بسم الله الرحمن الرحیم لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
جلسه 24 اصول المعارف الالهیة ص52-50، سه شنبه 31/2/98
خلاصه
در ابتداء به بررسی نظریه اصالت وجود وادله آن پرداخته ودر ادامه شواهدی بر اتحاد تمام مشارب فلسفی از مشائیها واشراقیین وعرفاء بیان نمودند.
نکات:
۞۞اگر وجود واقعیت داشته باشد نه ماهیت، پس چرا وجود درخت میوه میدهد ووجود آتش حرارت میدهد، میگویند وجود مراتب دارد، میگوئیم مگر یکی وجودتر از دیگری است؟! وثانیا مراتب وجود غیر از وجود که نیستند، اختلاف از کجا آمد؟ پس در حقیقت هویت وماهیت را قبول دارند.
۞آنچه معروف شده که ابن سینا قائل به تباین موجودات است، درست نیست، بلکه قائل به لزوم سنخیت بین خالق ومخلوق وتجلی خداوند به ذات، میباشد.
۞آنچه در بحث ماهیت مطرح است، هویت عینی اشیاء است، وگرنه هویت با قطع نظر از وجود خارجی وذهنی، کسی قائل به واقعیتش نشده است، لاموجود ولامعدوم است، واما وجود معقول ثانی است اگر چه گاهی وجود مجازا در موجود استعمال میشود، که همان هویت وعینیت خارجی باشد، پس بحث اصالت وجود وماهیت طبق نظریه خلقت، بحث لفظی خواهد بود.
۞این که وجود مشترک لفظی باشد مثل لفظ "شیر" هیچ متکلمی نگفته است، ولی فلاسفه وتفکیکیها اشتراک لفظی را میگویند، زیرا میگویند خدا وجود دارد، ولی بقیه صرف تعین هستند، ما ها موجود مجازی هستیم.
۞سوال: آیا خواستن چیزی از خود ائمه علیهم السلام اشکال دارد؟
جواب:# آنچه مهم است اعتقاد به این است که خداوند به هر کسی هر چه بدهد از طریق اهل بیت میدهد، وما هم هر چه بخواهیم از طریق اهل بیت به خدا میرسد، نه این که خدا خبر نداشته باشد، نه، ولی این رشته تشریفاتی در عالم هست، حال در مقام لفظ چه بگوئید امام زمان بدهد یا بگوئید امام زمان شفاعت کند، فرقی نمیکند، اما اگر قائل باشد که ائمه علیهم السلام مستقل از خداوند اعطاء میکنند یا خداوند بدون توسیط اهل بیت اعطاء میکند، این غلط است، وفرشته هم هر کاری در عالم انجام بدهند تحت امر اهل بیت علیهم السلام هستند.
# این عقیده میگوید خداوند متعال بدون نیاز به اهل بیت علیهم السلام میتوانست کل عالم را خلق کند ویا مورچه ای را روزی بدهد، اما به جهت تشریف واکرام، به اهل بیت علیهم السلام این مقام وتصرفات را داد، ولی فلاسفه میگویند محال است که خداوند ذاتش جریان پیدا کند مگر از طریقی که ما میگوئیم، مثلا بخاری اطرافش خیلی گرم است وهر چه فاصله میشود گرما کمتر میشود، نمیتواند بخاری حرارت را به فاصله دور برساند ولی فاصله نزدیکش حرارت کم داشته باشد، حرف فلاسفه این است که خدا را یک منبع وجودی در جریان میدانند ولذا معتقدند محال است واسطه نباشد، قاعده امکان اشرف همین است، که البته صحیح این است باید بگویند وجوب وجود ممکن اشرف.
# همه امور به اهل بیت تفویض شده است، تفویض غلط این است که مدیر همه کارها را به معاونش بدهد وخودش برود خانه بخوابد، ولی صحیح این است که اگر چه امور به اهل بیت واگذار شده، ولی همیشه امضاء خدا هم لازم دارد، خداوند هر چه را که اهل بیت بخواهند امضا میکند.
# سروش میگوید ما شیعه غالی هستیم، در زمان اهل بیت علیهم السلام این حرفها نبود، مساله علم غیب وعصمت نبود، مرامنامه شیعه غالی زیارت جامعه است که خلق ورزق پیش اهل بیت است، ورجوع خلق به اهل بیت علیهم السلام است.
میگوئیم اولا کجای زیارت جامعه گفت خلق ورزق به اهل بیت است، وثانیا چه اشکالی در رجوع خلق به اهل بیت هست؟ اگر رجوع خلق به ملائکه بود مشکل نبود، ولی حال که رجوع به اهل بیت است مشکل دارد؟!! او خیال میکند از روز اول که هنوز شراب حرام نشده، بایستی فضائل اهل بیت بیان میشد، خب چه اشکال دارد در زمان امام هادی علیه السلام این فضائل در زیارت جامعه منعکس شود؟! یا امام صادق علیه السلام بگوید؟.
۞سوال: مقصود از ارائه ملکوت سماوات به حضرت ابراهیم علیه السلام چیست؟ جواب: ملکوت یعنی قدرت، پرده ای از قدرت خودش را نشان میدهد، شاید تقدیرات که در لوح محو واثبات هست، ویا ملائکه را به حضرت نشان دادند.
۞بررسی روایات اعتقادی کار مشکلی است، تقطیعات، جعلیات، معارضات، متشابهات کار را سخت کرده.توحید صدوق را چند بار وروایات بحار تا جلد هشت، ومقدار زیادی از روایات جلد اول کافی را، درس داده ایم.
۞سوال: زمان معراج پیامبر صلی الله علیه وآله گفته میشود خیلی کم بوده، بیرون آمدن آب از کوزه یا خوردن کوبه درب را نقل میکنند، آیا این با کثرت مشاهدات ایشان معقول است؟ جواب: کسی میگفت که در زمان چرت چند ثانیه، خواب طولانی دیدم، سیر در عالم خواب چون جسم لطیف است با سرعت میتواند حرکت کند، وزمانهای زیادی را در مقداری زمان کمتر در ناحیه ما طی میکند، وبحثهای نسبیت انیشتین این جا مطرح میشود، زمان برای هر کسی یه جوری اندازه گیری میشود.
۞سوال: بهشت وجهنم کجا قرار دارد؟ جواب: شاید
بهشت وجهنم نسبت به عالم ما حالت لطافت وکثافتی است، این که دارد عرضها السموات والارض، آسمان وزمین هفتگانه شاید درونش بهشت ودوزخ باشد، وسیر معراجی پیامبر هم میتواند در مکان باشد وهم در باطن آسمان وزمین.
بسم الله الرحمن الرحیم لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
جلسه 25 اصول المعارف الالهیة ص52-56، چهارشنبه 31/2/98
خلاصه:
بیان شواهدی بر اتحاد تمام فلسفه های غرب وشرق وعرفانها، در قول به وحدت وجود، وسپس وارد برهان بر توحید شدند، که از ذات خداوند میتوان بر توحیدش اقامه برهان نمود، وبیان اقسام وحدت در دیدگاه بشری.
نکات:
۞کتاب "آفتاب وسایه ها"، محمد تقی فعالی، اول یک جلد بود، بعد از تجدید چاپ چند جلد شده است، ایشان تمام مذاهب مختلف وعرفانها را جمع وتدوین کرده است، حتی سرخپوستهای آمریکای جنوبی وژاپن وهند، نگاه کنین، همه قائل به وحدت وجود هستند، به قول مصطفی ملکیان "وقتی مخّ مطلب اینجا است، انسان بودائی بشود که بهتر است تا زحمت نماز وغسل وروزه را به خود بدهد".
۞آقای خوئی میگوید مرتبه داشتن وجود مشکلی ندارد، ولذا به خدا گفته میشود انت العالی وانا الدانی، خداوند علوّ مرتبه دارد وما دنوّ داریم.
این حرف اگر چه کاملا صحیح است، ولی ربطی به مراتب تشکیک وجود که ملاصدرا میگوید، ندارد، زیرا آنها جزء وکل میگویند، آنها میگویند انتم الفقراء، درست نیست، بلکه ما عین فقر هستیم، میگویند خدای چون مطلق وبینهایت است، همه را در خود دارد، نه این که خداوند سبّوح وقدّوس وبدون زمان ومکان است، وباید ما را هر لحظه خلق وایجاد وهدایت کند، پس لفظ "مراتب" مشترک لفظی است.
۞همیشه تعدد فرع تجزی است، زمانی میتوانیم یک شیء را دو تا فرض کنیم که اجزاء داشته باشد، لذا میفرماید شهد الله انه لا اله الا هو، خود خداوند شهادت میدهد که یکی است، ومتاسفانه بسیاری از متکلمین هم از این نکته غفلت کردند، وسراغ ادله دیگر توحید رفتند، ادله متعدد برای توحید میآورند ودر آخر هم میگویند که تمام اینها قابل مناقشه است، پس باید به وسیله آیات وروایات تعبدا، اثبات توحید کنیم!.
ولی توجه ندارند که خود قرآن دلیل عقلی توحید را بیان کرده است، الله الصمد ... لم یکن له کفوا احد، چون خداوند صمد است وجزء ندارد واحد است.
۞آقای فیاضی میگوید: "با شخصی در مورد فلسفه بحث میکردیم، من بهش گفتم بیا این آیه را معنا کن: لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا"، اگر نتوانستی آیه را معنا کنی، معلوم میشود که فلسفه درست است.
ولی اولا بر فرض نتوانیم این آیه را معنا کنیم چه دلیل دارد که فلسفه درست باشد که بگوئیم همه چیز خداست، وثانیا: آیه را میتوان معنا کرد شاید ناظر به همین مطلب باشد که تعدد مساوی با تجزی ونتیجتا خدا نبودن میباشد، ویا اینکه میگوید اگر معبودهای متعددی بود وهر کسی حق داشت معبود خود را بپرستند، آسمان وزمین فاسد میشد.
۞میگویند علم خداوند ذاتی است، پس احاطه خداوند احاطه ذاتی خواهد بود، میگوئیم این که علم ذات خداست به این معناست که خداوند مثل ما نیست که علم ما حالت خاصی در وجود ما هست که با بودنش عالم وبا نبودش جاهل بشویم، نه این که علم خدا همه جای عالم را پر کرده است، ولی ذاتش همه جا را پر نکرده است، نه علم خدا جا ومکان دارد واشیاء را در درون خود جا میدهد ونه ذات خدا، ذات وعلم خدا درون وبیرون ندارد تا اشیاء یا بیرونش باشند یا درونش، معنای این که علمش ذاتش هست این است که از باب صفت وموصوف وحالت نیست، حقیقتی نیست که زمانها ومکانها را پر کرده باشد.
۞ حضرت صادق علیه السلام به هشام نکته توحیدی را یاد میدهند ومیفرمایند: أ فهمت يا هشام! فهما تدفع به و تناظر به أعداءنا و الملحدين مع اللّه جلّ و عزّ غيره؟، قلت: نعم قال: فقال: «نفعك الله به و ثبّتك يا هشام!» فقال هشام: فو الله ما قهرني أحد في التوحيد حتّى قمت مقامي هذا، اونوقت ما دنبال فیلسوف وعارف وارسطو وافلاطون میرویم.
۞یک معنای وحدت وجود این است همه یک خمیر مجسمه سازی هست، وتعینات مراتب وجود هستند، ویک معنای دیگر وحدت وجود این است که اصلا عالَمی وجود ندارد، حقیقت بینهایت نفس انسان است، نور نفس انسان است، آن نور نفس گاهی وارد تعینات وانشاء صور میشود وگاهی وارد نمیشود، مثلا شخص خواب گاهی خواب نمیبیند که در حالت وحدت مطلقه است وگاهی خواب میبیند که دریا وجنگل وحیوانات میبیند، با این که هیچ چیزی موجود نیست، بلکه نور نفست را به این اشکال تعین میدهید، واینها میگویند بیداری به همین شکل است، من شخصی هستم که در حقیقت نفس خودم در لافکری ولاتعینی محض، لیس فی جبتی سوی الله بودم، بعد هوس کردم بروم مجلسی وبا آنها سخن بگویم، همه اینها را در نفس انشاء میکنم، همه اش تخیل است، فالحضرة الوجودیة هی حضرة الخیال ثم تقسم ما تراه الی محسوس ومتخیل والکل متخیل (فتوحات ج3ص525)، این عبارت ابن عربی است، جای دیگر میگوید ولایقرب من مذهبنا الا السوفسطائیة. پس تعینات خیال است وعالم خیال است، ودر عالم خیال محسوس ومخیل درست میکند، مثل کسی که خواب میبیند که شیری به او حمله کرده وبعد میرود سراغ معبّر، وبعد بیدار میشود میفهمد که در خواب سراغ معبّر رفته بود، وعالم را این گونه میبینند، ودر کتب فلسفی مثل نهایه هم همین مطالب هست. در نهایه آقای طباطبائی از علم حصولی به علم حضوری میرسد، وعلم حصولی را مطلقا ابطال میکند، وعلم حضوری آن است که معلوم بالذات نزد نفس ما است، این همان مذهب سوفسطائی است.
از یک طرف میگویند سوفسطائی اشتباه میکند که میگویند عالم حقیقتی ندارد، بلکه عالم وجود دارد، ولی از سوی دیگر میگویند حقیقتی جز انشاء نفس وجود ندارد، به نظر ما فلاسفه همان سوفسطائیها هستند که دوباره برگشته اند.
۞سوال صلوات خدا وبندگان بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله چگونه است؟، جواب: صلوات خدا وبندگان صدوهشتاد درجه فرق دارد، مثل حاجت، خداوند حاجت میدهد وما حاجت میخواهیم، یصلی علی النبی یعنی خداوند رحمتش را شامل پیامبر میکند، ونحن نصلی علی النبی یعنی نطلب الرحمة من الله.
۞صمدی آملی میگوید شمر وامام حسین هر دو تعینات خدا هستند، واصلا تعددی نیست، ولی بعد توجیه میکند که شمر زودتر از امام حسین بهشت میرود چون خیلی ها به واسطه کار او وگریه بر امام حسین، بهشتی شدند، ولی توجه ندارد که این دلیل با مدعایش نمیسازد، شمر وامام حسین دو حصه از ذات خدا هستند، این ادله مضحک است.
بسم الله الرحمن الرحیم لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
جلسه 26 اصول المعارف الالهیة ص58-57، شنبه 4/3/98
خلاصه:
بیان تلازم تعدد با تجزی، وزمان ومکان، واین که مجرّد اصلا مصداق ندارد، حتی بر خداوند هم اطلاق نمیشود، زیرا قابلیت تجزی ندارد.
نکات
۞۞یکی از مسائلی که تصورش موجب تصدیق است، هر حقیقتی که موجود فرض شود، در او تجزی هست، وتجزی وتعدد یک حقیقت است، که تفاوتش اعتباری است، یک سیبی که متجزی است متعدد است، تجزی وتعدد منفصل ومتصل فرض کردن اشیاء است، دو لنگه کفش را کنار هم بذارم میشود متجزی جدا کنم میشود تعدد.
ودر روایات این مطلب را بدیهی فرمودند: من قرنه فقد ثنّاه ومن ثنّاه فقد جزّأه، دوئیت با تجزی همراهی دارد، اگر خداوند را متجزی را بداند قابل تعدد دانسته است، ما احتمل الزیادة کان ناقصا، هر چه متعدد باشد متجزی هم خواهد بود.
۞این که گفته میشود مجرداتی هستند که اجزاء ندارند، خلاف عقل بدیهی است، در عالم مقدار وعدد، تجرّد محال است، وتعدد وتکثر فرع بر تجزّی است.
۞کلمه تجرّد از اصطلاحات غلط است، مجرّد به معنای نسبی اشکال ندارد، مثلا کسی که انخلاع میکند صوفیه وتفکیکیها کارهائی میکنند که روحشان را از جسمشان جدا میکند، از لحاظ عقلی مشکل ندارد، (اما این که تخیل است ویا کار شیطان است کاری نداریم)، یا در حمّام تجرّد نسبی هست، یا خانه را از اثاث میشود مجرّد نمود، ولی این که کلا شیئ را هر جزء وکمّ وکیف خالی کنیم، معقول نیست، زیرا تجرّد از چیزهائی است که از باب عدم ملکه است، حتی خداوند متعال هم مجرّد نیست، بسیط نیست، کلمه مجرد وبسیط در مورد چیزی استفاده میشود که امکان تجزّی باشد، پس اگر کلمه مجرّد را در خدا استعمال کنند، مقصود کنایه از این است که از سنخ مقدار وعدد نیست، مجرّد فی نفسه یعنی چیزی که شأنیت جزء وکیف وکمّ دارد وکل اجزاء وکمّ وکیفش گرفته شده باشد وباز هم موجود باشد، این تناقض درونی است، ولی در هیچ آیه وروایتی خدا به مجرّد توصیف نشده است، مثل عقل، که عقل موجودی که اگر شخص در معرض هوا وهوس هست از هوا وهوس جدا کند وبه عقل بکشاند، عقل خیلی چیز خوبی است، ولی این طور نیست که هر چیز خوبی را به خدا نسبت بدهیم، فیلسوف خیال میکند که وجود چیز خیلی عزیزی است پس وجود خدا از همه وسیعتر است.
آنچه از علم خداوند خلق کرده است، باز قابل زیاده است، ولذا اهل بیت علیهم السلام هم میفرمایند که اگر علم ما زیاد نشود تمام میشود، معدن قدرت بینهایت، ومعدن علم بینهایت، ومعدن وجود بینهایت معنا ندارد، زیرا خداوند جزء وکل ندارد، وما سوی الله همه قابل زیاده هست.
۞جسم لا کالاجسام، استعمال لغویش غلط است، وگرنه اگر مقصود این باشد که موجود به خلاف سائر موجودات باشد، مشکل ندارد.
۞متکلمین بعضی چیزها را در عالم مخلوقات مجرّد میدانند، ولی مقصودشان حرف فلاسفه نیست، مثلا علم را مجرّد میدانند، میگویند علم حقیقتی است که نمیشود مثل سنگ وزنش کنید، مثلا درخت رو به رشد است ولی دو دو تا چهارتا هیچ وقت دو دو تا پنچ تا نمیشود، اگر چه استدلالشان غلط است، علم تغییر پیدا میکند گاهی وقتها دو دوتا پنج تا میشود به سبب جهل مرکب، یا کلا تصادف میکنی وعلمت زائل میشود،
مقصود متکلم از تجرد علم این نیست که علم ازلی است، ولی فیلسوف میگوید ذات خدا چون هیچ در او تجزی وترکیب وجود ندارد وچیزی که از چیزی پدید میآید باید با او سنخیت داشته باشد، بچه زرافه با زرافه وبچه قورباغه با قورباغه سنخیت دارد، وباران با ابر سنخیت دارد، حرارت با آتش، لذا چیزی که بسیط من جمیع الجهات است باید از او واحد صادر شود، چون خودش واحد است، وصدور را به معنای حدوث نمیداند، بلکه میگوید ازلا با خودش هست، وآخرش میگوید وجود مجرّد است، درب ودیوار مجردند، چون همین درب ودیوار خدا هستند، چون خدا جز این موجودات نیست، البته برای خودشان فرهنگ لغت فلسفه درست میکنند، جسم یعنی این مقدار از وجود، وهر چه وسیع تر شد میشود مجرد، همه چیزها در او باشد میشود مجرد، واین فرهنگ لغت فقط در لافکری ولاعقلی فهمیده میشود، میگوید اجتماع نقیضین در عقل محال است نه شهود.
۞نمیشود چیزی دارای زمان باشد ولی دارای مکان نباشد، اگر چیزی در همان لحظه وجودش معدوم شود، محقق نمیشود، پس باید حتما موجود دارای زمان باشد، اگر به خدا بگوئیم چیزی خلق کن که لحظه وجودش لحظه انعدامش باشد، میگوید این محال است، پس چیزی خلق نمیکند، وهمینطور اگر به خدا بگوئیم چیزی خلق کن که اجزاء نداشته باشد، میگوید الذی سألت لایکون،
۞منظور فلاسفه از تجرد سعه وجودی است، الآن در این گُل وسط قالی جسم است چون احاطه وجودی دارد، ولی آن گُل در احاطه گُل دیگری است، وگُل دیگر در احاطه اتاق، واتاق در احاطه خانه، وخانه در احاطه کوچه، وکوچه در احاطه شهر وشهر در احاطه کره زمین، وکره زمین در احاطه منظومه شمسی، وهمینطور برو تا به بینهایت میرسی، وآن خدا است، ولی خود قالی خدا نیست، میگوئیم پس قالی جزء خدا شد، میگویند نه کمالاتش در خدا هست نه ماهیت قالی، میگوئیم ماهیتش که امر عدمی بود، خود قالی را میگوئیم شما در خدا فرض کردین.
۞علاء الدوله سمنانی به ابن عربی (وامثال او که میگویند خدا سگ نیست ولی غیر از سگ هم نیست) میگوید اگر کسی به شما بگوید فضله شیخ غیر از شیخ نیست، بهش چه میگوئید؟
۞نظر فلاسفه بر این است که حسن وقبح امر قراردادی واعتباری است، ولی به نظر ما امر واقعی است، تابع قرار داد وقابل جابجا شدن نیست، اگر چه محسوس هم نیست که بتوانیم به آن دست بزنیم.
۞سوال: همراهی با اهل بیت علیهم السلام در درجه اونها، در بهشت به چه معنا است؟ جواب: رسیدن به مقامات اهل بیت علیهم السلام ودرجات عند الله، محال است، مثلا محبت آنها به خداوند به گونه ای است که کسی خیال رسیدن به مقامات آنها را نمیکند، اما مساله دوم این است اهل بیت علیهم السلام ما را ببرند پیش خودشان در بهشت، هیچ مشکل ندارد، کسی که عارف به مقام اهل بیت باشد یعنی آنها را امام مفترض الطاعة بداند، هیچ مانعی ندارد که او را پیش خودشان ببرند، وکل بهشت برای آنهاست، وشیعیان را سر سفره خود مینشانند، مثل خادم علماء که همراه علماء در سر سفره میروند، همانطور که در این دنیا امیر المومنین علیه السلام لباس خوب را به قنبر میداد، در آن دنیا هم هیچ مانعی ندارد غذای بهتر را به ما بدهند، فضل وکرم اهل بیت بیش از این مسائل است، اگر چه درجات قرب الی الله به جای خود است
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً.
نقل في سبب نزول هذه الآية: أنّ ثوبان مولى رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- أتاه يوما و قد تغيّر وجهه و نحل جسمه، فسأله عن حاله، فقال: ما بي من وجع، غير أنّي إذا لم أرك اشتقت إليك و استوحشت وحشة شديدة حتى ألقاك، ثمّ ذكرت الآخرة فخفت أن لا أراك هناك، لأنّي عرفت أنّك ترفع مع النّبيّين، و إن أدخلت الجنّة كنت في منزل دون منزلك، و إن لم أدخل فذاك حين لا أراك أبدا، فنزلت.
باید دعا کرد گوهر ولایت اهل بیت علیهم السلام، از ما گرفته نشود، درجات نعمات بهشتی را انکار نمیکنیم، ولی ما حسن ظن داریم، وخداوند روزی کند ان شاء الله.