۞فرق متکلم وفیلسوف در این نیست که فلاسفه حرف صحیح را هم نمیزنند، بلکه فرقشان در این است که فلاسفه حرفهای باطل وصحیح را با هم جمع میکنند، ولی هیچ گاه در عبارات شیخ طوسی وشیخ مفید وسید مرتضی وعلامه مجلسی نمی بینید که هم بگویند عالم ازلی است وهم حادث است، هم بگویند خدا با ما یکی است وهم نماز بخوانند، متکلمین مبانی صحیح دارند ولی فلاسفه دو قطبی ودو وجهی هستند، بله ارسطو فقط کفر وزندقه میگفت ونماز هم نمیخواند، ولی فلاسفه چون از اول راه را درست نرفتند مبتلی به تناقض شدند.
۞اراده یعنی فاعل شدن فاعل مختار (به معنای خواست ودرک را کار ندارم)، باد که می وزد برگ میجنبد، ولی گفته نمیشود که درخت فعل جنبیدن را انجام دارد چون مختار نیست، ولی وقتی من دستم را تکان میدهم میگویند فعلی انجام داد، پس من دستم را به تکان دادن تکان میدهم ولی تکان دادن را به تکان دادن دیگری اگر انجام بدهم تسلسل لازم میآید، ولذا گفته میشود مشیت من فعل من است، وفعل من نفس فعل من است، چون من فاعل مختار هستم، وفعلم به نفس فعلم انجام میدهم نه به فعل دیگر، ولی امر خارجی را به فعلم انجام میدهم، مثلا شیشه را به شکستن میشکنم، ولی شکستن به خود شکستن انجام میشود، نه به شکستن دیگر، ولذا مشیت به نفسها انجام میشود، به جهت این که من فاعل مختار هستم، وفاعل شدن از امور خارجیه است ولی از مقوله فعل است.
۞در بحث اسماء وصفات خواهیم گفت که بشر اصلا نمیتواند به اسم وصفتی که لائق خدا باشد برسد، مثلا وحدتی که بشر میفهمد به معنای مجموع اجزاء است ویا علمی که بشر میفهمد به معنای ذهن است، وقدرتی که بشر میفهمد به معنای انرژی وحرکت است، واین ها هیچکدام لائق خدا نیست، تمام بشر اگر خدا به حال خودشان رها میکرد فهم ودرکشان از این بالاتر نمیرفت، واگر همه کافر میمردند خدا هیچ حجتی نداشت، زیرا عقل بشر متوجه این اسماء وصفات نبود که بخواهد تصدیق یا نفی بکند، ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا، تا خدا پیغمبر را نفرستاده وتوحید یادمون نداده مکلف به آن نیستیم (عبد الاعلى قال قلت لابى عبد الله (علیه السلام) اصلحك الله هل جعل فى الناس اداة ينالون بها المعرفة قال فقال لا قلت فهل كلفوا المعرفة قال لا على الله البيان لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها، و لا يكلف الله نفسا الا ما آتاها) مثل عصمت، که بشر عقلش به معصوم نمیرسد بلکه معصوم باید خودش را معرفی کند وبعدش عقول مکلف به تصدیق هستند.
۞تجلی یعنی نشان دادن، اگر خدا خودش را با ذاتش نشان بدهد این باطل است، ولی اگر با صُنعش خودش را نشان بدهد این درست است، مثل این که شیخ صدوق با کتاب توحیدش خودش را نشان بدهد.
۞یا خداوند اصلا علم ندارد ویا اگر علم دارد به همه چیز علم دارد، زیرا خداوند متجزی نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.
برخی نکات جلسه دهم اصول المعارف الالهیة
نکات مرتبط به ص25 "القاعدة الثالثة ..." تا ص27 سطر4 می باشد:
۞ما كمّ متصل ومنفصل را به عنوان دو حقیقت متباین نداریم، ما در واقع کمّ منفصل نداریم، حقیقتش همان کمّ متصل است، مثلا یک چوب یک متری را دو نیم کردیم حقیقت این موجود کمّی فرقی نکرده است، نمیشود گفت این نیم متر دیگر کمّی نیست ویا متصل نیست، بلکه هم کمّی است وهم متصل است، چه چسبیده باشد وچه جدا باشند، وبرخی فلاسفه هم به این مطلب اذعان دارند، لذا این طور نیست یک سیب کمّ متصل است واگر نصفش کردیم منفصل است، بلکه کمّ منفصل مصادیقی دارد که ما میگوئیم عقلا وجود ندارند، مثل عقول مجرده که گفته میشود هم کمّ هستند عقل اول وعقل دوم وعقل سوم، چون شماره میشوند پس کمّی هستند، وهم حقیقتشان با کمّ متصل متفاوت است، حقیقت عقل اول حقیقت واحد بدون کمّ است، وهر کدام مجرد هستند، ولی صحیح این است که عقول مجرده محال است، مجرد با تعدد تناقض دارد، ذاتی که مجرد است نمیشود دوتا وسه تا بشود، چیزی که نه جزء دارد ونه کل دارد ونه زمان دارد ونه مکان دارد ولی در عین حال دوتا شده، این ممکن نیست، لذا ذات احدیت دوم ندارد، دلیل توحید در ذات خودش است، شهد الله انه لا اله الا هو.
ومثال دیگر عدد است، میگویند عددها کمّ منفصل هستند، ولی عدد اصلا وجود ندارد، بلکه از احکام عقلیه است که بر کمّیات عارض میشود، وهمه اینها حقیقت اتصالیه هستند وفرض این است که جزء لایتجزی نداریم، بنا بر این کمّ منفصل هیچ حقیقتی ندارد.
۞اگر چیزی متجزی نباشد نمیشود به او "کم" و"زیاد" و"وسیع" وامثال اینها گفت.
عبارت کتاب: "وذلك لبداهة استحالة فرض التعدد والتكثر والزيادة والنقصان بمعزلٍ عن وجود الأجزاء"
نمیتوان نقطه ویا خط ویا سطحی را از نقطه ویا خط ویا سطح دیگر، بزرگتر ویا کوچکتر دانست، زیرا با فرض جزء نداشتن منافات داد، ولذا در خارج نقطه وخط وسطح نداریم، بلکه حجم بدون زمان هم موجود نیست، زیرا زمان بُعد چهارم هر مخلوق است، اگر لحظه تحقق چیزی لحظه انعدام آن باشد، یعنی امتداد در زمان نداشته باشد، محال است محقق شود.
۞انسان نظر به ذاتش میشود چیز دیگر باشد، هر چیزی نظر به ذاتش میشود چیز دیگر باشد، کونوا قردة خاسئین، اگر خدا بخواهد چیزی خلق کند، چیز هزاران نوع وفرد دارد، چوب وحیوان وانسان دارد، لذا هر چیزی غیر از خودش هست، این طور نیست که آن چنان در ذاتش فرو رفته باشد که نشود غیر ذاتش باشد، البته انسان به قید انسانیت همیشه انسان است ولی از باب ضرورت به شرط محمول است، فقط ذات احدیت این طور نیست، زیرا خدا مجموعه از اجزاء وکمیات نیست که به این نحوش خدا وبه نحو دیگرش غیر خدا باشد، یا من لا هو الا هو، هو هو لاغیره، لیس شیئا غیره، خدا غیر از خودش نیست، تنها چیزی است که خودش خودش هست، ولی بقیه چیزها نظر به ذاتش میتواند غیر از خودش باشد، اما خداوند متعال نظر به ذاتش نمیشود غیر از خودش باشد.
۞برخی از قواعد که در کتاب گفتیم به جهت سادگی موجب خنده است، ولی این ها نصّ روایات است، میفرماید کل شیئ یبید او یزول، ولی همین ساده ها را ملاصدرا نفهمیده است، ملاصدرا ذاتی که لاهو الا هو هنوز نشناخته است، موجود را تقسیم نکرده اند به چیزی که ذاتا میتواند تغییر کند وچیزی که ذاتا نمیتواند تغییر کند، میگویند یا وسیع الوجود بینهایت کل الاشیاء است ویا حصه از وجود است، این آخرین فهم بشر است، اینها مطالب ساده ای است که امام معصوم علیه السلام فرموده است تا گره های اعتقادی بشر را که هزاران سال درونش مانده اند امام علیه السلام اینها را رد میکند.
"القاعدة السادسة: كل مكمم مكیف بالغیر"
۞بالغیر بودن را این جا باید فهمید، نه این که موج دریا بالغیر باشد وخود دریا بالذات باشد، بالغیر بودن یعنی مکمم ومکیّف بودن.
"تخصيص الأشياء بكمٍ وكيف معيَّنين لا يكون بنفس الأشیاء، وإلا امتنع خروجها من كمِّها وكيفها المعيَّنين بداهة استحالة خروج الشـيء عن ذاته".
۞ما برای اثبات خدا نیاز به معجزات نداریم، هر چه در عالم پیدا شود دلیل بر وجود خداست، برای اثبات این که بنا ومعمار این بنا را ساخته است، بایستی مصالح بجا برده شده است، ولی خدا را نمیشود انکار کرده، زیرا مصالح انباشته وتوده در جا، هم نیاز به مخصص دارد، اگر همه عالم گچ بود باز نیاز به خالق دارد زیرا سوال میشود چرا همه اش مس نیست، باید مخصصی باشد، قادر مختاری باشد که این به این صورت پیدا شده است.
أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ وَ لَا يَشْتَبِهَانِ يَذْهَبَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلَّا مَكَانُهُمَا فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلَا يَرْجِعَانِ فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ لَمْ يَكُونَا مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لَا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ مِنْهُمَا قَالَ الزِّنْدِيقُ صَدَقْتَ
"القاعدة السابعة: آیة الإمكان والحدوث هي الكم والكیف"
۞فلاسفه نتوانستند ملاک امکان را تبیین کنند، وبالغیر وبالذات را به جزء وکل معنا میکنند، ولذا چند جلد کتاب مینویسند ولی باز هم گره کار باز نمیشود، ولی توحید هشام بن الحکم وشیخ مفید وشیخ صدوق بسیار ساده بیان میشود، وقابل فهم است.
"حيث إنَّه يصحُّ فرض سلب الوجود عن كلِّ ما نجده فلا يكون وجوده اثباته"
۞هیچ چیزی وجودش مساوی با اثباتش نیست بلکه فرض وجودش نیاز به دلیل اثبات دارد، چون فرض وجودش مبهم است بین صور مختلفه، بخواهد به یک صورت خاص موجود شود نیاز به مخصص دارد، ولی خداوند این گونه نیست: وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ، نمیتوان برای خدا حالت تساوی وجود وعدم نمیشود کرد، یا دلیلی بر وجود خدا اصلا نیست ویا اگر خدا را با دلیل اثبات کردید در واقع نظر به ذاتش عدمش محال است، هر چه که را که با دلیل اثبات کردیم میشود نباشد، ولی خدا را که با دلیل اثبات کردیم نمیشود نباشد.
"فكلُّ ما نجده ونعرفه ـ أي بذاته ـ فهو ممكن الوجود."
۞هر ذاتی که ببینیم، لمس کنیم، حس کنیم، کشف کنیم شهود کنیم، به علم حضوری یا حصولی بیابیم این ها متجزی است، ولذا خداوند نه دیده میشود ونه کشف وشهود میشود ونه وجدان در ذات میشود ونه در کنارت پیدایش میکنی، هر چه بهش رسیدی بگو سبحان الله، خدا غیر از این است.
"وبعبارة أخری: كلُّ موجود امتدادي يكون مخلوقاً وموجوداً بإيجاد غيره؛"
نیاز به استحاله نامتناهی نداریم، دو بحث است، یک وقت اثبات حدوث عالم میکنیم از راه استحاله بینهایت، ویک وقت میگوئیم مصنوع بالغیر است ونمیتواند بینهایت باشد.
"وذلك لاستحالة خروجه عن الكم والكيف من جهةٍ، وعدم اقتضاء شـيء من ما له من الكم والكيف بذاته من جهة أخرى، وحينئذ فتخصُّصه بكمٍ أو كيف خاص بلا فاعل يخصّه بذلك يكون ترجُّحاً من غير مرجِّح."
۞فلاسفه وعرفا میگویند بالذات وبالغیر داریم، ولی بالذات حقیقت وجود بینهایتی است که هر لحظه به شکلی در میاد ولی بالغیر همین اشکال وصور است، مثل این که خمیر مجسمه سازی به شکلی هست که اگر این خمیر نبود این صور نبود، ولی جوهرش در ذاتش نیاز به صور ندارد، ولی سوال این است که خمیر چرا بستنی نیست، همانطور که اعراض نیاز به جواهر دارد، جواهر هم نیاز به خالق دارند، بتجهیره الجواهر عرف ان لا جوهر له، خدائی که جوهر خلق کرده است جوهر ندارد، ولی اینها میگویند فاقد شیء معطی نمیتواند باشد، در تمام قواعد معرفت الهی دقیقا فکر بشر نقطه مقابل است.
۞عقل خیلی خوب است، ولی اگر رهایش کنند در باتلاق فرو میرود، عقل معلم میخواهد، يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا "لِيَعْقِلُوا عَنِ اللَّهِ" فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلَّهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلًا وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.
۞ ما اول مطالب آنها را ابطال میکنیم، وبعد میگوئیم عقل نیاز به معلم دارد، وگرنه بحث شروع میشود که آقا عقل بدیهی داریم نظری داریم، عقل آبی وقرمز داریم، واز این حرفها، مثل کسی است که میگوئیم نرو دریا غرق میشوی، به حرف نمیکند، میگیم برو داخل یه مقدار که بالا وپائین رفت، میگیم بیا دستت را میگیریم.
۞میگویند خضنا بحرا وقف الانبیاء علی ساحله، میگوید ما داخل دریای توحید شدیم وانبیاء دخول نمیکردند، انبياء میگفتند از ذات خدا سخن نگوئید، ودیگر این که ما مستقیم از ذات خدا خبر میآوریم ولی انبیاء به واسطه جبرئیل از خدا میگیرند، اتفاقا از همین جا معلوم میشود توحید را نگرفته ای، من وحّده قبل عنکم، من عرفکم فقد عرف الله ومن جهلکم فقد جهل الله.
"القاعدة الثامنة: آیة وجود الموجود بنفسه"
۞میگویند اگر رشته علت ومعلول بینهایت باشد تسلسل لازم میآید وتسلسل محال است، ولی میگویند همین رشته بینهایت واجب الوجود است، در کتاب معرفت الله بالله مفصل بحث کردیم که برهان وجوب وامکان متکلمین تفاوت جوهری با برهان وجوب وامکان فلاسفه دارد، فلاسفه به ممکن قدیم میرسند، نامتناهی را معقول وبلکه واجب میدانند.
۞نمیگوئیم ذات خدا وجود است، چون وجود محال است خارجیت داشته باشد، مثل امکان که حکم عقل است، جواز وجود وعدم از صفاتی که عقل تشخیص میدهد نه این که در خارج موجود باشد، نمیشود به خدا بگوئید برای ما امکان را خلق کن، ولی بعد که درخت را خلق میکند امکان هم دارد، موجود هم همین طور است، نمیشود به خدا بگوئید وجودی خلق کن که هویتی نداشته باشد، میگوید چی را خلق کنم، البته وجود صفت عقلی است، صفت خارجی مثل سفیدی در خارج موجود است، که اگر جوهرش نباشد تحقق ندارد، پس این سفیدی که عرض خارجی است در خارج هست، پس سفیدی که عرض خارجی است نیاز به جوهر دارد، تا چه برسد به وجود که صفت عقلی است.
"الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام:
«كان بلا كینونة، كان بلا كیف، كان لم یزل بلا كم ولا كیف».( )
۞خدا بود اما بدون این بودنی که بشر کلمه "بودن" را برای آن وضع کرده است واز ابتداء آن را میشناخته است، بشر از زمانی که زبان مادری را یاد گرفته است بودن ونبودن را با هم یاد گرفته است در مورد شیء متجزی شناخته است، اگر به همین معنا بخواهد بودن را بر خدا اطلاق کند میشود کافر وبت پرست، بلکه باید با قیدی در خدا استعمال کرد که انبیاء یادمان دادند، وآن این که کان بلا اجزاء، ولذا عدمش ذاتا محال است، وهمینطور در مورد کلمه "علم" که انسان همواره آن را با ذهن میشناخته است، ولی نباید گفت خدا عالم نیست، بلکه باید طبق تعلیم گفت عالم لا بغریزة که یعلم بها الاشیاء، ویا مثل توحید که به معنای یک تکه در مقابل سائر تکه ها نیست، که میفرماید صمد، یعنی اجزاء ندارد، "کان بلا کیف" این توضیح جمله قبلی است که کینونت مکیّف ندارد، پس روایت کینونت را تقسیم به مکیّف وغیر مکیّف میکند، قابل وجود وعدم نیست، نه این مشتمل بر تناقض باشد، که کسی اشکال کند چگونه هست ولی بدون "بودن"؟!.
شیخیه میگوید خدا نه موجود است ونه معدوم، اصلا اسم ندارد لا اسم له ولارسم، اما اشكال اين است كه چیزی که آخرش نشود به او اشاره کنی واسم نداشته باشد، چرا اصلا از او بحث میکنی؟!.
۞سوال: چه طور میشود که صفت در ذهن باشد ولی موصوف در خارج باشد؟!، جواب: صفت عقلی همین است، مثل امکان، معقول ثانی صفات ماهیات است بعد از این که از خارج گرفتی ودر ذهن آوردی، مثلا درختی را میبینی واز درخت هویتی را انتزاع میکنی وبعد میگوئی البته این درخت که در خارج دیدم میشود در خارج باشد ومیشود در خارج نباشد، واین در مورد کتاب وانسان هم صادق است، در خارج خودش عینیت ندارد، البته امکان صفت همان درخت خارج است البته در عقل میآید ولی نه مثل عرض سفیدی که در خارج بیاید، ووجود دقیقا مثل امکان است، در خارج آن چیزی است که هست ونیست درخت هست ونیست، نه این که هست در خارج باشد.
وتفاوت معقول ثانی منطقی ومعقول ثانی کلامی در موصوف است که در معقول منطقی موصوف هم در ذهن است، ولی در معقول کلامی موصوف در خارج است.
۞صفحه خارج را اشیاء پر کردند نه وجود بدون اشیاء، واما وجودات خاص درست نیست، زیرا وجود بما هو وجود، خاص وعام نمیشود.
۞ اگر اشیاء بالوجود موجود بودند خود وجود هم بایستی بالوجود موجود باشد، ولی صحیح این است که اشیاء موجودند یا معدومند، اگر تحقق اشیاء به "هست" باشد، خود "هست" هم باید با "هست" موجود باشد، وتسلسل لازم میآید، واین دلیل بر این است که وجود در خارج نیست، واین مطلب را هم شیخ اشراق میگوید که بهش میگوید اصالت الماهوی وهم ملاصدرا میگوید که بهش میگویند اصالة الوجودی، هر دو میگویند خود وجود در خارج نیست وگرنه تسلسل لازم میآمد، وبعدش فلاسفه حرف غلطی میزنند که خداوند خود وجود است، ولی چون میبینند که وجود در خارج نیست، میگویند مقصود این است که خدا خود اشیاء است.
۞وجود وعدم هر دو از احکام عقل هستند، این طور نیست که اگر بگوئیم این شیء وجود را دارد یعنی چیزی به نام وجود دارد ویا اگر اژدهای هفت سر عدم را دارد، یعنی چیزی به نام عدم را دارد.
۞واین که گفته میشود که شیخ اشراق اصالت الماهوی است که وجود را اعتباری میداند درست نیست، چون شیخ اشراق با ملاصدرا در این که خود وجود را که محمول بر اشیاء هست در خارج نیست، یکسان هستند، وجود را از اعتباریات عقلی میدانند، اما در هم شیخ اشراق وملاصدرا میگویند اشیاء ازلا بوده اند ونیاز به خالق ندارند، وعین خدا هستند، فقط یکی میگوید نور الانوار ودیگری میگوید واجب الوجود.
۞اسفار کتابی است که ملاصدرا از بیش از صد کتاب آورده است، ومطالب دیگران را به عین عباراتشان آورده است ولی اسمی از مولف آن کتاب نمیآورد، پس اسفار تالیف ملاصدرا نیست، وپر از تناقض است، ویکی از فلاسفه کتابی نوشته از منوچهر صدوقی نقل میکند که اسفار از صد کتاب این ها را نقل کرده است، وحتی عبارات مما لم یسبقنی الیه احد، را هم تکرار میکند.
درس استاد میلانی در ماه مبارک رمضان، هر شب خواهد بود، ساعت دقیق متعاقبا اعلان خواهد شد
ostad milaniosulmaaref11.mp3
زمان:
حجم:
7M
جلسه یازدهم درس اصول المعارف الالهیة 98/2/4
ostad milaniosulmaaref111.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
جلسه یازدهم اصول المعارف الالهیة پرسش وپاسخ قسمت اول 98/2/4
ostad milaniosulmaaref1111.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
جلسه یازدهم اصول المعارف الالهیة پرسش وپاسخ قسمت دوم 98/2/4
۞چیزی که نبوده وبعد موجود شده است نیاز به محدث دارد، اما در بقاء فعل خداوند ایجاد است، مثل نقاشی است که تا نقاشی ادامه دارد نقش انجام میشود، واگر ایجاد نکند عالم منعدم میشود.
۞از کتب کلامی کتاب کفایة الموحدین مرحوم طبرسی، وکتاب هدایة الامة مرحوم خراسانی، وهمینطورها کتابهای شیخ هادی طهرانی، در رد مطالب فلاسفه کتابهای خوبی است، ولی کتاب معرفت الله وکتاب فراتر از عرفان جامع تمام مطالب هست.
۞کتاب تصحیح الاعتقاد را کتاب شیخ مفید نمیدانند، زیرا بسیار متن زننده ای دارد، وطبق برخی تحقیقات مربوط به دوران صفویه است.
۞تحولات فکری فیض کاشانی وملاصدرا ومیرزا مهدی اصفهانی، بیشتر تحولات حزبی بوده، ولی در اساس مطالب فلسفی باقی است.
۞آقای سیدان برای تبیین تغایر سنخی خداوند ومخلوقات فقط عبارت موجود بالغیر وبالذات را تکرار میکند، ولی هیچ اشاره ای به متجزی وغیر متجزی ویا حادث وغیر حادث نمیکند، میگوید تجلی چون غیر خداهست لذا تغایر سنخی محفوظ است، ولی باید بگوید تجلی مخلوق خداست.
۞فلاسفه هم میگویند خداوند زمان ندارد وقبل از زمان است، ولی میگویند برای خداوند تقدم رتبی قائل هستیم، یعنی دو چیز از همدیگر انفکاک ندارند ولی یکی در رتبه وجود مقدم بر دیگری است، مثل مائع بودن وآب، آب مقدم بر مائع بودن است، ولی انفکاک زمانی ندارند، مثل جوهر وعرض، ودقیقا خدا را داخل جوهر وعرض میکنند، اگر چه میگویند من خدا را داخل جوهر وعرض نمیدانم، اما آنها که میگویند علیت خدا به این است که هر لحظه بت عیار به شکلی در آمد، همان جوهر وعرض میشود، ولو لفظ جوهر وعرض را چون قبیح است بر خداوند اطلاق نمیکنند.
الإمام الباقر علیه السلام:
«إن ربي تبارك وتعالى كان... ولم یكن له كان»
۞وجود وعدم نقیضان هستند که قابل اجتماع وارتفاع نیستند، ولی در مورد اشیاء هر دو امکان دارد، اما در مورد خداوند متعال عدم ممکن نیست، پس نوبت به اجتماع نقیضین در مورد خداوند نمیرسد.
۞ملاصدرا میگوید عقول مجرده داخل در صقع ربوبی هستند، فکر کرده خداوند قطب مغناطیسی است که اشیاء موجهای مغناطیسی او هستند، ولی خداوند جا ندارد داخل وخارج ندارد، که سائر اشیاء خارج از او باشند وفقط عقول مجرده داخل باشند.
۞نقل شده مرحوم سید محمد هادی میلانی میگفت من از اسفار بسم الله الرحمن الرحیم را فقط قبول دارم، ولی من بسم الله الرحمن الرحیم او را هم قبول ندارم، زیرا مقصودش از بسم الله یعنی بسم الوجود، والرحمن الرحیم یعنی حقیقة الوجود خیر است وعدم هم که شرّ واصلا موجود نیست.
۞مشترک لفظی در مواردی است که بین دو معنا تباین تام باشد، مثل لفظ شیر در دو معنا، ولی وقتی میگوئیم خداوند وزید موجود هستند در اصل بودن وثبوت مشترک هستند، ولی هر بودنی تحقق الاجزاء باشد خدا نیست، پس مشترک لفظی قطعا نیست ومشترک معنوی هم نیست، زیرا مشترک معنوی در جائی است که در گوشه ای تباین نداشته باشند، مثلا لفظ عِلم بین دو انسان مشترک معنوی است زیرا در هر دو به معنای تحقق صورت ذهنیه است، ولی علم بین انسان وکامپیوتر مشترک لفظی است، زیرا حقیقت علم در کامپیوتر نیست، واما بین انسان وخدا اگر قرار باشد لفظ علم مشترک معنوی باشد یعنی تشابه کامل در مفهوم ومصداق است، واین غلط است، پس قسم دیگری است، زیرا رابطه الفاظ منحصر به اشتراک لفظی واشتراک معنوی نیست، میتواند مجاز وحقیقت باشد.
«ولا تمثّل فتكون موجودا.»
تمثل صورت وشکل است که همان تجزّی باشد
۞کلمه موجود اولا والذات برای چیزی وضع شده باشد که تمثل داشته باشد وتمثل برای شیء متجزی است، پس برای اطلاق کلمه موجود بر خداوند متعال بایستی خیلی دقت کرد، والا خداوند کل الاشیاء میشود، موجودٌ از وجدان گرفته شده یعنی چیزی که پیدا میشود، ولی خداوند یافت شدنی نیست، مگر کشف وشهود عرفانی باشد که انسان خیلی خیالاتی بشود ودر عالم خیالاتش گمان کند خداوند بر او ظاهر شده است، والا خود لغت موجود در مورد چیزی است که بتوان به او رسید وپیدایش کرد، ولی احدی خداوند را یافت نکرده وخداوند به این معنا موجود نیست، پس هر چه ما موجود میدانیم دو جهت دارد یک جهت تحقق ویک جهت تجزی وتمثل، وخداوند جهت تحقق را دارد ولی جهت تجزی وتمثل را ندارد.
الإمام الرضا علیه السلام: «یحقّق ولا یمثّل، ویوحد ولا یبعض».
۞خداوند محقق است به حقیقت شیئیت: أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمَ وَ لَا صُورَةَ وَ لَا يُحَسُّ وَ لَا يُجَسُّ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْس.
ولی ملاصدرا میگوید شیء حقیقی فقط خداست وعالم وهم وخیال است، فالعالم متوهم ما له وجود حقیقی، (اسفار ج2ص294) وحال آن که هر شخص از روایت میفهمد که میگوید خدا را موهوم ندان، نه این که بقیه را موهوم بدان!!، صدر وذیل روایت را باید دید.
ومیرزا مهدی (رئیس تفکیکیها) هم همین را میگوید که غیر خدا شیئیت ندارد.
"كلُّ ما لا يكون موجوداً بنفسه فهو يكون ممكناً موجوداً بغيره"
۞"موجودٌ بغیره" غیر از "موجودٌ فی غیره" است، (که قبلا به آن اشاره شد)، موجود فی غیره یعنی موجود در کمّی وکیفی که ذاتا میتواند تبدّل پیدا کند، ولذا حتما مخلوق وبغیره خواهد بود،
۞ البته فلاسفه هم میگویند خداوند متجزی نیست، ولی مقصودشان این است که جزء عدمی ندارد، مثلا استکان جزء عدمی دارد که خیار باشد، ولی خداوند چنین جزء عدمی ندارد، میگویند خداوند مبرا از شرّ التراکیب است، یعنی مرکب از وجود وعدم نیست.
۞ برای علت ومعلول به حرکت کلید توسط دست، مثال میزنند، ولی درست نیست، تنها علت در عالم فاعل مختار است، چه خدا وچه موجوداتی که به قدرت الهی فاعل مختار هستند، وانسان با اختیارش موجب تحریک کل دست (بازو وساعد وکف دست وانگشت) وکلید میشود، وبقیه انفعال هستند. ابر هم علت باران نیست،
۞مرحوم علامه حلی میفرماید بر حدوث عالم تمام قواعد اسلامی مبتنی است، یعنی از توحید تا نبوت وامامت ومعاد وعدل، از کتاب الطهارة تا کتاب الدیات واز کتاب اخلاق دعا وبداء همه متوقف بر قول به حدوث عالم است