eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
304 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 18 اصول المعارف الالهیة، دوشنبه 23/2/98 خلاصه استاد ابتداء عدم وجود واسطه بین خلق وخالق را مستدلّ میفرمایند، که عوالم ساخته شده بین خالق ومخلوق اساسی ندارد، وسپس استحاله بساطت مخلوق را اثبات می نمایند، ودر آخر مناقشات خود را بر قول فلاسفه به این که ملاک معلولیت صرف امکان باشد، بیان میدارند، (انتهاء ص38 تا ابتداء ص42 از کتاب اصول المعارف الالهیة) نکات ۞ملاصدرا عوالم درست کرده، عالم امکانی و...، وعالم مجردات را داخل در صقع وجود میداند، میگوئیم اگر خدا خلقش کرده است داخل در ما سوی الله است، واگر خلقش نکرده است، معنای داخل در صقع وجود چیست، آیا پر رنگ تر است؟. ۞مباحث شیخیه منشأش حرفهای فلاسفه است، که خدا ذات غیب واحد ولااسم له ولارسم له است، ووجود از او صادر میشود واشیاء به وجود موجودند، اشکال این است که وجودی که صادر میشود چه معنا میدهد. ۞شیخیه میگویند اگر به خدا نسبت خلقت بدهیم خداوند حادث میشود، ولذا اهل بیت علیهم السلام ونور محمد صلی الله علیه وآله خالق هستند، میگویند ربط حادث وقدیم مستلزم حدوث قدیم است، ولی این غلط است، ربطی مستلزم حدوث قدیم است که رابطه ذاتی ووجودی با هم داشته باشند مثل ربط باران به ابر، ولی ربط به نحو خالقیت که مشکل ندارد. ۞یکی مثل آقای حسن زاده از یک طرف پشت بام می افتد میگوید این که در هنگام خروج مدفوع گفته میشود الحمد الله الذی اخرج عنی الاذی، معلوم میشود فاعل دفع مدفوع هم خدا است، ویکی مثل شیخیه میگویند به خدا اصلا هیچ فعلی نسبت داده نمیشود، وخداوند خالق نیست میگوئیم ربط ذاتی بین اشیاء وخدا که خداوند متطور به اشیاء باشد غلط است، زیرا سبب میشود که خداوند جسم وحادث شود، واز طرف دیگری خود اهل بیت علیهم السلام نمیشود مخلوق نباشند. ۞میگویند اهل بیت علیهم السلام خود مشیت الهی هستند، "خلق الله المشیة بنفسها". توجه ندارند که اگر مشیت موجود بوده است خلقش معنا ندارد واگر معدوم بوده است خلق به وسیله خودش معنا ندارد، پس معنای روایت این است که: انَّ الْإِبْدَاعَ وَ الْمَشِيَّةَ وَ الْإِرَادَةَ مَعْنَاهَا وَاحِدٌ وَ أَسْمَاؤُهَا ثَلَاثَة، ایجاد را به ایجاد دیگری موجود نمیکند فعل خداست، اعمال قدرت را به اعمال قدرت دیگری انجام نمیدهد، لم یزل عالما قادرا ثم اراد، یعنی بعد اعمال قدرت کرد، واشیاء به این حاصل میشود، خلق الله الاشیاء بالمشیة خلق را به نفس خلق انجام میدهد واشیاء را با خلق کردن ایجاد میکند، پس خود مشیت به معنای ابداع یکی از مخلوقات است ولی نه از جواهر خارجیه، وقتی من شیشه میشکنم همه شیشه را میشکنم وهم شیشه ای که شکسته شده اثر این فعل است، معنای مصدر وفعلی است که به فرموده امام رضا علیه السلام: فَأَمَّا الْأَعْمَالُ وَ الْحَرَكَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهُ لَا وَقْتَ لَهَا أَكْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الشَّيْءِ انْطَلَقَ بِالْحَرَكَةِ وَ بَقِيَ الْأَثَرُ وَ يَجْرِي مَجْرَى الْكَلَامِ الَّذِي يَذْهَبُ وَ يَبْقَى أَثَرُه. فعل، زمان ومکان وکیفیت دارد، در این اتاق ودر این زمان میشکند، وکیفیتش شکستن است نه خوردن، وکمیتش این است که یک شکستن است یک ثانیه است نه دو شکستن، همه این خصوصیات را دارد، ولی از سنخ افعال است، ومخلوق خدا است، روایت این معنای زیبا را گفته است. ۞نفوس وارواح وعقول توهمی فلاسفه، همه این ها متجزی زمان دار ومکان دار وقابل تعدد وتکثر هستند، نفوس ما متغیر ومتبدل است، علمی که یاد میگیریم نفسم تغییر میکند، روح من کسل ویا شاداب میشود، اگر روح مجرد بود این تغییرات در او راه نمیداشت همانطور که در خدا راه ندارد. أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُون.
یا در حدیث دیگر: َ هَكَذَا الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ مِمَّا يُشَاكِلُ ذَلِكَ وَ لَوْ كَانَ يَصِلُ إِلَى الْمُكَوِّنِ الْأَسَفُ وَ الضَّجَرُ وَ هُوَ الَّذِي أَحْدَثَهُمَا وَ أَنْشَأَهُمَا لَجَازَ لِقَائِلٍ أَنْ يَقُولَ إِنَّ الْمُكَوِّنَ يَبِيدُ يَوْماً مَا لِأَنَّهُ إِذَا دَخَلَهُ الضَّجَرُ وَ الْغَضَبُ دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ وَ إِذَا دَخَلَهُ التَّغْيِيرُ لَمْ يُؤْمَنْ عَلَيْهِ الْإِبَادَةُ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْمُكَوِّنُ مِنَ الْمُكَوَّنِ وَ لَا الْقَادِرُ مِنَ الْمَقْدُورِ وَ لَا الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ هَذَا الْقَوْلِ عُلُوّاً كَبِيراً هُوَ الْخَالِقُ لِلْأَشْيَاءِ لَا لِحَاجَةٍ فَإِذَا كَانَ لَا لِحَاجَةٍ اسْتَحَالَ الْحَدُّ وَ الْكَيْفُ فِيهِ فَافْهَمْ ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ۞خدا هم بسیط نیست، اگر چه متعالی از اجزاء هست، زیرا بسیط به چیزی میگویند که امکان تجزی داشته باشد، پس نه خداوند بسیط است ونه مرکب، مثل این که گفته شود خداوند نقطه ویا صفر است، بلکه خداوند از این مقوله خارج است. ۞ ً كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيل، یعنی هر چه غیر خدا نه مثل صفر بسیط است ونه بینهایت است، همه هفت آسمان وزمین که هر یک در مقابل دیگری کحلقة فی فلاة، میباشد، قلیل است، زیرا نسبت به چیزی که میتواند خدا به او بدهد ونداده است، کم است، هر چه هست در یک کمّیت خاصی موجود است، ولی خداوند متعال لَا يُقَالُ لَهُ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِير. ۞مرحوم طباطبائی در مورد وجود میگوید "دو حاشیه دارد یک حاشیه بینهایت ویک حاشیه دیگر فعلیته انه لا فعلیة له، از یک سو از حیث شدت بینهایت است ویکی از حیث ضعف بینهایت است، اولی خدا است، ودومی میگوید فعلیته انه لافعلیة له"، با اینکه فعلیت مساوی وجود است، وفعلیته انه لافعلیة له، یعنی موجودی که معدوم است!!، "هیولی" هم به این اشکال مبتلی است که هم هست وهم صرف القوّة باشد. ۞اضافه اشراقیه یعنی امواج اشراق دریا هستند، ونور خورشید اشراق ذات خورشید است، یعنی خالق ومخلوقی وجود ندارد. ۞فیلسوف در قول به این که نیاز به علت امکان است نه حدوث، نفی خلقت میکند، هم ازلی باشد وهم ممکن باشد معقول نیست. ۞فلاسفه میگویند ملاک امکان ضعف وجود است، وعرفاء اسمش را ضیق وجود گذاشتند، وخودشان معترفند که مدعا یکی است، و مرجع هر دو به جزء وکل است. همان موج ودریا است که یکی اسمش را شدت وضعف میگذارد ودیگری سعه وضیق. والبته مشائیها اسمش را امکان ماهوی میگذارند. ۞امکان به معنای جواز الوجود والعدم، هیچ اشاره ای به خالق ندارد، ولی اگر موجود شدن (حدوث= خروج عن حد الاستواء) مطرح شود نیاز به خالق احساس میشود، پس ملاک افتقار حدوث است. ۞حدوث ملاک نیاز به خالق است، وتجزی ملاک حدوث است، واما جواز الوجود والعدم هیچ جایگاهی در اینجا ندارد. ۞فلاسفه اصطلاحات را تغییر میدهند، مثلا نسبت خط یک متری به خط دو متری را جزء وکل نمیدانند، بلکه میگویند رابطه تشکیکی بین این دو خط هست. ۞وجود معقول ثانی است، صحیح نیست که با چیستی که معقول اولی است متحد شود، مثل این که امکان جزئی از درخت شود: شاخ وبرگ وامکان باشد، امکان مثل وجود معقول ثانی است، نه این که شاخه ویا برگ درخت باشد، هستی هم همینطور است، "بودن" نمیشود ذات شیء باشد، حکم عقل است در خارج نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 19 اصول المعارف الالهیة، سه شنبه 24/2/98 خلاصه استاد در توضیح صفحه 42 کتاب اصول المعارف، ابتداء توضیحی در مورد دو بحث 1-تفسیر امکان به تجزی و2-نیاز اثبات صانع به حدوث، بیان فرمودند، وسپس اشکال به مرحوم خواجه بیان کردند، ودر ادامه سه اشکال به بحث فلاسفه در تقیید استحاله تسلسل به دو شرط، ذکر کردند. نکات ۞ عقل دو حکم با دو موضوع متفاوت دارد، یکی استواء وجود وعدم، ودیگر نیاز به خالق، موضوع حکم اول شیء متجزی است، وموضوع حکم دوم شیء حادث است، والبته در عالم فرض این دو ملازم هم نیستند، یعنی میتوان شیئی فرض کرد که متجزی باشد ولی حادث نباشد، (مثل فرض فلاسفه برای عالم ممکن ازلی) ویا حادث باشد ولی متجزی نباشد، ولی اینها فرضهای غیر واقع وباطل هستند، پس اگر تلازم این دو را اگر کسی فهمید که معرفتش کامل شده . ۞صرف استواء برای نیاز به خالق کافی نیست، زیرا ازلی بودن مانع نیاز به خالق است، پس ممکن ازلی محال است. ۞مرحوم خواجه صرف امکان را برای نیاز به علت کافی میداند، (اگر چه معتقد است که کل ممکن حادث، وممکن ازلی را درست نمیداند خلافا للفلاسفه) ومیگوید برای اثبات واجب نیاز به اثبات حدوث نداریم، امکان را کافی میداند، ولی این کلام خواجه اشتباه است، زیرا جواز الوجود والعدم ربطی به احتیاج ندارد. ۞برهان وجوب وامکان، مشترک بین کلام وفلسفه نیست، کلام ممکن را حادث میداند، ولی فلسفه ممکن را ازلی میداند. ۞در هر چه معروض عدد، امتداد واجزاء باشد، تسلسل محال است، ولو مراتب نور باشد، ولی فلسفه مطلق تسلسل را باطل نمیداند، با دو شرط باطل میدانند، یکی اجتماع در وجود ودیگر ترتب بین افراد، ولی ما اثبات کردیم که ازلیت محال است ولو افراد مجتمع در وجود نباشد یا این که اصلا بین آنها ترتب نباشد، این حرف تخصیص در قاعده عقلیه است. در وجود قائل به ترتب مراتب وجود هستند، ولی در عین حال مراتب وجود را نامتناهی میدانند، پس با وجود تحقق دو شرط استحاله تسلسل، که اجتماع در وجود وترتب باشد، در عین حال میگویند وجود واجب الوجود است، با این که حتی طبق تفسیرشان برای تسلسل، محال باشد، پس در حقیقت ممتنع الوجود را خدا میدانند. ترتب همه جا هست، بین دو تا سنگ اگر چه ترتب علّی ومعلولی نباشد،ترتب وضعی دارد، اگر سنگ اول نباشد نمیشود کنارش سنگ بذارین؟ چیدین موزائیکها کنار هم مترتب بر وجود هر موزائیکی در جای خود است، ترتب وضعی وجود دارد، اصلا نمیشود ترتب را از عالم امکان بردارید یا ترتب زمانی است یا ترتب وضعی، وگرنه لازم میآید یک شیء دو شیء ودو شیء یک شیء بشود. ۞ظاهر کلام مشائیها این بود که ممکن وواجب را قبول داشتند، ولی در نهایت خود بوعلی میگوید: الخير الأول بذاته ظاهر متجل لجميع الموجودات (رسائل ابن سینا ص393) زیرا خودش هم میفهمد که صدور با تعدد منافات دارد، وهمان تطور درست است. ۞ترتب رتبی مثل تقدم رتبی آب بر مائع بودن است، تقدم موصوف بر صفت است، وهمیشه در زمان ومکان است.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 20 اصول المعارف الالهیة، چهارشنبه 25/2/98 ۞نیاز به خالق در حدوث نهفته است، پس فرض ممکن قدیم خلاف عقل است، اما اگر کسی نیاز به خالق را به نیاز صفت به موصوف معنا کند، اولا این ربطی به بحث خلقت ندارد، وثانیا این مستلزم تقارن ومصاحبت است، وزمان چون حقیقت عددی است نمیتواند ازلی باشد، پس ممکن ازلی به خدای حادث منتهی خواهد شد. مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ- وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ. ۞تقریر فلسفی برهان امکان غیر از تقریر کلامی اوست، زیرا اولا فلاسفه ممکن را ازلی میدانند ولی متکلمین هر ممکنی را حادث میدانند، وثانیا ممکن را صادر از ذات خدا میدانند، وصدور را به معنای تجلی وتطور میدانند، زیرا خلقت را قبول ندارند، ملاصدرا تصریح میکند: رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301). ۞هشام بن حکم بعد از مخالفت با فلسفه، به جهت در امان ماندن از عقوبت حکومت، در غربت فوت کرد. ۞فلاسفه، وجود را مثل خمیر مجسمه سازی میدانند که همه جا را پر کرده است، وماهیت را حصه های این خمیر میدانند، معنای ماهیت را عوض کردند ولذا مصادره به مطلوب کردند، ولی ماهیت هویت است وشامل خدا هم میشود، اگر چه هویت ما متجزی ومخلوق است ولی هویت خداوند غیر متجزی وخالق است، ۞آقای جوادی وجود را به کاموا تشبیه میکند، که به شکلهای مختلف در میآید، وآقای حسن زاده مثل موم میداند که به اشکال گوناگون در میآید، ولی صحیح این است که وجود در خارج نداریم، بلکه در خارج موم هست نه وجود موم، وجود مثل امکان حکم عقلی است. ۞میگویند ممکنی وجود ندارد، همه عدمی هستند، واگر خداوند بخواهد کسی را جهنم ببرد حصص خود را به جهنم برده است، شیطانی وجود ندارد، ودر آخر میگویند جهنم هم وجود ندارد، همه چیز فناء در ذات حق میشود، مثل یخهائی که در دریا آب میشود. ۞ملاصدرا میگوید همه فقهاء ومتکلمین اسلام، توحید را نفهمیدند، فقط صوفیه درست فهمیدند، ولذا از آنها به محققین تعبیر میکند. ۞شهود مثل این است که چشمهایم را ببندم وشما را نبینم، بعد بگویم شهود کردم که شما نیستید. ۞وحدت وجود، با وحدت وجود وموجود، ووحدت شخصی، همه یک چیز است، وخودشان هم به این مطلب تصریح کرده اند، تمام اینها در مقابل نظریه خلقت است، ثبوتا هم دو راه بیشتر نداریم یا تعدد به نحو خالق ومخلوق ویا وحدت خالق ومخلوق. ۞اراده در آیه "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت" نه اراده تکوینی است چون مستلزم جبر است، ونه اراده تشریعی است چون تکلیف به گناه نکردن مختص به آنها نیست، بلکه به این معنا است که خداوند خواسته است در بین بندگانش کسانی باشند که به اختیار خودشان گناه نکنند وحجت بر مردم باشند، پس آیه اخبار از این واقعیت است. ۞معنای عصمت: اخبار وتضمین الهی است به این که شخص به اختیار خودش گناه ومعصیت نمیکند واز خطا واشتباه من بازش میدارم. ۞اهل بیت علیهم السلام آنقدر تامّ در محبت الهی هستند که به اختیار خود گناه انجام نمیدهند، وخداوند این را میدانست، "شرطت علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة وزخرفها وزبرجها فشرطوا لک ذلک وعلمت منهم الوفاء به فقربتهم وقدمت لهم الذکر العلی والثناء الجلی".
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 21 اصول المعارف الالهیة ص45-46، شنبه 28/2/98 خلاصه: استاد در این درس کیفیت نیاز بقاء مخلوق به خالق را تببین وفرمودند احداث اختصاص به لحظه اول ندارد، بلکه آنا فآنا احداث صورت میگیرد. نکات: ۞قول به ممکن ازلی مخالف حکم ضروری عقل است، مضافا که خداوند اثبات نخواهد شد. زیرا دهری میگوید عالم ازلی است وخالق ندارد. ۞به متکلمین نقض میکنندکه اگر حدوث علت نیاز باشد، پس بقاءا عالم نیاز به خالق ندارد، خالق هم نباشد عالم باقی است. ولی اولا وقتی اثبات شد عالم متجزی وحادث نیاز به محدث دارد، محدث متعالی از زمان ومکان اثبات میشود، ولذا فرض انعدام خدا معنا ندارد، چیزی از بین میرود که زمان داشته باشد. وثانیا هیچ متکلمی نگفته عالم در بقاء نیاز به علت ندارد، كم وكيفش را غير بايد تعیین کند، خداوند باید تعیین کند این شیء ابر باشد یا باران وتعیناتش را هم خدا باید تعیین کند. وثالثا احداث به معنای ایجاد وسپس ادامه توسط خود شیء نیست، وقتی که میگوئیم یک شخص راه رفتن را احداث میکند یعنی این را وجود میدهد آن به آن ولحظه به لحظه، در هر لحظه مقداری که ایجاد کرده تمام شده ومقدار آینده هنوز ایجاد نشده است، فعل امری است که لحظه ولحظه موجود است وادامه پیدا میکند، معنای فعل یعنی انجام دادن پیوسته، اگر ادامه ندهم دیگر موجود نیست، نقاشی کشیدن همان لحظه ای است که میکشید، آنچه که قبلا کشیده تمام شده، وآینده هم که هنوز کشیده نشده است، بنّائی که ساختمان را میسازد، هر لحظه بنّائیهای قبلش تمام شده وآینده هم که هنوز نیامده، لحظه به لحظه وابسته به فاعل است، پس فعل مطلقا در حال ولحظه است.تفاوت آن به آن با ادامه، اعتباری است، اگر قبلش را اعتبار بکنیم میشود ادامه وگرنه میشود شروع، ولی قبل وبعد تاثیری در جوهره حرکت ندارد، مثل این من یک جائی نشسته باشم، آخر صف باشم یا وسط صف در حقیقت من فرقی نمیکند. پس ادامه در حقیقت: شروع شروع است، اختلاف ما با فلاسفه در این نیست که خدا، آن به آن عالم را ایجاد میکند یا این که ایجاد کرده وبه حال خود رها کرده است، کسی نگفته است که خداوند عالم را ایجاد کرده وبه حال خود رها کرده است، بلکه اختلاف ما با فلاسفه در این است که فیلسوف میگوید این فعل الهی ازلی وابتداء ندارد، ولی ما این را به جهت ادله استحاله بینهایت محال میدانیم. فلاسفه سه اشتباه میکند: یک اتهام باطل به متکلم میزند وسپس حرف صحیح متکلم را کنار میذارد وآنگاه حرف باطل را به زعم خود اثبات میکند. ۞همانطور که ما حالت راه رفتن را ایجاد میکنیم، تا راه میروم راه رفتن موجود است، معنا ندارد من بخوابم ولی راه رفتن باقی باشد (ولی خلق جواهر واعراض نمیتوانیم بکنیم) خداوند هم خلق جوهر میکند واگر یک لحظه خلق جوهر نکند عالم معدوم است، نه این که تا از بین نبرد باقی است. ۞آن به آن خداوند لا من شیء خلق میکند، اگر قبلش هیچی نباشد بهش میگوئیم احداث، والا اسمش ابقاء است، ولی حقیقتش یک چیز است، قبلش گندم بوده وبعد آرد وبعد نان، در همه لحظات خداوند او را نگه میدارد ولحظه لحظه بهش وجود میدهد. همانطور که فعل نقاشی من، از لحظات قبل گرفته نمیشود، بلکه آن به آن احداث میشود، در مورد خدا هم همین است، جواهر واعراض را تجهیر الجواهر میکند. ۞عالم پیوسته نیاز به خدا دارد، ولی اگر کسی خدا را انکار میکند فقط از حدوث میتوانید خدا را اثبات کنید، پس در مقام اثبات نیاز به حدوث دارید، ولی اگر کسی بفهمد که ابقاء همان حدوث است، نیاز نیست او را به نقطه شروع برسانید. ۞فلاسفه میگویند که ممکن یک مرتبه از ذات علت است، به انتفاء آن مرتبه ذات علت منتفی میشود، زیرا به انتفاء جزء کل منتفی میشود، کم شدن یک سر سوزن از عالم مساوی با از بین رفتن واجب است، وواجب از بین رفتنی نیست، ولی اولا این ربطی به خداشناسی ندارد، وثانیا کل بینهایت نداریم، وثالثا اگر کل شما نباشد اشکالی پیش نمی آید، زیرا از باب وجوب بقاء به ضرورت محمول است، نه ذاتا، بله اگر این کل متجزی قرار باشد موجود باشد یک نقطه اش از بین برود کلّش از بین میرود. ۞نیاز کل به اجزاء هم غلط است وهم درست است، زیرا ملاک ندارد، از این جهت صحیح است که اگر چه کل به اجزاء نیاز دارد، ولی جزء هم به کل نیاز دارد، واز جهت دیگر غلط است، زیرا احتیاج این جا معنا ندارد، چون دوئیتی بین کل واجزاء نیست. آنچه در اعتقادات نیاز داریم احتیاج به غیری است که به او وجود بدهد. ۞ میگویند شیطان در فتوّت مثل پیامبر صلی الله علیه وآله است، خدا ندا داد من دو نفر میخواهم یکی لعنت مرا بجان بخرد ویکی خوبیها را، شیطان گفت لعنت را بجان میخرم، شیطان افضل الموحدین است، زیرا حاضر شد که لعنت را بجان بخرد. (رک: مفاتیح الغیب.ملاصدرا.ص174)
۞متشابه، لازمه هر سخنی است، زیرا در تمام موارد قرائن سبب فهم معنا میشود، وگرنه تقریبا محال است کسی سخنی بگوید که هیچ محمل خلاف نداشته باشد. ۞نمیشود به بهانه وجود متشابه ومحکم، در کلمات آقایان فلاسفه، ابطال هر مذهب باطلی را متوقف نمود، چون در هر مذهب باطلی حرف درست وجود دارد. ۞خداوند گوشت وپوست ودست وقلم ورنگ نقاش را داده است، ولحظه به لحظه به او قدرت میدهد، ولی اعمال قدرت را خود نقاش انجام میدهد، خود نقاش قلم را به این طرف وآن طرف میبرد. ۞ملاصدرا حرکت جوهری را برای توجیه ازلیت درست کرد، چون شریعتها قائل به حدوث هستند، ایشان آمد با حرکت جوهری گفت من هم میگویم هر چیزی لحظه به لحظه حادث میشود، در عین این که عالم ازلی هست. ۞با این که خداوند لحظه به لحظه ما را ایجاد میکند، اما این که ما احساس وحدت میکنیم، ملاکش را شاید ندانیم.