eitaa logo
مرکز دنیا | سبک زندگی
32 دنبال‌کننده
35 عکس
5 ویدیو
0 فایل
هر کجا که شما هستید. آنجا مرکز دنیاست🌍 سیدمحمد هستم 🌱یه آدم خیلی معمولی که می‌خواد کامل‌تر بشه اگر صحبتی داشتی در خدمتم👨‍🏫 @sm_yazdani
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام وقتتون بخیر
کلا جلسات اداری خیلی پر بار هست. خیلی وقت‌ها از جلسات استقبال می‌کنم. مخصوصاً جلساتی که شلوغ باشه و کمتر دیده بشم. @MarkazeDonya1
ایشون یکی از ثمرات این جلسه‌ی پر بار بود. @MarkazeDonya1
سلام نمی‌دونم الان بگم وقتتون بخیر یا نه؟ تا حالا این موقع شب برای مخاطب عام ننوشتم. کسی که ساعت یک نصف شب دست به کیبورد یا قلم میشه مطمئن باشید که مخاطب خاصی دارد که حالا یا خدا و پیغمبره یا نسل آینده و یا یکی از چندین شخصیت خود نویسنده هست. اما حالا دوست داشتم اینجا کمی صحبت کنم که هم بتونم تیک نوشتن سر رسیدم رو بزنم و هم محتوایی تولید کرده باشم. منِ دور افتاده از معلمی که کارمند شده، عملا با یک روتین مشخص زندگی می‌کنم. ساعت کار مشخص و مراجع مشخص و ... این با روحیه من اصلا سازگار نیست. بدترش اینه که از مردم عادی و شرایط مردم در جامعه غافل میشی. برای یه آدم عادی مشکلی نیست و شاید خیلی هم خوب باشه اما برای من مدعی دغدغه‌مندی قطعا سمه. پس تصمیم گرفتم یک چالش شرکت کنم. با خانم هماهنگ شدم تصمیم گرفتم در یک موقعیت شغلی خاص مشغول بشم. @MarkazeDonya1
چون خوابم گرفته و سیستم اینجا متغیر هست از موقعیت استفاده می‌کنم و می‌خوابم و بعداً ادامه میدم.
ادامه اینکه میگم موقعیت شغلی خاص حالا فکرتون به سمت امنیت و ... نره. خاص نسبت به کارمندی. در هفته دو شیفت میام پذیرش درمانگاه. شیفت عصر شلوغ، پر سر و صدا، دکترای مختلف، همکاری‌ها و شبکه دوستی و آشنایی جدید و ... اما شیفت شب معمولا آرام، عمیق، روابط صمیمی و کلی داستان. همین دو تا شیفت هشت ساعته ارتباطم با جامعه را رشد داده. با پس دادن تعرفه پذیرش میفهمم که عده‌ای برای مریضی هم پول ندارد. با غر زدن عضو فلان سازمان میبینم هر که بیشتر دارد بیشتر ناراضی هست. دعوا، مشروب خوری، فساد و ... دیگر آمار روی کاغذ و چارت نیست. خواستم بگم که من فقط برای پول قید خواب توی خانه و حضور در خانواده را نمی‌زنم. هر کاری حداقل باید به رشدم در بعدی غیرمادی، هر چند اندک، کمک کند. @MarkazeDonya1
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی به وسعت یک سال قسمت ۱ از همان نماز صبح جنب و جوشی در ده حس می‌شود. هر کسی در تدارکیست. میعادگاه، چهارده معصوم هست. آن دمِ قنات و چنارهای کهن سالی که احتمالاً دو قرنی شاهد عزاداری مردم ترکان هستند. هنوز ریشه‌هایی خواب در کل مفاصل و ماهیچه‌ها در جریان هست که باید بیدار شوی. عرفاً برای منِ جوان زشت هست قبل از بالا آمدن خورشید بیدار شوم، ولی خب انگار راهی نیست. باید بدون معطلی نماز صبح را به مناسکِ پوشیدنِ لباسِ رسمی وصل کرد و راه افتاد. کلاً دل سنگین‌تر از اهل و عیال هستم و آنها را با پدر خانمِ سحرخیز راهی می‌کنم. البته اینکه می‌خواهم مسیر دو سه کیلومتری را هم پیاده بروم بی اثر نیست. بر اثر تأهل و تعهد، هر سال از تعداد پیاده‌روها کم می‌شوند و به تعداد ماشین‌های پارک شده‌ی بالای چهارده معصوم اضافه می‌شود. همان دم خانه‌ی بابا متوجه می‌شوم شال گردنِ سبزِ عزایم را جا گذاشته‌ام. وقت ندارم. دستی بر جای خالی‌اش می‌کشم و راه می‌افتم. چند نفری ترمز می‌زنند و تعارف می‌کنند. تشکر می‌کنم و می‌فهمانم قصدم پیاده رفتن هست. تا ساختمان‌های ده همراهت باشند، حس و حالت یک پیاده‌روی صبحگاهی هست. قدم‌هایت هرچند استوار، بار خنثایی دارند. همین که ساختمان‌ها ته می‌کشد و زمین بکر شروع می‌شود، چیزی تغییر می‌کند. تنهای‌ات به چشم می‌آید و روحت بسط پیدا می‌کند. افقِ پر نورِ قبل از طلوع، دلت را روشن می‌کند. سکوت صحرا زبانت را باز می‌کند و بهت اجازه می‌دهد دقایقی را با خودت خلوت کنی. میدانم انتظار ندارید از خلوتم چیزی بگویم. تکه‌ای از خورشید بیرون آمده و صدای حاج محمد کربلایی غلام‌حسین از خلوت و خیال بیرونم می‌کشد. «یاران عزای کیست؟ که در دشت کربلاست» این یعنی مراسم عزای روز عاشورا به صورت رسمی شروع شد. ادامه دارد ... حسینی ۱۴۴۸ چهارم تیرماه ۱۴۰۵ روستای ترکان (شهرستان مروست) سید محمد یزدانی
روزی به وسعت یک سال قسمت ۲ دقایقی از کنار جاده‌ی آسفالت به خاکی راه چهار معصوم اندخته‌ام و با گرد و خاک لاستیکِ سواره‌ها دم‌خور شدم. وسطای پارکینگ فصلی، مادری صورت خواب‌آلودِ پسر مو خرمایی‌اش را با بطری آبِ میراندایی، نصفه نیمه می‌شست و شانه‌ای به سر پسرک می‌کشید. سید در آن سو به دنبال سنگی، کلوخی یا هر مانعی برای لاستیک ساینایش هست تا همسرش موقع برگشت، بدون نگرانی بتواند ماشینِ در شیب پارک شده را حرکت دهد. از پله‌های بلندِ سنگیِ کنار آبنما پایین می‌روم. کودکانی لیوان شیر به دست، بر لبه‌ی جوب نشسته‌اند. خشکی دهانم حواسم را پرت می‌کند. همان پایین پله‌ها نزدیکی مظهر قنات قدیم، قهوه‌های یزدی به صف شده‌اند. می‌دانم شاید معده‌ام را اذیت کند، اما شیرینیش را می‌پسندم. به لیوانکی اکتفا می‌کنم. داداشم را می‌بینم که خیلی زود در نقش خود فرو رفته و بساط تولید محتوایش به راه است. به سمت چپ محوطه می‌روم تا بیرون از حلقه جمعیتی بتوانم نوشتنم را شروع کنم‌. هر از گاهی دوستی، آشنایی می‌آید و سلام علیکی می‌کند و بین نوشتن فاصله می‌اندازد. مغزم را کنترل می‌کنم تا رشته کلام از دستم نرود. باید از خواب سید عمادم نهایت استفاده را بکنم و روایت را به جایی برسانم. هر از گاهی با صدایی از دسته‌های جوش دور مغزم هوای عزاداری جمعی را می‌کند؛ اما نوشتن را عزای خود می‌دانم. «امشب شب عذاب بُوَد صاحب عزا خدا بُوَد» در زیر سایه درختان چنار، زنان نشسته‌اند و مردان در میانه‌ی میدان در حال سینه زنی هستند. عده‌ای هم حلقه‌های صله ارحام دوستان و اقوام را تشکیل داده‌اند. در هر طرفی از محوطه ۱۴ معصوم خانواده بساط نذرشان به پا است و سلیقه های متفاوت را در بر میگیرد. از آش و عدسی گرفته تا شیر و چای. جوش دور سرعت گرفته‌ است و دارد به آخرش می‌رسد. چاوشی «جانم فدای سُم سمند تو با حسین ای گردنم اسیر کمند تو یا حسین آه از غمت » حاج محمد پایانش را اعلام می‌کند. «یا حسین» به صورت متوالی از دو دسته‌ی سینه زنی در جواب حاج محمد بالا می‌رود. صدا نگاهم را از صفحه کلید می‌گیرد. لحاظتی همراهی می‌کنم. جمعیت که شروع می‌کند از هم پاشیدن، حاج اصغر میکروفن را برداشته و مردم را به مشارکت در امر خیر ساخت و ساز سالن قبرستان فرا می‌خواند. مردهای عزادار خودجوش حصیرها و موکت‌ها را پهن می‌کنند و آماده می‌شوند برای زیارت عاشورا. تمرکزم‌ را به هزار زحمت متمرکز کردم ولی خب یک چیزایی فراتر از خواست آدم هست. از جمله خطابه‌ی مذهبی-سیاسی شیخ محمد که واقعا احسنت دارد. ترکیب چهره جوان و زبان بدن مقتدرانه با محتوای به روز و بجا یک ترکیب برنده هست. اصلا همین توجه به امر ولایت فقیه هست که مجلس را از مجلسی متمایز می‌کند. این است که دقایقی نوشتن را کنار گذاشتم و گوشم را دادم به شیخ. زیارت عاشورا را حمید آقا دهقان شروع کرد. همیشه روضه‌های اول و وسط زیارت و دعا را خسته کننده می‌دانم. اما امروز برایم حکم زمان دارد. خوشحال هستم که فرصت بیشتری برای نوشتن دارم. آقا حامد فراز پایانی عاشورا را می‌خواند. جمعیت برای حرکت به سمت ده به تکاپو افتادند. ادامه دارد ... حسینی ۱۴۴۸ چهارم تیرماه ۱۴۰۵ روستای ترکان (شهرستان مروست) سید محمد یزدانی
روزی به وسعت یک سال قسمت ۳ این طور بگویم که طَبَق هیأت* و مافه* صبح، ساعت ۴:۳۰ از مرکز ده (سر چهارراه) حرکت کردند و با جمعی متشکل از زنان و مردان پیاده به چهارده معصوم آمدند. حالا پس از انجام مناسک عزاداری به صورت پیاده از مسیر قدیمی به سمت ده می‌روند. مسیری که جریان زندگی نسل‌های مختلف را به نمایش می‌گذارد. باغ‌هایی با دیوارهای به قدمت چندین نسل روستاییان حلال لقمه‌ای زحمتکش. درختان کهنی که به دلیل خشک سالی دارند به غرس کنندگانشان می‌پیوندند و باغات جوانی که نسل جوان با مدیریت صحیح آب و خاک تصمیم به احیا آنها گرفته است. ورودی ده، جلو حمام عمومی، محوطه‌ای میدان مانند هست. افرادی که به مراسم چهارده معصوم نیامده‌اند یا با ماشین آمده بودند اینجا به استقبال پیاده‌ها آمده‌اند. سرخی خون بزغاله‌های نذری ذبح شده روی خاک داغ دیده چنان به چشم می‌آید که برای دقیقه‌ای دستم کند می‌شود. جوانان حامل مافه، دقیقه‌ای مافه را زمین می‌گذارد و با شربت آب لیمویی گلویی تازه می‌کنند. توقف در این میدانگاه یک جورایی زمان استراحت حساب می‌شود بین چندین نیمه عزاداری. با صدای حاج اصغر جمعیت دو دسته می‌شود. گروه زنجیر زن‌ها و همراهان از کوچه‌ی آسفالت شده‌ی مرز بافت قدیم و جدید ترکان به سمت حسینیه امام خمینی ره می‌روند. و اکثریت جمعیت از کوچه میانی بافت قدیم همراه مافه و نوحه‌خوانی سنتی می‌شوند. *منظور از طبق هیات، ماشین دست سازی هست که با تزییناتی از پارچه‌های سبز، نورهای سبز و قرمز و شمایل گنبد مانندی برای حمل سیستم صوت و زنجیرهای زنجیر زنان هست. *مافه سازه‌ای چوبی به اندازه تقریبی دو متر عرض، دو و نیم متر طول و حدود دو و نیم متر ارتفاع هم هست. با پارچه‌های رنگارنگی با غلبه سبز و سیاه تزئین می‌شود و نماد تابوت حضرت سیدالشهداء هست. ادامه دارد ... حسینی ۱۴۴۸ چهارم تیرماه ۱۴۰۵ روستای ترکان (شهرستان مروست) سید محمد یزدانی @MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال قسمت ۴ به صورت کلی، اعمال انجام شده مطابق با سنت قدیمی، در کنار تجدید خاطرات، موجب زنده نگهداشتن یاد و خاطره اموات و گذشتگان می‌شود و در لایه بالاتر، حفاظت از آن، فرهنگ و تمدن می‌سازد. همراه شدن با مافه در کوچه‌ی خاکی میانِ بافتِ خِشت و گِل تقریباً همه‌ی حواس تجربی را به صف می‌کند. چشم خیره می‌شود بر سیلِ جاریِ جمعیت، در بافتِ خشت‌های کهنه با ساباطی در میانه آن. آب پاشیده شده بر خاک و کاهگلِ در و دیوار، بوی رطوبت را به مغز می‌رساند. پَرتَت می‌کند میان دنیایی از خاطرات ریز و درشت و خوب و بد. صدای نجوا گونه «حسینم وا حسینم وا حسینا» سید موسی و دیگر مداحان پیشکسوت پیچیده در کوچه‌های باریک گوش‌ها را نوازش می‌دهد و دل را می‌فشارد. سید عمادِ خوابِ در آغوشم و فشردگی جمعیت اجازه نمی‌دهد دستم را دراز کنم و کاه‌های کاهگلِ دیوار راهروی نود درجه‌ی مسجد غلامرضای محمد حسین (غلامرضِی مَسِین) را لمس کنم اما مزه‌ی خوراکی‌های نذری تا حدودی کم و کسری را جبران می‌کند. البته امروز به تکه‌ای مَسقَطی‌ بسنده کردم. نوشتن، مسیرم را کوتاه کرد و خودم را در میانه‌ی حسینیه قدیم دیدم. مربعی محصور با صفه‌هایی طایفه ساخت در دو طبقه؛ یعنی هر طایفه یا خانواده صفه‌ای اضافه می‌کرده برای خاندان خودش یا مشارکت می‌کرده در امور ساخت آن. در صفه‌ی وسطِ ضلعِ سمتِ قبله‌اش دری هست به مسجد محمدهاشم (مَداشُم). و اگر بخواهم واضح بگویم می‌شود یک مجموعه‌ی مذهبی نقلی و ساده. خاندان علیرضا ابوالحسن نذر آب دارند و آب معدنیِ لیوانیِ خنکیِ دستم می‌رسد. سید موسی لب صفه‌ی وسط ایستاده و اموات محله پایین و همسایگان حسینیه را یاد و فاتحه و صلواتی طلب می‌کند. پوکه لیوان را به دست پدر می‌دهم. برای هم ردیف نشدن با خانم‌ها و امکان استفاده از تایپ صوتی زودتر خارج می‌شوم. نرسیده به خانه محمد ابراهیم (مَدِبْرِیْم) سید عماد بیدار شده، گوشی را غلاف می‌کنم تا از گزند پسرکم حفظ شود. فاصله زیادی تا حسینیه امام نمانده است. با کیک و شربت سرگمش می‌کنم. فرصت را غنیمت می‌دارم. از لاک گوشی در می‌آیم و با جمعیت همراه می‌شوم: «امروزِ عاشوراست یا عیدِ قربان است؟ کَربُ و بلا یَکسَر، از خون گلستان است مُلک و مَلِک گریان، ارض و سما لرزان آدم به بی‌تابی، عالم در افغان است» زنجیر زنان کمی زودتر به حسینیه رسیده‌اند. مافه را چند باری با سینه زنی شورگونه دور حسینیه می‌چرخانند و خاتمه این قسمت از عزاداری با هدایت هیأت‌ها به خانه‌ی کربلایی عباس به صرف صبحانه اعلام می‌شود. البته اسمش صبحانه و هیأت هست. در واقع بیشتر جمعیت زن و مرد به خانه همسایه‌ی حسینیه می‌روند و با چلو قیمه امام حسینی و سالاد فصل پذیرایی می‌شوند. ادامه دارد ... حسینی ۱۴۴۸ چهارم تیرماه ۱۴۰۵ روستای ترکان (شهرستان مروست) سید محمد یزدانی @MarkazeDonya1
روزی به وسعت یک سال قسمت ۵ قرار بعدی ساعت ۹:۳۰ هست. در این دور از عزاداری، همسرم پسرک چموش را در خانه نگه‌داشت و خودش را در این نوشتار سهیم کرد. اندکی دیر رسیدم و در آخر جمعیت خانم‌ها قرار گرفتم. افتادیم در شیب تاریخ. از آجر و آسفالت به خشت‌ و گِل رسیدیم و از آنجا به مقصد نهایی. شریف السادات امامزاده‌ایست در شرق ترکان که قبرستان قدیمی حول آن شکل گرفته است. چهارطاقی خشتی، بر بلندی تلّ خاکی ساخته شده و گنبد فیروزه‌ای آن دل را آرام می‌کند. خَم از درِ چوبیِ کوتاه قدی، وارد محوطه‌ی حیاط مانندِ سمتِ قبله‌ی شریف السادات می‌شوم. دیوار کاهگلیِ قطوری حصار این محوطه هست. همه در پی قبر امواتشان هستند. من هم برای حال و احوال به سمت قبر پدربزرگ‌ها می‌روم. هر دو در نزدیکی هم آرام گرفته‌اند. یکی سال چهل و پنج و دیگری سال پنجاه. و مایی که رسماً درکی از پدر بزرگ نداریم. به روایت متقن حلال زاده بودند و حلال خور. زحمتکش بودند و قانع. و با همین گزاره‌ها می‌شود برداشت کرد که در آن دنیای نادیده برای ما، حالشان خوب هست. فاتحه‌ای می‌خوانم و چندتا عکس می‌گیرم. شاید خواستم یک جایی این روایت را تصویری منتشر کنم. کمی عقب‌تر از جمعیت به سمت قبرستان بالا می‌روم. امکان فاتحه‌خوانی تک به تک را ندارم. از دست و دلبازی خداوند استفاده می‌کنم و فاتحه و آیة الکرسی‌ای برای جمیع اموات می‌خوانم. به سراغ مادر بزرگ‌ها می‌روم. سنگ قبرشان پیش زبریِ دستِ کارکرده آنها به لطافت می‌زند. خوشحالم که لبخندشان را در یاد دارم. وسط نوشتن برخی اقوام را یاد می‌کنم و اصل را می‌گذارم برای شام غریبان. سیل جمعیت باید برسد به حسینیه و دریای زنجیر زنی و جوش دور را شکل دهد. ظهر عاشورا رسیده است. دل‌ها به تپش افتاده است. سینه زنان حسرت برانگیز سینه می‌زنند. صدا می‌کشدم. هوس می‌کنم وسط باشم و سینه بزنم. میخواهم قطره‌ای در آن دریا باشم. «وای حسین کشته شد شیر خدا کشته شد» صدای اذان می‌آید. اذان ظهر عاشورا. همیشه سعی می‌کنم حواسم را پرت کنم از اینکه این عاشورا، این قتل آل الله، این درد عمیق، تازه شروع غصه‌ی زینب کبری و امام سجادم هست. ادامه دارد ... حسینی ۱۴۴۸ چهارم تیرماه ۱۴۰۵ روستای ترکان (شهرستان مروست) سید محمد یزدانی @MarkazeDonya1