eitaa logo
مرکز دنیا | سبک زندگی
32 دنبال‌کننده
35 عکس
5 ویدیو
0 فایل
هر کجا که شما هستید. آنجا مرکز دنیاست🌍 سیدمحمد هستم 🌱یه آدم خیلی معمولی که می‌خواد کامل‌تر بشه اگر صحبتی داشتی در خدمتم👨‍🏫 @sm_yazdani
مشاهده در ایتا
دانلود
در آموزش‌های نویسندگی یک اصطلاحی هست با عنوان نوشتن در لحظه. اصل حرفش این هست که اتفاقی، رویدادی، احساسی و یا هر چیز دیگری، در آنی شما را برمی‌انگیزد که بنویسید و اگر به بعد موکولش کنی از دو حالت خارج نیست؛ حالت اول این هست که با توجه به سرعت رویدادها و بروز عواطف به احتمال زیاد شما اصلا فرصت نمی‌کنید به سوژه‌های قبلی برسید و حالت دوم هم این هست که شما وقت می‌گذارید و بعد از آن لحظه‌ی حال، دست به قلم می‌شوید. اما این نوشتن فقط در حد رفع تکلیف هست. حس ندارد. گرم نیست. هم خودتان می‌فهمید و هم مخاطب. حالا این روضه‌ها را برای چه می‌خوانم؟ برای اینکه شمای همراه، منت بگذارید و اگر روزی متنی رو نصفه و نیمه منتشر کردم بدانید خواستم در همان لحظه بنویسم و به تقابل احساس و زندگی رسیدم. به هیچ کدام نه نگفتم. چند خطی را به احترام احساسم نوشتم و به ادامه زندگی پرداختم. @MarkazeDonya1
قسمت ۱ سلام چند روز از همه‌ی برنامه‌های معمول و‌ جاریم عقب موندم. آسیب شناسی کردم و به جواب رسیدم. حالا می‌خوام با دوتا نکته غربی طور به شما هم بگم. اول، یک فیلمی بود به اسم (در زمان - in Time) که میزان باقی مونده‌ی عمرت رو روی ساعد دستت می‌دیدی و می‌تونستی این زمان رو معامله هم بکنی. نکته دوم هم نقل قولی از آنی پروولکس نویسنده‌ی فکر کنم آمریکایی هست که میگه: «یکی از تراژدی‌های زندگی واقعی این است که موسیقیِ پس‌زمینه ندارد.» اگر این چیزا بود آدم بهتر متوجه می‌شدم که این تصمیم خوبه یا بده و اصلا یه آمادگی قبلی به آدم دست می‌داد. بارها و بارها شده که روال روزانه‌ای که مدتی برای تنظیمش زحمت کشیدم با یک تصمیم یا قول، ناقص و درهم شده و یا کلا به فنا رفته. گاهی وقت‌ها از سر تعارف و ضعف در نه گفتن بوده و برخی وقت‌ها از سر پر ادعا بودن خودم. آخرین بارش، همین ده بیست روز گذشته. زد به سرم و قبول کردم برنامه کلاسی دبیرستان را خودم بنویسم. چیزی که در کل ناحیه، مدعیان انگشت شماری داره. تجربه داشتم؟ خیر. آدمش رو داشتم؟ نه. ادعا داشتم؟ بله. تونستم؟ به نظر خودم با رضایت ۸۰ درصد بله. خب؟! هیچی، ده بیست روز از عادت‌های روی روالم پرت شده‌ام جلوی لپتاب ایسوس ۱۳ ساله‌ام. هر شب به وسعت نصف هال، با کیف و کاغذهایم نقش بر زمین می‌شوم. ادامه دارد ... @MarkazeDonya1
قسمت ۲ کاغذها را با نظمی مشوّش در شعاع لپ‌تاپ پهن کرده‌ام و با کوچکترین تعرضی از سمت سیدعماد، هیچ چیز قابل تفکیک نیست. Word و Excel از یک طرف و پیام‌های دبیران از یک طرف. یادداشت‌های خودم و توصیه‌های مدیر هم از یک طرف آرایش گرفته‌اند. شاید بشه با تمثیل به سودوکو مقداری ذهنتان به فرایند برنامه نویسی آشنا بشه. تا اینجا مصائب فکری و ذهنی رو‌ گفتم و از موانع محیطی چیزی نگفتم. اولین قدم خداحافظی از خواب به موقع و منظم بود. سال میومد و می‌رفت، چی میشد که حالا دیرتر از دوازده یک‌ِ نصف شب بیدار باشم و حالا تا دو و نیم سه مثل حیوانات مظلوم نورگیر شده در جاده بیرون شهر، خیره به صفحه نمایش و کاغذها و عملا نماز صبح‌هایی که از نظر هوشیاری در حد صفر بود. همین؟! نه، تازه باید با تمام توان، اعصاب و روان رو کنترل کنی که در مدرسه، والدینِ شاکیِ از نبود جا برای ثبت‌نام را علاوه بر تحمل، با سلام و صلوات بدرقه کنی. ادامه دارد ... @MarkazeDonya1
قسمت ۳ کلی مسئله‌ی دیگر هم هست که خب لازم نیست بگم خدمتتون. اما محیط خانه و خانواده هم ظرفیت‌های خاص خودش را داره و مهم‌ترینش آقا سیدعماد هست. کلا یک رابطه‌ی خاصی با لپ‌تاپ داره. در اوج تمرکز روی جا دادن دبیر فیزیک در روز سه‌شنبه ساعت چهارم و توجه به حال روحی و جسمی دانش‌آموزان که آیا مغزشون ساعت ۱۴-۱۳ هوشیاری لازم را داره؟ میاد و میگه خونه بسازیم که منظورش بازی(عصر اساطیر یا جنگ خدایان Age of Mythology) هست و راهی جز پذیرش نیست. جالب این جاست که خودش سر ده دقیقه حوصله‌اش سر می‌ره و سیستم را به من می‌سپارد و وسط بازی و تماشای تلویزیون مکرر تاکید می‌کند «بابا تو بازی کن.» مواقعی هم هست که توجه من به کار و نگاه خیره به صفحه نمایش، در ذهن بچگانه‌اش، لپ‌تاپ تبدیل می‌شه به هَوو. به هر شکل ممکن باید از شرش خلاص بشه. حالا اگر بتواند برقش را قطع می‌کنه و یا دو پا روی صفحه کلید وایمیسه. همین مسائل روزای تعطیلی تابستان را هم مرا روانه مدرسه کرد و حالا شش هفت ساعتی هست که از این پروژه فارغ شدم و فقط اصلاحاتی مانده. اولین عادتی که دلتنگش شده بودم، نوشتن بود که با این متن به وصالش رسیدم. پایان @MarkazeDonya1