eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
304 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 17 اصول المعارف الالهیة، یکشنبه 22/2/98 خلاصه: تبیین این که هر چیزی، عرضی وقابل سلب است، به جز ذات احدیت، وتاثیر این مطلب بر معرفت خداوند متعال، وبیان کیفیت اثبات علم وقدرت خداوند نسبت به اشیاء از طریق خلق، وابطال طریقه فلاسفه برای اثبات علم وقدرت از راه کمال دانستن آنها. نکات: ۞موجودات ومعدومات یا بهش التفات داریم یا التفات نداریم، اگر التفات نداریم میشود مجهول مطلق، واگر بهش التفات داریم یا ذات شیء را در شکل وصورت وحالت خاصی میتوانیم بشناسیم، اگر نتوانیم آن ذات را نتوانیم بشناسیم او ذات احدیت است، واگر ذاتش قابل شناخت را دارد یا میشناسیم مثل مثلت ودرخت وانسان ویا نمیشناسیم مثل جبرئیل وجنّ، و ائمه علیهم السلام که مقاماتشان لاتحصی است، پس ذات احدیت نه مجهول مطلق است ونه مثل سائر اشیاء قابل شناخت است. ۞تمام حقائقی که قابلیت شناخت را دارند، همه چیزشان عارضی است، به معنای این که قابل سلب است، وقابل سلب بودن یا به سلب صفت از موصوف با بقاء موصوف است مثل سلب مائع از آب ویخ میزند، وگاهی صفت وجود است، که اگر صفت وجود از هویتی گرفته شود جوهر معدوم میشود، پس صفت مائع بودن پس از سلب موصوفش باقی است ولی وقتی صفت موجودیت را از شیء میگیرد معدوم میشود. هم حیوان ناطق بودن از انسان قابل سلب است وهم جالس بودن از انسان قابل سلب است، از حیث قابل سلب بودن مساوی هستند، پس موجودیت غیر قابل سلب از هویت من نیست، بله انسان با وصف انسانیت وحیوان ناطق بودن، انسانیت وحیوان ناطق برایش ضروری است، همانطور که جالس برای جالس به وصف جالس بودن ضروری است. نتیجه اعتقادی این بحث: در ما سوی الله تعالی "کل ما یمکن فیه" ای چیزی که سلبش میشود کرد، "یمتنع فی صانعه"، لذا در خداوند جهت امکانی وجود ندارد، پس در باره خداوند معنا ندارد بگوئیم عالم باشد یا نباشد، پس حتما عالم است، لذا فرض علم وجهل غلط است، زیرا ذات غیر متجزی است، ۞یکی از نقاط اساسی اختلاف بین توحید الهی وحقیقی با توحید بشری این است که توحید الهی میگوید هر چه در خلق هست وجود وعدم او در خدا غلط است، خدا جهت امکانی در او نیست، یعنی هر چیزی که جائز الوجود وعدم است او در خدا نیست، ولی اینها میگویند کل ما یمکن فیه وجب فیه، همه چیز در خدا واجب است، علم واجب است قدرت واجب است، جسمیت واجب است، قیام واجب است، هر چه جنبه وجودی دارد در خدا باید باشد، واسمش را میگذارند "کمال"، اگر بگویند هر چه وجودی است باید در خدا باشد بهشون اعتراض میشود که نجاست هم وجودی است پس باید در خدا باشد، ولذا تعبیر را عوض میکنند ومیگویند هر کمالی در خدا هست، پس این که آنچه در خدا بشود واجب است، از اساس غلط است، زیرا هر چه بشود در خدا بشود جهت امکانی است، واین محال است در خدا باشد، مثلا علم ممکن است باشد پس در خدا واجب است، این غلط است، علمی که جهت امکانی دارد یعنی ممکن است باشد، پس محال است در خدا باشد. ۞ما ثبوت علم برای خدا را از این جهت نمیکنیم که چون کمال هست پس در خدا هست، خیر، ما خدا را متعالی از کمال ونقص میدانیم، چیزی که خداوند به داشتنش کامل وبه نداشتنش ناقص باشد، میشود امکان وجودی، استجماع صفات کمال در خدا غلط است، ما عالم بودن خدا را از اینجا ثابت میکنیم، نمیگوئیم مهندسی که ساختمان را بنا کرده باید این علم را میداشت، این به خدا قیاس نمیشود، زیرا مهندس وجود وعدم علم برایش ممکن است، موضوعا متفاوت است، من عرف الله بالقیاس لایزال الدهر فی التباس، ما قدرت خدا را از این راه ثابت میکنیم موجودی که عالم را خلق کرده است قادر است، نه این که اگر قادر نبود ناقص بود، زیرا هر چه با قدرت کامل شود بدون قدرت ناقص میشود، ما احتمل الزیاده کان ناقصا وما کان ناقصا لم یکن تاما، چیزی که نقص وکمال در او راه دارد دائما قابل زیاده است وبینهایت نخواهد شد. علم وقدرت خدا را به این عالم که اثبات کردیم، خدا یا نباید عالم باشد ویا اگر عالم بود علمش دیگر محدودیت ندارد، یا خدا نباید قادر باشد ویا اگر قادر هست کل کائنات را میتواند جابجا کند، زیرا خلق لا من شیء میکند. ۞این که در روایت دارد نسبت به خدا دارد غیر متناه، بعدش هم دارد غیر متجزّ، که به نکته غیر متناهی بودن خداوند اشاره میکند.
اگر کسی یک کیسه پنجاه کیلوئی را جابجا کرد، از کجا معلوم بتواند کیسه صدکیلوئی را جابجا کند، زیرا قدرت در ما متجزی است ومتناسب با آنچه است که در وجود ما هست، وهمینطور علم من به اندازه ای به شیئ تعلق میگیرد که حواس من بتواند در ارتباط با او باشد وگنجایش معین دارد، سلولهای مغزی که پر شد باید خداوند مغز دیگر بدهد تا آن را بکار بگیریم، پس محدودیت علم وقدرت همیشه منشأش محدودیت ذات ما است به جهت اجزاء معین ما، ولی خداوند که میتواند خلق کند به دلیل خلق عالم، وقدرت خداوند از باب انرژی نیست که بگوئیم به اندازه وجود پشه است نه فیل، او لا من شیء خلق میکند، بدون ماده است، مثلا کسی که چک مینویسد به اندازه حسابش چک میکشد، ولی کسی که به فرض محال پول خلق میکند دیگر برایش فرق بین مبالغ چک نمیکند، واگر یک فعل انجام داد یعنی همه افعال را میتواند انجام بدهد، واگر یک چیز را بداند همه چیز را میداند، زیرا رابطه عالم ومعلوم از حیث سلولهای مغزی وتوانائیهای بدن وجود ندارد. ۞شوری نمک هم ذاتیش نیست، زیرا اگر کلر وسدیمش را تفکیک کنین سمّ خطرناک خواهد شد، اصل وجودش هم از او قابل سلب است، خدا میتواند معدومش کند، نمک به شرط نمک بودن شور است وروغن به شرط روغن بودن چرب است، ۞فلسفه میگوید ذاتا عدمِ وجود محال است، پس هر وجودی واجب الوجود است، پس اصلا ممکن نداریم وبحث از امکان برا سرگرمی است. کسی رفت پیش آقای طباطبائی وگفت برا من اثبات کنید ضرورت وجود را، بهش گفت شما واقعیت را قبول ندارین؟، گفت نه من واقعیت را هم قبول ندارم، بهش گفت شما واقعا واقعیت را قبول ندارین؟، گفت خیر من واقعا واقعیت را قبول ندارم، بهش گفت ثبت المطلوب، شما اصل واقعیت را قبول داری والواقعیة هی واجبة الوجود، پس واجب الوجود اثبات شد. این برهان بود؟! خب اون طرف میگوید تمام عالم برایش وجود وعدم مساوی است اثبات کن ذاتی که عدمش برایش محال باشد، میگوید "وجود محال است معدوم باشد"، آقا مفهوم وجود در او كه عدم نخوابیده است، نقیض یکدیگر هستند، ومصداقا هم چیزی که موجود است بشرط موجود بودن معدوم نیست، از کجایش ضرورت را اثبات کردید، این که هر کمونیستی قبول دارد در ودیوار وعالم به شرط موجود بودن موجود هستند، شما بیا استحاله عدم را برای ذات خالق اثبات کن. اگر شما این ها را میگوئید پس چرا در کتابها مینویسین الموجود إما واجب وإما ممکن، میگوید اگر اینها را نگوئیم کسی فلسفه نمیخواند، سرت را گرم کردیم ودر آخر میگوئیم سخن از امکان برا سرگرمی است، چون يك وجود هست و بود واجب و صمد از ممكن اين همه سخنان فسانه چيست (هزار ویک نکته ص668) ما وضعناه اولا ان فی الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الأمر بحسب السلوك العرفاني- إلى كون العلة منهما أمرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301) چند جلد کتاب در اثبات علت ومعلول نوشت بعدا معلوم شد علت ومعلول نداریم، همه چیز خود خدا است، آقای حسن زاده میگوید ذات هم علت است وهم معلول: نظر فوق حكم عقلى كه حكم كشف و شهود است اين است كه ذات، مجمع أضداد و متصف به ضدين و جامع نقيضين است.(ممد الهمم ص493) ضرورت زوجیت برای زوج هم به شرط زوج بودن است، وگرنه هویت خارجیه دو سیب اگر یک دانه کنارش بگذارید فرد میشود، ۞علم وقدرت در صورتی ثابت میشود که خداوند فاعل مختار باشد، والا اگر عالم تطوّر باشد محال است بتوان برای خدا علم وقدرت اثبات کرد، واز حدوث عالم قدرت اثبات میشود. ۞بتجهیره الجواهر، خداوند مجسّم الاجسام است، پس جسم بودن جسم ضروری نیست، نه به این معنا که غیر جسم را جسم کند، بلکه به این معنا که جسم را خلق میکند، پس چه جعل بسیط باشد که خلق جسم باشد وچه جعل مرکب باشد که خمیر را نان کند، هر دو قابل سلب از اشیاء است.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 18 اصول المعارف الالهیة، دوشنبه 23/2/98 خلاصه استاد ابتداء عدم وجود واسطه بین خلق وخالق را مستدلّ میفرمایند، که عوالم ساخته شده بین خالق ومخلوق اساسی ندارد، وسپس استحاله بساطت مخلوق را اثبات می نمایند، ودر آخر مناقشات خود را بر قول فلاسفه به این که ملاک معلولیت صرف امکان باشد، بیان میدارند، (انتهاء ص38 تا ابتداء ص42 از کتاب اصول المعارف الالهیة) نکات ۞ملاصدرا عوالم درست کرده، عالم امکانی و...، وعالم مجردات را داخل در صقع وجود میداند، میگوئیم اگر خدا خلقش کرده است داخل در ما سوی الله است، واگر خلقش نکرده است، معنای داخل در صقع وجود چیست، آیا پر رنگ تر است؟. ۞مباحث شیخیه منشأش حرفهای فلاسفه است، که خدا ذات غیب واحد ولااسم له ولارسم له است، ووجود از او صادر میشود واشیاء به وجود موجودند، اشکال این است که وجودی که صادر میشود چه معنا میدهد. ۞شیخیه میگویند اگر به خدا نسبت خلقت بدهیم خداوند حادث میشود، ولذا اهل بیت علیهم السلام ونور محمد صلی الله علیه وآله خالق هستند، میگویند ربط حادث وقدیم مستلزم حدوث قدیم است، ولی این غلط است، ربطی مستلزم حدوث قدیم است که رابطه ذاتی ووجودی با هم داشته باشند مثل ربط باران به ابر، ولی ربط به نحو خالقیت که مشکل ندارد. ۞یکی مثل آقای حسن زاده از یک طرف پشت بام می افتد میگوید این که در هنگام خروج مدفوع گفته میشود الحمد الله الذی اخرج عنی الاذی، معلوم میشود فاعل دفع مدفوع هم خدا است، ویکی مثل شیخیه میگویند به خدا اصلا هیچ فعلی نسبت داده نمیشود، وخداوند خالق نیست میگوئیم ربط ذاتی بین اشیاء وخدا که خداوند متطور به اشیاء باشد غلط است، زیرا سبب میشود که خداوند جسم وحادث شود، واز طرف دیگری خود اهل بیت علیهم السلام نمیشود مخلوق نباشند. ۞میگویند اهل بیت علیهم السلام خود مشیت الهی هستند، "خلق الله المشیة بنفسها". توجه ندارند که اگر مشیت موجود بوده است خلقش معنا ندارد واگر معدوم بوده است خلق به وسیله خودش معنا ندارد، پس معنای روایت این است که: انَّ الْإِبْدَاعَ وَ الْمَشِيَّةَ وَ الْإِرَادَةَ مَعْنَاهَا وَاحِدٌ وَ أَسْمَاؤُهَا ثَلَاثَة، ایجاد را به ایجاد دیگری موجود نمیکند فعل خداست، اعمال قدرت را به اعمال قدرت دیگری انجام نمیدهد، لم یزل عالما قادرا ثم اراد، یعنی بعد اعمال قدرت کرد، واشیاء به این حاصل میشود، خلق الله الاشیاء بالمشیة خلق را به نفس خلق انجام میدهد واشیاء را با خلق کردن ایجاد میکند، پس خود مشیت به معنای ابداع یکی از مخلوقات است ولی نه از جواهر خارجیه، وقتی من شیشه میشکنم همه شیشه را میشکنم وهم شیشه ای که شکسته شده اثر این فعل است، معنای مصدر وفعلی است که به فرموده امام رضا علیه السلام: فَأَمَّا الْأَعْمَالُ وَ الْحَرَكَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهُ لَا وَقْتَ لَهَا أَكْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الشَّيْءِ انْطَلَقَ بِالْحَرَكَةِ وَ بَقِيَ الْأَثَرُ وَ يَجْرِي مَجْرَى الْكَلَامِ الَّذِي يَذْهَبُ وَ يَبْقَى أَثَرُه. فعل، زمان ومکان وکیفیت دارد، در این اتاق ودر این زمان میشکند، وکیفیتش شکستن است نه خوردن، وکمیتش این است که یک شکستن است یک ثانیه است نه دو شکستن، همه این خصوصیات را دارد، ولی از سنخ افعال است، ومخلوق خدا است، روایت این معنای زیبا را گفته است. ۞نفوس وارواح وعقول توهمی فلاسفه، همه این ها متجزی زمان دار ومکان دار وقابل تعدد وتکثر هستند، نفوس ما متغیر ومتبدل است، علمی که یاد میگیریم نفسم تغییر میکند، روح من کسل ویا شاداب میشود، اگر روح مجرد بود این تغییرات در او راه نمیداشت همانطور که در خدا راه ندارد. أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُون.
یا در حدیث دیگر: َ هَكَذَا الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ مِمَّا يُشَاكِلُ ذَلِكَ وَ لَوْ كَانَ يَصِلُ إِلَى الْمُكَوِّنِ الْأَسَفُ وَ الضَّجَرُ وَ هُوَ الَّذِي أَحْدَثَهُمَا وَ أَنْشَأَهُمَا لَجَازَ لِقَائِلٍ أَنْ يَقُولَ إِنَّ الْمُكَوِّنَ يَبِيدُ يَوْماً مَا لِأَنَّهُ إِذَا دَخَلَهُ الضَّجَرُ وَ الْغَضَبُ دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ وَ إِذَا دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ لَمْ يُؤْمَنْ عَلَيْهِ الْإِبَادَةُ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْمُكَوِّنُ مِنَ الْمُكَوَّنِ وَ لَا الْقَادِرُ مِنَ الْمَقْدُورِ وَ لَا الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ هَذَا الْقَوْلِ عُلُوّاً كَبِيراً هُوَ الْخَالِقُ لِلْأَشْيَاءِ لَا لِحَاجَةٍ فَإِذَا كَانَ لَا لِحَاجَةٍ اسْتَحَالَ الْحَدُّ وَ الْكَيْفُ فِيهِ فَافْهَمْ ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ۞خدا هم بسیط نیست، اگر چه متعالی از اجزاء هست، زیرا بسیط به چیزی میگویند که امکان تجزی داشته باشد، پس نه خداوند بسیط است ونه مرکب، مثل این که گفته شود خداوند نقطه ویا صفر است، بلکه خداوند از این مقوله خارج است. ۞ ً كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيل، یعنی هر چه غیر خدا نه مثل صفر بسیط است ونه بینهایت است، همه هفت آسمان وزمین که هر یک در مقابل دیگری کحلقة فی فلاة، میباشد، قلیل است، زیرا نسبت به چیزی که میتواند خدا به او بدهد ونداده است، کم است، هر چه هست در یک کمّیت خاصی موجود است، ولی خداوند متعال لَا يُقَالُ لَهُ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِير. ۞مرحوم طباطبائی در مورد وجود میگوید "دو حاشیه دارد یک حاشیه بینهایت ویک حاشیه دیگر فعلیته انه لا فعلیة له، از یک سو از حیث شدت بینهایت است ویکی از حیث ضعف بینهایت است، اولی خدا است، ودومی میگوید فعلیته انه لافعلیة له"، با اینکه فعلیت مساوی وجود است، وفعلیته انه لافعلیة له، یعنی موجودی که معدوم است!!، "هیولی" هم به این اشکال مبتلی است که هم هست وهم صرف القوّة باشد. ۞اضافه اشراقیه یعنی امواج اشراق دریا هستند، ونور خورشید اشراق ذات خورشید است، یعنی خالق ومخلوقی وجود ندارد. ۞فیلسوف در قول به این که نیاز به علت امکان است نه حدوث، نفی خلقت میکند، هم ازلی باشد وهم ممکن باشد معقول نیست. ۞فلاسفه میگویند ملاک امکان ضعف وجود است، وعرفاء اسمش را ضیق وجود گذاشتند، وخودشان معترفند که مدعا یکی است، و مرجع هر دو به جزء وکل است. همان موج ودریا است که یکی اسمش را شدت وضعف میگذارد ودیگری سعه وضیق. والبته مشائیها اسمش را امکان ماهوی میگذارند. ۞امکان به معنای جواز الوجود والعدم، هیچ اشاره ای به خالق ندارد، ولی اگر موجود شدن (حدوث= خروج عن حد الاستواء) مطرح شود نیاز به خالق احساس میشود، پس ملاک افتقار حدوث است. ۞حدوث ملاک نیاز به خالق است، وتجزی ملاک حدوث است، واما جواز الوجود والعدم هیچ جایگاهی در اینجا ندارد. ۞فلاسفه اصطلاحات را تغییر میدهند، مثلا نسبت خط یک متری به خط دو متری را جزء وکل نمیدانند، بلکه میگویند رابطه تشکیکی بین این دو خط هست. ۞وجود معقول ثانی است، صحیح نیست که با چیستی که معقول اولی است متحد شود، مثل این که امکان جزئی از درخت شود: شاخ وبرگ وامکان باشد، امکان مثل وجود معقول ثانی است، نه این که شاخه ویا برگ درخت باشد، هستی هم همینطور است، "بودن" نمیشود ذات شیء باشد، حکم عقل است در خارج نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 19 اصول المعارف الالهیة، سه شنبه 24/2/98 خلاصه استاد در توضیح صفحه 42 کتاب اصول المعارف، ابتداء توضیحی در مورد دو بحث 1-تفسیر امکان به تجزی و2-نیاز اثبات صانع به حدوث، بیان فرمودند، وسپس اشکال به مرحوم خواجه بیان کردند، ودر ادامه سه اشکال به بحث فلاسفه در تقیید استحاله تسلسل به دو شرط، ذکر کردند. نکات ۞ عقل دو حکم با دو موضوع متفاوت دارد، یکی استواء وجود وعدم، ودیگر نیاز به خالق، موضوع حکم اول شیء متجزی است، وموضوع حکم دوم شیء حادث است، والبته در عالم فرض این دو ملازم هم نیستند، یعنی میتوان شیئی فرض کرد که متجزی باشد ولی حادث نباشد، (مثل فرض فلاسفه برای عالم ممکن ازلی) ویا حادث باشد ولی متجزی نباشد، ولی اینها فرضهای غیر واقع وباطل هستند، پس اگر تلازم این دو را اگر کسی فهمید که معرفتش کامل شده . ۞صرف استواء برای نیاز به خالق کافی نیست، زیرا ازلی بودن مانع نیاز به خالق است، پس ممکن ازلی محال است. ۞مرحوم خواجه صرف امکان را برای نیاز به علت کافی میداند، (اگر چه معتقد است که کل ممکن حادث، وممکن ازلی را درست نمیداند خلافا للفلاسفه) ومیگوید برای اثبات واجب نیاز به اثبات حدوث نداریم، امکان را کافی میداند، ولی این کلام خواجه اشتباه است، زیرا جواز الوجود والعدم ربطی به احتیاج ندارد. ۞برهان وجوب وامکان، مشترک بین کلام وفلسفه نیست، کلام ممکن را حادث میداند، ولی فلسفه ممکن را ازلی میداند. ۞در هر چه معروض عدد، امتداد واجزاء باشد، تسلسل محال است، ولو مراتب نور باشد، ولی فلسفه مطلق تسلسل را باطل نمیداند، با دو شرط باطل میدانند، یکی اجتماع در وجود ودیگر ترتب بین افراد، ولی ما اثبات کردیم که ازلیت محال است ولو افراد مجتمع در وجود نباشد یا این که اصلا بین آنها ترتب نباشد، این حرف تخصیص در قاعده عقلیه است. در وجود قائل به ترتب مراتب وجود هستند، ولی در عین حال مراتب وجود را نامتناهی میدانند، پس با وجود تحقق دو شرط استحاله تسلسل، که اجتماع در وجود وترتب باشد، در عین حال میگویند وجود واجب الوجود است، با این که حتی طبق تفسیرشان برای تسلسل، محال باشد، پس در حقیقت ممتنع الوجود را خدا میدانند. ترتب همه جا هست، بین دو تا سنگ اگر چه ترتب علّی ومعلولی نباشد،ترتب وضعی دارد، اگر سنگ اول نباشد نمیشود کنارش سنگ بذارین؟ چیدین موزائیکها کنار هم مترتب بر وجود هر موزائیکی در جای خود است، ترتب وضعی وجود دارد، اصلا نمیشود ترتب را از عالم امکان بردارید یا ترتب زمانی است یا ترتب وضعی، وگرنه لازم میآید یک شیء دو شیء ودو شیء یک شیء بشود. ۞ظاهر کلام مشائیها این بود که ممکن وواجب را قبول داشتند، ولی در نهایت خود بوعلی میگوید: الخير الأول بذاته ظاهر متجل لجميع الموجودات (رسائل ابن سینا ص393) زیرا خودش هم میفهمد که صدور با تعدد منافات دارد، وهمان تطور درست است. ۞ترتب رتبی مثل تقدم رتبی آب بر مائع بودن است، تقدم موصوف بر صفت است، وهمیشه در زمان ومکان است.