بسم الله الرحمن الرحيم
ان شاء الله ادامه دروس اصول المعارف الالهیة، از این هفته، شبهای پنج شنبه، با حضور متکلم خبیر جناب استاد شیخ حسن میلانی، بر گزار خواهد شد، یک ساعت بعد اذان مغرب.
قم، بلوار 15 خرداد، کوچه 7/1 (شهید بادی) فرعی اول چپ، هشت متری وحید، پلاک 35
ostad milaniosulmaaref41.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
جلسه 41 اصول المعارف 3 مهر1398
کمال توحیده نفی الصفات عنه، از خداوند باید هر گونه صفت وحالت را جدا کرد، خدا را باید خالصش کرد، یعنی از تمام جواهر واعراض وصفات وموصوفات ومخلوقات وکائنات جدا میکنیم، زمین وآسمان وجن وروح وملک یک طرف وخدایی که زمان ومکان ندارد از اینها جداست، ان الله خلوٌ من خلقه وخلقه خلوٌ منه، بر خلاف عقیده فلاسفه وعرفاء وتفکیکیها، خلائق در ذات خدا نرفته اند، اینها اجزاء دارند واو اجزاء ندارد.
با یک معنای جدیدی از صفت مواجه میشویم که قبل از رسیدن به این مرحله از توحید وبیان خدا وانبیاء، نرسیده بودیم، مثل کلمه طائره که الان به هواپیما گفته میشود، بشر قبل از این اصلا چنین مفهومی نداشته، نه این که مصادیق فرق کردند، الان اگر میگوئیم صد گیگ حافظه خریدم، این معنا اصلا قبل نبوده است، نه این قبلا "حافظه" برای اعم از ذهن انسان واین وسیله وضع شده بوده والان فعل جعل مصداق شده است، اصلا قبلا این معنا نبوده است، محال بوده چنین معنائی باشد، مصداقی به مصادیق اضافه نشد، ذهن زید وذهن عمرو مصداق جدید است، ولی استعمال حافظه در هارد کامپیوتر این مفهوم جدید است.
این که آقای طباطبائی ودیگران میگویند مفهوم وجود در خالق ومخلوق یکی است وهیچ فرقی ندارد، ومنکرین خلط بین مصداق ومفهوم کرده اند، عرض میکنیم اینها خلط بین مصداق ومفهوم نکردند، مثل کلمه واحد، که به معنای مجتمع الاجزاء والشرائط است، در هزاران مصداق هم استعمال کنند به همان معنای اول است، ولی در خداوند متعال تا انبیاء نگفته بودند اصلا مفهوم نداشت.
واحد در خدا به معنای واحد در سائر اشیاء نیست، اگر چه به معنای عدم التعدد به یک معناست، ولی از این حیث که واحد در سائر اشیاء به معنای مجتمع الاجزاء است، ولی در خداوند به معنای واحد حقیقی فاقد اجزاء است، کسی اصلا این را نمیشناخت تا برایش کلمه وضع کند، پس معنای صفت تعمیم پیدا کرد، قبلا به معنای حالت وکیفیت بود، ولی الآن میگوئیم صفت خدا این است اجزاء وکیفیت ندارد، علم خدا حالت خاصی نیست، هم خدا را وصف میکنم وهم معنای خاصی از صفت که تا حالا میشناختم از خداوند سلب میکنم، والله لا کیف له، بل هو خالق الکیفیات، پس اول مفهوم سازی میشود وبعد استعمال میشود، با تعلیم انبیاء مفهوم توسعه پیدا کرده است، اگر حافظه کامپیوتر را اختراع نمیکردند، اصلا نمیتوانستیم حافظه را در معنای جدید بکار ببریم، ودر بحث توحید ومعانی که بر خدا صحت اطلاق دارد، اگر بشر الی الابد فکر میکرد ذهنش بجائی نمیرسید، چون ذهن وفکر بشر یا کوچک میبیند یا بزرگ، یا محدود ویا نامحدود، او ذاتی که باید خودش را معرفی کند، فقط خودش هست، اگر همین نکته را متوجه بشویم ذات احدیت نه کوچک است ونه بزرگ دیگر وصف وحالت ندارد، وهمین امر وصف اوست، وتنافضی هم نیست، چون معنایی است که تازه ساخته شده، شیء بخلاف الاشیاء عالم بغیر علم تناقض نیست.
بحث صفات خداوند بحث بسیار راحتی است با توجه به مبنائی که خود خدا گفته است، (اختلاف خدا وخلق اختلاف غیر متجزی ومتجزی است) ولی از این جهت که بشر بخواهد خودش با فکر برسد، این محال است، بحث حل نخواهد شد.
فرض حالت وصفت، فرع این است که شیء را متجزی بدانین، که با ضمیمه آن حالت وصفت، موجود شده است، وگرنه اگر شیء را متجزی ندانین نمیتواند همراه با آن صفت وحالت موجود شود.
اگر کسی بخواهد معنای صفت نداشتن خدا را بفهمد بایستی از مقوله صفت وموصوف به معنای متعارف بیاید بیرون، بگوید آنچه میشناسیم صفت وموصوف است وخداوند بخلاف اینها است، آنچه تصور کردیم خداوند را به خلاف آن تصور میکنیم.
"کنهه تفریق بینه وبین خلقه" کنه معرفت خداوند این است بفهمی متعالی از اشیاء است، بالاتر از این دیگر معرفت نداریم، وگرنه هر مثلثی غیر مربع است، همانطور که هنداونه غیر از مثلث است، اگر یک قدم از این بالاتر بروی مشمول این حدیث میشوی که من تفکر فی ذات الله تزندق، مجبوری خداوند را کل الاشیاء بدانی، وحدت وجودی میشوی.
معرفت خداوند دو پله ندارد، بالاترین درجه معرفتش با پائینترینش یکی است، بله در مقام معرفت به معنای تسلیم رضا وتفویض وتوکل، هر قدمی که بروی بالاتر هست، ولی در معرفت ذات، دو پله ندارد، اگر فهمیدی که خداوند شیء بخلاف الاشیاء است، تمام است، جلوتر اگر بخواهی بروی میشوی ملاصدرا، ومیگوئی خداوند کل الوجود است.
جلسه 42 اصول المعارف
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
مطالب اصلی جلسه در مورد کیفیت صفات خداوند بود، که بیان شد اگر ملاک متجزی وغیر متجزی توجه شود، حل مساله صفات وروایات وارده، بسیار آسان خواهد بود
برخی نکات:
یکی از بحثهای که جهات ثبوتی وتصوری آن دارای مشکلات است، رابطه خدا وصفات است، وعلت آن است که انس ذهنی انسان با صفت وموصوف است، ودیگر این که کلمات وضع شدند برای معانی که انسان به آنها راه دارد، وهر چه که انسان به آن راه دارد، فقط اشیاء متجزی است، واشیاء متجزی دارای صفات واحوال است، ولذا هر کار میکنند به جائی نمیرسند.
عرفاء وفلاسفه میگویند خداوند ذات نامتعین است مثل بخار نامرئی که تعین ندارد، وتنزل پیدا میکند ابر میشود وتنزل پیدا میکند سائر اشیاء میشود، همین را مقام ذات لااسم له ولارسم له، که تنزل به ابر را، اسمش اسماء وصفات میگذارند.
ولی نه اسمی در کار است ونه صفتی ونه ذاتی، بلکه همان ذات دگرگون شده را میگویند مقام اسماء وصفات، وپائینتر میشود درب ودیوار وزمین وآسمان، میگویند مقام کائنات وجواهر واعراض است.
افرادی مانند شیخیه که رئیسشان شیخ احسائی است، ایشون عارف وفیلسوف تمام عیار است، وهمین مبانی را بر اهل بیت علیهم السلام تطبیق میکند، میگوید اهل بیت صفات الله هستند، وبه خداوند هیچ دسترسی نیست، نه میشود خدا را عبادت کرد، نه میشود با او حرف زد، ونه میشود به او نسبتی داد، زیرا بخار نامرئی پیدا شدنی نیست، وهمان وقتی تطور کرد ومرحله ابر میشود همه کاری از او ساخته است، وآخر همه اینها بخار میشود وبه ذات خداوند بر میگردد، وچند روایت کنارش میذارند واهل ولایت را جذب میکنند.
میرزا مهدی اصفهانی هم میگوید خداوند وجود است، وجز وجود خدا چیزی نداریم، آن وجود اسم ورسم ندارد، مطلق بلاتعین است، وهمان بخار نامرئی میشود ابرها وبارانها، ولذا ما وهمه مخلوقات صفات خداوند هستیم.
این که چیزی صفت چیز دیگر باشد، مضحک است، نمیشود رنگ این چای در آن کتاب باشد، صفت هر چیزی با خودش هست، لذا استحاله انتقال صفات واعراض را متکلمین در مثل کتاب تجرید ودیگر کتابها بدیهی گرفته اند، نمیشود مائع بودن این آب را منتقل کنند به جای دیگر، خود آب اینجا باشد مائع بودنش را بگیریم بدهیم به چیز دیگر!، هیچگاه صفت وحالت قابل انتقال نیست، هیچگاه معلم نمیتواند علمش را منتقل به شاگردانش کند، بله میتواند مقدماتی فراهم کند که آن شاگرد هم چیزی یاد بگیرند.
این که شیخیها میگویند اهل بیت علیهم السلام صفات الله هستند، درست نیست، پس یا باید مثل متکلمین بگویند وقتی امیر المومنین علیه السلام مثلا علم الله است، یعنی آنچه امیر المومنین علیه السلام از علم دارد، علم الهی است که علم به ادیان و شرائع دارد و خداوند برای او خلق کرده است. یا باید بگوید ذات خدا مانند بخاری است که تنزل پیدا میکند وهمانند ابر میشود، وسپس باران میگردد، ولی این جسم دانستن خداوند است، ووحدت وجودی وانکار همه مطالب عقلی وشرعی است.
علم الهی در مقابل جهل ووهم وشیطان گری است، نه این که این علم خداست وصفت خداست، از حیث سنخ و حقیقت، علم مومن وعلم کافر یکی است، هر دو حالت خاصی برای ذهن واندیشه است، ولی علم ایشون الهی است، یعنی بجای کفر وزندقه وتخیلات رفته سراغ علمی که از خدا واهل بیت علیهم السلام گرفته است، نه این که سنخ علم مومن اگر الهی شد، یعنی بدون اجزاء وبدون امکان وبدون حدوث است، ولی سنخ علم کافر جور دیگر است، پس سنخ علم پیامیر وسنخ علم شیطان یکی است، هر دو علم مخلوق هستند، سنخ ما سوی الله متجزی وزمان ومکان وحادث است، ولی یکی علمش را در راه خیر بکار میبرد ودیگری در راه شر.
این که امیر المومنین علیه السلام مظهر اراده خداست، یعنی از شما چیزی میخواهد که خدا میخواست، وآن نماز خواندن است، این معنای مظهریت است.
اگر مبنای صحیح ودرست دستمان نباشد که خداوند دارای اجزاء نیست، بایستی همان حرفهای باطل صوفی وفلاسفه وشیخیه وتفکیکیها را بزنیم.
وقتی خداوند اجزاء ندارد صفت وحالت ندارد، صفت وحالت برای اشیاء متجزی است، حال چه صفت گِل را مجسمه کنم وآهو بشود، ویا آب مائع را جامد، یا بخار کنم، ویا این که ذهن وفکر ومغز واندیشه حالت جدیدی در او به وجود بیاید به نام علم، تمام اینها حالات خاصی هستند برای جواهر، پس صفت وحالت مطلقا برای متجزی است، خدائی که اجزاء ندارد مطلقا صفت وحالت ندارد.
در بحث تصوری اگر انبیاء نبودند هیچگاه به تقسیم موجود به متجزی وغیر متجزی نمیرسیدیم، در مرحله التفات به خودی خود بهش نمیرسیم، ولی همین که این گره را باز کردن، تصدیقش راحت است، اگر خود خدا به اهل بیت این حقیقت را نمیگفت اهل بیت هم نمیفهمیدند، ما در مقام التفات محال بود که بفهمیم موجود متجزی وغیر متجزی هست، ولی اگر این را فهمیدی، از هر راهی، از راه خواب فهمیدی، الهام شد، فرق نمیکند، وقتی این مرحله از تصور حاصل شد عقل کار میکند، ومیفهمد عالَمی که متجزی است جائز الوجود والعدم است پس خالقی لازم دارد که غیر متجزی باشد.
وحدت وجود تصورش راحت است ولی تصدیقش محال است، چون تصدیقش محال است خیال میکنند تصورش سخت است، ولی توحید انبیاء تصورش سخت است، وقتی پیامبر میخواهد به مردم بفرماید موجودی است که جزء ندارد تغیر ندارد زمان ومکان ندارد، تصورش خیلی مشکل است، هنوز ابن عربی وملاصدرا این را نفهمیدند، هر کسی این را بفهمد تصدیقش راحت خواهد بود.
در مقام تفسیر علم خداوند، حضرت میفرماید ذهنت سراغ کل وجزء نرود: يسمع بكله لا ان الكل له بعض، تو سوال میکنی وما چاره ای نداریم که به انحاء وتعابیر مختلفه، به تو مطلب را بفهمانم، خداوند زبان جدیدی برای شناخت خودش خلق نکرده، ولی مکررا قید میزند: هو بخلاف الاشیاء.
عرفاء وفلاسفه میگویند خداوند به لفظ شناخته نمیشود، باید برویم در خانقاه خدا را بشناسیم، لافکری میکنیم، در خانقاه میگوید باید از همه چیز جدا بشوی، حتی از افکارت هم باید جدا بشوی، بالاترین مرحله عرفان وتصوف همین است، آنقدر به فکرت تلقین میکنند که به مرحله غفلت میرسید، وقتی از غیر غافل شد، به مرحله لاتعینی میرسید، واین مرحله شهود ذات خداست، بارها عرض کردم "شهود خدا" دیدن چیزی نیست، ندیدن همه اشیاء حتی افکار است، اگر حتی علم حضوریت را ندیدی در غایت شهود هستید.
اگر موجود متجزی داشته باشیم، هر صفت وحالتی داشته باشد قابل زیاده ونقصان است، حقیقت عددی پایان ندارد، ولذا اهل بیت علیهم السلام هم فرمودند برای ما خداوند علم خلق میکند، واگر به خداوند گفته شود برای ما علم بینهایت خلق کن، میفرماید تکلیف مالایطاق است، بینهایت خلق شدنی نیست.
در بحث علم وقدرت دوتا بحث داریم، یکی بحث اثبات علم وقدرت ودیگری بحث عمومیت علم وقدرت، در این بحث دوم خیلی ها گیر کردند، چون این نکته مبنائی مغفول عنه واقع میشود، در اثبات علم یا قدرت توجه به مخلوقات خداوند کافی است، اگر خداوند عالم یا قادر نبود که نمیتوانست چیزی خلق کند، ولی نسبت به عمومیت علم وقدرت حتی کتاب تجرید هم در او درمانده است، چیزی که نه در ذهن هست ونه در خارج، خداوند به او هم عالم است، چگونه این را میشود اثبات کرد؟.
قرآن میگوید خالق کل شیء وهو اللطیف الخبیر، عمومیت از لطیف استفاده میشود، لطیف یعنی ذات غیر متجزی، غیر متجزی یا نباید علم داشته باشد، ویا اگر علم داشته باشد، یک چیز را که داشته باشد همه چیز را میداند، چون از فکر واندیشه که نیست تا سوال شود چقدر علم دارد، وهمینطور در بحث قدرت، یا خداوند مطلقا نباید قدرت داشته باشد، یا اگر یک پشه خلق کرد، همه چیز را میتواند خلق کند، چون قدرتش از زور بازو نیست تا سوال شود چقدر قدرت دارد، قدرت ما وابسته به توان وجودی وانرژیهای نهفته در ذات ما است، ولذا همیشه حد دارد، علم ما در بدو تولد هیچی بود والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا، همیشه رو به تزاید، وهیچگاه تمام نمیشود، خداوند لامن شیء خلق میکند، مثل چک کشیدن بدون پشتوانه، که کمیت پذیر نیست، میفرماید هر چه خلق کنم به مُلکم اضافه میشود، چیزی که کم نمیشود، كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُه.
در مورد آیه "ان من شیء الا عندنا خزائنه" میگویند همه چیز از ذات خدا بیرون میاد، خب متجزی نهایت دارد، نمیشود همه چیزی ازش بیرون بیاد، ولی مراد "کن فیکون" است، نه این وحدت وجود باشد که ذات خداوند انبان همه چیز است: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: لَمَّا صَعِدَ مُوسَى عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَى الطُّورِ فَنَاجَى رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ يَا رَبِّ أَرِنِي خَزَائِنَكَ قَالَ يَا مُوسَى إِنَّمَا خَزَائِنِي إِذَا أَرَدْتُ شَيْئاً أَنْ أَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.
خداوند واجد علم وقدرت نمیتواند باشد، زیرا هر چیزی که دارای چیزی شد، ممکن است آن را از دست بدهد، ولذا گفته میشود که خداوند ذات علم وقدرت است، اگر این طور هم نیست که خداوند ذات دانش وتوانائی باشد، ولذا در روایات گفته شده: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ذَاتٌ عَلَّامَةٌ سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ قَادِرَةٌ. ولذا همان کلمه کلیدی باید آورده شود که خداوند عالم است ولی متجزی نیست.
خصوصیت جدا نشدن صفت از موصوف، این در مخلوق هم هست، مائع بودن را نمیتوان از آب جدا کرد، ولی مهم تغییر است، هر صفتی امکان تغییر دارد، ولی در مورد صفات خداوند تغییر ندارد.
از جمله "لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَة" معلوم میشود که خداوند متجزی نیست، هر گونه صفتی را در این روایت نفی کرده است، نه این که روایت را منحصر در صفات زائد بر ذات کنیم، وبگوئیم این روایت شامل علم وقدرت نمیشود، بلکه میگوید هر گونه صفتی که شما تصور کنین زائد بر ذات خواهد بود، از روایت باید نتیجه گرفت که خداوند بخلاف هر چیز دیگر است.
صفات همیشه زائد بر ذات هستند، جوهر وعرض میشود.
در علم کلام صفات را تقسیم به صفات ذاتی وغیر ذاتی میکنند، صفات غیر ذاتی مثل رازقیت ورحیمیت وعذاب کردن خداوند که همگی فعل خداوند هستند، فعل غیر از ذات است، ولی علم وقدرت وسمع وبصر زائد بر ذات نیست، روایت فوق در مورد صفات ذات است، والا صفات غیر ذات که معلوم است از موصوف جدا میشود، بلکه میفرماید همان صفات ذات هم از باب وجدان وفقدان نیست، خدا صفتی به نام علم وقدرت ندارد.
در فلسفه خداوند صفات فعل ندارد، صفات فعل وخلقت را تطور ذات خداوند میداند.
اگر گفته شود که علم خداوند چون به همه چیز است وعلم خدا ذات خداست، پس ذات خداوند همه جا هست، میگوئیم اولا علم خداوند متجزی نیست که همه جا باشد، راوی میگوید سألت أبا عبد الله عليه السلام عن قول الله عز و جل: و هو الله في السماوات و في الأرض، قال: كذلك هو فى كل مكان، قلت: بذاته؟ قال: ويحك إن الأماكن أقدار فاذا قلت فى مكان بذاته لزمك أن تقول فى أقدار و غير ذلك و لكن هو باين من خلقه محيط بما خلق علما و قدرة و احاطة و سلطانا.
خداوند قبل از خلقت اشیاء هم عالم بود، وحال آن که اشیائی نبودند.
وثانیا در روایات نداریم خداوند ذات علم است، معنا ندارد که خداوند خود دانستن باشد، واگر هم چنین گفته باشند، مقصود این است که صفت وموصوف نیست، حالت نیست.
"علم" نمیتواند مجرد باشد، بلکه زیاده ونقصان وتغیر و زمان ومکان دارد، لذا با ضربه به مغز مقداری از آنها نابود میشود، گر چه به تفاصیل آن آگاهی نداریم، اگر مکان یا زمان نمیداشت، با ضربه نابود نمیشد.
این که علم خدا را به نفی جهل معنا کنیم، دردی دوا نمیکند، ودر قرآن مکررا تصریح به صفت علم شده، بایستی توضیح داد وهمان متجزی وغیر متجزی را مطرح کنیم، اگر چه در مقام تعلیم، اگر گفته شود ذات یگانه ای که جاهل نیست، جداسازی مفهوم علم خدا از مفهوم علم غیر خدا، آسانتر میشود، وسنخ علم خدا غیر سنخ علم دیگران است.
برخی میگویند حیات همان علم وقدرت است، ولی شاید در مفهوم حیات زائد بر علم وقدرت باشد، وآن این است صرف علم وقدرت مشتمل بر فاعلیت نیست، ولی حیات هم علم وقدرت وهم رحمت وغضب است، همانطور که سمیع وبصیر زیادتر از علم به مسموعات ومبصرات است، ولذا سمیع را به مجیب معنا کرده اند.
اقرار بلاتصور محال است، بایستی از ذات خدا وعلم خداوند تصوری داشته باشید، اگر چه مفهوم خدا در ذهن من مخلوق است ولی حاکی از خالق است، فلاسفه وعرفاء میگویند "هر چه اسم بگذاری میشود مخلوق، ولذا باید بروی در لافکری"، ولی لافکری هم حادث است، وجود حادث ومتغیر مخلوق نمیشود با خالق یکی شود.
شیخ احسائی وتفکیکیها میگویند هر گونه سخن از خدا معنائی در ذهن وفکر شما به وجود میآورد که خدا نیستند، ولذا باید با علم حضوری خدا را شناخت، ولی توجه ندارند در مورد سائر اشیاء هم همین گونه است، مثلا لفظ هنداونه یا تصور هندوانه که هنداونه نیست، این حکایت از حقیقت هنداونه میکند، واساسا همین که میگویند هر چه تصور کنید خدای واقعی نیست، ازشون سوال میشود همین که گفتین "اینها خدای واقعی نیست" آیا همین خدای واقعی، خدای واقعی نیست؟!.
همین که در روایات میگوید ٍ كُلُّ مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلَافِه، دال بر این که است که تصور خداوند ممکن است، ولذا در برخی روایات دیگر میگوید: مَا تَوَهَّمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَوَهَّمُوا اللَّهَ غَيْرَه، ولی همواره این تصور بایستی با تسبیح وتنزیه همراه باشد.
ما را از علم حصولی وبحث وفکر خارج نکردند، هر چه در ذهن میاد، با همان ذهن وتصور میگوئی خداوند غیر از این است، ولذا در برخی روایات دارد که اگر نشود خدا را تصور کرد، تکلیف مالا یطاق است:
قَالَ لَهُ السَّائِلُ فَإِنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُوماً إِلَّا مَخْلُوقاً قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَمَا تَقُولُ لَكَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا مُرْتَفِعاً لِأَنَّا لَمْ نُكَلَّفْ غَيْرَ مَوْهُومٍ.
ostad milaniosulmaaref43.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
جلسه 43 اصول المعارف 98/7/17
جلسه 43 اصول المعارف
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
در این جلسه (تبیین صفحه 92 و93 کتاب اصول المعارف) نحوه اتصاف خداوند به صفات ذات بررسی شد، وبیان شد که مقصود از ذات علم وقدرت بودن خداوند، نفی صفات مخلوقین از خداوند است، ودو حدیث نورانی در این رابطه بررسی شد.
نميشود گفت خداوند ذاتی است دارای علم، زیرا دارا بودن مستلزم تعدد است، مثلا این لامپ دارای نور است، میشود نور را ازش گرفت، نمک دارای شوری است، میشود شوری را ازش بگیریم، تجزیه شود وشور نباشد، آب واجد میعان است، میشود یخ بزند، ولی خداوند دارای هیچ چیز نیست، وجدان وفقدان در او راه ندارد، پس در عالم تصورات دنبال او نباید گشت، هر چه را که تصور میکنیم بگوئیم او خلاف اینها است، ما تصور فهو بخلافه، هر چه در ذهن امکان تصورش باشد، روی تخته سیاه هم میتوان او را کشید.
تعبیر که خداوند ذات علم است، دقیق نیست، زیرا ذاتی که خود دانستن باشد معنا ندارد، ولذا در روایات دارد ذات علامة، پس مقصود این باید باشد که صفت وموصوف نیست، برای این که بگوئیم خداوند واجد قدرت وعلم نیست، میگوئیم خداوند ذات علم وقدرت است، پس این تعبیر اگر چه درست نیست، ولی مقصود این است که علم وقدرت خداوند مثل علم وقدرت مخلوقات نیست.
تعبیرات در مورد خداوند باید دقیقا تعبیرات ائمه علیهم السلام باشد.
الامام ابوعبدالله علیه السلام:
وَ النُّعُوتُ نُعُوتُ الذَّاتِ لَا تَلِيقُ إِلَّا بِاللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى.هر نعتی در مخلوقات قابل سلب است، حتی نعت وجود، اگر ما درخت را متصف به صفت وجود میکنیم، ویا اژدهای هفت سر را متصف به عدم میکنیم، همه اینها قابل سلب است، حتی چربی روغن وشوری نمک با تجزیه قابل سلب است.
چون صفات اشیاء قابل سلب هستند، لذا خداوند متصف به آنها نمیشود،
وَ اللَّهُ نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ
مقصود نور حسی نیست، بلکه مقصود تشبیه به نور از جهت شرافت وهدایت گری است، (ولذا در تفسیر آیه الله نور السموات والارض روایت آمده که خداوند هادی است) مثل این که به امام علیه السلام ممکن است گفته شود که امام نور است، ومقصود شرافت امام است.
وَ حَيٌّ لَا مَوْتَ لَهُ
تمام ما سوی الله، حیاتشان همراه با مرگ است، حتی اگر گفتیم ائمه علیهم السلام حیات قدسی آن، زائل نمیشود، ولی بالاخره قابل سلب است، خداوند میتواند این روح قدسی را از آنها سلب کند، واساسا اصل وجودش حادث بوده، پس روحش هم قابل سلب است.
حیات خداوند یعنی که دارای اثر است، واقعا خداوند ذاتی است که عالم وقادر است، یسمع یبصر یجیب یعاقب یُدرِک است،
وَ عَالِمٌ لَا جَهْلَ فِيهِ وَ صَمَدٌ لَا مَدْخَلَ فِيهِ
خداوند ذاتی نیست که بشود از او چیزی بیرون بیاید، همانطور که فلاسفه کل عالم را از دل خداوند بیرون آوردند، پس مقصود این است که خداوند غیر متجزی است، هر متجزی اجزاءش داخلش هست، نه آنطور که فلاسفه میگویند که خداوند پُر است، وهیچ چیز از خداوند بیرون نیست.
رَبُّنَا نُورِيُّ الذَّاتِ
شرافت وعدالتش این طور نیست که بهش داده بودند، وقابل سلب باشد.
البته این که خداوند میتواند ظلم کند مشکلی ندارد، چون قادر است، ولذا گفته میشود سبحان من لایعتدی علی اهل مملکته، فلاسفه میگویند خداوند وجود است وجز خیر از او امکان ندارد،
حَيُّ الذَّاتِ عَالِمُ الذَّاتِ صَمَدِيُّ الذَّاتِ
به عبارات مختلفه یک حقیقت را تکرار میکنند، صمد لا مدخل فیه.
لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَبَّنَا وَ الْعِلْمُ ذَاتُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ السَّمْعُ ذَاتُهُ وَ لَا مَسْمُوعَ وَ الْبَصَرُ ذَاتُهُ وَ لَا مُبْصَرَ وَ الْقُدْرَةُ ذَاتُهُ وَ لَا مَقْدُور
این که میفرماید علم ذاتش هست ومعلوم نبود، نمیخواهد ذات الاضافه بودن علم را انکار کند، خداوند عالم است، باید گفته شود عالم به کل شیء، بله در مورد حیات نیاز به مضاف الیه ندارد، پس بعض مفاهیم اضافی هستند ونیاز به طرف دارند مثل علم وقدرت، ولی صفت خداوند حالت خاص در خداوند نیست، که صورت اژدها در ذهن میاد ومن عالم میشوم، در خداوند این طور نیست، خداوند متجزی نیست که صفات واحوال داشته باشد، چون خداوند زمان ندارد لذا از حالت تاثیر نمیپذیرد تا گفته شود خداوند عالم نبود وسپس عالم شد.
عرفان وفلسفه به امام رضا علیه السلام نسبت میدهد، که حضرتش رابطه خلق وخالق را همانند رابطه آئینه وصورت در آن، دانسته اند، که صورت در آئینه از جهتی هست ولی از جهتی نیست زیرا محض حکایت گری است.
با قطع نظر از تهافت در این بیان، زیرا ارتفاع نقیضین که ممکن نیست، ولی به جهت روشن شدن مطلب، نخست متن حدیث وسپس توضیح حدیث آورده میشود:
حدیث مورد اشاره این است:
قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي فَإِنَّ الَّذِي كَانَ عِنْدِي أَنَّ الْكَائِنَ قَدْ تَغَيَّرَ فِي فِعْلِهِ عَنْ حَالِهِ بِخَلْقِهِ الْخَلْقَ قَالَ الرِّضَا علیه السلام أَحَلْتَ يَا عِمْرَانُ فِي قَوْلِكَ إِنَّ الْكَائِنَ يَتَغَيَّرُ فِي وَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ حَتَّى يُصِيبَ الذَّاتَ مِنْهُ مَا يُغَيِّرُهُ يَا عِمْرَانُ هَلْ تَجِدُ النَّارَ يُغَيِّرُهَا تَغَيُّرُ نَفْسِهَا أَوْ هَلْ تَجِدُ الْحَرَارَةَ تُحْرِقُ نَفْسَهَا أَوْ هَلْ رَأَيْتَ بَصِيراً قَطُّ رَأَى بَصَرَهُ قَالَ عِمْرَانُ لَمْ أَرَ هَذَا أَ لَا تُخْبِرُنِي يَا سَيِّدِي أَ هُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ قَالَ الرِّضَا علیه السلام جَلَّ يَا عِمْرَانُ عَنْ ذَلِكَ لَيْسَ هُوَ فِي الْخَلْقِ وَ لَا الْخَلْقُ فِيهِ تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ وَ سَأُعَلِّمُكَ مَا تَعْرِفُهُ بِهِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْمِرْآةِ أَنْتَ فِيهَا أَمْ هِيَ فِيكَ- فَإِنْ كَانَ لَيْسَ وَاحِدٌ مِنْكُمَا فِي صَاحِبِهِ فَبِأَيِّ شَيْءٍ اسْتَدْلَلْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِكَ قَالَ عِمْرَانُ بِضَوْءٍ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا فَقَالَ الرِّضَا علیه السلام هَلْ تَرَى مِنْ ذَلِكَ الضَّوْءِ فِي الْمِرْآةِ أَكْثَرَ مِمَّا تَرَاهُ فِي عَيْنِكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا علیه السلام فَأَرِنَاهُ فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا علیه السلام فَلَا أَرَى النُّورَ إِلَّا وَ قَدْ دَلَّكَ وَ دَلَّ الْمِرْآةَ عَلَى أَنْفُسِكُمَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فِي وَاحِدٍ مِنْكُمَا وَ لِهَذَا أَمْثَالٌ كَثِيرَةٌ غَيْرُ هَذَا لَا يَجِدُ الْجَاهِلُ فِيهَا مَقَالًا- وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى ثُمَّ الْتَفَتَ علیه السلام إِلَى الْمَأْمُونِ فَقَالَ الصَّلَاةُ قَدْ حَضَرَت.
در این حدیث عمران صابی که تفکر فیلسوفانه دارد، وعالم را نتیجه تغییر ذات خداوند میداند به حضرت رضا علیه السلام عرض میکند:
قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي فَإِنَّ الَّذِي كَانَ عِنْدِي أَنَّ الْكَائِنَ (خداوند) قَدْ تَغَيَّرَ فِي فِعْلِهِ عَنْ حَالِهِ بِخَلْقِهِ الْخَلْقَ عمران (همانند فلاسفه خیال میکرد خداوند با خلقت عالم، متطور ومتغیر میشود) قَالَ الرِّضَا علیه السلام أَحَلْتَ يَا عِمْرَانُ فِي قَوْلِكَ إِنَّ الْكَائِنَ يَتَغَيَّرُ فِي وَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ حَتَّى يُصِيبَ الذَّاتَ مِنْهُ مَا يُغَيِّرُهُ يَا عِمْرَانُ هَلْ تَجِدُ النَّارَ يُغَيِّرُهَا تَغَيُّرُ نَفْسِهَا أَوْ هَلْ تَجِدُ الْحَرَارَةَ تُحْرِقُ نَفْسَهَا (ولی این تغییرها در خداوند انجام نمیشود، زیرا او متجزی نیست) أَوْ هَلْ رَأَيْتَ بَصِيراً قَطُّ رَأَى بَصَرَهُ (این که فلاسفه میگویند خداوند تطور کرده است، یا باید بگویند خدای دیگری بوده است که او سبب تغیر وتطور خدای بعدی شده است، که استارت خدا را زده واو راه افتاده است، وگرنه خدای ثابت ناگهان که متغیر نمیشود، وفلاسفه میگویند این تطورات خداوند چون ازلی است لذا نیاز به خالق ندارد، البته این دهری گری است، اسم این دیگر واجب الوجود نیست) قَالَ عِمْرَانُ لَمْ أَرَ هَذَا (بله آقا درست میفرمائید، نمیشود چیزی علت خودش باشد).
أَ لَا تُخْبِرُنِي يَا سَيِّدِي أَ هُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ (این قدر حضرت براش توضیح دادند که خدا با خلق متفاوت است، ولی عمران فیلسوف دوباره حرف خودش را میزند، وخدا را با عینک زمان ومکان میبیند ومیگوید ما کجای خدا هستیم؟ نمیتواند خدا را از مکان خارج کند)
قَالَ الرِّضَا علیه السلام جَلَّ يَا عِمْرَانُ عَنْ ذَلِكَ لَيْسَ هُوَ فِي الْخَلْقِ وَ لَا الْخَلْقُ فِيهِ تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ (خداوند متعالی از زمان ومکان ودخول وخروج است) وَ سَأُعَلِّمُكَ مَا تَعْرِفُهُ بِهِ (برات مثالی میزنم که بفهمی علم خلق به خداوند فقط از طریق جزء وکل نیست، که ما در درون یکدیگر باشیم، که همان علم حضوری فلاسفه میشود، مثلا سنگ دریا نمیتواند دریا را ادراک کند، مگر این که برود با دریا یکی بشود، ودریا را شهود کند، شما همه موجودات را بدون عقل فرض میکنی، ولذا میگوئی اگر سنگ داخل دریا نشد، ویا خرگوش فسیل نمک نشد، نمیتواند سنگ از دریا وخرگوش از نمک خبر داشته باشد، من برایت مثال آئینه میزنم که با کمک عقلت به اشیاء علم پیدا میکنی، بدون این که تو داخل آئینه بشوی، ویا آئینه داخل تو بشود، بلکه آئینه وآنچه به آن متصل است از نور وچشم و... غیر از تو هستند، وتو را دلالت میکند که تو ودرخت پشت سرت هستند که در آئینه به آنها دلالت شدی، وهمین را در مورد خداوند تعقل کن، چرا دنبال علم حضوری هستی، پس فرمایش امام علیه السلام در این فقره کاملا مخالف وحدت وجود است، که انسان یک عقلی دارد که با توسط آثار واتصالات به اشیاء به خداوند علم حاصل میکند.
فقط کلمه آئینه اینجا هست که فلاسفه با تمسک به آن میگویند: بله، خداوند مثل آئینه است که هیچ چیز واقعا درون او نیست، وفقط اشباح هستند، ولی این حرف غلط است، زیرا در آئینه واقعا چیزی به نام تصویر هست، واون غیر از ذات آئینه است.
پس خلاصه اول امام علیه السلام نفی تشبیه کرد، ولی عمران خیال کرد دیگر نمیتوان به خداوند عالم شد، حضرت برای نفی تعطیل فهم، فرمود میتوان از طریق اسباب معرفت، به خداوند معرفت پیدا کرد، همانطور که شما به سبب آئینه علم به وجود برخی از موجودات حاصل میکنی) وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْمِرْآةِ أَنْتَ فِيهَا أَمْ هِيَ فِيكَ فَإِنْ كَانَ لَيْسَ وَاحِدٌ مِنْكُمَا فِي صَاحِبِهِ فَبِأَيِّ شَيْءٍ اسْتَدْلَلْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِكَ (تو که خیال میکنی که علم فقط علم حضوری ودخول وخروج هست، پس چطور به وجود آئینه ووجود چیزهائی که در آئینه دیدی علم پیدا کردی؟ منشأ علم به آئینه وتحقق اشیائی که در درون آئینه دیده میشوند، نور بود، پس حضرت دقیقا ابطال وحدت وجود میکنند) قَالَ عِمْرَانُ بِضَوْءٍ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا فَقَالَ الرِّضَا علیه السلام هَلْ تَرَى مِنْ ذَلِكَ الضَّوْءِ فِي الْمِرْآةِ أَكْثَرَ مِمَّا تَرَاهُ فِي عَيْنِكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا علیه السلام فَأَرِنَاهُ فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً (پس ثابت شد که علم منحصر در علم حضوری ورفتن عالم در داخل معلوم نیست، بلکه توسط اشیاء خارجی علم حاصل میشود که در مثال آئینه همان نور باشد) قَالَ الرِّضَا علیه السلام فَلَا أَرَى النُّورَ إِلَّا وَ قَدْ دَلَّكَ وَ دَلَّ الْمِرْآةَ عَلَى أَنْفُسِكُمَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فِي وَاحِدٍ مِنْكُمَا وَ لِهَذَا أَمْثَالٌ كَثِيرَةٌ غَيْرُ هَذَا لَا يَجِدُ الْجَاهِلُ فِيهَا مَقَالًا- (مثلا شما الآن صدای بلبل میشنوی، آیا بلبل آمد داخل گوش تو، یا گوش رفت داخل بلبل؟ هیچکدام، بله به واسطه صدای بلبل وتموج هواء وبرخورد آن به پرده گوش، به بلبل آگاه شدم) وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى (اینها مقدمه این بود که میشود نور سبب علم میشود، بدون این که شما داخل چیزی بشوی ویا چیزی داخل شما بشود، ولی لله المثل الاعلی یعنی علم به خداوند به سبب نور نیست، بلکه به سبب دلیل کاملا عقلی به خداوند میرسی بدون این که تو داخل خدا بشوی ویا خداوند داخل تو بشود)
ostad milaniosulmaaref44.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
جلسه ۴۴ اصول المعارف
۹۸/۸/۱۵