osulmaaref5.mp3
زمان:
حجم:
5M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم ۹۷/۱۱/۲۴
osulmaaref55.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت اول
osulmaaref555.mp3
زمان:
حجم:
13.2M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
نکاتی از جلسه پنجم
1-رکن همه مباحث توحیدی این است که بدانیم ملاک مخلوقیت ومعلولیت وجواز وجود وعدم، متجزی وامتدادی بودن است، واین ملاک در هیچ اندیشه ومکتبی نیامده است.
2- بر اثبات واجب الوجود برهان نمیآوریم بلکه بر اثبات خالق برهان میآوریم، زیرا واجب الوجود را همه اشیاء میدانند، واجب الوجود در هیچ کجا خالق عالم نیست، حاق الواقع است، عین الاعیان است، کل الاشیاء است.
3- المتعالی عن کل شیء یعنی زمان ندارد مکان ندارد، اجزاء ندارد نرم نیست، زبر نیست، کوچک نیست، بزرگ نیست، تمام اینها صفات ممکنات است، کیف یجری علیه ما هو اجراه ویعود فیه ما هو ابداه، چگونه ممکن است در ذاتش چیزی باشد که خودش میخواهد ایجاد کند، بر عکس قاعده معروف که فاقد الشیء نمیشود معطی آن باشد، این قاعده بالبداهة باطل است، زیرا ذاتی که چیزی دارد آن را اعطاء نمیکند، ابر باران اعطاء نمیکند، تطور پیدا میکند باران میشود، هیچگاه نمک شوری نمیدهد بلکه نمک شور وارد غذا میشود جابجا میشود، هیچگاه روغن چربی نمیدهد بلکه روغن داخل ظرف روی انگشت شما میآید، اعطاء یعنی روغن داخل ظرف اینجا روغن خلق کند، واین جز از باریتعالی ممکن نیست، بتجهیره الجواهر عرف ان لاجوهر له، (البته فلاسفه هم میگویند خدا جوهر نیست، ولی در آخر میگویند عین الاشیاء است) خالق باید متعالی باشد نه این که واجد باشد، در مخلوقات اعطاء وجود نداریم هر چه هست تطور است، در ذات احدیت اعطاء داریم ولی وجدان وواجدیت نداریم، ذاتی که اعطاء وجود کرده است به آسمانها وزمین وجنّ وروح خودش هیچکدام را ندارد. حرارت آبی که روی آتش است به جهت انتقال انرژی از آتش به آب است، ویا سردی آبی که درون یخچال است به جهت تاثیر فضای یخچال در فعل وانفعال شیمائی مولکولهای آب است، هیچ اعطائی در این موارد صورت نمیگیرد.
یک نظریه (قائل به فاقد شیء نمیتواند معطی آن باشد) میگوید خداوند در ذاتش باید عالَم باشد تا آن را بتواند خلق بکند، ودر آخر میگوید رجعت العلیة الی تطور العلة الاولی باطوارها، ولی نظریه دیگر میگوید اگر در ذات خدا عالَم بود که نیازی به خلقش نبود تحصیل حاصل بود وبلکه خدا هم متجزی میشود ونیاز به خالق دارد.
این که در فلسفه گفته میشود بین خالق ومخلوق تجافی نداریم، منظورشون این است اصلا مخلوقی نداریم، بلکه همه اش خداست.
این که معلم تا عالم نباشد نمیتواند تعلیم کند، ربطی به بحث ندارد، زیرا ما خلق علم نمیکنم، بلکه خداوند ما را طوری خلق کرده که در این وضعیت عالم میشویم.
4- این که گفته شود خداوند وجود را دارد غلط است، همانطور که غلط است گفته شود قند وجود را دارد، بلکه خدا وقند موجود هستند، وگرنه تسلسل لازم میآید.
5- خود شیء وجود باشد بی معنا است، ما وقتی میگوئیم قند موجود است یک جوهر قند ویک تحلیل عقلی موجود بودن داریم، وجود از امور عینیه نیست از محمولات عقلیه است، همانطور که در مورد "عدم" گفته میشود اژدهای هفت سر عدم دارد، معنایش این نیست که عدم به او اعطاء شده است، بلکه معنایش این است که اژدهای هفت سر در خارج نیست، امکان ووجود وعدم وتجزی ووحدت از معقولات ثانیه است، اینها در خارج نیستند تا گفته شود آن را دارد یا ندارد.
6- ذاتی که متجزی است صورت وشبح دارد، وخداوند متعالی از صورت وشبح است چون متجزی نیست.
7- هر چه که ما درک کنیم اعم از محسوسات ویا وجدانیات مثل گرسنگی وتشنگی وخوشحالی وکراهت، وچه تصورات وتوهمات مثل ساختمان 15طبقه در کره مریخ، همه متجزی هستند، ذات بلااجزاء در ذهن نمیآید همانطورکه در روی تخته سیاه نمیآید، همانطور که مهندس نمیتواند ساختمان بلااجزاء در ذهنش بنا کند در خارج هم نمیتواند، هر ذاتی بخواهیم بشناسیم متجزی است.
8-ذاتی که جزء وکل وزمان ومکان ندارد شناخته نمیشود مگر به همین که شناخته نمیشود، ذاتی که اجزاء ندارد شناخته نمیشود مگر به این که شناخته نمیشود، اگر چه حکم کردن بر مجهول مطلق محال است، خداوند ذاتی که شناخته نمیشود وشبه وجزء ندارد، شیئ بخلاف الاشیاء، ما توهم فهو بخلافه، ما توهمتم فهو بخلافه، یک نفر پیش امام علیه السلام وگفت پس بگوئید چنین خدائی نیست، حضرت فرمود اتفاقا همین که لایحسّ ولایجسّ ولایمسّ اقرار کردیم که خدای ماست، به خلاف شما که میگوئید که خدائی که نه دیده میشود ونه شنیده میشود ونه مزه میشود ونه... پس نیست، ما میگوئیم خدائی که دیده بشود وشنیده بشود وحس بشود ودر ذهن بیاید متجزی وقابل وجود وعدم است.
9- درکلام وادیان عالم را متناهی میدانند، (به جائی میرسد که هیچ چیز حتی زمان ومکان نبوده است، البته تصورش مشکل است وبعدا توضیح میدهیم) ولی زنادقه ویونانیها وبودائیها ومصریها عالم را نامتناهی میدانند، ابتدائی ندارد که نیاز به خدا داشته باشد.
10- این که عدد قابل زیاده است دلیل بر متناهی بودنش است، همانطور که آخرت این گونه است که به او اضافه میشود واین دلیل بر متناهی بودنش است. زیرا بینهایت قابل اضافه کردن نیست.
11- توضیح عبارت "یقبل الزیادة والنقصان": مقصود زیاده ونقصان حقیقی است، هر چه که قابل زیاده ونقصان است (همانندش ممکن است باشد وممکن است نباشد) خودش هم ممکن خواهد بود.لان حکم الامثال فیما یجوز وفیما لایجوز واحد.
12- "کلّ" بودن ونبودنش به بود ونبود اجزائش است، واین یعنی ممکن، ولذا شیئ بسیط نداریم، همانطور که بینهایت نداریم بسیط هم نداریم،آنچه میشود باشد ومیشود نباشد متجزی است.
13- کسی نیست که خالق را مثل مخلوق بداند، برای خالق تمایزی قائل است نسبت به سائر اشیاء، حتی بت پرست هم بت را غیر از میوه در دستش میداند، آنچه مهم میباشد درک اختلاف وتمایز است، یکی فکر میکند هر چه بزرگتر باشد خداست، دیگری فکر میکند آنچه نورانی تر باشد خداست، شخص دیگر فکر میکند آن که بلندتر و در آسمان باشد خداست، اختلاف را نفهمیدند، این که خورشید پرست ویا نور پرست شدند برای این بود که برای اینها تمایزی نسبت به سائر اشیاء قائل بودند، ولی ما میگوئیم ملاک مخلوقیت که تجزّی باشد در تمام اینها هست، آتش وخورشید ونور همه متجزی هستند.
14- آقای فیاضی در ردّ وحدت وجود گفته است که آقای گلشنی هم تصدیق کردند که قانون تداخل اجسام درست است، ونور وارد شیشه میشود، (وخداوند مانند نور است).
اولا: تداخل اجسام خلاف عقل است، تداخل یعنی یکی شدن دو جسم، نه مخلوط شدن آب وخاک مثلا.
وثانیا: نور هم علی ایّ حال یا ذره است که در ذرات نفوذ میکند ویا موج است که در هوا حرکت ایجاد میکند.
وثالثا: مثال تداخل دو جسم ربطی به کیفیت ربط خالق ومخلوق ندارد وتوحید ندارد.
وبه قول آقای رمضانی این وحدت وجود نوین است، چون هر دو در وجود مشترک هستند.
وحدت وجود فقط به این رد میشود که خداوند متعالی از اشیاء باشد، واین حرف آقای فیاضی بدتر از وحدت وجودیها است، آنها کل وجود را میگفتند خدا، وشما نصف موجودات را خدا میدانین!.
15- در بحث اثبات توحید شاید بعضی کتابها بیست دلیل بر توحید می آورند ولی در آن میمانند، وآخرش بحث را با ادله نقلیه تمام میکنند، با این که دلیلش همراه است ذاتی که اجزاء ندارد تعدد هم ندارد، سوره توحید میگوید هو الله احد الله الصمد، صمد یعنی تو دار نیست، جزء ندارد، متجزی جوف دارد، (در مقابل فلاسفه میگویند خدا جوف ندارد یا به معنای این است که مکان خالی ندارد، بخلاف اجسام که بین اجزاء ومولکولهایش فضای خالی هست، آقای طباطبائی میگوید لا مکان خالیا فیه، واین غلط است، زیرا خدا مکان ندارد، ومعنای دوم فلاسفه این است که خداوند ترکیب از وجود وعدم ندارد، وبه وحدت وجود برمیگردد) ولذا لم یلد، چون اگر جزء نداشت چیزی از او صادر نمیشود ولذا غلط است گفته شود الواحد لایصدر عنه الا الواحد، ولم یولد، خدا تطورات ازلیه ندارد، ولم یکن له کفوا احد، چیزی که جزء ندارد مثل ندارد، ولی غیر از خدا ممکن است برایش مثل باشد ولذا چهارده معصوم میتوانند بیست وهشت معصوم باشند، ولی برای خداوند تعدد امتناع ذاتی دارد.
16- وحدت خداوند در مقابل متجزی است اللَّهُ وَاحِدٌ وَ الْإِنْسَانُ وَاحِدٌ أَ لَيْسَ قَدْ تَشَابَهَتِ الْوَحْدَانِيَّةُ قَالَ يَا فَتْحُ أَحَلْتَ ثَبَّتَكَ اللَّهُ إِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَانِي فَأَمَّا فِي الْأَسْمَاءِ فَهِيَ وَاحِدَةٌ وَ هِيَ دَالَّةٌ عَلَى الْمُسَمَّى وَ ذَلِكَ أَنَّ الْإِنْسَانَ وَ إِنْ قِيلَ وَاحِدٌ فَإِنَّهُ يُخْبَرُ أَنَّهُ جُثَّةٌ وَاحِدَةٌ وَ لَيْسَ بِاثْنَيْنِ وَ الْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ لِأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَ أَلْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَ مَنْ أَلْوَانُهُ مُخْتَلِفَةٌ غَيْرُ وَاحِدٍ وَ هُوَ أَجْزَاءٌ مُجَزَّاةٌ لَيْسَتْ بِسَوَاءٍ دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ وَ لَحْمُهُ غَيْرُ دَمِهِ وَ عَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ وَ شَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرِهِ وَ سَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ فَالْإِنْسَانُ وَاحِدٌ فِي الِاسْمِ وَ لَا وَاحِدٌ فِي الْمَعْنَى وَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ هُوَ وَاحِدٌ لَا وَاحِدَ غَيْرُهُ لَا اخْتِلَافَ فِيهِ وَ لَا تَفَاوُتَ وَ لَا زِيَادَةَ وَ لَا نُقْصَانَ.
17- با صرف نظر از وجود عالم هیچ راهی به اثبات خدا نداریم، هیچ کس ذات خدا را به خودش نمیشناسد، چون ذاتش قابل شناخت نیست، وروایاتی که میگوید اعرفوا الله بالله، یا من دل علی ذاته بذاته به این معنا نیست که بدون مخلوق خدا را کشف کنم، بلکه چند معنا دارد ودر کتاب فراتر از عرفان اینها را مفصل مطرح کردیم، یک معنا این است که اگر خدا خودش ما را راهنمائی نمیکرد یا متحیر ویا بت پرست میشدیم، ومعنای دیگر: خدا را به خودش بشناس چون نظیر ندارد، نه این که خدا مثل نور ویا مثل نار است.
وبعد که به وجود خدا رسیدیم، محال است نباشد، عدمش ذاتا محال است.
18- کلمه واجب وممکن وعلت ومعلول وقدیم وحادث، تا ملاکش معلوم نشود، مفید فایده نخواهد بود، وآن ملاک متجزی وغیر متجزی بودن است.
19- از متجزی نبودن باریتعالی هم وجودش ثابت میشود وهم وحدتش وقدرت واراده اش، وحدوث عالم ومتعالی بودن از زمان.
20- ملاک وجوب در نزد فلاسفه سعه وجودی خداست، وامکان فقری مقابل سعه وجودی است.
21- اصالت وجود یعنی اصالت با وجود وسیعی است که ماهیات مثل موج در دریا هست. وتقریر اصالت الوجود به این که آنچه مؤثر است وجود اشیاء است نه عدم آنها، این ساده انگاری است، مگر ملاصدرا که هفتاد سال اصالة الماهوی بود میگفت عدم اشیاء مؤثر است؟!
22- در اعتقادات وتاریخ روایات صحیحه هم مورد استناد قرار نمیگیرند، بلکه روایت اگر ملاک عقلی ویا قرائن تاریخی داشت مورد استناد قرار میگیرد، وگرنه آیه قرآن "جاء ربک" هم چون مخالف عقل است باید توجیه شود.
23- این که خداوند نور شمرده شده، یا به جهت این است شرافت دارد، ویا به معنای هادی است،در روایت هم دارد الله هادٍ لاهل الارض.
24- سه گروه داریم: متکلمین که اعتقادات را از اهل بیت علیهم السلام گرفتند مثل هشام وزراره و...، وزنادقه که منکر خالق هستند، وگروه سوم فیلسوفهای ادیان هستند زیرا نتوانستند شبهات زنادقه را حل کنند وراه را اشتباه رفته اند، وهیچکس این ها را تکفیر نمیکند چون مشکل علمی دارند، مادامی که ملتزم به فقه وعقائد اسلام هستند.
آقای صمدی آملی از طرفی میگوید موسی در بهشت میبیند فرعون هم هست چون تعینی از تعینات خداست، ولی از سوی دیگر برای امام حسین علیه السلام روضه هم میخواند، تناقضاتش را نمیبیند.
من بسیاری از افراد را از لعن فلاسفه منصرف کردم، بهشون گفتم آنها هم مثل شما انسان مسلمان شیعه هستند، فقط اشتباه کردند، این غیر از ناصبی است، ولو ناصبی تمام عقائد توحیدیش را از نهج البلاغه گرفته باشد باز هم لعنش میکنیم.
25- تمام ما سوی الله اجزاء دارد، حتی حرارت هم دارای اجزاء است، حرارت اینجا با حرارت آنجا از حیث مکان مختلف است، پس به تعداد مکانها جزء دارد، صدا هم اجزاء دارد.
لینک آثار استاد میلانی در تلگرام:
https://t.me/sotesheikh/4650
https://t.me/sotesheikh/4651
ostad shahidiosulmaaref6.mp3
زمان:
حجم:
18.3M
جلسه ششم اصول المعارف.
۹۷/۱۲/۸
osulmaaref66.mp3
زمان:
حجم:
6.2M
جلسه ششم اصول المعارف. پرسش وپاسخ
۹۷/۱۲/۸
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه ششم 8/12/97
ص17 کتاب اصول المعارف الالهیة
نکات:
۞ اطلاق "واجب الوجود" بر خداوند متعال دارای اشکال است، ولذا در روایات چنین تعبیری دیده نمیشود، اگر چه بر مخلوقات "ممکن" اطلاق میشود: فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ لِامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ وَ لِإِمْكَانِ ذَوَاتِهِمْ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ ذَاتُه.
۞ ودر کتاب معرفت الله بالله بیان شده که تقسیم به وجوب وامکان وامتناع، دارای اشکال است .
(متن کتاب: ) برهان آخر: 1- ان الموجود المتجزی متحقق بالضرورة
۞ واحد حقیقی در عالم مطلقا نداریم، واحد احد صمد یعنی ذات بلااجزاء فقط خداوند متعال است. ودر قرآن هم میفرماید وخلقنا من کل شیء زوجین. ولذا بسیط اصلا خلق شدنی نیست، حَدَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِيَّاهَا إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا، تمام اشیاء را در حد وجودی خلق کرده است، حدّ وجودی در جائی است که اجزاء در کار باشد، ولذا مجرّد خلق شدنی نیست.
۞ منکر موجود متجزی از هر سوفسطائی سوفسطائی تر است.
2- ان الموجود الامتدادی المتجزی یستحیل ان یکون مجردا عن حد یحده وصفات وکیفیات معینة تشخصه
۞کمّ وکیف لازمه ذات متجزی وشیء دارای امتداد است، ولی خداوند کیف ندارد، قَالَ الزِّنْدِيقُ رَحِمَكَ اللَّهُ فَأَجِدْنِي كَيْفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ؟ قَالَ وَيْلَكَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ وَ هُوَ أَيَّنَ الْأَيْنَ وَ كَانَ وَ لَا أَيْنَ وَ هُوَ كَيَّفَ الْكَيْفَ وَ كَانَ وَ لَا كَيْفَ وَ لَا يُعْرَفُ بِكَيْفُوفِيَّةٍ وَ لَا بِأَيْنُونِيَّةٍ وَ لَا يُدْرَكُ بِحَاسَّةٍ وَ لَا يُقَاسُ بِشَيْء.
پس هیچ موجود امتدادی بدون صفات وامتداد وکیفیات نیست، ولذا گفته اند الشیء ما لم یتشخص لم یوجد.
۞این طور نیست که هر چه ائمه علیهم السلام فرموده اند تعبدی باشد وهر چه ارسطو گفته عقلی باشد، بلکه بر عکس آنچه عقلی است از لسان ائمه علیهم السلام صادر شده، وهر چه ارسطو گفته غیر عقلی است.
3- ان تلک الحدود والاحوال لیست نفس ذات الاشیاء ولامقتضی ذاتها، وذلک لجواز تحولها عنها الی غیرها وامکان وجودها علی غیر تلک الصفات والاحوال.
۞ذات شیء چیزی است که از شیء سلب نشود ثبوتا، چربی از روغن وشوری از نمک قابل سلب است، زیرا هر دو قابل تجزیه شیمائی هستند، واساسا تقسیم به ذاتی وعرضی غلط است، وآنچه که ذات است وهیچ چیز از او قابل سلب نیست فقط ذات احدیت است، هیچ چیز از او قابل سلب نیست، زیرا صفت وحالتی ندارد که تبدل پیدا کند، آب را درون یخچال بگذارید دیگر مائع نیست، اگر چه اسم آن از آب به یخ تغییر کرده باشد، بلکه آب به شرط این که درجه حرارت صفر نباشد مائع است، پس مائع ذاتی آب نیست بلکه مشروط به شرط است، در ما سوی الله هیچ چیزی ذاتی نیست، حتی زوجیت برای اربعه ذاتی نیست، زیرا کنار چهارتا سیب یکی دیگر بگذاری میشود پنج، پس زوجیت برای اربعه به شرط ثابت است، البته عدد به خودی خود وجود ندارد بلکه معقول ثانی و از این واقعیت انتزاع میشود، در عالم واقع چهاری نداریم که محال باشد سه یا پنج بشود.
هم نشستن از من قابل سلب است وهم انسانیت، کونوا حجارة او حدیدا، البته وقتی از من نشستن سلب میشود دیگر به من جالس نمیگویند همانطور که وقتی از من انسانیت سلب مییشود دیگر به من انسان نمیگویند، پس هر دو قابل سلب هستند، البته از باب ضرورت به شرط محمول است انسان برای انسان ضروری است مادام انسانا، تا موقعی که کونوا قردة، همانطور که جلوس برای انسان جالس ضروری است مادام کان جالسا.
خود وجود برای تمام ما سوی الله ذاتی نیست، اگر موجود بودن ذاتی بود ذاتا فرض عدم برای آنها محال بود، در حالی که همه چیز قابل عدم است ان یشأ یذهبکم ویأت بخلق جدید، علم از من سلب میشود با یک ضربه مغزی جاهل میشوم، قدرت برای من ذاتی نیست قابل سلب است، ولی در باره خدای تبارک وتعالی یا من هو لاهو الا هو، یک ذات است که خودش خودش است، تمام ما سوی الله مجموعه صفات واحوال هستند ولذا قابل تبدل هستند، إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا يَبِيدُ أَوْ يَتَغَيَّرُ أَوْ يَدْخُلُهُ الْغِيَرُ وَ الزَّوَالُ أَوْ يَنْتَقِلُ مِنْ لَوْنٍ إِلَى لَوْنٍ وَ مِنْ هَيْئَةٍ إِلَى هَيْئَةٍ وَ مِنْ صِفَةٍ إِلَى صِفَةٍ وَ مِنْ زِيَادَةٍ إِلَى نُقْصَانٍ وَ مِنْ نُقْصَانٍ إِلَى زِيَادَةٍ إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِين. ذات احدیت چون صفت وحالت ندارد تا ازش گرفته شود، ذَاتٌ عَلَّامَةٌ سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ. اگر قرار بود خداوند مثل ما صفت وحالت داشته باشد با عدم آن صفت میشود غیر خدا.
۞شهد الله انه لا اله الا هو: شهادت کسی در مورد خودش قبول نیست، ولی چون ذات خدا گواهی میدهد که وحدت ذاتی اوست، ولذا گواهی خدا بر توحیدش قبول میشود چون توحیدش ذاتی اوست.
۞چرا موجودی که متجزی نیست نیاز به علت ندارد؟ جواب: ذاتی که اجزاء ندارد اصلا قابل نیست که وجود را بپذیرد، همیشه فاعل شیء را در اجزاء موجودش میکند، همان عقلی که درک میکند اجتماع نقیضین ایجاد شدنی نیست، همان عقل درک میکند شیء که جزء ندارد موجد ندارد، مگر میشود یک نقاش نقاشی بکشد بدون شکل وقیافه؟!، حتی خداوند هم بسیط را نمیتواند خلق کند، اگر چه بدیهیات در یک رتبه نیستند. بلکه بدیهی ونظری نسبی است وبستگی دارد به این که چقدر با آن مسـأله ممارست داشته باشید. باید فکر کرد، همانطور که آن شخص آمد پیش حضرت وحضرت به او فرمود لو کنت مصنوعا کیف تکون؟ خودش فکر کرد، فهمید.
۞اگر ما همان مقداری که این قدر انس با اوهام خودمان وحرفهای غلط آقایان داشتیم، با روایات انس داشتیم وما را واقعا با بدیهیات آشنا میکردن هیچ وقت برای ما مشکل نبود، همانطور که در مسأله امامت همین گونه است، که تا گفته میشود جامعه بدون امام برای ما بدیهی است که چنین چیزی محال است، ولی یک سنی شبهات زیادی دارد.
۞سوال: خداوند زمان را که خلق کرد در زمان خلق کرد یا خیر؟ جواب: این همان حرف ارسطو است که من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لایشعر، ِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُوصَفُ بِزَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حَرَكَةٍ وَ لَا انْتِقَالٍ وَ لَا سُكُونٍ بَلْ هُوَ خَالِقُ الزَّمَانِ وَ الْمَكَانِ وَ الْحَرَكَةِ وَ السُّكُونِ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبِيراً.
زمان نبوده است نه این که زمانی بوده که زمان نبوده است، این که تناقض است، مَثَل ارسطو مثل کسی است که عینک قرمز به چشمش زده است وهمه چیز را قرمز میبیند، وبشر فهم وتصور وادراکش عینک زمان دارد، لازمانی را زمانی میبیند، لذا اگر بخواهیم بگوئیم خداوند حادث نیست میگوئیم خداوند بوده است وهست وخواهد بود.
این جور نیست که زمان بینهایتی بود که خدا بود بعد هوس کرد عالم را خلق کرد، تمام فلاسفه این توهم را به متکلمین نسبت میدهند، وحال آن که یک متکلم چنین حرفی نزده است، (فلاسفه عموما مطالب متکلمین را درست تقریر نمیکنند وبعد به آن اشکال میکنند، وحال آن که متکلمین در تقریر مطالب فلسفی بسیار دقیق هستند).
۞هر چیزی که خلق شود دارای زمان است، زمانش با خودش خلق میشود، نه این که هر چیزی در زمان خلق میشود که زمانش قبلش بوده است، این غلط است، مثل این است که گفته شود آب در مائع خلق میشود این غلط است، بلکه صحیح این است که مائع بودن با خلق آب پدید میآید. البته ما چون هم مائع وهم جامد را میبینیم این را میتوانیم بفهمیم، ولی چون ما لازمان را نمیبینیم نمیتوانیم آن را بفهمیم، ولذا باید با عقل آن را درک کنیم نه با تصور.
۞آقای غرویان میگوید رفتم به آقای حسن زاده گفتم آیا وحدت وجود درست است، ایشون جواب داده اگر خدا را گوشه آسمان گذاشتیم که حکومت کند این درست است؟!، گویا فقط دو راه است که یا باید خداوند عین اعیان خارجیه باشد ویا گوشه آسمان باشد، متکلم میگوید وروایات واحادیث هم منشأ این مطلب است، میگوید خداوند جزء وکل وزمان ومکان ندارد، این راه سوم است، یکبار بیائید حرفهای متکلم (سید مرتضی علامه مجلسی وخواجه طوسی ...) از خودشان بشنوید.
۞سه مذهب وجود دارد، یک مذهب فلاسفه است که میگوید زمان ازلی است وعالم هم ازلی است وهمیشه این با خدا بوده است ودر مرحله بعد میگویند عین خدا بوده است.
مذهب دوم را فلاسفه به متکلمین نسبت میدهند که زمانهائی بود که هیچ چیز نبود وبعد عالم را خلق کرد.
مذهب سوم این است که زمان حادث است وابتداء دارد، ونمیشود گفت قبلش زمانهایی بوده است که زمان نبوده است، اصلا زمان صفت عالم است، زمان با اشیاء خلق میشود، همانطور که شیرینی با کله قند خلق میشود، این طور نیست که در دریایی از شیرینی عسل خلق کنند، این اصلا معقول نیست، بلکه وقتی خداوند عسل را خلق میکند شیرینی با او خلق میکند، خدا عالم را که خلق میکند حقیقت عدد ومقدار واجزاء محقق میشود که از جمله آن زمان باشد، زمان صفت عالم متجزی ومخلوق وحادث است، نه این که قبلش زمان باشد، ولی بشر چون عینک زمان به خودش زده است، لازمانی را زمانی میبیند.
مثل اين كه بشر به خودی خود موجود بلااجزاء را مساوی با معدوم میداند، ولی انبیاء میآیند به او میگویند اگر صرفا این باشد عالم نبوده وبود شده است، پس یا خودش خلق کرده است، ویا عدم خلقش کرده است ویا موجود غیر متجزی، تازه با این مفهوم آشنا میشویم، که موجود غیر متجزی هم میشود، بعد تصدیق عقلی میکنیم.
قبل داشتن به معنای ابتداء داشتن مخلوقات است نه زمانهای قبل، این که امام میفرماید لَيْسَ لَهُ قَبْلٌ هُوَ قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا قَبْل، آیا امام تناقض میگوید؟!