eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
305 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
21- "بشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه" الف ولام در القول برای جنس نیست، بلکه الف ولام عهد است، یعنی قول اهل بیت علیهم السلام، نه همه اقوال را، من اصغی الی ناطق فقد عبده، فان کان ینطق عن الله فقد عبد الله وان کان ینطق عن الشیطان فقد عبد الشیطان، فیتبعون احسنه یعنی فیتبعون احسن الاتباع، این مفعول مطلق است نه مفعول به. 22- بحث فیلسوف وغیر فیلسوف بحث در زمان حضور است، که فیلسوف میگوید به انبیاء نیاز ندارم، چه در زمان حضور وچه در زمان غیبت اگر وجود حجت برای کسی ثابت نشد معذور است، واگر در زمان غیبت وجود حجت ثابت شد معذور نیست، لذا بحث زمان غیبت بحث فرعی است، آن که مهم است حصول علم ویقین به حجت است، چه در زمان حضور وچه در زمان غیبت. 23- وجود اهل بیت وحجیتشان بالتواتر ثابت است، کل عالم اعتراف میکنند به فضل وعلم آنها. 24- کتاب "معرفت الله" از حیث جمع بین روایات وادله عقلیه بسیار کامل است، ولی کتاب اصول المعارف در کلّش شاید پنج تا روایت داشته باشد، البته اگر همین کتاب را خوب بخوانید کتاب معرفت الله را میشود فهمید (متاسفانه قلمم سنگین است). 25- کسانی که از طریق وحی به بحث خداشناسی وارد نشوند سه دسته هستند یکی آنها میگویند خدانیست که بی دلیل حرف میزنند، ویکی آنها که خدای موهوم را میپرستند، وسوم آنها که میگویند چیزی که عقل ما در آن به تناقض میرسد بحث در آن فایده ندارد، این دسته سوم از همه بیشتر امکان هدایت دارند.
26- قبل از وحی نه حکیم بوده است ونه فیلسوف، اول کسی که خدا فرستاد حجت بود، حضرت آدم علیه السلام بود، لذا اول کلام بود وبعد فلسفه. 27- بهترین بحث با کمونیست ها کمک از استدلالهای اهل بیت است، وگرنه ما هم مثل آنها در تحیر بودیم. ولذا هشام بعد از مناظره معروف با آن متکلم سنّی ونقل آن برای حضرت صادق علیه السلام، حضرت خندید: فضحك أبو عبد الله علیه السلام و قال يا هشام من علمك هذا قلت شيء أخذته منك و ألفته فقال هذا و الله مكتوب في صحف إبراهيم و موسى. (الکافی باب الاضطرار الی الحجة ج1، ص: 171) یکی از خصوصیات کتاب ما بر خلاف کتبی که بر ضد فلسفه مینویسند این است که کتابهای دیگران از اول وارد این نزاع میشوند که عقل محدود است ولذا به آنها اشکال میشود که مگر میشود عقل محدود باشد وتو اخباری هستی و... ولی ما از اول میگوئیم عالم حادث است به این دلیل عقلی، ونمیگوئیم از کجا یاد گرفتیم، وطرف را وارد هر بحثی میکنیم که قانع میشود، ودر آخرین بحث این نکته را ما مطرح میکنیم که باید از اهل بیت علیهم السلام مطالب اعتقادی را یاد بگیریم والا ما هم مثل شما متحیر بودیم. 28- بحث با آتئیستها ویا وهابیها برای برگرداندن آنها نیست، (مخصوصا در فضای مجازی) بلکه برای نگاه داشتن این طرف از ضلالت است، وخیلی موثر هم هست، وشخصی بود سالها در وادی فلسفه بود ولی با مواجهه با برخی روایات (که تماما برهانی است) تمام مطالبش را فهمید باطل بوده است. 29- در مورد تفکیکی ها: در طول تاریخ افراد متعددی داشتیم در مقابل فلسفه قد علم میکنند ولی متاسفانه همان حرفهای فلاسفه را میگویندمثل شیخیه، شیخ احمد احسائی به قول خودش تمام فلاسفه را رد میکند ولی همان حرف فلاسفه را میزند، ویا مثلا فیض کاشانی میگوید نه فیلسوفم نه متفلسفم ونه متکلمم، ولی تا آخر عمرش همان حرفهای ابن عربی را میآورد، ویکی تفکیکیها هستند که میگویند ما دنبال آیه وروایت هستیم وضد فلسفه هستیم، ولی رئیسشان (میرزا مهدی) بدترین حرفهای فلسفه را میزنند، نه خلقت را قبول دارند، نه استدلال را قبول دارند، اهل کشف وشهودند.نفاق ندارند همان شبهات در ذهنشان این است. ودر مورد آقای سیدان: البته دفاع برخی از تفکیکیها دفاع حزبی است نه دفاع اعتقادی، وبرخی دفاع اعتقادی میکنند، توجیه های ناصحیح میکنند. در مجموع تفکیکها حرف اثباتی ندارند، بلکه فقد نقد فلسفه میکنند، که خود فلاسفه هم خودشان را نقد میکنند، وگرنه اثباتی مطلبی ندارند، خودشان که میخواهند مطلب بگویند باز تکرار حرف فلاسفه است. ملاصدرا رساله نوشته است در اثبات حدوث عالم چون میداند که قدم عالم کفر است، ولی در آخرش باز به قدم عالم میرسد. یا میگوید بعضی از جهله صوفیه گفته اند که ماوراء عالم وجودی نیست، ولی باز خودش همان حرفها را میگوید. 30- (در مورد علت فروکش کردن بحث با آتئیستها در فضای مجازی) شیعه ها خیلی قوی شدند، شیعه ها هزاران دلیل در زمینه های مختلف دارند، ولی تا آنها قد علم نکرده بودند این ها دنبالش نمیروند، ولذا حتی یک دانشجو مثلا میرود بحثها را یاد میگیرد وقوی میشود، ولذا هر چیزی که آنها اشکال میکنند صدتا پی دی اف در جواب آنها هست، هر شبهه ای که کردند ده ها جواب براشون دارد.
31- در مورد کشته شدن یهودیها به فرمان پیامبر، وارد صحت وسقم اصل قضیه ویا هولوکاست بودنش نمیرویم، بلکه میگوئیم شما که کافر هستی چرا نباید کشته بشوی، در کدام مملکت آدم بی قانون را راه میدهند، کفر یعنی بی قانونی، خودت باید خودت را بکشی: اقتلوا انفسکم، اگر قانون را قبول نداری وحشی هستی، میگوئ "آدم خوبی هستم" از کجا من قبول کنم شاید فردا زنجیر پاره کردی، اگر قانون را قبول کردی یعنی ایمان. 32- در مورد اهل بیت لازم نیست عصمت آنها را اثبات کنیم، اعلمیت آنها کافی است، یا از توحید شروع میکنیم ودر آخر میگوئیم البته اگر من با عقل خودم میخواستم حرف بزنم مثل تو حرف میزدم، ولی من از کس دیگری یاد گرفتم، ویا این که میگویم فوقش من خدا را قبول ندارم ولی این شخص تمام عالَم توی دستش هست خوب برو ازش تمام مطالب را بپرس ویاد بگیر، شما میروی بدنت را در اختیار دکتری قرار میدهی که شکمت را پاره کند با این که احتمالات زیادی در موردش میدهی، ولی حاضر نیستی بری پیش کسی که هیچ احتمال خلاف در مورد او نمیدهی؟!. در زمان غیبت هم ادله متواتره قطعیه داریم که امیر مومنین علیه السلام از تمام افراد اعلم بوده است، در زمان حضرت اگر بودی باید از ایشان اطاعت میکردی، حال اگر فهمیدی که علم حضرتش از پیش خودش نبوده است از جای دیگر آمده، در زمان های بعد هم باید از او اطاعت کنی، اگر این را فهمیدی ولی اطاعت نکردی معذور نیستی واگر نفهمیدی مکلف نیستی. ابن ابی الحدید که خودش عمری مسلک است میگوید علی اعلم از دیگران بود. عصمت لازم نیست ثابت بشود بلکه قاعده وجوب رجوع جاهل به عالم است، پیامبر میگوید معجزات من ارتباط من را با خالق اثبات میکند، معجزه دو کار میکند هم خدا را ثابت میکند وهم سفیرش را، هر کاری را بخواهی انجام میدهد، کسی که عالَم وجود را جراحی میکند حرفش را قبول نمیکنی بعد میروی بدنت را در اختیار فلان دکتری که هزاران احتمال در مورد او هست قرار میدهی؟!. البته کسی که تمام عالَم در اختیارش هست چرا دروغ بگوید، عصمت هم ثابت میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم نکات جلسه دوم 3/11/97 1- بنا بر مرور کتاب اصول المعارف الالهیة است، و کتاب اصول المعارف با کتاب معرفت الله در مبانی یکی هستند البته بسیاری از آیات وروایاتی که در کتاب معرفت الله بوده، این جا نیاوردیم، ولی مطالبی در هر کدام هست که در دیگری نیست. 2- (در مورد لزوم تحقیق در مبنای اصالت الوجود) بحث اصالة الوجود را به تمام انحائش وتعاریفش تبیین میکنیم واگر اشکالی داشته باشد عرض میکنیم، وهمینطور تمام اصول ومبانی که در فلسفه وکلام مهم است، وخیلی از مباحث مبنائی ومهمتر از اصالة الوجود هست، بلکه آخرین بحث، بحث اصالة الوجود است. 3- این که گفته میشود قبل از ورود به دین باید فلسفه بخوانیم، درست نیست، قبل از تولد فلاسفه حضرت آدم علیه السلام مطالب را برهانی وزیبا برای بشر آورد، واین که بعض گمان کرده اند فلاسفه یونان انبیاء بوده اند، حرف مجعول ونادرست است. 4- این که گفته میشود اول برویم با عقل دین را یاد بگیریم بعد برویم انبیاء، حرف غلطی است، مگر انبیاء آمده بودند برای کسانی که دین را قبول کرده بودند؟!، بلکه انبیاء آمدند تا دین را به عقول اثبات کنند، وقتی خود پیامبر با عقول مردم مواجه شده است باید رفت واز آنها این مواجهه را یاد گرفت. 5- "ان علینا للهدی" هدایت فقط نزد خداست، عقل به تنهائی ما را به واقع نمیرساند، عقل مثل چشم است وبیان انبیاء نور است، تا نور نباشد چشم نمیتواند ببیند. 6- انسان عقل نیست، بلکه متفکر است، عقل محض نزد معصوم است، لذا در کلمات انبیاء ومعصومین خلاف واختلاف وجود ندارد، ولی فلاسفه هر کسی چیزی میگوید چون بشر آمیخته از عقل ووهم وظن وتوهم وخیال میباشد، وهمه اش میشود فکر، ما متفکر هستیم نه عاقل، اگر چه دنبال عقل هستیم ولی جهل مرکب قاطیش میشود. 7- این که گفته میشود بشر مینشیند وبه دلیل دور وتسلسل رجوع میکند وبعد به علة العلل میرسد، تمام این ها اوهام تخیلی باطل است، بشر هیچگاه با فکرش به حدوث عالم نمیرسد، همیشه به تسلسل میرسد، مثل فلاسفه ای که تسلسل را باطل میدانند ولی قائل به قدم عالم هستند. 8- فلاسفه دور را باطل نمیدانند اگر چه در کتبشان ذکر میشود که دور باطل است، وبطلان دور را از متکلمین گرفتند، در فلسفه دور باطل نیست چون هیچ علتی به عنوان موجد وایجاد کننده در فلسفه نداریم تا گفته شود تقدم الشیئ علی نفسه لازم بیاید، بلکه دور در فلسفه این است که کل علت اجزاء است، دوئیتی نیست، دور فقط در کلام باطل است، زیرا علت را موجد وخالق میداند. 9-کسی نمیتواند بگوید ما هنوز خدا را اثبات نکرده ایم نمیشود به پیامبرش مراجعه کنیم، ودور لازم میاد، این حرف باطل است، پیامبری که میآید مردم غرق در تخیلات وضلالات وتوهمات هستند، کان الناس امة واحدة ای فی الکفر، فقط پیامبران میگویند عالم حادث است، پیامبران برای مردم دو مدعی می آورد به یک دلیل، خدائی هست ومرا با براهین فرستاده است ومن معلّم عقل تو هستم، ودلیل معجزه است، معجزه اثبات خدا ونبی میکند، دور لازم نمیآید نه اثبات توحید بر نبوت متوقف شد ونه اثبات نبوت بر توحید. کسی که مریض است وبه دکتر قلب مراجعه میکند ومیفهمد این دکتر صدها مریض را با موفقیت معالجه کرده است، مریض با یقین به او مراجعه میکند، آن گاه پیامبری که میگوید من شاهد خلقت بودم (آیه "ما اشهدتهم خلق السموات والارض" مشعر به این است عده ای شاهد خلقت آسمان وزمین بوده اند) از اصحاب کهف سوال میکنی میبرمت پیش اصحاب کهف، از کهکشان سوال میکنی انا اعلم بطرق السماء من الارض، معطل چی هستی؟؟ هر کاری بخواهی برات انجام میدهم خورشید را نصف میکنم ماه را بزرگ وکوچک میکنم، ارسلنا رسلنا بالبینات، ولی آیات ما را میکشند وبه فکر خود مراجعه میکنند. 10- لولا الله ما عرفناه ولولا نحن ما عرف الله، بدون وحی الهی واقامه برهانی که از سوی خدا باشد ما هم خدا را نمیشناختیم، به توحید نمیرسیدم، شما میخواهید به توحید برسید و میروید دنبال سقراط وارسطو ودکارت!. 11- (در مورد کیفیت اثبات خدا ونبوت با معجزه) معجزه یعنی اثبات علم وقدرت است، گفته میشود اگر پیامبری اثبات کرد در طب متخصص است به چه دلیل در ریاضی متخصص است، هر متخصصی در محدوده تخصص باید به او رجوع کرد، ولی پیامبر میگوید هر چه شما بخواهی شیمی فیزیک اخلاق ... هر چه بخواهی من متخصص است. اگر صاحب باغ کلید باغ را به شما میدهد وتمام آدرسهای که از باغ میدهد درست در میاد، معلوم میشود که واقعا مالک باغ است، حال پیامبری که میگوید از کل عالم هر چه سوال داری بپرس ومیگوید از صاحب عالم این ها را گرفته ام معلوم میشود که مالک عالم است.
12- اگر یک کاهنی در جنگلهای آمازون ادعا کند که اطاعت مرا بکنید وبتواند اثبات کند به کمک جنّ مثلا که هر چه بخواهید نزد من هست، عقلا واجب است مردم آمازون از او اطاعت کنند ولو ساحر وکاهن باشد.ولی خدای تبارک وتعالی به کسی چنین قدرتی نمیدهد واعلمی میاد او را ابطال میکند، واگر بر فرض محال چنین کسی نیامد او را ابطال کند وما تبعیت او را کردیم معذور هستیم. 13- مرحوم خواجه اسیر به دست اسماعیلیه اسیر بود، وآنها با سنی ها وفخر رازی بد بودند، خواجه تحت اجبار آنها اشارات را شرح کرد، فقط شرح کرد ونه این که دفاع کند، واشکالات فخر رازی را جواب میداد، ولی در کشف المراد میگوید هذا ما قادنی الیه الدلیل وقوی علیه اعتقادی، این مطالب کتاب را بر مسلک کلام نوشتم واعتقاداتم این ها است، وقاعده الواحد لایصدر الا من الواحد را میگوید فلاسفه گفته اند ولی باطل است، وبحث جبر میگوید ادله فلاسفه باطل است، ودر مورد قدم عالم ادله فلاسفه را جواب میدهد، خواجه فیلسوف نیست ومتکلم است وبا فلسفه مخالف است. 14- راه عرفان را میگویند این است که خود واقع را بدون استدلال کشف کنیم، وراه فلسفه این است که واقع را با استدلال کشف میکنیم، واین درست نیست، هیچ عارفی نداریم که فقط اهل کشف وشهود باشد وهیچ فیلسوفی نداریم که فقط راه استدلال برود، هر دو را دارند، هم مشائیها میروند در بحثهای کشف وشهودی وهم اشراقیها بحث استدلالی میکنند. مشاء واشراق وتصوف ابن عربی وملاصدرا همه اش از نظر مبانی ونتائج وطریق سلوک، یکی هستند. 15- پیغمبر واهل بیت با هر کس مواجه شدند دلیل آوردند، نه این که فقط معجزه بیاورند ودیگر حرفی نزنند، ولو این که معجزه بهترین برهان است، برای معاد وتوحید ادله عقلی آوردند، حتی در احکام علل را بیان میکنند چه برسد به این حقائقی که واقعا عقلی وبرهانی است. 16- هیچ علم ومکتبی در عالم ملاک مخلوقیت وخالقیت را بیان نکرده، ولذا میبینین که بعد از اثبات مقدمات میگوید واجب الوجود جمیع الاشیاء ولیس بشیئ منها، این که نیاز به مقدمات ندارد، ولی در قرآن وروایات این ملاک آمده است آنچه متجزی وامتدادی باشد قابل وجود وعدم است، میشود باشد ومیشود نباشد، اگر ذاتی باشد که جائز الوجود والعدم نیست باید متجزی نباشد، واز این هزاران باب باز میشود، ولذا قابل شناخت نیست ولذا زمان ومکان وتغیر ندارد، اولین قدم این است. 17- ما به احدی از علماء بی احترامی نمیکنیم، به شخصیت افراد کار نداریم، اشکال به مطلب میگیریم، ما یک قانون کلی داریم: "هر کس که به قرآن وسنت وچهارده معصوم قائل است برای ما مسلمان کامل است، چه در مباحث فقهی چه اصولی وچه اعتقادی صددرصد مخالف ما باشد" اگر کسی با قبول این ها توحید را خلاف ما فهمید اجتهاد خلاف ما دارد، نه این که مسلمان نباشد، ولی اگر کسی حتی یک حکم جزئی پیامبر از روی انکار قبول نکرد او مسلمان نیست.
برخی از نكات پرسش وپاسخ جلسه دوم (3/11/97) 1- الصادق علیه السلام: "التوحید ان لاتجوز علی ربک ما جاز علیک" توحید این است که آنچه بر تو جایز باشد بر خدا جایز نیست، شما جزء، کل، زمان، مکان، صفت، موصوف، جوهر، عرض، حدوث، قبول وجود وعدم داری، خدا این ها را ندارد، وجود ما هم در خدا نیست. 2- سوال: میگویند چون خداوند بینهایت است، پس غیری در عالم وجود ندارد. جواب این است که موجود دو قسم است یک موجود متجزی وامتدادی، کره ماه میشود ده برابر این باشد میشود نصف این باشد، در توهم هم همینطور است، اژدهای هفت سر قابل زیاده ونقیصه است، در مقابل موجودی است که جزء وکل وزمان ومکان وامتداد ندارد، انگشتر داخل لیوان میاندازید به همان مقدار از آبش خالی میشود، آن جائی که انگشتر است آب نیست، در اعراض هم همینطور است، جائی که انگشتر هست که جامد است مائع وجود ندارد، موجودات متجزی مزاحم هم هستند، ولی موجودی است که جزء وکل وزمان ومکان ندارد، این ها با هم تزاحم وجودی ندارند، فلاسفه خطایشان این بود که موجود را به متناهی وغیر متناهی تقسیم کردند، وحال آن که موجود به متجزی وغیر متجزی تقسیم میشود. آن چیزی که متجزی است میشود گفت متناهی است ویا غیر متناهی (البته خواهیم گفت که غیر متناهی غلط است)، متناهی وغیر متناهی ملکه وعدم است، (البته کالملکه است، توضیحش خواهد آمد) نه نقیضان، پس این طور نیست که اگر شاخ گاو را بردارم وجود خداوند سوراخ میشود. پس پاسخ این است که خدا را موجود دارای حجم ومکان واجزاء فرض کرده است، ودقت نشده که وزن، بزرگی وکوچکی، تناهی وعدم تناهی، به نص فلاسفه ووضوح عقل ازخواص اجزاء وکمیات است وربطی به خدا ندارد. 3- مقصود از احاطه قیومیه، اگر مقصود احاطه دریا به امواج است، هر مقداری که موج نباشد دریا کم میشود، واین غلط است، واگر مقصود این است که خدا ذاتی است که به ایجاد وابقایش عالم را نگاه داشته وخلق کرده است.این درست است. 4- بهترین مثال برای رابطه خدا وخلق از نگاه فلسفه، مثال موج ودریا است، مثال ظل وذی ظل به این وضوحی نیست، البته همه جا این مثال را نمیگویند، عقیدشان این است که مجموعه اشیاء به قدر نامتناهی این مساوی با خداست، ولی غفلت کردند که خداوند ذات بدون اجزاء است، وجالب است که در نهایه الحکمه میگوید النهایة واللانهایة من خواص الکمّ، وحال آن که موجود را به واجب وممکن، وممکن را به جوهر وعرض تقسیم میکنند، ویکی از اعراض تسعه کمّ است، ومتناهی ونامتناهی را از اقسام کمّ ذکر میکنند، پس چه طور با این که واجب قسیم ممکنات است، کمّ را که از صفات قسمی از ممکنات است، بر واجب حمل میکنند؟!. مثل سبک وسنگین که از خواص اجسام است ولی گفته بشود که وزن خداوند بینهایت است، غلط است گفته شود خداوند بینهایت سنگین است. 5- مشترک بودن مفهوم موجود بین خدا وخلق به معنای اتحاد خدا وخلق نیست، خلط مفهوم ومصداق شده است، بنده وشما در انسانیت مشترک هستیم ولی واحد نیستیم. وجود معقول ثانوی است، اشتراک در معقولات اولی به معنای اتحاد نیست، چه برسد به اشتراک در معقول ثانوی، معقول ثانوی در خارج نیستند، در خارج "وجود" نداریم، "موجود" داریم. عالم نبود وخدا بود پس چه طور ما جزء خدا باشیم. 6- فلسفه خلقت وعلیت را قبول ندارد: ملاصدرا: رجعت العلیة والافاضة الی تطور المبدأ الاول باطواره. به فرموده علامه حلی حدوث العالم از ضروریات الادیان است، ومیگوید فیه معرکة عظیمة بین المتکلمین والاوائل (فلاسفه) 7- ۹۹ درصد آقایان که فلسفه میخوانند کلام میفهمند. 8- "داخل فی الاشیاء" به معنای دخول ذات خدا نیست، بلکه به معنای علم خداوند است، مثل این که گفته میشود امام زمان علیه السلام همه جا هست، یعنی آگاهی به همه جا دارد، راوی میگوید سألت أبا عبد الله عليه السلام عن قول الله عز و جل: و هو الله في السماوات و في الأرض، قال: كذلك هو فى كل مكان، قلت: بذاته؟ قال: ويحك إن الأماكن أقدار فاذا قلت فى مكان بذاته لزمك أن تقول فى أقدار و غير ذلك و لكن هو باين من خلقه محيط بما خلق علما و قدرة و احاطة و سلطانا، و ليس علمه بما فى الأرض بأقل مما فى السماء لا يبعد منه شيء، و الأشياء له سواء علما و قدرة و سلطانا و ملكا و احاطة. 9- هم غلط است گفته شود خدا اینجا هست، وهم غلط است گفته شود خدا اینجا نیست، زیرا مکان دار بودن مربوط به اشیاء دارای اجزاء وامتداد است. 10- بر فرض نتوانم از اشکال بر حدوث عالم جواب بدهم، از عقیده به حدوث عالم بر نمیگردم چون ضروری دین است، مثل هشام که به طرفش گفت بر فرض من مغلوب شدم، به دین تو در نمیآیم، بلکه به امام رجوع میکنم. 11- فلسفه که وجود را واحد شخصی میداند حق ندارد از اشتراک مفهوم وجود سخن میگوید، وآقای جوادی هم میگوید فلسفه فارغ از بحث اشتراک در وجود هست. 12- علم خدا اگر عین اشیاء باشد، نباید قبل از حدوث اشیاء علم میداشت، علم خدا نه حصولی است ونه حضوری، در علم حضوری اصلا دوئیتی در کار نیست ، م
ثل این که شخص تب دار در خواب هم تب او نزد او حاضر است، در مورد تفسیر علم خدا، منتظر امام زمان نباشید، امام زمان هم ذات خدا را تعریف نمیکند. میگوید بگو سبحان الله، ما توهمتم فهو مخلوق لکم، 13- در توحید به اینجا میرسیم که بعد از اثبات حدوث عالم، واین که هر چه توهم کنم متجزی است، میگویم خداوند موجود است ومتجزی نیست، نه نفی وتعطیل میکنم ونه تشبیه، خداوند هم میداند وهم ذهن ندارد، هم قادر هست ودر عین حال انرژی ندارد، هم سمیع است وگوش ندارد. 14- خواندن فلسفه خیلی خوب است، انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا خلافه، اگر کسی فلسفه را نخوانده باشد قدر توحید انبیاء را نمیداند. 15- ماهیت در علم کلام یعنی هویت یا هو یا من لیس الا هو، در فلسفه ماهیت به حد عدمی تحریف کردند، ماهیت میشود حد وجود، موج ودریا. 16- بینهایت دو تا نداریم، بینهایت یک معنا دارد، ولذا قائل به وحدت وجود شدند. 17- در مورد اصالت الوجود: اصالت الوجود اسم جدیدی است، ما دو عقیده داریم یک عقیده این که خدای بدون زمان ومکان اشیاء را خلق کرده است، در مقابل فلسفه میگوید وجود مثل یک خمیر مجسمه سازی ازلی وابدی واین اسمش وجود است، واین اصل است یعنی قابل جعل نیست، نه قابل خلق است ونه قابل رفع، عدم را هم نمیپذیرد واگر مصداق نقیضش میشود (بین مفهوم ومصداق خلط کرده است، در خارج اشیاء محقق هستند نه وجود) واسم این را گذاشته اند اصالة الوجود.آقای حسن زاده میگوید خدا مثل موم است شکلش عوض میشود، وآقای جوادی میگوید مثل کاموا است، هزار چیز که ببافی باز همان کاموا است. معتقد نیست که خداوند چیزی خلق کرده است بلکه خداوند مثل موم وکاموا تبدل وتغییر میکند. 18- وجود را همه معقول ثانوی میدانند، واز تحقق وجود تسلسل لازم میآید، غیر از هویات اشیاء وجود حقیقتی ندارد.
بسم الله الرحمن الرحیم نکاتی از جلسه سوم 1- این گفته شود "کلام بحث درون دینی است وفلسفه بحث بیرون دینی است، به این معنا که اول باید اصل دین را قبول داشته باشی تا بتوانی بحث کلامی کنی ودفاع از آموزهای دین کنی، ولی فیلسوف مستقل است وهیچ پیش فرضی ندارد ومستقل بحث میکند" این شعار توخالی وخلاف است، وقتی انبیاء وائمه علیهم السلام خدا را اثبات کنند آیا به مردم میگویند شما برو اول دین را بفهم؟!، وکلام یعنی ادله ای است که خدا و انبیاء وائمه علیهم السلام برای اثبات خودشان آورده اند. 2- با وجود معلمی که در همه چیز نظیر ندارد، ویکی از آنها ادله عقلیه است، رفتن دنبال عقل انسانی نقص است. 3- در گفتگو با دهری اگر از قانون علت ومعلول وحادث ومحدث شروع کنیم، باید سراغ ملاک رفت وگرنه میتوان هر علتی را معلول وهر معلول را علتی محسوب کرد، چرا الف حادث وب محدث است، چه تفاوتی میان اینها هست؟ اگر هر موجودی علت بخواهد، خدا هم علت میخواهد واگر علت نمیخواهد عالَم علت نمیخواهد. واگر بگوئیم ملاک این است که آنچه دارای اجزاء محتاج به اجزاء خود است، این هم درست نیست، زیرا تفاوت کل واجزاء بالاعتبار است، وهر کلی همان اجزاء است، ممکن محتاج به غیر است نه محتاج به خود. اگر گفته شود که عالم منظم است ونیاز به ناظم دارد،این هم درست نیست، زیرا که ناظم هم منظم است ونیاز به ناظم دارد. اگر گفته شود که خدا زمان ندارد ولی عالم زمان دارد، زمان خدا بینهایت است ولی عالم زمان محدود است. در حقیقت خدا را زمان دار فرض کردید، فلاسفه فکر کردند لازمان بودن یعنی در همه زمانها است. همانطور که لامکان بودن خداوند را به معنای وجود در همه امکنه دانسته اند. 4- دهریهای میگوید چیزی که نه دیده میشود ونه شنیده باشد، نه جزء ونه کل ونه زمان ونه مکان دارد، همان بهتر که بگوئیم نیست، ابتداءا انسان نمیتواند قبول کند، بشر هر موجودی را دارای اجزاء میداند، اگر به خدا هم بگوئیم یک چیزی خلق کن که نه زمان دارد ونه مکان ونه جزء ونه کل، خدا میگوید پس بگو لاشیء خلق کنم. در بحث توحید باید عقبه های سخت را ردّ کنیم تا امکان چنین موجودی را به بشر بقبولانیم، هنوز فکر بشر بعد از آمدن این همه پیامبر وامام میگوید خدا کل الاشیاء است، چون چیزی که دارای جزء وکل وزمان ومکان نباشد، نمیتواند بپذیرد. 5- تکرار تسبیح وتکبیر، سبحان الله، الله اکبر، در هر نماز برای این است که بشر پنجاه سال هم توحید بخواند ولی ذهنش همچنان خدای ذی اجزاء دارای زمان ومکان را تخیل میکند. 6- هر چیزی که طول وعرض نداشته باشد مثل نقطه معدوم است، وخط هم معدوم است چون عرض ندارد، وصفحه هم معدوم است چون عمق ندارد، بلکه حجم داریم چون طول وعرض وارتفاع دارد، وبُعد چهارم زمان است، یعنی چیزی که لحظه وجودش لحظه انعدام باشد، معدوم است. 7- اگر برای دهری بتوانیم تسلسل را باطل کنیم و اثبات کنیم عالم حادث است، میتواند اقرار کند که عالم خالقی دارد، ولی هیچ بشری تا حالا در مورد عالم قائل به حدوث نشده است، همه عالم را قدیم میدانند، ووجدان همه دهریها وفلاسفه میگویند عالم قدیم بوده است، زمان را بینهایت میدانند، فقط انبیاء گفته اند که عالم از یک نقطه شروع میشود، وفقط متدینین از آنها پذیرفته اند.