eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
304 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
osulmaaref66.mp3
زمان: حجم: 6.2M
جلسه ششم اصول المعارف. پرسش وپاسخ ۹۷/۱۲/۸
بسم الله الرحمن الرحیم جلسه ششم 8/12/97 ص17 کتاب اصول المعارف الالهیة نکات: ۞ اطلاق "واجب الوجود" بر خداوند متعال دارای اشکال است، ولذا در روایات چنین تعبیری دیده نمیشود، اگر چه بر مخلوقات "ممکن" اطلاق میشود: فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ لِامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ وَ لِإِمْكَانِ ذَوَاتِهِمْ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ ذَاتُه. ۞ ودر کتاب معرفت الله بالله بیان شده که تقسیم به وجوب وامکان وامتناع، دارای اشکال است . (متن کتاب: ) برهان آخر: 1- ان الموجود المتجزی متحقق بالضرورة ۞ واحد حقیقی در عالم مطلقا نداریم، واحد احد صمد یعنی ذات بلااجزاء فقط خداوند متعال است. ودر قرآن هم میفرماید وخلقنا من کل شیء زوجین. ولذا بسیط اصلا خلق شدنی نیست، حَدَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِيَّاهَا إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا، تمام اشیاء را در حد وجودی خلق کرده است، حدّ وجودی در جائی است که اجزاء در کار باشد، ولذا مجرّد خلق شدنی نیست. ۞ منکر موجود متجزی از هر سوفسطائی سوفسطائی تر است. 2- ان الموجود الامتدادی المتجزی یستحیل ان یکون مجردا عن حد یحده وصفات وکیفیات معینة تشخصه ۞کمّ وکیف لازمه ذات متجزی وشیء دارای امتداد است، ولی خداوند کیف ندارد، قَالَ الزِّنْدِيقُ رَحِمَكَ اللَّهُ فَأَجِدْنِي كَيْفَ هُوَ وَ أَيْنَ هُوَ؟ قَالَ وَيْلَكَ إِنَّ الَّذِي ذَهَبْتَ إِلَيْهِ غَلَطٌ وَ هُوَ أَيَّنَ الْأَيْنَ وَ كَانَ وَ لَا أَيْنَ وَ هُوَ كَيَّفَ الْكَيْفَ وَ كَانَ وَ لَا كَيْفَ وَ لَا يُعْرَفُ بِكَيْفُوفِيَّةٍ وَ لَا بِأَيْنُونِيَّةٍ وَ لَا يُدْرَكُ بِحَاسَّةٍ وَ لَا يُقَاسُ بِشَيْء. پس هیچ موجود امتدادی بدون صفات وامتداد وکیفیات نیست، ولذا گفته اند الشیء ما لم یتشخص لم یوجد. ۞این طور نیست که هر چه ائمه علیهم السلام فرموده اند تعبدی باشد وهر چه ارسطو گفته عقلی باشد، بلکه بر عکس آنچه عقلی است از لسان ائمه علیهم السلام صادر شده، وهر چه ارسطو گفته غیر عقلی است. 3- ان تلک الحدود والاحوال لیست نفس ذات الاشیاء ولامقتضی ذاتها، وذلک لجواز تحولها عنها الی غیرها وامکان وجودها علی غیر تلک الصفات والاحوال. ۞ذات شیء چیزی است که از شیء سلب نشود ثبوتا، چربی از روغن وشوری از نمک قابل سلب است، زیرا هر دو قابل تجزیه شیمائی هستند، واساسا تقسیم به ذاتی وعرضی غلط است، وآنچه که ذات است وهیچ چیز از او قابل سلب نیست فقط ذات احدیت است، هیچ چیز از او قابل سلب نیست، زیرا صفت وحالتی ندارد که تبدل پیدا کند، آب را درون یخچال بگذارید دیگر مائع نیست، اگر چه اسم آن از آب به یخ تغییر کرده باشد، بلکه آب به شرط این که درجه حرارت صفر نباشد مائع است، پس مائع ذاتی آب نیست بلکه مشروط به شرط است، در ما سوی الله هیچ چیزی ذاتی نیست، حتی زوجیت برای اربعه ذاتی نیست، زیرا کنار چهارتا سیب یکی دیگر بگذاری میشود پنج، پس زوجیت برای اربعه به شرط ثابت است، البته عدد به خودی خود وجود ندارد بلکه معقول ثانی و از این واقعیت انتزاع میشود، در عالم واقع چهاری نداریم که محال باشد سه یا پنج بشود. هم نشستن از من قابل سلب است وهم انسانیت، کونوا حجارة او حدیدا، البته وقتی از من نشستن سلب میشود دیگر به من جالس نمیگویند همانطور که وقتی از من انسانیت سلب مییشود دیگر به من انسان نمیگویند، پس هر دو قابل سلب هستند، البته از باب ضرورت به شرط محمول است انسان برای انسان ضروری است مادام انسانا، تا موقعی که کونوا قردة، همانطور که جلوس برای انسان جالس ضروری است مادام کان جالسا. خود وجود برای تمام ما سوی الله ذاتی نیست، اگر موجود بودن ذاتی بود ذاتا فرض عدم برای آنها محال بود، در حالی که همه چیز قابل عدم است ان یشأ یذهبکم ویأت بخلق جدید، علم از من سلب میشود با یک ضربه مغزی جاهل میشوم، قدرت برای من ذاتی نیست قابل سلب است، ولی در باره خدای تبارک وتعالی یا من هو لاهو الا هو، یک ذات است که خودش خودش است، تمام ما سوی الله مجموعه صفات واحوال هستند ولذا قابل تبدل هستند، إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا يَبِيدُ أَوْ يَتَغَيَّرُ أَوْ يَدْخُلُهُ الْغِيَرُ وَ الزَّوَالُ أَوْ يَنْتَقِلُ مِنْ لَوْنٍ إِلَى لَوْنٍ وَ مِنْ هَيْئَةٍ إِلَى هَيْئَةٍ وَ مِنْ صِفَةٍ إِلَى صِفَةٍ وَ مِنْ زِيَادَةٍ إِلَى نُقْصَانٍ وَ مِنْ نُقْصَانٍ إِلَى زِيَادَةٍ إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِين. ذات احدیت چون صفت وحالت ندارد تا ازش گرفته شود، ذَاتٌ عَلَّامَةٌ سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ. اگر قرار بود خداوند مثل ما صفت وحالت داشته باشد با عدم آن صفت میشود غیر خدا. ۞شهد الله انه لا اله الا هو: شهادت کسی در مورد خودش قبول نیست، ولی چون ذات خدا گواهی میدهد که وحدت ذاتی اوست، ولذا گواهی خدا بر توحیدش قبول میشود چون توحیدش ذاتی اوست.
۞چرا موجودی که متجزی نیست نیاز به علت ندارد؟ جواب: ذاتی که اجزاء ندارد اصلا قابل نیست که وجود را بپذیرد، همیشه فاعل شیء را در اجزاء موجودش میکند، همان عقلی که درک میکند اجتماع نقیضین ایجاد شدنی نیست، همان عقل درک میکند شیء که جزء ندارد موجد ندارد، مگر میشود یک نقاش نقاشی بکشد بدون شکل وقیافه؟!، حتی خداوند هم بسیط را نمیتواند خلق کند، اگر چه بدیهیات در یک رتبه نیستند. بلکه بدیهی ونظری نسبی است وبستگی دارد به این که چقدر با آن مسـأله ممارست داشته باشید. باید فکر کرد، همانطور که آن شخص آمد پیش حضرت وحضرت به او فرمود لو کنت مصنوعا کیف تکون؟ خودش فکر کرد، فهمید. ۞اگر ما همان مقداری که این قدر انس با اوهام خودمان وحرفهای غلط آقایان داشتیم، با روایات انس داشتیم وما را واقعا با بدیهیات آشنا میکردن هیچ وقت برای ما مشکل نبود، همانطور که در مسأله امامت همین گونه است، که تا گفته میشود جامعه بدون امام برای ما بدیهی است که چنین چیزی محال است، ولی یک سنی شبهات زیادی دارد. ۞سوال: خداوند زمان را که خلق کرد در زمان خلق کرد یا خیر؟ جواب: این همان حرف ارسطو است که من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لایشعر، ِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُوصَفُ بِزَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حَرَكَةٍ وَ لَا انْتِقَالٍ وَ لَا سُكُونٍ بَلْ هُوَ خَالِقُ الزَّمَانِ وَ الْمَكَانِ وَ الْحَرَكَةِ وَ السُّكُونِ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبِيراً. زمان نبوده است نه این که زمانی بوده که زمان نبوده است، این که تناقض است، مَثَل ارسطو مثل کسی است که عینک قرمز به چشمش زده است وهمه چیز را قرمز میبیند، وبشر فهم وتصور وادراکش عینک زمان دارد، لازمانی را زمانی میبیند، لذا اگر بخواهیم بگوئیم خداوند حادث نیست میگوئیم خداوند بوده است وهست وخواهد بود. این جور نیست که زمان بینهایتی بود که خدا بود بعد هوس کرد عالم را خلق کرد، تمام فلاسفه این توهم را به متکلمین نسبت میدهند، وحال آن که یک متکلم چنین حرفی نزده است، (فلاسفه عموما مطالب متکلمین را درست تقریر نمیکنند وبعد به آن اشکال میکنند، وحال آن که متکلمین در تقریر مطالب فلسفی بسیار دقیق هستند). ۞هر چیزی که خلق شود دارای زمان است، زمانش با خودش خلق میشود، نه این که هر چیزی در زمان خلق میشود که زمانش قبلش بوده است، این غلط است، مثل این است که گفته شود آب در مائع خلق میشود این غلط است، بلکه صحیح این است که مائع بودن با خلق آب پدید میآید. البته ما چون هم مائع وهم جامد را میبینیم این را میتوانیم بفهمیم، ولی چون ما لازمان را نمیبینیم نمیتوانیم آن را بفهمیم، ولذا باید با عقل آن را درک کنیم نه با تصور. ۞آقای غرویان میگوید رفتم به آقای حسن زاده گفتم آیا وحدت وجود درست است، ایشون جواب داده اگر خدا را گوشه آسمان گذاشتیم که حکومت کند این درست است؟!، گویا فقط دو راه است که یا باید خداوند عین اعیان خارجیه باشد ویا گوشه آسمان باشد، متکلم میگوید وروایات واحادیث هم منشأ این مطلب است، میگوید خداوند جزء وکل وزمان ومکان ندارد، این راه سوم است، یکبار بیائید حرفهای متکلم (سید مرتضی علامه مجلسی وخواجه طوسی ...) از خودشان بشنوید. ۞سه مذهب وجود دارد، یک مذهب فلاسفه است که میگوید زمان ازلی است وعالم هم ازلی است وهمیشه این با خدا بوده است ودر مرحله بعد میگویند عین خدا بوده است. مذهب دوم را فلاسفه به متکلمین نسبت میدهند که زمانهائی بود که هیچ چیز نبود وبعد عالم را خلق کرد. مذهب سوم این است که زمان حادث است وابتداء دارد، ونمیشود گفت قبلش زمانهایی بوده است که زمان نبوده است، اصلا زمان صفت عالم است، زمان با اشیاء خلق میشود، همانطور که شیرینی با کله قند خلق میشود، این طور نیست که در دریایی از شیرینی عسل خلق کنند، این اصلا معقول نیست، بلکه وقتی خداوند عسل را خلق میکند شیرینی با او خلق میکند، خدا عالم را که خلق میکند حقیقت عدد ومقدار واجزاء محقق میشود که از جمله آن زمان باشد، زمان صفت عالم متجزی ومخلوق وحادث است، نه این که قبلش زمان باشد، ولی بشر چون عینک زمان به خودش زده است، لازمانی را زمانی میبیند. مثل اين كه بشر به خودی خود موجود بلااجزاء را مساوی با معدوم میداند، ولی انبیاء میآیند به او میگویند اگر صرفا این باشد عالم نبوده وبود شده است، پس یا خودش خلق کرده است، ویا عدم خلقش کرده است ویا موجود غیر متجزی، تازه با این مفهوم آشنا میشویم، که موجود غیر متجزی هم میشود، بعد تصدیق عقلی میکنیم. قبل داشتن به معنای ابتداء داشتن مخلوقات است نه زمانهای قبل، این که امام میفرماید لَيْسَ لَهُ قَبْلٌ هُوَ قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا قَبْل، آیا امام تناقض میگوید؟!
۞خداوند قابل وجود وعدم نیست، رَبُّنَا تَبَارَكَ وَ تَعَالَى هُوَ كَائِنٌ بِلَا كَيْنُونَةٍ كَائِن، اگر خداوند مطلق الموجود بود چرا میگوید قبل از کینونت بود؟ مقصود نفی کینونت اجزائی ومقداری است. ۞برای اثبات خدا نیاز به معجزات نداریم، اگر چه خرق العاده ها برای کسانی که به عادتها انس گرفته اند، آورده شده است، والا همین سنگ ریزه هم یعنی معجزه، چون این سنگ ریزه خودش خودش را سنگ ریزه نکرده است، خالق وصانع میخواهد. ۞چرا خداوند قابل عدم نیست؟ چون اصلا دو زمان ندارد که در این زمان موجود ودر زمان دیگر معدوم باشد، او فوق زمان است، وذاتا برایش تحول معنا ندارد. 4- ان کل ما لایکون بنفسه فهو بالفاعل ذاتا او صفة لاستحالة انفکاک الشیء عن صفاته کمّا وکیفا. ۞مصنوعیت دال بر صانع مختار است ولو حکمت نداشته باشد، کارهای مجنون هم دلالت بر صانع میکند، واین که در آیات وروایات ما را متوجه میکند به وجوه مختلف حکمت از باب این است که چون صد آید نود هم پیش ما است. حضرت به زندیق فرمود: أَ مَصْنُوعٌ أَنْتَ أَمْ غَيْرُ مَصْنُوعٍ فَقَالَ عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ أَنَا غَيْرُ مَصْنُوعٍ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ علیه السلام فَصِفْ لِي لَوْ كُنْتَ مَصْنُوعاً كَيْفَ كُنْتَ تَكُونُ فَبَقِيَ عَبْدُ الْكَرِيمِ مَلِيّاً لَا يُحِيرُ جَوَاباً وَ وَلَعَ بِخَشَبَةٍ كَانَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ يَقُولُ طَوِيلٌ عَرِيضٌ عَمِيقٌ قَصِيرٌ مُتَحَرِّكٌ سَاكِنٌ كُلُّ ذَلِكَ صِفَةُ خَلْقِهِ. یک چوب کج ومعوج هم دال بر خالق است. ۞همانطور که عرض بدون جوهر نمیشود، جوهر هم بدون عرض نمیشود، مگر این که تابع موهومات بشوید وبگوئید جواهری داریم که عرض ندارند، عقول مجرده تا عقل دهم، که حرفهای مهمل است. 5- ان الموجود المتجزی یستحیل ان یکون خالقا وموجدا لشیء. ۞موجود متجزی نمیشود خلق وایجاد بکند، موجود متجزی محدود به اجزاء خودش است، هیچگاه یک کیلو آب نمیتواند خودش را دوبرابر کند، یا خودش را معدوم کند. كَيْفَ يُنْشِئُ الْأَشْيَاءَ مَنْ لَا يَمْتَنِعُ مِنَ الإِنْشَاء حضرت ارسال مسلمات ميكنند، چیزی که خودش قابلیت وجود وعدم دارد نمیتواند چیزی احداث کند. وَ ابْتِدَاؤُهُ إِيَّاهُمْ دَلِيلُهُمْ عَلَى أَنْ لَا ابْتِدَاءَ لَهُ لِعَجْزِ كُلِّ مُبْتَدَأٍ عَنِ ابْتِدَاءِ غَيْرِه. بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ موجود متجزی فقط تغییر میکند نه این که چیزی خلق کند، بلکه اجزاء وجودی اطرافش را به خودش ضمیمه میکند. والنتیجة ان للاشیاء الامتدادیة المتجزئة خالقا متعالیا عن ان یکون امتدادیا متجزئا عددیا. الإمام أمير المؤمنين على بن أبي طالبٍ علیهما السلام: «جل عن أن تحله الصفات لشهادة العقول أن كل من حلته الصفات مصنوع و شهادة العقول أنه جل جلاله صانع ليس بمصنوع».( ) ۞روایت عام است هر صفتی از خداوند منفی است، وتقسیم به صفت عین ذات وصفت غیر ذات درست نیست، مثل این که گفته شود که بعض عرضها عین جوهر هستند! پس اگر خداوند را وصف به عالم وقادر میکنیم باید گفته شود که البته علم وقدرت صفت خداوند نیست. فإنَّ جواز الاتِّصاف فرع التجزي والكم والكیف والعدد وقابلية الصفة، وذلك ملاك المصنوعية. الإمام الرِّضا علیه السلام: «وأدوه إياهم دليل على أن لا أداة فيه لشهادة الأدوات بفاقة المتأدين».( ) در هر موجودی اجزاء خاصی قرار داده است تا آن موجود محقق شود، این دلیل است بر این که خداوند ادات ندارد، نه سمع ونه بصر وجود ندارد. «لشهادة العقول أن كل صفة وموصوف مخلوق، وشهادة كل مخلوق أن له خالقا ليس بصفة ولا موصوف».( ) الإمام الصادق علیه السلام: «... أمصنوع أنت أم غیر مصنوع؟ فقال عبد الكریم ابن أبي العوجاء: بل أنا غیر مصنوع، فقال له العالم علیه السلام: فصف لي لو كنت مصنوعا كیف كنت تكون؟ فبقي عبد الكریم ملیا لا یحیر جوابا وولع بخشبة كانت بین یدیه وهو یقول: طویل، عریض، عمیق، قصیر، متحرك، ساكن، كل ذلك صفة خلقه، فقال له العالم علیه السلام: فإن كنت لم تعلم صفة الصنعة غیرها فاجعل نفسك مصنوعا لما تجد في نفسك مما یحدث من هذه الأمور».( ) فرق این برهان با برهان قبلی در این است که در برهان قبلی میگفتیم بینهایت بودن حوادث محال است پس صانع میخواهد، ولی در این برهان مصنوعیت بودن اشیاء قطعی است وبینهایت بودنش محال است، چون چیزی که مصنوع میخواهد به فاعل مختار ایجاد میشود، وفاعل مختار چیزی که موجود است را ایجاد نمیکند. پرسش وپاسخ:
شاید مشکلترین بحث کلام وعقائد که انبیاء برای ما آوردند بحث لازمان باشد، یهودیها برای تشخیص حقانیت دین اسلام همین سوال را مطرح میکردند از زمان ومکان سوال میکردند که خداوند کی بود میدانستند که مسأله زمان ومکان فقط در مکتب انبیاء حل شده است. مشکل ترین بحث تصوری (نه برهانی که برهان استحاله بینهایت است) هر چه که انبیاء به ما یاد میدهند که خداوند لازمان است باز ما خدا را در زمان میبینیم، ولذا تاکید به تسبیح شده است، سبحان الله برای این است که بشر آنقدر انس به زمان ومکان دارد، که میگوید ما تصور فهو بخلافه فقل سبحان الله، خداوند منزه است از آنچه من فکر میکنم. ۞بسیط در فلسفه یعنی مبسوط، لذا میگویند بسیط الحقیقة کل الاشیاء. ۞یک فیلسوف نداریم که در آخرش نگفته باشد خداوند عین همه اشیاء است، در نهایه وبدایه در مرحله دوازدهم میگوید ان حقیقة الوجود الاصلیة التی لااصیل دونها وهی عین الاعیان وحق الواقع واجبة الوجود لذاتها . ۞سوال: این که میگوئید انسان عینک زمان را به وجودش زده است، پس عملا باید قائل به تعطیل شوید ودیگر نمیتوانید خدا را اثبات کنید. جواب: شیخیه میگویند هر چیزی که شما بگوئید در باره تعینات خدا میتوانین حرف بزنین که ائمه هستند در مورد خداوند نمیتوانین حرفی بزنین، خب میگوئیم همین خدای واقعی که گفتین پس چه بود؟ مثل کسی که میبردنش سربازی گفت من دستم بالا نمیرود، بهش گفتند مگر قبلا دستت تا کجا بالا میرفت، دستش را بالای سرش برد وگفت تا اینجا بالا میرفت... همان خدای واقعی که در باره اش حرف میزنین ما هم در باره او حرف زدیم. ما دوتا بحث داریم یکی این که در عالم محسوسات در ودیوار واراده میکنیم وکراهت داریم، پس ما نفسی داریم، اشیائی که شکل وشبه وصورت آنها را میتوانم ببینم ویا تصور کنم در اندیشه ام، ویکی اشیائی که میدانم هست ولی نمیتوانم از ذاتشان سر در بیاورم، یا شکل وقیافه ندارند ویا من ندیده ام، مثلا نمیدانم حضرت جبرئیل چه شکلی دارد، با این که میدانم شکل دارد چون متجزی است، ویا میدانید نفس وروح تان هست، ولی شکل آن را نمیدانین، پس میشود برای جبرائیل ویا نفس (در روایت دارد از جنس هوا است( صحبت کرد با این که تصوری از آن نداریم، ولی در باره ذات احدیت شکل وجزء ندارد زمان ومکان هم ندارد، ولی نمیتوانیم بگوئیم نیست، پس هم خدا هست وهم اجزاء ندارد، عنوان شیء بخلاف الاشیاء داریم که واقعا خدا را اثبات میکند والا حکم در باره مجهول مطلق محال است. در توحید مفضل آمده: فَإِنْ قَالُوا كَيْفَ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ مُبَايِناً لِكُلِّ شَيْءٍ مُتَعَالِياً عَنْ كُلِّ شَيْءٍ قِيلَ لَهُمُ الْحَقُّ الَّذِي تُطْلَبُ مَعْرِفَتُهُ مِنَ الْأَشْيَاءِ هُوَ أَرْبَعَةُ أَوْجُهٍ فَأَوَّلُهَا أَنْ يُنْظَرَ أَ مَوْجُودٌ هُوَ أَمْ لَيْسَ بِمَوْجُودٍ وَ الثَّانِي أَنْ يُعْرَفَ مَا هُوَ فِي ذَاتِهِ وَ جَوْهَرِهِ وَ الثَّالِثُ أَنْ يُعْرَفَ كَيْفَ هُوَ وَ مَا صِفَتُهُ وَ الرَّابِعُ أَنْ يُعْلَمَ لِمَا ذَا هُوَ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ شَيْءٌ يُمْكِنُ لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَعْرِفَهُ مِنَ الْخَالِقِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرُ أَنَّهُ مَوْجُودٌ فَقَط. پس خدا قطعا موجود است وگرنه مخلوقات نبودند، وقطعا عالم است والا این عالم را با این حکمت خلق نمیکرد، وقطعا قادر است، چون عالم حادث است، وموجود قادر میتواند عالم را احداث کند، ولی هویت الهیه با این که خداوند ماهیت دارد، ولی قابل شناخت نیست، واما کیف اصلا ندارد. ۞این که آقای مصباح در آموزش فلسفه میگوید مجردات با هم هستند ولی خارج از زمان هستند، اشکالش این است که با هم بودن معنایش زمان دارد بودن است، لذا در روایات دارد لاتصحبه الاوقات، وهر تقارن ومصاحبتی معنایش زمان است. تقارن معنایش زمان است، ولذا ما نمیگوئیم ذات خدا قبل از عالَم بوده است والآن همراه عالَم است، این معنایش مقارن بودن وزمان دار بودن است. ۞بقاء زمانی در مورد خداوند معنا ندارد، والا برای خداوند زمان فرض کرده است، بلکه مقصود از بقاء داشتن خداوند این است که عدم در او راه ندارد، نه این که امتداد وجودی دارد.
◀بیان برهان ابطال نامتناهی: t.me/Hmilani/2283 ◀نقد آقای عشاقی (از اساتید فلسفه) به این مطلب متکلمین: t.me/Hmilani/2284 ◀پاسخ استاد میلانی به نقد ایشان: t.me/Hmilani/2285 ◀جواب دوم آقای عشاقی: t.me/Hmilani/2292 ◀پاسخ آقای میلانی به جواب دوم آقای عشاقی: t.me/Hmilani/2293
جلسه هفتم 15/12/97 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم الى يوم الدين برخی از نکات جلسه هفتم ۞معرفت الله صحیح این است که اول ملاک صحیح برای تمایز خالق ومخلوق پیدا کنیم، وهیچ مکتبی چنین ملاکی نداده است، ولذا تقسیم به واجب وممکن بدون این ملاک غلط است، واین ملاک در تعالیم عقلی انبیاء وائمه بیان شده است، ودلیلش این است که کسی میتواند این ملاک را بیان کند که از محدودیت ما بیرون باشد، ما مخلوقات هر چه را بفهمیم وبشناسیم از حد ومقدار واجزاء بیرون نیست، وخیلی که نابغه بشویم بینهایتش میکنیم، ماهی هیچگاه نمیتواند زندگی را به داخل وخارج آب تقسیم کند، کسی که کور مادر زاد است هیچگاه نمیتواند محسوسات را به رنگها وغیر رنگها تقسیم کند، وبشری کل ادراکاتش وحتی توهمات ومفروضاتش مساوی با متجزی است، ولذا اصلا مقتضی برای التفات به خدائی که خارج از اجزاء است واصلا ملموس ومتوهم نیست، ندارد، ولذا تقسیم موجود به واجب وممکن در جهل مرکب است، مثل کوری که اسم رنگ شنیده است، ومیگوید قشنگ است ودر توضیح میگوید صدایش مثل بلبل است، او اصلا رنگ نمیفهمد. ملاک وجوب وامکان این است که همه چیز در اجزاء است، موجود مساوی با متجزی است، وبعد به توسط خود خدا (انبیاء وائمه علیهم السلام) میفهمیم که او خارج از اجزاء است، والبته بعد از التفات به او، با ادله عقلیه تصدیقش میکنیم. ۞ازلی نمیشود مخلوق باشد، میفرماید: وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَهاً ثَانِيا، نمیشود هم ازلی باشد وهم ممکن الوجود باشد، هم قدیم باشد وهم مخلوق خدا باشد، ولی فلاسفه بر خلاف بداهت چنین حرفی زده اند، مثل این که دوقلوها یکی ادعا کند من پدر دیگری هستم. ۞همانطور که عرض بلاجوهر نمیشود، جوهر بلاعرض هم نمیشود، ولذا عقول مجرد از کمّ وکیف خلاف بداهت عقل است. (متن کتاب) : بيان آخر 1: یجد كل أحد أنه لا یمكن تصور عدم ذات إلا إذا كان وجوده في الأجزاء والأحوال والصفات. ۞در برهان دوم از نفس جواز وجود وعدم بدون نیاز به ابطال غیر متناهی، میتوان بر حدوث استدلال کرد. ۞اعدام حقیقی به رفع الاجزاء است، واگر چیزی جزء نداشت یا نیست ویا اگر هست قابل اعدام نیست، ولذا خداوند هم نمیتواند شیئ بدون جزء را معدوم کند، وتصور عدم در مورد خداوند هم راه ندارد چون جزء ندارد. الإمام الصادق علیه السلام: «إني ما وجدت شیئا صغیرا ولا كبیرا إلا وإذا ضمّ إلى مثله صار أكبر، وفي ذلك زوال وانتقال عن الحالة الأولى، ولو كان قدیما ما زال ولا حال، لأن الذي یزول ویحول یجوز أن یوجد ویبطل، فیكون بوجوده بعد عدمه دخول في الحدث».( ) ۞خداوند قابل شهود نیست، انبیاء هم خدا را شهود نکردند، واگر کسی بگوید خدا را شهود کرده، آنچه به عنوان خداوند شهود شده شیطان بوده است، لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَان" خداوند واقعا دیدنی است ولی با یقین قلبی، مثل این که ما الآن معمار این ساختمان را میبینیم، که با دلیل عقلی ثابت شده است. این که گفته شود دلالت اثر بر موثر مربوط به عوام است وعرفاء خود خدا را میباند، حرف نادرستی است، واین که در دعای عرفی آمده است "کیف یستدل علیک بما فی وجوده مفتقر الیک" مجعول است واز امام حسین علیه السلام نیست، بلکه انشاء ابن عطاء الله اسکندرانی صوفی سنی است، ودر مصباح کفعمی اصلا نیست، وبلکه در نسخه های قدیمی اقبال هم نیست، واساسا حرف غلطی است، بدیهی است که از وجود نیازمند به سازنده آن استدلال میشود. ۞جمله " إني ما وجدت شیئا صغیرا ولا كبیرا إلا وإذا ضمّ إلى مثله صار أكبر" یکی از ادله ابطال بینهایت است، هر خطی را میتوان دو برابر کرد، تا هر جا ادامه داشته باشد، بینهایت لایقفی است، وهیچگاه بینهایت نمیشود، سبع سماوات میشود بشود چهارده آسمان، ولذا بینهایت نیست. ۞در روایات افتراق صانع ومصنوع به اختلاف حادّ ومحدود است، نه اختلاف محدود ونا محدود، وحادّ خصوصیات محدود را ندارد. ۞"لو کان قدیما ما زال ولاحال" اگر مقصود از قدیم بینهایت باشد، بینهایت در هر لحظه در حال زوال است وانتقال است، آن که زوال وانتقال ندارد زمان ندارد. ۞ روایت میفرماید "فیكون بوجوده بعد عدمه دخول في الحدث" معنایش این است: همین که چیزی جائز الانتقال من حالة الی اخری باشد معلوم میشود این حالات برایش ضرورت ندارد، وحادث است. ۞اگر گفته میشود مثلا علم برای خدا ضرورت دارد، این به نظر دقیق غلط است، (زیرا دوئیت مساوی با امکان است) و در حقیقت چیزی برای چیزی ضرورت ندارد، ولذا صحیح این است که خداوند ذات علم وذات قدرت است. ۞اين روايت امكان را ملازم با حدوث میداند، ولی آقایان فلاسفه میگویند ممکن دو قسم است حادث وقدیم. ۞اگر انکار ضروری را در صورتی موجب کفر بدانیم که مستلزم انکار اصول دین باشد، فرقی بین ضروری وغیر ضروری وجود ندارد، وهمین صحیح است.
«إن كل من حلته الصفات مصنوع».( ) به فرش اشاره میکنیم ومیگوئیم چرا تو به این رنگ در آمدی وبه رنگ دیگر در نیامدی؟ وبلکه چرا اصلا تو فرش هستی وانسان نیستی؟ اگر تو به نظر ذاتت باید فرش میبودی نمیتوانستم تو را معدوم فرض کنم وبه جایت انسان بگذارم، پس چون هر چیزی را میتوانیم معدوم فرض کنیم وجایش چیز دیگر بگذاریم، معلوم میشود که مخصصی میخواهد که به این شیء وجود وکمّ وکیف داده باشد. 2: كل ما یكون قابلا للعدم فتخصیصه كما وكیفا بالوجود وأحواله الخاصة به يكون بغيره المتعالي عن الأجزاء والأحوال والصفات، فهو مخلوق حادث، وإلا لزم الخلف واجتماع الوجود والعدم، ۞جواهر واعراض را فقط خداوند موجود میکند، وما فقط آنها را –در حدود توانائی که داریم- از یک جا به جای دیگر منتقل میکنیم، مثلا میتوانیم انرژی که خدا به ما داده در نماز مصرف کنیم ویا در کارهای حرام. ۞فلاسفه در دو مورد منکر بداهت عقلی میشوند، نخست آن که در مورد جواهر واعراض منکر خلقت میشوند، با این که هر عاقلی میفهمد که خالق جوهر وعرض باید متعالی از جوهر وعرض باشد (بتجهیره الجواهر عرف ان لا جوهر له) بلکه میگویند خداوند عقل اول را آفرید وعقل اول عقل دوم وفلک اول را می آفریند، وهزار خدا درست میکنند، واز سوی دیگر در مورد افعال که همه میفهمند که خودشان فاعل هستند، میگویند "لافاعل سواه"، حق را باطل وباطل را حق میکنند. 3: خالق الأشیاء المتجزیة یخالفها وإلا تسلسل. ۞چون فرد اول خلقت اشیاء توسط غیر خداوند، باطل است، پس اساسا تسلسل موضوع ندارد، تسلسل در بحث توحید سالبه به انتفاء موضوع است. ۞حضرت عیسی هم از طین پرنده خلق میکند، خلق لا من شیء ندارد.