بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
خلاصه جلسه 16 اصول المعارف الالهیة، شنبه 21/2/98:
صفحات 35-37:
استاد سه دلیل دیگر بر استحاله نامتناهی ذکر میکند، ودر ادامه کلامی از خواجه نصیر وعلامه حلی در تبیین استحاله نامتناهی بیان میفرماید، ودر احوال خواجه نصیر طوسی شبهه فیلسوف بودن ایشان را با سه بیان جواب میدهند. ودر آخر وارد قاعده شانزدهم شدند: کل ما لغیر الله عرضیّ.
نکات جلسه:
۞دلیل سوم بر استحاله نامتناهی: بین کل وجزء یک نسبت صد در صد قابل عکس وجود دارد، مثلا کل اگر هزار برابر جزء باشد، جزء هم یک هزارم کل خواهد بود، اگر کل صد برابر جزء باشد، جزء یک صدم کل خواهد بود، پس اگر قرار باشد کل بینهایت داشته باشیم، پس بینهایت از جزءش بزرگتر است، پس جزءش هم بینهایت کوچکتر از او خواهد بود، وبینهایت کمتر یعنی صفر، چیزی که بینهایت معدوم باشد معدوم خواهد بود، واگر جزء معدوم شد کل از همین اجزاء معدوم تشکیل شده، وکل هم معدوم خواهد بود، زیرا مجموعه معدومها معدوم خواهد بود، این تناقضها از بینهایت لازم میاید، این برهان خلف است که اگر بینهایت موجود باشد این محالات قابل حل نخواهد بود.
۞دلیل چهارم بر استحاله نامتناهی: از مجموعه بینهایت مقداری کم میکنیم، مثلا صدتا از او کم میکنیم، این مجموعه باقیمانده کمتر از مجموعه اول خواهد بود، پس مجموعه دوم متناهی ومحدود خواهد بود، ومجموعه اول تشکیل شده از مجموعه دوم به اضافه صدتا است، پس او نیز محدود خواهد بود، پس آنچه فرض شده بینهایت است به برهان خلف ثابت شد متناهی است.
مثلا دو صف بینهایت زن ومرد داریم، هر مردی از صفِ بینهایتِ مردها میتواند با یک زنی از صفِ بینهایتِ زنها ازدواج کند، اما اگر از صف بینهایت زنها صدتا مُردند، حال اگر مردها بخواهد با زنها ازدواج کنند، با فرض بینهایت بودن صف زنها، همچنان میتواند هر مردی با هر زنی ازدواج کند، یعنی مُردن ونمُردن صدتا زن در تعداد ازدواج مردها تاثیر ندارد، واین مخالف عقل است، زیرا مُردن صدتا زن قطعا تاثیر دارد.
۞دلیل پنجم بر استحاله نامتناهی: اگر مجموعه بینهایت بخواهد محقق بشود تحقق هر فرد ومرتبه از آن در صورتی است که قبل از آن بینهایت محقق شده باشد، وبینهایت هیچگاه تمام نمیشود تا نوبت به این فرد ومرتبه برسد، مثلا من اگر میخواهم اینجا بنشینم ولی اگر این صف افراد نشسته بینهایت هستند، جائی برای نشستن من نیست، زیرا بینهایت تمام نمیشود تا جا برای من باز شود، از جهت زمانی هم اگر من بخواهم به دنیا بیایم سلسله پدران قبل از من اگر متناهی باشند نوبت به من خواهد رسید، ولی اگر پدران من بینهایت باشد هیچگاه نوبت به تولد من نخواهد رسید، بلکه هیچکدام موجود نخواهیم شد، پس از فرض وجود بینهایت عدمش لازم میآید.
۞در باره مرحوم خواجه نصیر اشتباهات زیادی گفته شده، یک عده خیال میکنند ایشان فیلسوف بوده است، ویک عده خیال میکنند ایشان کلام را فلسفی کرده ویک عده خیال میکنند ایشان فلسفه را بر کلام مقدم داشته است، این ها درست نیست، خواجه خصوصیتاتی دارد، ایشان در دوره مغولها ودر دست اسماعیلیها کالأسیر بوده است، بلکه از اسیر بدتر بوده وآرزوی مرگ داشته، واسماعیلیها چون ضد حکومتهای مقتدر بالفعل سنی وضد فخر رازی بودند، به خواجه اصرار کردن که تو باید جواب اشکالات فخر رازی بر ابن سینا باید بدهی، ولی خودش تصریح میکند که مواضع کتاب شرح اشارات مواضع من نیست، هر کجا مواضع کتاب مخالف مواضع من باشم نظرم را نخواهم گفت.
در کتاب تجرید الاعتقاد به شدت با فلاسفه مبارزه میکند وتصریح میکند هذا ما قاد الیه الدلیل وقوی علیه اعتقادی.
نکته دوم این که در زمان خواجه فلسفه مشّاء حاکم بوده است، وفلسفه مشّاء شمشیر بر علیه دین نبسته بودند، وظاهر فلسفه مشّاء ضد دین نبود، مثل سنیهای سابق ووهابی الآن، که سنیهای سابق با شیعها ها در یک مغازه شریک بودند ولی الآن باطن سنیها ظهور کرده که نمیشود با آنها کنار آمد، خواجه در آن زمان عباراتی از مشائین که موافق ظواهر شریعت بوده ردّ نکرده وموافق آن بوده، ولی مواردی که مخالف دین بوده است مثل بحث حدوث وقدم مثل قاعده الواحد وقواعد جبر، خواجه در مقابل آنها ایستادگی میکرده است.
۞سوال: آقایان قائل به وحدت وجود اصلا قائل به امکان زیاده موجودات وعددی بودنشان نیستند، تا اشکالات نامتناهی بر آنها وارد شود، جواب: متناهی ونامتناهی در مورد موجوداتی مطرح میشود که ذاتشان یکی هست واختلاف در نحوه صفتشان هست، یک خط یک سانتی با خط هزار متری یک ذات هست، حال فیلسوف ادعا میکند که خط میتواند بینهایت شود.
ostad milaniosulmaaref17.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
جلسه 17 اصول المعارف 98/2/22
ostad milaniosulmaaref177.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
جلسه 17 اصول المعارف پرسش وپاسخ
ostad milaniosulmaaref18.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
جلسه ۱۸ اصول المعارف ۹۸/۲/۲۳
ostad milaniosulmaaref188.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
جلسه ۱۸ اصول المعارف پرسش وپاسخ
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
جلسه 17 اصول المعارف الالهیة، یکشنبه 22/2/98
خلاصه:
تبیین این که هر چیزی، عرضی وقابل سلب است، به جز ذات احدیت، وتاثیر این مطلب بر معرفت خداوند متعال، وبیان کیفیت اثبات علم وقدرت خداوند نسبت به اشیاء از طریق خلق، وابطال طریقه فلاسفه برای اثبات علم وقدرت از راه کمال دانستن آنها.
نکات:
۞موجودات ومعدومات یا بهش التفات داریم یا التفات نداریم، اگر التفات نداریم میشود مجهول مطلق، واگر بهش التفات داریم یا ذات شیء را در شکل وصورت وحالت خاصی میتوانیم بشناسیم، اگر نتوانیم آن ذات را نتوانیم بشناسیم او ذات احدیت است، واگر ذاتش قابل شناخت را دارد یا میشناسیم مثل مثلت ودرخت وانسان ویا نمیشناسیم مثل جبرئیل وجنّ، و ائمه علیهم السلام که مقاماتشان لاتحصی است، پس ذات احدیت نه مجهول مطلق است ونه مثل سائر اشیاء قابل شناخت است.
۞تمام حقائقی که قابلیت شناخت را دارند، همه چیزشان عارضی است، به معنای این که قابل سلب است، وقابل سلب بودن یا به سلب صفت از موصوف با بقاء موصوف است مثل سلب مائع از آب ویخ میزند، وگاهی صفت وجود است، که اگر صفت وجود از هویتی گرفته شود جوهر معدوم میشود، پس صفت مائع بودن پس از سلب موصوفش باقی است ولی وقتی صفت موجودیت را از شیء میگیرد معدوم میشود.
هم حیوان ناطق بودن از انسان قابل سلب است وهم جالس بودن از انسان قابل سلب است، از حیث قابل سلب بودن مساوی هستند، پس موجودیت غیر قابل سلب از هویت من نیست، بله انسان با وصف انسانیت وحیوان ناطق بودن، انسانیت وحیوان ناطق برایش ضروری است، همانطور که جالس برای جالس به وصف جالس بودن ضروری است.
نتیجه اعتقادی این بحث: در ما سوی الله تعالی "کل ما یمکن فیه" ای چیزی که سلبش میشود کرد، "یمتنع فی صانعه"، لذا در خداوند جهت امکانی وجود ندارد، پس در باره خداوند معنا ندارد بگوئیم عالم باشد یا نباشد، پس حتما عالم است، لذا فرض علم وجهل غلط است، زیرا ذات غیر متجزی است،
۞یکی از نقاط اساسی اختلاف بین توحید الهی وحقیقی با توحید بشری این است که توحید الهی میگوید هر چه در خلق هست وجود وعدم او در خدا غلط است، خدا جهت امکانی در او نیست، یعنی هر چیزی که جائز الوجود وعدم است او در خدا نیست، ولی اینها میگویند کل ما یمکن فیه وجب فیه، همه چیز در خدا واجب است، علم واجب است قدرت واجب است، جسمیت واجب است، قیام واجب است، هر چه جنبه وجودی دارد در خدا باید باشد، واسمش را میگذارند "کمال"، اگر بگویند هر چه وجودی است باید در خدا باشد بهشون اعتراض میشود که نجاست هم وجودی است پس باید در خدا باشد، ولذا تعبیر را عوض میکنند ومیگویند هر کمالی در خدا هست، پس این که آنچه در خدا بشود واجب است، از اساس غلط است، زیرا هر چه بشود در خدا بشود جهت امکانی است، واین محال است در خدا باشد، مثلا علم ممکن است باشد پس در خدا واجب است، این غلط است، علمی که جهت امکانی دارد یعنی ممکن است باشد، پس محال است در خدا باشد.
۞ما ثبوت علم برای خدا را از این جهت نمیکنیم که چون کمال هست پس در خدا هست، خیر، ما خدا را متعالی از کمال ونقص میدانیم، چیزی که خداوند به داشتنش کامل وبه نداشتنش ناقص باشد، میشود امکان وجودی، استجماع صفات کمال در خدا غلط است، ما عالم بودن خدا را از اینجا ثابت میکنیم، نمیگوئیم مهندسی که ساختمان را بنا کرده باید این علم را میداشت، این به خدا قیاس نمیشود، زیرا مهندس وجود وعدم علم برایش ممکن است، موضوعا متفاوت است، من عرف الله بالقیاس لایزال الدهر فی التباس، ما قدرت خدا را از این راه ثابت میکنیم موجودی که عالم را خلق کرده است قادر است، نه این که اگر قادر نبود ناقص بود، زیرا هر چه با قدرت کامل شود بدون قدرت ناقص میشود، ما احتمل الزیاده کان ناقصا وما کان ناقصا لم یکن تاما، چیزی که نقص وکمال در او راه دارد دائما قابل زیاده است وبینهایت نخواهد شد.
علم وقدرت خدا را به این عالم که اثبات کردیم، خدا یا نباید عالم باشد ویا اگر عالم بود علمش دیگر محدودیت ندارد، یا خدا نباید قادر باشد ویا اگر قادر هست کل کائنات را میتواند جابجا کند، زیرا خلق لا من شیء میکند.
۞این که در روایت دارد نسبت به خدا دارد غیر متناه، بعدش هم دارد غیر متجزّ، که به نکته غیر متناهی بودن خداوند اشاره میکند.
اگر کسی یک کیسه پنجاه کیلوئی را جابجا کرد، از کجا معلوم بتواند کیسه صدکیلوئی را جابجا کند، زیرا قدرت در ما متجزی است ومتناسب با آنچه است که در وجود ما هست، وهمینطور علم من به اندازه ای به شیئ تعلق میگیرد که حواس من بتواند در ارتباط با او باشد وگنجایش معین دارد، سلولهای مغزی که پر شد باید خداوند مغز دیگر بدهد تا آن را بکار بگیریم، پس محدودیت علم وقدرت همیشه منشأش محدودیت ذات ما است به جهت اجزاء معین ما، ولی خداوند که میتواند خلق کند به دلیل خلق عالم، وقدرت خ
داوند از باب انرژی نیست که بگوئیم به اندازه وجود پشه است نه فیل، او لا من شیء خلق میکند، بدون ماده است، مثلا کسی که چک مینویسد به اندازه حسابش چک میکشد، ولی کسی که به فرض محال پول خلق میکند دیگر برایش فرق بین مبالغ چک نمیکند، واگر یک فعل انجام داد یعنی همه افعال را میتواند انجام بدهد، واگر یک چیز را بداند همه چیز را میداند، زیرا رابطه عالم ومعلوم از حیث سلولهای مغزی وتوانائیهای بدن وجود ندارد.
۞شوری نمک هم ذاتیش نیست، زیرا اگر کلر وسدیمش را تفکیک کنین سمّ خطرناک خواهد شد، اصل وجودش هم از او قابل سلب است، خدا میتواند معدومش کند، نمک به شرط نمک بودن شور است وروغن به شرط روغن بودن چرب است،
۞فلسفه میگوید ذاتا عدمِ وجود محال است، پس هر وجودی واجب الوجود است، پس اصلا ممکن نداریم وبحث از امکان برا سرگرمی است.
کسی رفت پیش آقای طباطبائی وگفت برا من اثبات کنید ضرورت وجود واجب الوجود را، بهش گفت شما واقعیت را قبول ندارین؟، گفت نه من واقعیت را هم قبول ندارم، بهش گفت شما واقعا واقعیت را قبول ندارین؟، گفت خیر من واقعا واقعیت را قبول ندارم، بهش گفت ثبت المطلوب، شما اصل واقعیت را قبول داری والواقعیة هی واجبة الوجود، پس واجب الوجود اثبات شد.
این برهان بود؟! خب اون طرف میگوید تمام عالم برایش وجود وعدم مساوی است اثبات کن ذاتی که عدمش برایش محال باشد، میگوید "وجود محال است معدوم باشد"، آقا مفهوم وجود در او كه عدم نخوابیده است، نقیض یکدیگر هستند، ومصداقا هم چیزی که موجود است بشرط موجود بودن معدوم نیست، از کجایش ضرورت را اثبات کردید، این که هر کمونیستی قبول دارد در ودیوار وعالم به شرط موجود بودن موجود هستند، شما بیا استحاله عدم را برای ذات خالق اثبات کن.
اگر شما این ها را میگوئید پس چرا در کتابها مینویسین الموجود إما واجب وإما ممکن، میگوید اگر اینها را نگوئیم کسی فلسفه نمیخواند، سرت را گرم کردیم ودر آخر میگوئیم سخن از امکان برا سرگرمی است،
چون يك وجود هست و بود واجب و صمد از ممكن اين همه سخنان فسانه چيست
(هزار ویک نکته ص668)
ما وضعناه اولا ان فی الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الأمر بحسب السلوك العرفاني- إلى كون العلة منهما أمرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301)
چند جلد کتاب در اثبات علت ومعلول نوشت بعدا معلوم شد علت ومعلول نداریم، همه چیز خود خدا است، آقای حسن زاده میگوید ذات هم علت است وهم معلول:
نظر فوق حكم عقلى كه حكم كشف و شهود است اين است كه ذات، مجمع أضداد و متصف به ضدين و جامع نقيضين است.(ممد الهمم ص493)
ضرورت زوجیت برای زوج هم به شرط زوج بودن است، وگرنه هویت خارجیه دو سیب اگر یک دانه کنارش بگذارید فرد میشود،
۞علم وقدرت در صورتی ثابت میشود که خداوند فاعل مختار باشد، والا اگر عالم تطوّر باشد محال است بتوان برای خدا علم وقدرت اثبات کرد، واز حدوث عالم قدرت اثبات میشود.
۞بتجهیره الجواهر، خداوند مجسّم الاجسام است، پس جسم بودن جسم ضروری نیست، نه به این معنا که غیر جسم را جسم کند، بلکه به این معنا که جسم را خلق میکند، پس چه جعل بسیط باشد که خلق جسم باشد وچه جعل مرکب باشد که خمیر را نان کند، هر دو قابل سلب از اشیاء است.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
جلسه 17 اصول المعارف الالهیة، یکشنبه 22/2/98
خلاصه:
تبیین این که هر چیزی، عرضی وقابل سلب است، به جز ذات احدیت، وتاثیر این مطلب بر معرفت خداوند متعال، وبیان کیفیت اثبات علم وقدرت خداوند نسبت به اشیاء از طریق خلق، وابطال طریقه فلاسفه برای اثبات علم وقدرت از راه کمال دانستن آنها.
نکات:
۞موجودات ومعدومات یا بهش التفات داریم یا التفات نداریم، اگر التفات نداریم میشود مجهول مطلق، واگر بهش التفات داریم یا ذات شیء را در شکل وصورت وحالت خاصی میتوانیم بشناسیم، اگر نتوانیم آن ذات را نتوانیم بشناسیم او ذات احدیت است، واگر ذاتش قابل شناخت را دارد یا میشناسیم مثل مثلت ودرخت وانسان ویا نمیشناسیم مثل جبرئیل وجنّ، و ائمه علیهم السلام که مقاماتشان لاتحصی است، پس ذات احدیت نه مجهول مطلق است ونه مثل سائر اشیاء قابل شناخت است.
۞تمام حقائقی که قابلیت شناخت را دارند، همه چیزشان عارضی است، به معنای این که قابل سلب است، وقابل سلب بودن یا به سلب صفت از موصوف با بقاء موصوف است مثل سلب مائع از آب ویخ میزند، وگاهی صفت وجود است، که اگر صفت وجود از هویتی گرفته شود جوهر معدوم میشود، پس صفت مائع بودن پس از سلب موصوفش باقی است ولی وقتی صفت موجودیت را از شیء میگیرد معدوم میشود.
هم حیوان ناطق بودن از انسان قابل سلب است وهم جالس بودن از انسان قابل سلب است، از حیث قابل سلب بودن مساوی هستند، پس موجودیت غیر قابل سلب از هویت من نیست، بله انسان با وصف انسانیت وحیوان ناطق بودن، انسانیت وحیوان ناطق برایش ضروری است، همانطور که جالس برای جالس به وصف جالس بودن ضروری است.
نتیجه اعتقادی این بحث: در ما سوی الله تعالی "کل ما یمکن فیه" ای چیزی که سلبش میشود کرد، "یمتنع فی صانعه"، لذا در خداوند جهت امکانی وجود ندارد، پس در باره خداوند معنا ندارد بگوئیم عالم باشد یا نباشد، پس حتما عالم است، لذا فرض علم وجهل غلط است، زیرا ذات غیر متجزی است،
۞یکی از نقاط اساسی اختلاف بین توحید الهی وحقیقی با توحید بشری این است که توحید الهی میگوید هر چه در خلق هست وجود وعدم او در خدا غلط است، خدا جهت امکانی در او نیست، یعنی هر چیزی که جائز الوجود وعدم است او در خدا نیست، ولی اینها میگویند کل ما یمکن فیه وجب فیه، همه چیز در خدا واجب است، علم واجب است قدرت واجب است، جسمیت واجب است، قیام واجب است، هر چه جنبه وجودی دارد در خدا باید باشد، واسمش را میگذارند "کمال"، اگر بگویند هر چه وجودی است باید در خدا باشد بهشون اعتراض میشود که نجاست هم وجودی است پس باید در خدا باشد، ولذا تعبیر را عوض میکنند ومیگویند هر کمالی در خدا هست، پس این که آنچه در خدا بشود واجب است، از اساس غلط است، زیرا هر چه بشود در خدا بشود جهت امکانی است، واین محال است در خدا باشد، مثلا علم ممکن است باشد پس در خدا واجب است، این غلط است، علمی که جهت امکانی دارد یعنی ممکن است باشد، پس محال است در خدا باشد.
۞ما ثبوت علم برای خدا را از این جهت نمیکنیم که چون کمال هست پس در خدا هست، خیر، ما خدا را متعالی از کمال ونقص میدانیم، چیزی که خداوند به داشتنش کامل وبه نداشتنش ناقص باشد، میشود امکان وجودی، استجماع صفات کمال در خدا غلط است، ما عالم بودن خدا را از اینجا ثابت میکنیم، نمیگوئیم مهندسی که ساختمان را بنا کرده باید این علم را میداشت، این به خدا قیاس نمیشود، زیرا مهندس وجود وعدم علم برایش ممکن است، موضوعا متفاوت است، من عرف الله بالقیاس لایزال الدهر فی التباس، ما قدرت خدا را از این راه ثابت میکنیم موجودی که عالم را خلق کرده است قادر است، نه این که اگر قادر نبود ناقص بود، زیرا هر چه با قدرت کامل شود بدون قدرت ناقص میشود، ما احتمل الزیاده کان ناقصا وما کان ناقصا لم یکن تاما، چیزی که نقص وکمال در او راه دارد دائما قابل زیاده است وبینهایت نخواهد شد.
علم وقدرت خدا را به این عالم که اثبات کردیم، خدا یا نباید عالم باشد ویا اگر عالم بود علمش دیگر محدودیت ندارد، یا خدا نباید قادر باشد ویا اگر قادر هست کل کائنات را میتواند جابجا کند، زیرا خلق لا من شیء میکند.
۞این که در روایت دارد نسبت به خدا دارد غیر متناه، بعدش هم دارد غیر متجزّ، که به نکته غیر متناهی بودن خداوند اشاره میکند.
اگر کسی یک کیسه پنجاه کیلوئی را جابجا کرد، از کجا معلوم بتواند کیسه صدکیلوئی را جابجا کند، زیرا قدرت در ما متجزی است ومتناسب با آنچه است که در وجود ما هست، وهمینطور علم من به اندازه ای به شیئ تعلق میگیرد که حواس من بتواند در ارتباط با او باشد وگنجایش معین دارد، سلولهای مغزی که پر شد باید خداوند مغز دیگر بدهد تا آن را بکار بگیریم، پس محدودیت علم وقدرت همیشه منشأش محدودیت ذات ما است به جهت اجزاء معین ما، ولی خداوند که میتواند خلق کند به دلیل خلق عالم، وقدرت خداوند از باب انرژی نیست که بگوئیم به اندازه وجود پشه است نه فیل، او لا من شیء خلق میکند، بدون ماده است، مثلا کسی که چک مینویسد به اندازه حسابش چک میکشد، ولی کسی که به فرض محال پول خلق میکند دیگر برایش فرق بین مبالغ چک نمیکند، واگر یک فعل انجام داد یعنی همه افعال را میتواند انجام بدهد، واگر یک چیز را بداند همه چیز را میداند، زیرا رابطه عالم ومعلوم از حیث سلولهای مغزی وتوانائیهای بدن وجود ندارد.
۞شوری نمک هم ذاتیش نیست، زیرا اگر کلر وسدیمش را تفکیک کنین سمّ خطرناک خواهد شد، اصل وجودش هم از او قابل سلب است، خدا میتواند معدومش کند، نمک به شرط نمک بودن شور است وروغن به شرط روغن بودن چرب است،
۞فلسفه میگوید ذاتا عدمِ وجود محال است، پس هر وجودی واجب الوجود است، پس اصلا ممکن نداریم وبحث از امکان برا سرگرمی است.
کسی رفت پیش آقای طباطبائی وگفت برا من اثبات کنید ضرورت وجود را، بهش گفت شما واقعیت را قبول ندارین؟، گفت نه من واقعیت را هم قبول ندارم، بهش گفت شما واقعا واقعیت را قبول ندارین؟، گفت خیر من واقعا واقعیت را قبول ندارم، بهش گفت ثبت المطلوب، شما اصل واقعیت را قبول داری والواقعیة هی واجبة الوجود، پس واجب الوجود اثبات شد.
این برهان بود؟! خب اون طرف میگوید تمام عالم برایش وجود وعدم مساوی است اثبات کن ذاتی که عدمش برایش محال باشد، میگوید "وجود محال است معدوم باشد"، آقا مفهوم وجود در او كه عدم نخوابیده است، نقیض یکدیگر هستند، ومصداقا هم چیزی که موجود است بشرط موجود بودن معدوم نیست، از کجایش ضرورت را اثبات کردید، این که هر کمونیستی قبول دارد در ودیوار وعالم به شرط موجود بودن موجود هستند، شما بیا استحاله عدم را برای ذات خالق اثبات کن.
اگر شما این ها را میگوئید پس چرا در کتابها مینویسین الموجود إما واجب وإما ممکن، میگوید اگر اینها را نگوئیم کسی فلسفه نمیخواند، سرت را گرم کردیم ودر آخر میگوئیم سخن از امکان برا سرگرمی است،
چون يك وجود هست و بود واجب و صمد از ممكن اين همه سخنان فسانه چيست
(هزار ویک نکته ص668)
ما وضعناه اولا ان فی الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الأمر بحسب السلوك العرفاني- إلى كون العلة منهما أمرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301)
چند جلد کتاب در اثبات علت ومعلول نوشت بعدا معلوم شد علت ومعلول نداریم، همه چیز خود خدا است، آقای حسن زاده میگوید ذات هم علت است وهم معلول:
نظر فوق حكم عقلى كه حكم كشف و شهود است اين است كه ذات، مجمع أضداد و متصف به ضدين و جامع نقيضين است.(ممد الهمم ص493)
ضرورت زوجیت برای زوج هم به شرط زوج بودن است، وگرنه هویت خارجیه دو سیب اگر یک دانه کنارش بگذارید فرد میشود،
۞علم وقدرت در صورتی ثابت میشود که خداوند فاعل مختار باشد، والا اگر عالم تطوّر باشد محال است بتوان برای خدا علم وقدرت اثبات کرد، واز حدوث عالم قدرت اثبات میشود.
۞بتجهیره الجواهر، خداوند مجسّم الاجسام است، پس جسم بودن جسم ضروری نیست، نه به این معنا که غیر جسم را جسم کند، بلکه به این معنا که جسم را خلق میکند، پس چه جعل بسیط باشد که خلق جسم باشد وچه جعل مرکب باشد که خمیر را نان کند، هر دو قابل سلب از اشیاء است.
ostad milaniosulmaaref19.mp3
زمان:
حجم:
6.7M
جلسه 19 اصول المعارف 98/2/24
ostad milaniosulmaaref199.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
جلسه 19 اصول المعارف پرسش وپاسخ