاورم...
دوربین را درمیآورم که از آبدوغ خیار فیلم بگیرم...چشمانی که برای فرار از اشعه آفتاب بر زمین دوخته شده، تصویری را می بیند که متعجب میشود...
زائری با پاهای برهنه
در گرمای ۳ ظهر
بر آتشفشان زمین مشایه
گام برمیدارد...
برای رسیدن به معشوق...
عکس و متن از #حکیمه_محمدیباغملایی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻چون مادر بودم قسمت سوم گمان میکردم با موافقتِ همسرم، تمام گرهها باز شده؛ اما این هنوز اول راه بود
🔻چون مادر بودم
قسمت چهارم
صبح شنبه رسید، بعد از استقبال از خواهر، بی آنکه بیرحمی کنم و چیزی به او بگویم، خودم را از خانه بیرون انداختم و رفتم سرکار.
همان ابتدا باب گفتگو با رئیس باز شد
مشغول کارهای خودش بود و نگاهش به میز کار دوخته شده بود که گفت:
_آنکال هستی؟
با این سوال احساس کردم خشت خشت آرزوهام فرو ریخت
این سوال یعنی تصور رئیس از رفتنم به مرخصی، مرخصی داخل استان بود تا هر وقت کار ضروری پیش اومد در دسترس باشم
با استرسی پنهان گفتم نه!
_شیراز میخوای بری؟
بازم پاسخم نه بود!
مکثی کرد، زیر چشمی نگاهم کرد درحالی که دلهره من بیشتر و بیشتر میشد
_حتما مراسم تشییع می خوای بری؟!
گفتم بله! اگه خدا بخواد...
_در عین ناباوری لبخندی زد و گفت، باشه، مشکلی نیست برو، کاری که میدونی درسته انجام بده...
روحم از تنم پر کشید. حالا من بودم و کاری که یقین داشتم درست است.
تیک تیک ساعت بود که انگار با ضربان قلبم مسابقه گذاشته بود
تند و تند و با اضطرابی دلنشین بخشی از کارها را جلو بردم. حرکت کاروان نصف روز به جلو افتاد. برای این هماهنگی به رئیس پیام دادم، جملاتی از او شنیدم که برایم غیرمنتظره بود میگفت:
«برو به سلامت، کار همه جوره پیش میره، ممکنه بعداً حسرت این سفر برات بمونه و... فقط اگه رفتید حرم از طرف مادرِ من هم زیارت کنید»
از قضاوتهایی که تا پیش از این در موردش داشتم شرمنده شدم و فهمیدم او هم دلش با کاروان است.
حالا باید انگشتانم را حرکت میدادم و با طلافروش تماس میگرفتم، وقت آن بود برای جبران افزایش هزینه سفر و تامین نیازهای سفرم، سردی فلز زرین را به گرمای سفری عاشقانه بدوزم
اما انگار چیزی وسط این همه هیاهو از یادم رفته بود!
این روزها که همه جا تعطیله...!
یخ کردم
ادامه دارد...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خواستم فیلم بگیرم، تابلو چرخید.
همینقدر کوتاه به دوربینم نگاهی کرد و رفت...
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻ساهره
یکی از نامهای صحرای محشر در قرآن، ساهره است. سیدرضی و شهیدمطهری ساهره را بیابانی بهغایت وسیع و ترسناک تعبیر میکنند که در آنجا کسی از ترس، خواب به چشمش نمیرود و... مفصل است.
از آخرین آبادی عراق تا مرز شلمچه در خرمشهر، شش ساعتتمام بیابان است و بیابان. ساهرهایست برای خودش. رانندههای عراقی، معنی این ترس را خوب میفهمند. مسافرها پردهها را میکشند و میخوابند. حالا اگر میانهٔ راه یکی بیدار شد و پرده را کشید، گمان میکند دارد ادامهٔ خوابش را میبیند. چون این بیابان خالی، نمیتواند به دنیای زندگان وصل باشد. لذا پرده را میکشند و دوباره به خواب میروند.
حوالی مرز. بوی سیگار راننده و بیحرکتی اتوبوس، همه را قهراً بیدار میکند. همه، که حالا تشنگی و گرسنگی بهشان غالب شده است. یمین و یسارشان هم کباب لای نان داغ نمیپیچند و چای عراقی و مای باردی تعارف نمیزنند. ساهره است دیگر. کمی آنطرفتر، گورستان ماشینهاست. تا چشم کار میکند فلزات در هم پیچیدهاند کأنّه مس تفته روی زمین ز آفتاب. باد داغ و ریگهای بیابان، هو هو میکشند و دنبال ریشهای میگردند که خشکش کنند. آخر ساهره باید خالی باشد. خالی از همه چیز. حالا توی همین بیابان که مرز بین دنیای زندگان و مردگان است، یکی چادری بنا کرده و رانندهها را مجاب میکند که نگه دارند و گلویی تازه کنند، چای تلخ شیرینی بنوشند، غذای گرمی و بعد بروند. فرمایش سیدرضی درست است، ساهره خیلی ترسناک است. آدم اگر آدم باشد که امید به عملش ندارد. ریشهای اگر بزند آنقدر گردباد داغ منیتش هو هو میکشد تا خشکش کند. اما مسافران این اتوبوس تا پیش از اسقاط شدن، امید بستهاند به کسی که از دل آبادیهای عراق تا مرز شلمچه، با یک کاسه آب، مهمانش را بدرقه میکند.
#زینب_عمرانی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم، پر از امضا و پیغام است که برسد به دست حسین بن علی.
خدا را چه دیدی شاید همین روزها نامهای با خط کوفی رسید:
منَ الْحُسَیْنِ بن علی بن ابی طالب
الی الحبیب
.
.
.
فلا تَبْخَلْ عَلَیْنا بِنَفْسِکَ
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد فرزندان و برادرانمان در حزبالله سرافراز
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هر جا بنگرم آنجا تو بینم...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻رفیق کرمانی
بعضیها زبانشان فقط به خیر میجنبد؛ روز تشییع رهبر شهیدمان بود که توی موکب شهر قم با هم آشنا شدیم و با اشک و اشتیاق ازم خواست سلامش را به شهیدتنگسیری برسانم. البته که من هم آیه یأس خواندم و گفتم او کجا و ما کجا؟! سردار، آبادان است و ما بوشهر. شاید او که اهل کرمان بود متوجه این بُعد مسافت نبود و باز گفت:«شما نزدیکترید به هر حال. اگه رفتی به یادم باش» بماند که من بازیگوش فراموشکار نمکنشناس یادم نبود بگویم تو هم سلام من را به سردار شهرتان برسان. همین چند روز پیش توی مشایه حوالی عمود ۴٠٠ با زن میانسال کرمانی همصحبت شدم. یعنی وسطهای حرفمان یکهو فهمیدم و گفتم:«مادر... کرمانی هستی؟!» لهجهاش مثل لهجهٔ حامدعسکری بود. گفت:«هاا سیرجونیام. پسرم کرمون زندگی میکنه.» اینبار نگذاشتم حرفم قضا بشود؛ هولکی دستش را گرفتم و پرسیدم:«سر مزار شهید سلیمانی هم میری؟»
_چطور نرم؟ هر بار میرم کرمون پهلو پسرم، به سردار هم سر میزنم. گفتم:«میشه حرفای منو به سردار برسونی و بهش بگی چقدر زیاد دوستش دارم و خدا میدونه...» بعد آرام بهش حرفهام را زدم. پیرزن آن یکی دستم را هم گرفت و اشک از چشمش چکید. دم رفتنی تسبیح امالبنیم را بهش دادم و گفتم:«مبادا یادت بره مادر...».
فردای آن روز که داشتیم از مرز شلمچه بیرون میزدیم، با اینکه میدانستم نمیشود، آرزویم را روی زبان آوردم:
«کاش میشد بریم شهیدتنگسیری رو ببینیم و بعد بریم بوشهر»
ماشین انگار بال درآورد؛ چیزی نگذشته بود که لابلای گلزار شهدای آبادان و توی سکوت و غربت آنجا دنبال مزار سردارمان اینور و آنور میزدیم. پرسونپرسون پیداش کردیم. سر مزارش دو سه نفری نشسته بودند. خانوادهای هم به جمع ما اضافه شد. داشتم سوره یاسین میخواندم برای سردار. پسرکی که از شهر دوری با خانواده آمده بود، تا سنگ مزار را دید چند بار با تعجب پرسید:«این قبر که اندازهٔ قبر بقیه است؟ مگه نباید بزرگتر باشه؟!»
سهل و ممتنع بودن سوالش، اشک و خندهام را در هم کرد.
پسرک راست میگفت؛ مزار او باید به پهنای خلیج فارس میبود. اما نمیدانست این مزار برای تکههای مختصر بدنش، زیادی هم بزرگ نشان میداد
مردی آنطرفتر که بهش میآمد اهالی آنحا باشد برای خودش روضه میخواند و میسوخت:«همه چیزش مثل حاجقاسم بود ذکر لبش یا زهرا بود، رمز عملیاتش یا زهرا بود. حتی صورتش... عین حاج قاسمه.» نگاهم سمت صورت روی قبر رفت. هیچ شباهتی به سردار سلیمانی نداشت. او همه را شبیه یارش میدید شاید ایراد از چشم من بود.
روی چند تکه موکتی که اطراف مزار پهن بود، نماز جماعت هفتهشتنفرهای خواندیم و خواستیم برگردیم که یاد رفیق کرمانیام افتادم...
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرز شلمچهایم، قدری خسته شدهایم، گوشهای مینشینیم تا برای دقایقی استراحت کنیم...
نگاهم به نگاهش گره میخورَد،
ناخوداگاه زمزمه میکنم بایِّ ذنب قُتِلَت...
مشتهایم گره میشود و خشم خونخواهی تمام وجودم را فرامیگیرد...
قول میدهم این خشم مقدس، تا وقتی انتقامت را بگیریم، در وجودم زنده بماند.
متن و تصویر از #ابوذر_محمدی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷