۞لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین، یعنی نه خداوند ما را مجبور به شراب خوردن کرده است، همانطور که فلاسفه میگویند، ونه ما را رها کرده است که به ما عقل و اختیار وقدرت وقرآن وروایات داده وکاری به ما ندارد، وبگوید برو سی سال دیگر بیا جواب پس بده، بلکه خدا لحظه به لحظه الهامات قلبی به ما میکند، امر بین الامرین ناظر به توفیقات الهی است، خدای تبارک وتعالی در عین این که ما را مختار آفریده است ولی در عین حال الطافی دارد که ما به راه غلط نرویم، نه این که مقصود نفی جبر واختیار باشد، زیرا بین جبر واختیار واسطه ای نیست.
ولی فلاسفه جبر واختیار را سالبه به انتفاء موضوع میدانند، چون انسانی نداریم تا صحبت از جبر واختیارش بکنیم (جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 89 _ 94)
۞رجوع به اهل بیت علیهم السلام برای اثبات خدا دوری نیست، زیرا اهل بیت با معجزه اثبات میشوند، وخدا با اهل بیت علیهم السلام ثابت میشود، وقبول معجزه متوقف بر اثبات خدا نیست، چون معجزه تخصص وعلم وقدرت دارای معجزه را نشان میدهد، وعقل حکم به لزوم تبعیت از چنین شخصی میکند.
۞علم این است که ما در ذهنمان چیزی را بشناسیم، وصورت علمیه همان حالت علم است ولو علم به مریضی باشد، پس حقیقتا معنای علم وجود همان صورت علمی در نفس انسان است، مثلا بعد از بیدار شدن متوجه سردرد میشوم، این همان علم وحصول صورت ذهنیه سردرد در ذهن است، ویا مثل علم به وجود آتش، چون تحقق آتش در ذهن محال است، پس لامحاله صورتش در ذهن حاضر است، والا اگر برای صورت صورت دیگری باشد تسلسل لازم میآید.
ولی فلاسفه فکر کرده اند که همان معلومات علمی خارجی مثل گلدان خارجی بعضی از آنها حصولی وبعض حضوری هستند، پس علم به معنای وجود علمی است نه اصل وجود، مثلا میگویند وجود انحائی دارد وجود خارجی ووجود کتبی وولفظی، وکسی چون دستش به ساندویچ خارجی نمیرسد بگوید میروم وجود کتبی یا لفظی ساندویچ را میخورم، وحال آن که خاصیت ساندویچ در همان وجود خارجی اوست.
۞اين كه گفته شود در باره ذات احدیت خداوند چون ذهن ندارد صورت در او نیست ولذا علم خدا به اشیاء حضوری است، حرف نادرستی است، چون در علم حضوری خود معلول بذاته در نفس عالم موجود است، ولی معنایش دارای اجزاء بودن خداست، همه ما اجزاء خدا خواهیم بود، والبته میگن وحدت وجود قائل هستیم.
ما از کیفیت ذات خدا وعلم خدا وقدرت خدا سر در نمیآوریم، ما باید بگوئیم من موجودم با این اجزاء وخدا موجود است بدون اجزاء، من خدا را متجزی تصور میکنم فسبحان الله، کلمه سبحان الله همه کارها را درست میکند، من عالم هستم با این صورت ولی خداوند عالم است بدون صورت سبحان الله، میدانیم خدا عالم است با ادله عقلی ونقلی، ولی این که بخواهیم برای خداوند علم تصور کنیم خداوند میشود ذهن وجزء وکل وزمان ومکان، وشرک خواهد شد، لذا باید گفت سبحان الله.
۞این که گفته شود علم ما به نفس وحالاتمان علم حضوری باشد، درست نیست، زیرا علم ما به نفس اگر علم حضوری باشد یعنی خودمان خودمان هستیم، چه عالم بهش باشیم وچه عالم به او نباشیم، اما علم من به نفس خودم ویا علم من به تب خودم ویا علم به اداره خودم هیچکدام حضوری نیست، بلکه علم من به تب حصولی است، زیرا چه بسا تب در وجودم هست (به اصطلاح اینها علم حضوری هست چون خود تب هست) ولی به آن علم ندارم چون خواب هستم، وهمین که تب را وجدان کردم وبه آن توجه کردم در حقیقت آن علم حصولی پیدا کرده ام، زیرا در علم حصولی دو چیز هست یکی حرارت در بدن ودیگری علم به حرارت، اما در علم حضوری فقط یک چیز است، پس چه علم به حرارت آتش درون منقل، وچه علم به حرارت بدن هر دو علم حصولی است.
اگر علم حضوری به حضور ذات معلوم نزد عالم تعریف کنیم تحقق سنگ پیش خودش مصداق علم حضوری خواهد بود، واین که برخی برای علم تجرد شرط کرده اند، فرار از اشکال است، وبایستی تعریف علم حضوری را تغییر دهند.
۞مقصود از وجدان کردن همان علم است، وجدت الله قادرا ای علمت به، ولی در لسان فلاسفه وتفکیکی ها به معنای واجدیت است، میگویند ما به اندازه ظرف وجودی مان واجد خدا هستیم ولی خداوند واجد ما وغیر ما است، وخلقت به تملیک است نه جعل، دریا از وجود خودش تملیک میکند به صورت موج، زیرا اگر دریا بینهایت باشد خلق موجود معنا ندارد، ولذا خدا را مملوک به نحو مملوکیت محیطیه میدانند ولی مملوک بودن ما به نحو مملوکیت محاطیه میدانند،
۞تقسیم علم به علم الیقین وحق الیقین وعین الیقین به اعتبار زیاد شدن علم ها است، دیدن دود با دیدن خود آتش وسپس حس خود آتش، علم های جدید است، نه این که یکی حصولی ودیگری حضوری باشد.
۞علم خداوند هم علم حضوری نیست، خداوند عالم است بخلاف کل عالم، عالَم معلوم خدا هست ولی در نزد خدا موجود نیست، البته خیلی خیال میکنند علم حضوری چون بهتر از علم حصولی است علم خدا را علم حضوری میدانند، ولی فرق بین این دو را خیلی نمیفهمند
۞همانطور که ما از ذات خدا سر در نمیآوریم از حقیقت علم خدا هم سر در نمیآوریم، کمال معرفته التصدیق به، فقط میگوئیم صدّقت انه موجود صدّقت انه عالم وصدّقت انه قادر، لیس للمخلوق ان یعرف من الخالق الا انه موجود فقط.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
برخی از نکات جلسه 9 اصول المعارف
۞معمولا در این مباحث موضوعی برای بحث انتخاب میکنند وروی خواص آن بحث را جلو میبرند، گاهی میگویند العالم حادث وکل حادث فله محدِث، فالعالم له محدِث، یا میگویند العالم ممکن وکل ممکن یحتاج الی الواجب فالعالم یحتاج الی الواجب، ولی به نظر ما موضوع باید "عددی" باشد، زیرا معمولا "قدیم" در مقابل "حادث" به نامحدود معنا میشود در مقابل "حادث" که عمر محدود دارد، واین سبب اشتباه فلاسفه شده، وحادث را انکار میکنند، ولی مراجعه به روایات روشن میکند که کلمه قدیم هیچگاه به معنای چیزی که عمر نامحدود دارد استعمال نمیشود، بلکه قدیم به معنای مقابل حادث است، وحادث به معنای متجزی وزمان دار است ونتیجتا قدیم به معنای چیزی است که زمان ندارد.
ودر روایات اگر چه بحث حادث وقدیم هم آمده، ولی عنوان متجزی وعددی بسیار بیشتر مطرح گردیده ولی کمتر به آن توجه شده است.
اما کلمه "ممکن" خفائش بیشتر است، زیرا در مقابلش واجب است که فلاسفه به همه موجودات تعبیر میکنند، ویا اساسا برای واجب وممکن تفسیری ندارند، بلکه فقط لغت را معنا میکنند، واجب را به موجودی معنا میکنند که وجودش لذاته باشد وممکن چیزی است که وجودش لغیره است، ولی ذهن انسان چون با اشیاء اطرافش انس دارد، برای این دو مفهوم به دنبال مصداق در اطرافش میگردد، که همه موجودات متجزی ومقداری هستند.
حقیقت عددی ومتجزی اگر چه با ممکن وحادث هویتا یکی هستند، ولی در اثبات نتیجه بسیار مفید است، زیرا خدای غیر متجزی را ثابت میکند و دیگر شخص دنبال خدای کل الاشیاء نمیرود،
کلمه عددی ومتجزی در بحث توحید نظير كلمه معصوم در بحث امامت است، تا معصوم تبیین نشود بحث امامت به جائی نمیرسد، هر کسی میگوید ما رهبر وخلیفه داریم.
۞ فرض امکان زیاده به معنای اضافه واحداث نمودن چیزی که کاملا مماثل با شیی قبلی باشد، به معنای پذیرفتن حدوث شیء اول است، وگرنه مماثلت درست نبود، زیرا حکم الامثال فیما یجوز ولایجوز واحد، وانسان بالبداهة میابد که هر چیزی قابل زیاده ونقیصه است، وبدین جهت است که در مورد خداوند متعال هیچ گونه تصوری ندارد، واگر هدایت انبیاء نبود اصلا به این موجود هدایت نمیشد.
۞چیزی که زیاده ونقیصه میپذیرد نمیتواند قدیم باشد، به دو دلیل یکی استحاله بی نهایت ودیگری این که هر چه مکمّم ومکیّف باشد کم وکیفش ذاتی او نیست، نظر به ذاتش کمّ وکیفش قابل تغییر است، وغیری که شد حادث خواهد بود، زیرا قدیم نمیتواند غیری باشد، ولی فلاسفه میگویند میشود مخلوق قدیم باشد ولی آن را به جزء وکل بر میگردانند.
۞تصریح به کلمه تجزی در مقدمه استدلال برای تنبیه به این مطلب است که در آخر به خدای جمیع الاشیاء منتهی نشود، پس تا تقابل بین متجزی و غیر متجزی واضح نشود اثبات خدایی که جمیع الاشیاء نباشد مشکل خواهد بود، نظیر کاری که بنی امیه کردند ونگذاشتند مردم شرک ونفاق را بفهمند چیست، لذا هر حرف باطلی را میتوانستند به نام حق به مردم بقبولانند
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِيمَ الْإِيمَانِ- وَ لَمْ يُطْلِقُوا تَعْلِيمَ الشِّرْكِ لِكَيْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوهُ.
ولی از اول قرآن بحث مغضوب وضالّین مطرح شده، تا بفهماند که در بین مردم افراد منحرف هم وجود دارند.
۞یک فیلسوف نداریم که نگوید عالم ازلی است، زیرا التفات به حدوث زمانی در پرتوی وحی صورت میگیرد، وگرنه انسان نسبت به حدوث زمانی مثل کوری است که توانائی تشخیص رنگ را ندارد، وبلکه همواره عالم را ازلی میپندارد.
۞ کفار وآتئیست ها مکررا میگویند اگر بشود چیزی بدون علت باشد میگوئیم عالم نیاز به علت ندارد، واگر برای هر چیزی علت لازم است، خداوند هم از این قاعده مستثنا نیست، وهیچ فیلسوفی نتوانسته از این شبهه جواب بدهد، بلکه میگویند هر معلولی نیاز به علت دارد ولی خداوند معلول نیست، یا میگویند هر ممکنی نیاز به علت دارد ولی خداوند ممکن نیست، اما این جوابها درست نیست، زیرا سوال از همین بود که چرا خداوند معلول وممکن نیست.
پس تا ملاک امکان معلوم نشود، جواب از این سوال داده نخواهد شد، وملاک امکان تجزی است، کمّ وکیف خاص داشتن است، اگر چیزی جزء وکمّ وکیف نداشت نمیتواند خالق داشته باشد.
۞مرحوم طباطبائی در تفسیر المیزان (ذیل آیه 38 سوره یوسف) میگوید مردم وانبیاء در مورد توحید مساوی هستند، وتوحید امر عامی است که همه میفهمند.
ولی آن که ایشان از توحید میفهمد وحدت وجود است، واین دیگر نیازی به فضل الله ندارد، توحید دارای نکات عجیبی است که فقط در پرتوی وحی قابل فهم است.
۞ملاک امکان، متجزی بودن است (امام جواد علیه السلام: ان ما سوی الواحد متجزی) والبته نشانه اش قبول زیاده ونقصان است.
۞این که خداوند عالم به خودش هست اگر مقصود این است حد وحدود وجودی خودش را میشناسد این سالبه به انتفاء موضوع است، چون خدا حد وحدود ندارد، ودر روایت است که علم برای شناخت هر شیء از ما سوای خودش هست: َ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي هَلْ كَانَ الْكَائِنُ مَعْلُوماً فِي نَفْسِهِ عِنْدَ نَفْسِهِ قَالَ الرِّضَا علیه السلام إِنَّمَا تَكُونُ الْمَعْلَمَةُ بِالشَّيْءِ لِنَفْيِ خِلَافِهِ وَ لِيَكُونَ الشَّيْءُ نَفْسُهُ بِمَا نُفِيَ عَنْهُ مَوْجُوداً وَ لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ شَيْءٌ يُخَالِفُهُ فَتَدْعُوهُ الْحَاجَةُ إِلَى نَفْيِ ذَلِكَ الشَّيْءِ عَنْ نَفْسِهِ بِتَحْدِيدِ عِلْمٍ مِنْهَا أَ فَهِمْتَ يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي.
ولی خدا جاهل به خودش هم نیست، به همه چیز عالم است به خودش هم عالم است، وقتی گفتیم از کیفیت علم خدا سر در نمیآورم کافی است، وهیچ کس حتی به نفس خودش هم آگاه نیست اگر چه نفس قابل شناخت هست.
۞تجرد آن است که تغیر وتبدل وقوة وفعل ذاتا معنا ندارد مثل خداوند متعال، چون اجزاء وزمان ندارد نمیشود گفت خوشحال شد ناراحت شد، وفلاسفه میگویند نفس هم مجرد است، ولی نفس عالم وجاهل وخوشحال وناراحت میشود ولذا نمیتواند مجرد باشد، ان ما سوی الله متجزی، روح، علم ونفس تمام این ها یا جوهرند ویا عرض، ومتجزی هستند، وچون حدوث دارند مجرد از زمان نیستند، والبته برخی جسم لطیف هستند وبرخی جسم غلیظ، مثل سنگ ویا ابر ویا موج ویا اشعه ایکس همه غیر مجرد هستند.
۞بحث متکلم ویا فیلسوف بودن خواجه بحث مفصلی است، قبلا فلسفه مشاء بود وظواهرش با مباحث کلامی موافق بود، میگفتند "فی اثبات الواجب" ویا این که عالم ممکن است، وجوب وامکان بحث بود، ولذا یک تقارب شدیدی بود بین متکلمین وفلسفه مشاء، ولذا تا این اواخر که مثلا آقای بروجردی از فلسفه نهی میکردند با فلسفه مشاء کاری نداشتند، از فلسفه صدارئی نهی میکردند، حرفهای مشائی با ظواهر شریعت بیشتر میخورد، ولی برخی مطالبشان با شریعت تباین صد در صد داشت، مثل قدم عالم، صدور عالم از ذات خداوند، عقول عشره صادر از ذات خدا، صدور افعال بالجبر، در این امور علامه وخواجه با فلاسفه مقابله میکردند، ودر مثل برهان وجوب وامکان اگر چه همان برهان فلسفه مشاء را میآورند ولی توضیح میدهند که مقصودشان از ممکن حادث است، ولی الآن فلسفه با تعارف صحبت نمیکند، مثل سنیهای قدیم که اهل توسل وروضه بودند ولی الآن وهابیها خیلی زیاد شدند، با این که وهابیها همان حرفهای اصلی سنیها را دارند، وفلسفه مشاء نیز همین حرفهای فلسفه صدرائی را داشت، اگر چه در عبارات مختلف بودند، وعلامه حلی اینها را کفر میداند وجهاد با فلاسفه را واجب میداند در تذکره.
البته تباین فلسفه وکلام غیر از تباین فلاسفه با متکلمین است، تمام فلاسفه مسلمان مستضعف هستند ولذا با این که قائل به وحدت وجود هستند ولی نماز وروزه هم انجام میدهند،
۞در برخی از موارد مرحوم خواجه وعلامه مطلبی را نقل میکنند که خودش مخالف با شرع نیست، ولی لازمه اش مخالف با شرع است اما ملتزم به آن لازم نیست، مثلا در تقسیم واجب وممتنع وممکن فاضل مقداد میفرمایند که واجب وممتنع به لذاته ولغیره تقسیم میشوند ولی ممکن همیشه لذاته است، یعنی ممکن نظر به ذاتش ممکن است ولی همیشه یا واجب بالغیر است ویا ممتنع الغیر، اما لازمه این حرف نفی اختیار است، پس فاضل مقداد اگر چه این حرف را میزند ولی چون تلازمش دور از ذهن است در بحث جبر واختیار تصریح میکند که جبر درست نیست.
۞قانون لاوازیه نمیگوید از لحاظ عقلی محال است موجود معدوم شود، بلکه میگوید در عالمی وآزمایشگاهی که ما با او ارتباط داریم اگر اکسیژن وهیدروژن را ترکیب کردیم به همان مقدار اولیه به شما آب میدهد، ویا اگر کاغذ را آتش زدین تبدیل به کربن ودود وزغال میشود، وهیچ فیزیکدان دیگری نیز بحث عقلی ندارد، فقط فلاسفه میگویند که وجود قابل عدم نیست موجود معدوم ومعدوم موجود نمیشود وحتی ذات خدا پیوسته تطور دارد،
۞خلقت از عدم به این معنا نیست که عدم را متبدل به موجود میکنند، خلقت من لا شییء درست نیست، بلکه خلقت لا من شییء درست است، یعنی هیچی نبود خداوند عالم را احداث کرد، كُلُّ صَانِعِ شَيْءٍ فَمِنْ شَيْءٍ صَنَعَ وَ اللَّهُ لَا مِنْ شَيْءٍ صَنَعَ مَا خَلَق. ومیتواند همه چیز را نابود کند إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيد.
از جهت قدرت ذاتی اعدام تمام عالَم اشکال ندارد، ولی از جهت حکمت معاد معدوم کردن تمام عالم درست نیست، چون عقاب بدکاران واحسان به محسنین منتفی میشود.
۞آیا از ایجاد لا من شیء اجتماع نقیضین نمیشود؟ جواب: مثل حرکت کردن بعد از نشستن است، اجتماع نقیضین بین حرکت وسکون نمیشود، در یک لحظه موجود ومعدوم نمیشود.
ostad milaniosulmaaref10.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
جلسه 10 درس اصول المعارف الالهیة
۹۸/۱/۲۹
ostad milaniosulmaaref101.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
جلسه 10 اصول المعارف، پرسش وپاسخ
۞فرق متکلم وفیلسوف در این نیست که فلاسفه حرف صحیح را هم نمیزنند، بلکه فرقشان در این است که فلاسفه حرفهای باطل وصحیح را با هم جمع میکنند، ولی هیچ گاه در عبارات شیخ طوسی وشیخ مفید وسید مرتضی وعلامه مجلسی نمی بینید که هم بگویند عالم ازلی است وهم حادث است، هم بگویند خدا با ما یکی است وهم نماز بخوانند، متکلمین مبانی صحیح دارند ولی فلاسفه دو قطبی ودو وجهی هستند، بله ارسطو فقط کفر وزندقه میگفت ونماز هم نمیخواند، ولی فلاسفه چون از اول راه را درست نرفتند مبتلی به تناقض شدند.
۞اراده یعنی فاعل شدن فاعل مختار (به معنای خواست ودرک را کار ندارم)، باد که می وزد برگ میجنبد، ولی گفته نمیشود که درخت فعل جنبیدن را انجام دارد چون مختار نیست، ولی وقتی من دستم را تکان میدهم میگویند فعلی انجام داد، پس من دستم را به تکان دادن تکان میدهم ولی تکان دادن را به تکان دادن دیگری اگر انجام بدهم تسلسل لازم میآید، ولذا گفته میشود مشیت من فعل من است، وفعل من نفس فعل من است، چون من فاعل مختار هستم، وفعلم به نفس فعلم انجام میدهم نه به فعل دیگر، ولی امر خارجی را به فعلم انجام میدهم، مثلا شیشه را به شکستن میشکنم، ولی شکستن به خود شکستن انجام میشود، نه به شکستن دیگر، ولذا مشیت به نفسها انجام میشود، به جهت این که من فاعل مختار هستم، وفاعل شدن از امور خارجیه است ولی از مقوله فعل است.
۞در بحث اسماء وصفات خواهیم گفت که بشر اصلا نمیتواند به اسم وصفتی که لائق خدا باشد برسد، مثلا وحدتی که بشر میفهمد به معنای مجموع اجزاء است ویا علمی که بشر میفهمد به معنای ذهن است، وقدرتی که بشر میفهمد به معنای انرژی وحرکت است، واین ها هیچکدام لائق خدا نیست، تمام بشر اگر خدا به حال خودشان رها میکرد فهم ودرکشان از این بالاتر نمیرفت، واگر همه کافر میمردند خدا هیچ حجتی نداشت، زیرا عقل بشر متوجه این اسماء وصفات نبود که بخواهد تصدیق یا نفی بکند، ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا، تا خدا پیغمبر را نفرستاده وتوحید یادمون نداده مکلف به آن نیستیم (عبد الاعلى قال قلت لابى عبد الله (علیه السلام) اصلحك الله هل جعل فى الناس اداة ينالون بها المعرفة قال فقال لا قلت فهل كلفوا المعرفة قال لا على الله البيان لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها، و لا يكلف الله نفسا الا ما آتاها) مثل عصمت، که بشر عقلش به معصوم نمیرسد بلکه معصوم باید خودش را معرفی کند وبعدش عقول مکلف به تصدیق هستند.
۞تجلی یعنی نشان دادن، اگر خدا خودش را با ذاتش نشان بدهد این باطل است، ولی اگر با صُنعش خودش را نشان بدهد این درست است، مثل این که شیخ صدوق با کتاب توحیدش خودش را نشان بدهد.
۞یا خداوند اصلا علم ندارد ویا اگر علم دارد به همه چیز علم دارد، زیرا خداوند متجزی نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.
برخی نکات جلسه دهم اصول المعارف الالهیة
نکات مرتبط به ص25 "القاعدة الثالثة ..." تا ص27 سطر4 می باشد:
۞ما كمّ متصل ومنفصل را به عنوان دو حقیقت متباین نداریم، ما در واقع کمّ منفصل نداریم، حقیقتش همان کمّ متصل است، مثلا یک چوب یک متری را دو نیم کردیم حقیقت این موجود کمّی فرقی نکرده است، نمیشود گفت این نیم متر دیگر کمّی نیست ویا متصل نیست، بلکه هم کمّی است وهم متصل است، چه چسبیده باشد وچه جدا باشند، وبرخی فلاسفه هم به این مطلب اذعان دارند، لذا این طور نیست یک سیب کمّ متصل است واگر نصفش کردیم منفصل است، بلکه کمّ منفصل مصادیقی دارد که ما میگوئیم عقلا وجود ندارند، مثل عقول مجرده که گفته میشود هم کمّ هستند عقل اول وعقل دوم وعقل سوم، چون شماره میشوند پس کمّی هستند، وهم حقیقتشان با کمّ متصل متفاوت است، حقیقت عقل اول حقیقت واحد بدون کمّ است، وهر کدام مجرد هستند، ولی صحیح این است که عقول مجرده محال است، مجرد با تعدد تناقض دارد، ذاتی که مجرد است نمیشود دوتا وسه تا بشود، چیزی که نه جزء دارد ونه کل دارد ونه زمان دارد ونه مکان دارد ولی در عین حال دوتا شده، این ممکن نیست، لذا ذات احدیت دوم ندارد، دلیل توحید در ذات خودش است، شهد الله انه لا اله الا هو.
ومثال دیگر عدد است، میگویند عددها کمّ منفصل هستند، ولی عدد اصلا وجود ندارد، بلکه از احکام عقلیه است که بر کمّیات عارض میشود، وهمه اینها حقیقت اتصالیه هستند وفرض این است که جزء لایتجزی نداریم، بنا بر این کمّ منفصل هیچ حقیقتی ندارد.
۞اگر چیزی متجزی نباشد نمیشود به او "کم" و"زیاد" و"وسیع" وامثال اینها گفت.
عبارت کتاب: "وذلك لبداهة استحالة فرض التعدد والتكثر والزيادة والنقصان بمعزلٍ عن وجود الأجزاء"
نمیتوان نقطه ویا خط ویا سطحی را از نقطه ویا خط ویا سطح دیگر، بزرگتر ویا کوچکتر دانست، زیرا با فرض جزء نداشتن منافات داد، ولذا در خارج نقطه وخط وسطح نداریم، بلکه حجم بدون زمان هم موجود نیست، زیرا زمان بُعد چهارم هر مخلوق است، اگر لحظه تحقق چیزی لحظه انعدام آن باشد، یعنی امتداد در زمان نداشته باشد، محال است محقق شود.
۞انسان نظر به ذاتش میشود چیز دیگر باشد، هر چیزی نظر به ذاتش میشود چیز دیگر باشد، کونوا قردة خاسئین، اگر خدا بخواهد چیزی خلق کند، چیز هزاران نوع وفرد دارد، چوب وحیوان وانسان دارد، لذا هر چیزی غیر از خودش هست، این طور نیست که آن چنان در ذاتش فرو رفته باشد که نشود غیر ذاتش باشد، البته انسان به قید انسانیت همیشه انسان است ولی از باب ضرورت به شرط محمول است، فقط ذات احدیت این طور نیست، زیرا خدا مجموعه از اجزاء وکمیات نیست که به این نحوش خدا وبه نحو دیگرش غیر خدا باشد، یا من لا هو الا هو، هو هو لاغیره، لیس شیئا غیره، خدا غیر از خودش نیست، تنها چیزی است که خودش خودش هست، ولی بقیه چیزها نظر به ذاتش میتواند غیر از خودش باشد، اما خداوند متعال نظر به ذاتش نمیشود غیر از خودش باشد.
۞برخی از قواعد که در کتاب گفتیم به جهت سادگی موجب خنده است، ولی این ها نصّ روایات است، میفرماید کل شیئ یبید او یزول، ولی همین ساده ها را ملاصدرا نفهمیده است، ملاصدرا ذاتی که لاهو الا هو هنوز نشناخته است، موجود را تقسیم نکرده اند به چیزی که ذاتا میتواند تغییر کند وچیزی که ذاتا نمیتواند تغییر کند، میگویند یا وسیع الوجود بینهایت کل الاشیاء است ویا حصه از وجود است، این آخرین فهم بشر است، اینها مطالب ساده ای است که امام معصوم علیه السلام فرموده است تا گره های اعتقادی بشر را که هزاران سال درونش مانده اند امام علیه السلام اینها را رد میکند.
"القاعدة السادسة: كل مكمم مكیف بالغیر"
۞بالغیر بودن را این جا باید فهمید، نه این که موج دریا بالغیر باشد وخود دریا بالذات باشد، بالغیر بودن یعنی مکمم ومکیّف بودن.
"تخصيص الأشياء بكمٍ وكيف معيَّنين لا يكون بنفس الأشیاء، وإلا امتنع خروجها من كمِّها وكيفها المعيَّنين بداهة استحالة خروج الشـيء عن ذاته".
۞ما برای اثبات خدا نیاز به معجزات نداریم، هر چه در عالم پیدا شود دلیل بر وجود خداست، برای اثبات این که بنا ومعمار این بنا را ساخته است، بایستی مصالح بجا برده شده است، ولی خدا را نمیشود انکار کرده، زیرا مصالح انباشته وتوده در جا، هم نیاز به مخصص دارد، اگر همه عالم گچ بود باز نیاز به خالق دارد زیرا سوال میشود چرا همه اش مس نیست، باید مخصصی باشد، قادر مختاری باشد که این به این صورت پیدا شده است.
أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ وَ لَا يَشْتَبِهَانِ يَذْهَبَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلَّا مَكَانُهُمَا فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلَا يَرْجِعَانِ فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ لَمْ يَكُونَا مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لَا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ مِنْهُمَا قَالَ الزِّنْدِيقُ صَدَقْتَ
"القاعدة السابعة: آیة الإمكان والحدوث هي الكم والكیف"
۞فلاسفه نتوانستند ملاک امکان را تبیین کنند، وبالغیر وبالذات را به جزء وکل معنا میکنند، ولذا چند جلد کتاب مینویسند ولی باز هم گره کار باز نمیشود، ولی توحید هشام بن الحکم وشیخ مفید وشیخ صدوق بسیار ساده بیان میشود، وقابل فهم است.
"حيث إنَّه يصحُّ فرض سلب الوجود عن كلِّ ما نجده فلا يكون وجوده اثباته"
۞هیچ چیزی وجودش مساوی با اثباتش نیست بلکه فرض وجودش نیاز به دلیل اثبات دارد، چون فرض وجودش مبهم است بین صور مختلفه، بخواهد به یک صورت خاص موجود شود نیاز به مخصص دارد، ولی خداوند این گونه نیست: وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ، نمیتوان برای خدا حالت تساوی وجود وعدم نمیشود کرد، یا دلیلی بر وجود خدا اصلا نیست ویا اگر خدا را با دلیل اثبات کردید در واقع نظر به ذاتش عدمش محال است، هر چه که را که با دلیل اثبات کردیم میشود نباشد، ولی خدا را که با دلیل اثبات کردیم نمیشود نباشد.
"فكلُّ ما نجده ونعرفه ـ أي بذاته ـ فهو ممكن الوجود."
۞هر ذاتی که ببینیم، لمس کنیم، حس کنیم، کشف کنیم شهود کنیم، به علم حضوری یا حصولی بیابیم این ها متجزی است، ولذا خداوند نه دیده میشود ونه کشف وشهود میشود ونه وجدان در ذات میشود ونه در کنارت پیدایش میکنی، هر چه بهش رسیدی بگو سبحان الله، خدا غیر از این است.
"وبعبارة أخری: كلُّ موجود امتدادي يكون مخلوقاً وموجوداً بإيجاد غيره؛"
نیاز به استحاله نامتناهی نداریم، دو بحث است، یک وقت اثبات حدوث عالم میکنیم از راه استحاله بینهایت، ویک وقت میگوئیم مصنوع بالغیر است ونمیتواند بینهایت باشد.
"وذلك لاستحالة خروجه عن الكم والكيف من جهةٍ، وعدم اقتضاء شـيء من ما له من الكم والكيف بذاته من جهة أخرى، وحينئذ فتخصُّصه بكمٍ أو كيف خاص بلا فاعل يخصّه بذلك يكون ترجُّحاً من غير مرجِّح."
۞فلاسفه وعرفا میگویند بالذات وبالغیر داریم، ولی بالذات حقیقت وجود بینهایتی است که هر لحظه به شکلی در میاد ولی بالغیر همین اشکال وصور است، مثل این که خمیر مجسمه سازی به شکلی هست که اگر این خمیر نبود این صور نبود، ولی جوهرش در ذاتش نیاز به صور ندارد، ولی سوال این است که خمیر چرا بستنی نیست، همانطور که اعراض نیاز به جواهر دارد، جواهر هم نیاز به خالق دارند، بتجهیره الجواهر عرف ان لا جوهر له، خدائی که جوهر خلق کرده است جوهر ندارد، ولی اینها میگویند فاقد شیء معطی نمیتواند باشد، در تمام قواعد معرفت الهی دقیقا فکر بشر نقطه مقابل است.
۞عقل خیلی خوب است، ولی اگر رهایش کنند در باتلاق فرو میرود، عقل معلم میخواهد، يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا "لِيَعْقِلُوا عَنِ اللَّهِ" فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلَّهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلًا وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.
۞ ما اول مطالب آنها را ابطال میکنیم، وبعد میگوئیم عقل نیاز به معلم دارد، وگرنه بحث شروع میشود که آقا عقل بدیهی داریم نظری داریم، عقل آبی وقرمز داریم، واز این حرفها، مثل کسی است که میگوئیم نرو دریا غرق میشوی، به حرف نمیکند، میگیم برو داخل یه مقدار که بالا وپائین رفت، میگیم بیا دستت را میگیریم.
۞میگویند خضنا بحرا وقف الانبیاء علی ساحله، میگوید ما داخل دریای توحید شدیم وانبیاء دخول نمیکردند، انبياء میگفتند از ذات خدا سخن نگوئید، ودیگر این که ما مستقیم از ذات خدا خبر میآوریم ولی انبیاء به واسطه جبرئیل از خدا میگیرند، اتفاقا از همین جا معلوم میشود توحید را نگرفته ای، من وحّده قبل عنکم، من عرفکم فقد عرف الله ومن جهلکم فقد جهل الله.
"القاعدة الثامنة: آیة وجود الموجود بنفسه"
۞میگویند اگر رشته علت ومعلول بینهایت باشد تسلسل لازم میآید وتسلسل محال است، ولی میگویند همین رشته بینهایت واجب الوجود است، در کتاب معرفت الله بالله مفصل بحث کردیم که برهان وجوب وامکان متکلمین تفاوت جوهری با برهان وجوب وامکان فلاسفه دارد، فلاسفه به ممکن قدیم میرسند، نامتناهی را معقول وبلکه واجب میدانند.
۞نمیگوئیم ذات خدا وجود است، چون وجود محال است خارجیت داشته باشد، مثل امکان که حکم عقل است، جواز وجود وعدم از صفاتی که عقل تشخیص میدهد نه این که در خارج موجود باشد، نمیشود به خدا بگوئید برای ما امکان را خلق کن، ولی بعد که درخت را خلق میکند امکان هم دارد، موجود هم همین طور است، نمیشود به خدا بگوئید وجودی خلق کن که هویتی نداشته باشد، میگوید چی را خلق کنم، البته وجود صفت عقلی است، صفت خارجی مثل سفیدی در خارج موجود است، که اگر جوهرش نباشد تحقق ندارد، پس این سفیدی که عرض خارجی است در خارج هست، پس سفیدی که عرض خارجی است نیاز به جوهر دارد، تا چه برسد به وجود که صفت عقلی است.
"الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام:
«كان بلا كینونة، كان بلا كیف، كان لم یزل بلا كم ولا كیف».( )
۞خدا بود اما بدون این بودنی که بشر کلمه "بودن" را برای آن وضع کرده است واز ابتداء آن را میشناخته است، بشر از زمانی که زبان مادری را یاد گرفته است بودن ونبودن را با هم یاد گرفته است در مورد شیء متجزی شناخته است، اگر به همین معنا بخواهد بودن را بر خدا اطلاق کند میشود کافر وبت پرست، بلکه باید با قیدی در خدا استعمال کرد که انبیاء یادمان دادند، وآن این که کان بلا اجزاء، ولذا عدمش ذاتا محال است، وهمینطور در مورد کلمه "علم" که انسان همواره آن را با ذهن میشناخته است، ولی نباید گفت خدا عالم نیست، بلکه باید طبق تعلیم گفت عالم لا بغریزة که یعلم بها الاشیاء، ویا مثل توحید که به معنای یک تکه در مقابل سائر تکه ها نیست، که میفرماید صمد، یعنی اجزاء ندارد، "کان بلا کیف" این توضیح جمله قبلی است که کینونت مکیّف ندارد، پس روایت کینونت را تقسیم به مکیّف وغیر مکیّف میکند، قابل وجود وعدم نیست، نه این مشتمل بر تناقض باشد، که کسی اشکال کند چگونه هست ولی بدون "بودن"؟!.
شیخیه میگوید خدا نه موجود است ونه معدوم، اصلا اسم ندارد لا اسم له ولارسم، اما اشكال اين است كه چیزی که آخرش نشود به او اشاره کنی واسم نداشته باشد، چرا اصلا از او بحث میکنی؟!.
۞سوال: چه طور میشود که صفت در ذهن باشد ولی موصوف در خارج باشد؟!، جواب: صفت عقلی همین است، مثل امکان، معقول ثانی صفات ماهیات است بعد از این که از خارج گرفتی ودر ذهن آوردی، مثلا درختی را میبینی واز درخت هویتی را انتزاع میکنی وبعد میگوئی البته این درخت که در خارج دیدم میشود در خارج باشد ومیشود در خارج نباشد، واین در مورد کتاب وانسان هم صادق است، در خارج خودش عینیت ندارد، البته امکان صفت همان درخت خارج است البته در عقل میآید ولی نه مثل عرض سفیدی که در خارج بیاید، ووجود دقیقا مثل امکان است، در خارج آن چیزی است که هست ونیست درخت هست ونیست، نه این که هست در خارج باشد.
وتفاوت معقول ثانی منطقی ومعقول ثانی کلامی در موصوف است که در معقول منطقی موصوف هم در ذهن است، ولی در معقول کلامی موصوف در خارج است.
۞صفحه خارج را اشیاء پر کردند نه وجود بدون اشیاء، واما وجودات خاص درست نیست، زیرا وجود بما هو وجود، خاص وعام نمیشود.
۞ اگر اشیاء بالوجود موجود بودند خود وجود هم بایستی بالوجود موجود باشد، ولی صحیح این است که اشیاء موجودند یا معدومند، اگر تحقق اشیاء به "هست" باشد، خود "هست" هم باید با "هست" موجود باشد، وتسلسل لازم میآید، واین دلیل بر این است که وجود در خارج نیست، واین مطلب را هم شیخ اشراق میگوید که بهش میگوید اصالت الماهوی وهم ملاصدرا میگوید که بهش میگویند اصالة الوجودی، هر دو میگویند خود وجود در خارج نیست وگرنه تسلسل لازم میآمد، وبعدش فلاسفه حرف غلطی میزنند که خداوند خود وجود است، ولی چون میبینند که وجود در خارج نیست، میگویند مقصود این است که خدا خود اشیاء است.
۞وجود وعدم هر دو از احکام عقل هستند، این طور نیست که اگر بگوئیم این شیء وجود را دارد یعنی چیزی به نام وجود دارد ویا اگر اژدهای هفت سر عدم را دارد، یعنی چیزی به نام عدم را دارد.
۞واین که گفته میشود که شیخ اشراق اصالت الماهوی است که وجود را اعتباری میداند درست نیست، چون شیخ اشراق با ملاصدرا در این که خود وجود را که محمول بر اشیاء هست در خارج نیست، یکسان هستند، وجود را از اعتباریات عقلی میدانند، اما در هم شیخ اشراق وملاصدرا میگویند اشیاء ازلا بوده اند ونیاز به خالق ندارند، وعین خدا هستند، فقط یکی میگوید نور الانوار ودیگری میگوید واجب الوجود.
۞اسفار کتابی است که ملاصدرا از بیش از صد کتاب آورده است، ومطالب دیگران را به عین عباراتشان آورده است ولی اسمی از مولف آن کتاب نمیآورد، پس اسفار تالیف ملاصدرا نیست، وپر از تناقض است، ویکی از فلاسفه کتابی نوشته از منوچهر صدوقی نقل میکند که اسفار از صد کتاب این ها را نقل کرده است، وحتی عبارات مما لم یسبقنی الیه احد، را هم تکرار میکند.