روزی به وسعت یک سال
قسمت ۱
از همان نماز صبح جنب و جوشی در ده حس میشود. هر کسی در تدارکیست. میعادگاه، چهارده معصوم هست. آن دمِ قنات و چنارهای کهن سالی که احتمالاً دو قرنی شاهد عزاداری مردم ترکان هستند. هنوز ریشههایی خواب در کل مفاصل و ماهیچهها در جریان هست که باید بیدار شوی. عرفاً برای منِ جوان زشت هست قبل از بالا آمدن خورشید بیدار شوم، ولی خب انگار راهی نیست. باید بدون معطلی نماز صبح را به مناسکِ پوشیدنِ لباسِ رسمی وصل کرد و راه افتاد. کلاً دل سنگینتر از اهل و عیال هستم و آنها را با پدر خانمِ سحرخیز راهی میکنم. البته اینکه میخواهم مسیر دو سه کیلومتری را هم پیاده بروم بی اثر نیست.
بر اثر تأهل و تعهد، هر سال از تعداد پیادهروها کم میشوند و به تعداد ماشینهای پارک شدهی بالای چهارده معصوم اضافه میشود.
همان دم خانهی بابا متوجه میشوم شال گردنِ سبزِ عزایم را جا گذاشتهام. وقت ندارم. دستی بر جای خالیاش میکشم و راه میافتم. چند نفری ترمز میزنند و تعارف میکنند. تشکر میکنم و میفهمانم قصدم پیاده رفتن هست.
تا ساختمانهای ده همراهت باشند، حس و حالت یک پیادهروی صبحگاهی هست. قدمهایت هرچند استوار، بار خنثایی دارند. همین که ساختمانها ته میکشد و زمین بکر شروع میشود، چیزی تغییر میکند. تنهایات به چشم میآید و روحت بسط پیدا میکند. افقِ پر نورِ قبل از طلوع، دلت را روشن میکند. سکوت صحرا زبانت را باز میکند و بهت اجازه میدهد دقایقی را با خودت خلوت کنی. میدانم انتظار ندارید از خلوتم چیزی بگویم.
تکهای از خورشید بیرون آمده و صدای حاج محمد کربلایی غلامحسین از خلوت و خیال بیرونم میکشد.
«یاران عزای کیست؟ که در دشت کربلاست»
این یعنی مراسم عزای روز عاشورا به صورت رسمی شروع شد.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۲
دقایقی از کنار جادهی آسفالت به خاکی راه چهار معصوم اندختهام و با گرد و خاک لاستیکِ سوارهها دمخور شدم. وسطای پارکینگ فصلی، مادری صورت خوابآلودِ پسر مو خرماییاش را با بطری آبِ میراندایی، نصفه نیمه میشست و شانهای به سر پسرک میکشید. سید در آن سو به دنبال سنگی، کلوخی یا هر مانعی برای لاستیک ساینایش هست تا همسرش موقع برگشت، بدون نگرانی بتواند ماشینِ در شیب پارک شده را حرکت دهد.
از پلههای بلندِ سنگیِ کنار آبنما پایین میروم. کودکانی لیوان شیر به دست، بر لبهی جوب نشستهاند. خشکی دهانم حواسم را پرت میکند. همان پایین پلهها نزدیکی مظهر قنات قدیم، قهوههای یزدی به صف شدهاند. میدانم شاید معدهام را اذیت کند، اما شیرینیش را میپسندم. به لیوانکی اکتفا میکنم. داداشم را میبینم که خیلی زود در نقش خود فرو رفته و بساط تولید محتوایش به راه است.
به سمت چپ محوطه میروم تا بیرون از حلقه جمعیتی بتوانم نوشتنم را شروع کنم. هر از گاهی دوستی، آشنایی میآید و سلام علیکی میکند و بین نوشتن فاصله میاندازد. مغزم را کنترل میکنم تا رشته کلام از دستم نرود. باید از خواب سید عمادم نهایت استفاده را بکنم و روایت را به جایی برسانم. هر از گاهی با صدایی از دستههای جوش دور مغزم هوای عزاداری جمعی را میکند؛ اما نوشتن را عزای خود میدانم.
«امشب شب عذاب بُوَد
صاحب عزا خدا بُوَد»
در زیر سایه درختان چنار، زنان نشستهاند و مردان در میانهی میدان در حال سینه زنی هستند. عدهای هم حلقههای صله ارحام دوستان و اقوام را تشکیل دادهاند.
در هر طرفی از محوطه ۱۴ معصوم خانواده بساط نذرشان به پا است و سلیقه های متفاوت را در بر میگیرد. از آش و عدسی گرفته تا شیر و چای.
جوش دور سرعت گرفته است و دارد به آخرش میرسد.
چاوشی «جانم فدای سُم سمند تو با حسین
ای گردنم اسیر کمند تو یا حسین
آه از غمت » حاج محمد پایانش را اعلام میکند.
«یا حسین» به صورت متوالی از دو دستهی سینه زنی در جواب حاج محمد بالا میرود.
صدا نگاهم را از صفحه کلید میگیرد. لحاظتی همراهی میکنم.
جمعیت که شروع میکند از هم پاشیدن،
حاج اصغر میکروفن را برداشته و مردم را به مشارکت در امر خیر ساخت و ساز سالن قبرستان فرا میخواند. مردهای عزادار خودجوش حصیرها و موکتها را پهن میکنند و آماده میشوند برای زیارت عاشورا.
تمرکزم را به هزار زحمت متمرکز کردم ولی خب یک چیزایی فراتر از خواست آدم هست. از جمله خطابهی مذهبی-سیاسی شیخ محمد که واقعا احسنت دارد. ترکیب چهره جوان و زبان بدن مقتدرانه با محتوای به روز و بجا یک ترکیب برنده هست.
اصلا همین توجه به امر ولایت فقیه هست که مجلس را از مجلسی متمایز میکند.
این است که دقایقی نوشتن را کنار گذاشتم و گوشم را دادم به شیخ.
زیارت عاشورا را حمید آقا دهقان شروع کرد. همیشه روضههای اول و وسط زیارت و دعا را خسته کننده میدانم. اما امروز برایم حکم زمان دارد. خوشحال هستم که فرصت بیشتری برای نوشتن دارم.
آقا حامد فراز پایانی عاشورا را میخواند. جمعیت برای حرکت به سمت ده به تکاپو افتادند.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۳
این طور بگویم که طَبَق هیأت* و مافه* صبح، ساعت ۴:۳۰ از مرکز ده (سر چهارراه) حرکت کردند و با جمعی متشکل از زنان و مردان پیاده به چهارده معصوم آمدند. حالا پس از انجام مناسک عزاداری به صورت پیاده از مسیر قدیمی به سمت ده میروند. مسیری که جریان زندگی نسلهای مختلف را به نمایش میگذارد. باغهایی با دیوارهای به قدمت چندین نسل روستاییان حلال لقمهای زحمتکش. درختان کهنی که به دلیل خشک سالی دارند به غرس کنندگانشان میپیوندند و باغات جوانی که نسل جوان با مدیریت صحیح آب و خاک تصمیم به احیا آنها گرفته است.
ورودی ده، جلو حمام عمومی، محوطهای میدان مانند هست. افرادی که به مراسم چهارده معصوم نیامدهاند یا با ماشین آمده بودند اینجا به استقبال پیادهها آمدهاند.
سرخی خون بزغالههای نذری ذبح شده روی خاک داغ دیده چنان به چشم میآید که برای دقیقهای دستم کند میشود. جوانان حامل مافه، دقیقهای مافه را زمین میگذارد و با شربت آب لیمویی گلویی تازه میکنند. توقف در این میدانگاه یک جورایی زمان استراحت حساب میشود بین چندین نیمه عزاداری.
با صدای حاج اصغر جمعیت دو دسته میشود. گروه زنجیر زنها و همراهان از کوچهی آسفالت شدهی مرز بافت قدیم و جدید ترکان به سمت حسینیه امام خمینی ره میروند.
و اکثریت جمعیت از کوچه میانی بافت قدیم همراه مافه و نوحهخوانی سنتی میشوند.
*منظور از طبق هیات، ماشین دست سازی هست که با تزییناتی از پارچههای سبز، نورهای سبز و قرمز و شمایل گنبد مانندی برای حمل سیستم صوت و زنجیرهای زنجیر زنان هست.
*مافه سازهای چوبی به اندازه تقریبی دو متر عرض، دو و نیم متر طول و حدود دو و نیم متر ارتفاع هم هست. با پارچههای رنگارنگی با غلبه سبز و سیاه تزئین میشود و نماد تابوت حضرت سیدالشهداء هست.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
@MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۴
به صورت کلی، اعمال انجام شده مطابق با سنت قدیمی، در کنار تجدید خاطرات، موجب زنده نگهداشتن یاد و خاطره اموات و گذشتگان میشود و در لایه بالاتر، حفاظت از آن، فرهنگ و تمدن میسازد.
همراه شدن با مافه در کوچهی خاکی میانِ بافتِ خِشت و گِل تقریباً همهی حواس تجربی را به صف میکند. چشم خیره میشود بر سیلِ جاریِ جمعیت، در بافتِ خشتهای کهنه با ساباطی در میانه آن. آب پاشیده شده بر خاک و کاهگلِ در و دیوار، بوی رطوبت را به مغز میرساند. پَرتَت میکند میان دنیایی از خاطرات ریز و درشت و خوب و بد. صدای نجوا گونه «حسینم وا حسینم وا حسینا» سید موسی و دیگر مداحان پیشکسوت پیچیده در کوچههای باریک گوشها را نوازش میدهد و دل را میفشارد. سید عمادِ خوابِ در آغوشم و فشردگی جمعیت اجازه نمیدهد دستم را دراز کنم و کاههای کاهگلِ دیوار راهروی نود درجهی مسجد غلامرضای محمد حسین (غلامرضِی مَسِین) را لمس کنم اما مزهی خوراکیهای نذری تا حدودی کم و کسری را جبران میکند. البته امروز به تکهای مَسقَطی بسنده کردم.
نوشتن، مسیرم را کوتاه کرد و خودم را در میانهی حسینیه قدیم دیدم. مربعی محصور با صفههایی طایفه ساخت در دو طبقه؛ یعنی هر طایفه یا خانواده صفهای اضافه میکرده برای خاندان خودش یا مشارکت میکرده در امور ساخت آن.
در صفهی وسطِ ضلعِ سمتِ قبلهاش دری هست به مسجد محمدهاشم (مَداشُم). و اگر بخواهم واضح بگویم میشود یک مجموعهی مذهبی نقلی و ساده.
خاندان علیرضا ابوالحسن نذر آب دارند و آب معدنیِ لیوانیِ خنکیِ دستم میرسد. سید موسی لب صفهی وسط ایستاده و اموات محله پایین و همسایگان حسینیه را یاد و فاتحه و صلواتی طلب میکند. پوکه لیوان را به دست پدر میدهم. برای هم ردیف نشدن با خانمها و امکان استفاده از تایپ صوتی زودتر خارج میشوم. نرسیده به خانه محمد ابراهیم (مَدِبْرِیْم) سید عماد بیدار شده، گوشی را غلاف میکنم تا از گزند پسرکم حفظ شود. فاصله زیادی تا حسینیه امام نمانده است. با کیک و شربت سرگمش میکنم. فرصت را غنیمت میدارم. از لاک گوشی در میآیم و با جمعیت همراه میشوم:
«امروزِ عاشوراست یا عیدِ قربان است؟
کَربُ و بلا یَکسَر، از خون گلستان است
مُلک و مَلِک گریان، ارض و سما لرزان
آدم به بیتابی، عالم در افغان است»
زنجیر زنان کمی زودتر به حسینیه رسیدهاند. مافه را چند باری با سینه زنی شورگونه دور حسینیه میچرخانند و خاتمه این قسمت از عزاداری با هدایت هیأتها به خانهی کربلایی عباس به صرف صبحانه اعلام میشود. البته اسمش صبحانه و هیأت هست. در واقع بیشتر جمعیت زن و مرد به خانه همسایهی حسینیه میروند و با چلو قیمه امام حسینی و سالاد فصل پذیرایی میشوند.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
@MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۵
قرار بعدی ساعت ۹:۳۰ هست. در این دور از عزاداری، همسرم پسرک چموش را در خانه نگهداشت و خودش را در این نوشتار سهیم کرد. اندکی دیر رسیدم و در آخر جمعیت خانمها قرار گرفتم. افتادیم در شیب تاریخ. از آجر و آسفالت به خشت و گِل رسیدیم و از آنجا به مقصد نهایی. شریف السادات امامزادهایست در شرق ترکان که قبرستان قدیمی حول آن شکل گرفته است. چهارطاقی خشتی، بر بلندی تلّ خاکی ساخته شده و گنبد فیروزهای آن دل را آرام میکند. خَم از درِ چوبیِ کوتاه قدی، وارد محوطهی حیاط مانندِ سمتِ قبلهی شریف السادات میشوم. دیوار کاهگلیِ قطوری حصار این محوطه هست. همه در پی قبر امواتشان هستند. من هم برای حال و احوال به سمت قبر پدربزرگها میروم. هر دو در نزدیکی هم آرام گرفتهاند. یکی سال چهل و پنج و دیگری سال پنجاه. و مایی که رسماً درکی از پدر بزرگ نداریم. به روایت متقن حلال زاده بودند و حلال خور. زحمتکش بودند و قانع. و با همین گزارهها میشود برداشت کرد که در آن دنیای نادیده برای ما، حالشان خوب هست. فاتحهای میخوانم و چندتا عکس میگیرم. شاید خواستم یک جایی این روایت را تصویری منتشر کنم. کمی عقبتر از جمعیت به سمت قبرستان بالا میروم. امکان فاتحهخوانی تک به تک را ندارم. از دست و دلبازی خداوند استفاده میکنم و فاتحه و آیة الکرسیای برای جمیع اموات میخوانم. به سراغ مادر بزرگها میروم. سنگ قبرشان پیش زبریِ دستِ کارکرده آنها به لطافت میزند. خوشحالم که لبخندشان را در یاد دارم. وسط نوشتن برخی اقوام را یاد میکنم و اصل را میگذارم برای شام غریبان.
سیل جمعیت باید برسد به حسینیه و دریای زنجیر زنی و جوش دور را شکل دهد. ظهر عاشورا رسیده است. دلها به تپش افتاده است. سینه زنان حسرت برانگیز سینه میزنند. صدا میکشدم. هوس میکنم وسط باشم و سینه بزنم. میخواهم قطرهای در آن دریا باشم.
«وای حسین کشته شد
شیر خدا کشته شد»
صدای اذان میآید. اذان ظهر عاشورا. همیشه سعی میکنم حواسم را پرت کنم از اینکه این عاشورا، این قتل آل الله، این درد عمیق، تازه شروع غصهی زینب کبری و امام سجادم هست.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
@MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۶
مثل همه جای کشور، اهالی مهاجرت کرده به شهرهای مختلف، در تعطیلات و مراسمات به زادگاهشان بر میگردند. هر پدر و مادری از گردهمایی بادام و مغزبادامها خوشحال میشود. خستگی را همان زیر درخت توت و یا پای اجاق گاز چال میکند تا سنگ تمام بگذارد. اما برای درک بهتر موقعیت باید چند قدمی عقب بروی و نظاره کنی. از صبح عاشورا تا ظهر، چیزی حدود پنج شش کیلومتر پیادهروی کردی و حالا باید قید قسمتی از عزاداریت را بزنی که بتوانی برای اهل منزل ناهاری دست و پا کنی. انصافاً فکر کردن بهش هم آدم را خسته میکند. این جاست که فردی یا جمعی تصمیم میگیرند و بساط ناهار ظهر عاشورا را پهن میکنند. خیرین متوجه عظمت حرکت میشوند و گوشهی کار را میگیرند. الان چند سالیست که مادران ترکانم، در نماز ظهر عاشورا ظاهرند و حاضر. خدا خیرش دهد کسی که این نذر را شروع کرد و کسانیکه ادامهاش دادند.
فرایند توزیع ناهار هم بر اساس جغرافیای حسینیه امام بومیسازی شده است. دو نیسان در دروازههای حسینیه قرار میگیرند. از یک طرف نیسان خانمها پذیرایی و خارج میشوند و از طرف دیگر آقایان. در یک بازهی سی دقیقهای جمعیت هزار و پانصد تا دو هزار نفری ناهارشان را گرفتهاند. در خانهی خود یا قومشان، فرش و کولری پیدا میکنند. خستگی میدهند و توان و قدرت میگیرند برای مراحل بعدی.
ادامه دارد ...
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
@MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال
قسمت ۷
برداشت من از حضور در مجلس عزاداری خانمها و آقایان برگرفته از اطرافیانِ شخصِ بنده هست. هر چند اندک، احتمال میدهم اشتباه باشد. اما ما آقایان سریع لباسی میپوشیم و با کفشی که راحتتر هستیم یک ربع قبل یا بعد از ساعت شروع مراسم خودمان را به مجلس امام حسین میرسانیم. اگر نیت نشستن داشته باشیم، لب صفه یا ته صفه و یا هرجایی مینشینیم. خسته شدیم، بلند میشویم و قدمی میزنیم. شاید دقیقهای از حسینیه بیرون برویم. اما خانمها داستان دیگری دارند. اگر بخواهند دو سه ساعت مجلس را تحمل کنند، از قبل بررسی میکنند که باید چه ساعتی و چه مدت قبل از شروع مراسم، کجای حسینیه بنشینند که نه جلو باشند و نه عقب، زاویهی دیدشان به مراسم خوب باشد و بتوانند تکیه کنند. همهی این عوامل باعث میشود که گاهی اوقات یک ساعت زودتر در مراسم شرکت کنند. انصافاً خدا قوتشان بدهد. خارج از همهی موارد مذکور، پوشش کاملشان واقعا صبر و طاقت الهی میخواهد.
نتوانستم زودتر از چهار و نیم خودم را جمع و جور کنم. حدود پنج بود که به حسینیه رسیدم. خیلی از یاران حضرت شهید شدهاند. چند دقیقه بعد، صدای شلیکِ اسلحهی شکاری حاج شاه حسین خبر شهادت حضرت علی اصغر را میرساند. برایم جالب و جای سوال است که چطور برای تعزیه خوانی با موضوع یکسان در سالهای متمادی باز مردم در این گرما این چنین حاضر هستند. جوابی به جز معجزه و حب خون آل الله پیدا نمیکنم.
کلا از آن دسته آدمها هستم که کم گریه میکنم. کمتر مداح و روضهخوانی توانسته اشکم را در بیاورد. البته استثنا هم دارد. فرشته وحی که الله اکبر اذان ظهر عاشورای تعزیه را بر چهارپایه خواند، اشکم سرازیر شد.
چطور میشود امام زمانت جلویت به نماز بایستد و تو حرامی کنی. اصلا اقدامی هم نکنی و مثل اون عده احمق، پشت تلّی در همان نزدیکی میدان نبرد، گریه و التماس میکردند به درگاه خداوند که حسین را نجات بده.
امان از لقمهی حرام. امان از بسته شدن چشم سر و دل در برابر حق و حقیقت. این است که دلم میلرزد.
«نکند مالم حرام باشد و حرام بخورم. نکند برای چندر غاز, راه حق امام را انتخاب نکنم».
خورشید بار و بندیلش را بسته، انگار عجله دارد. ما معرفت داریم و اینجا کربلا ۶۱ هجری نیست. پیکر شهدای کربلای تعزیه را تشییع میکنیم. با صدای زمینهی دکلمهی حضرت رقیه نمِ اشکی گوشه چشمم میآید. غروب شده و عاشورا ۱۴۴۸ تمام. باید برویم حق الله را به
جا بیاوریم به فکر شام غریبان باشیم.
احتمالا ادامه ندارد.
شاید روز دیگری و شاید عمری باشد
عاشورای سال بعد ادامه دهم.
#عاشورا حسینی ۱۴۴۸
چهارم تیرماه ۱۴۰۵
روستای ترکان (شهرستان مروست)
سید محمد یزدانی
@MarkazeDonya1
در آموزشهای نویسندگی یک اصطلاحی هست با عنوان نوشتن در لحظه.
اصل حرفش این هست که اتفاقی، رویدادی، احساسی و یا هر چیز دیگری، در آنی شما را برمیانگیزد که بنویسید و اگر به بعد موکولش کنی از دو حالت خارج نیست؛ حالت اول این هست که با توجه به سرعت رویدادها و بروز عواطف به احتمال زیاد شما اصلا فرصت نمیکنید به سوژههای قبلی برسید و حالت دوم هم این هست که شما وقت میگذارید و بعد از آن لحظهی حال، دست به قلم میشوید. اما این نوشتن فقط در حد رفع تکلیف هست. حس ندارد. گرم نیست. هم خودتان میفهمید و هم مخاطب.
حالا این روضهها را برای چه میخوانم؟
برای اینکه شمای همراه، منت بگذارید و اگر روزی متنی رو نصفه و نیمه منتشر کردم بدانید خواستم در همان لحظه بنویسم و به تقابل احساس و زندگی رسیدم. به هیچ کدام نه نگفتم. چند خطی را به احترام احساسم نوشتم و به ادامه زندگی پرداختم.
@MarkazeDonya1
#روزمرگی_طور
قسمت ۱
سلام
چند روز از همهی برنامههای معمول و جاریم عقب موندم. آسیب شناسی کردم و به جواب رسیدم. حالا میخوام با دوتا نکته غربی طور به شما هم بگم.
اول، یک فیلمی بود به اسم (در زمان - in Time) که میزان باقی موندهی عمرت رو روی ساعد دستت میدیدی و میتونستی این زمان رو معامله هم بکنی.
نکته دوم هم نقل قولی از آنی پروولکس نویسندهی فکر کنم آمریکایی هست که میگه: «یکی از تراژدیهای زندگی واقعی این است که موسیقیِ پسزمینه ندارد.»
اگر این چیزا بود آدم بهتر متوجه میشدم که این تصمیم خوبه یا بده و اصلا یه آمادگی قبلی به آدم دست میداد.
بارها و بارها شده که روال روزانهای که مدتی برای تنظیمش زحمت کشیدم با یک تصمیم یا قول، ناقص و درهم شده و یا کلا به فنا رفته. گاهی وقتها از سر تعارف و ضعف در نه گفتن بوده و برخی وقتها از سر پر ادعا بودن خودم.
آخرین بارش، همین ده بیست روز گذشته. زد به سرم و قبول کردم برنامه کلاسی دبیرستان را خودم بنویسم. چیزی که در کل ناحیه، مدعیان انگشت شماری داره.
تجربه داشتم؟
خیر.
آدمش رو داشتم؟
نه.
ادعا داشتم؟
بله.
تونستم؟
به نظر خودم با رضایت ۸۰ درصد بله.
خب؟!
هیچی، ده بیست روز از عادتهای روی روالم پرت شدهام جلوی لپتاب ایسوس ۱۳ سالهام. هر شب به وسعت نصف هال، با کیف و کاغذهایم نقش بر زمین میشوم.
ادامه دارد ...
@MarkazeDonya1
#روزمرگی_طور
قسمت ۲
کاغذها را با نظمی مشوّش در شعاع لپتاپ پهن کردهام و با کوچکترین تعرضی از سمت سیدعماد، هیچ چیز قابل تفکیک نیست. Word و Excel از یک طرف و پیامهای دبیران از یک طرف. یادداشتهای خودم و توصیههای مدیر هم از یک طرف آرایش گرفتهاند. شاید بشه با تمثیل به سودوکو مقداری ذهنتان به فرایند برنامه نویسی آشنا بشه.
تا اینجا مصائب فکری و ذهنی رو گفتم و از موانع محیطی چیزی نگفتم. اولین قدم خداحافظی از خواب به موقع و منظم بود. سال میومد و میرفت، چی میشد که حالا دیرتر از دوازده یکِ نصف شب بیدار باشم و حالا تا دو و نیم سه مثل حیوانات مظلوم نورگیر شده در جاده بیرون شهر، خیره به صفحه نمایش و کاغذها و عملا نماز صبحهایی که از نظر هوشیاری در حد صفر بود.
همین؟!
نه، تازه باید با تمام توان، اعصاب و روان رو کنترل کنی که در مدرسه، والدینِ شاکیِ از نبود جا برای ثبتنام را علاوه بر تحمل، با سلام و صلوات بدرقه کنی.
ادامه دارد ...
@MarkazeDonya1
#روزمرگی_طور
قسمت ۳
کلی مسئلهی دیگر هم هست که خب لازم نیست بگم خدمتتون.
اما محیط خانه و خانواده هم ظرفیتهای خاص خودش را داره و مهمترینش آقا سیدعماد هست. کلا یک رابطهی خاصی با لپتاپ داره. در اوج تمرکز روی جا دادن دبیر فیزیک در روز سهشنبه ساعت چهارم و توجه به حال روحی و جسمی دانشآموزان که آیا مغزشون ساعت ۱۴-۱۳ هوشیاری لازم را داره؟ میاد و میگه خونه بسازیم که منظورش بازی(عصر اساطیر یا جنگ خدایان Age of Mythology) هست و راهی جز پذیرش نیست. جالب این جاست که خودش سر ده دقیقه حوصلهاش سر میره و سیستم را به من میسپارد و وسط بازی و تماشای تلویزیون مکرر تاکید میکند «بابا تو بازی کن.»
مواقعی هم هست که توجه من به کار و نگاه خیره به صفحه نمایش، در ذهن بچگانهاش، لپتاپ تبدیل میشه به هَوو. به هر شکل ممکن باید از شرش خلاص بشه. حالا اگر بتواند برقش را قطع میکنه و یا دو پا روی صفحه کلید وایمیسه.
همین مسائل روزای تعطیلی تابستان را هم مرا روانه مدرسه کرد و حالا شش هفت ساعتی هست که از این پروژه فارغ شدم و فقط اصلاحاتی مانده.
اولین عادتی که دلتنگش شده بودم، نوشتن بود که با این متن به وصالش رسیدم.
پایان
@MarkazeDonya1