اگر سر اتفاقات بزرگ زندگیم اشک میریختم، شاید امروز بهخاطر این که مامانم به جای چیپس، پفک خریده پاهامو به زمین نمیکوبیدم و با همه قهر نمیکردم.
این افراط و تفریط ها و صفر و صد بودن هارو که میبینم، بیشتر از همیشه عاشق رنگ خاکستری میشم.
کلافم، به اندازه ای کلافم که نمیدونم بشینم موهای سرمو دونه دونه بکَنم یا صد صفحه از دفترمو خطخطی کنم.
نمیدونم چی بنویسم. اصلاً چی دارم برای نوشتن؟ اصلاً مگه نوشتنیه؟ نه؛ نوشتنی نیست. میدونی؟ باید از کاناپه بلند شد و رفت تو حیاط، رو پلهی یکی به آخری نشست و غرق شد. تو فکر، تو خیال، تو خاطره، تو دود سیگار، تو تنهایی، تو دلتنگی. نوشتنی نیست. دیگه نوشتنی نیست. غرق شدنیه، باید راجع بهش غرق بشم!
عاجزانه از شما درخواست میکنم که برای به خیر گذشتن این یازده تا امتحان، دعا کنید. دعا، نمیدونم صلوات، حمد و سوره، فاتحه، هرچیزی. لطفاً و ممنون.
فوت یادتون نره*