#عید_فطر
#صاحب_الامر🌻🌹
دلخسته، خدا خدا خدا میکردم
یک ماه برای تو دعا میکردم
هر جمعهی ماه رمضانی که گذشت
تا وقت اذان تو را صدا میکردم
سی روز به عشق دیدنت آقا جان
من روزه خود به اشک وا میکردم
در هر شب قدر وقت احیاء ارباب
با یاد شما یاد و صفا میکردم
ای کاش نماز عید فطر خود را
در پشت سر تو اقتدا میکردم
افسوس چنین نشد و من فهمیدم
یک ماه برای خود دعا میکردم...
@marsieha
#امام_حسین
بلبل شوقم و باغوچمنم کرببلاست
بیسبب نیست که ورد دهنم کرببلاست
کفتر جلدم و هرآینه برمیگردم
آخرین مقصد هر پرزدنم کرببلاست
غیر لیلا سخنی ورد لب مجنون نیست
من که مجنون حسینم سخنم کرببلاست
شعر گفتم به امیدی که بخوانم آنجا
شاعری سادهام و انجمنم کرببلاست
دوستش دارم و حبّالوطن از ایمان است
گرچه ایرانیام، اما وطنم کرببلاست
زائر عرش خداوند شود زائر او
پس در این راه بهشت عدنم کرببلاست
حال من حال حبیب و تو حبیبم شدهای
شوق من شوق اویس و قرنم کرببلاست
اربعین قسمت اگر شد که زیارت بروم
شاهد نالهی "یابنالحسنم" کرببلاست
🖋مجتبی خرسندی
#حضرت_حمزه
قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك
همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاک
اين همان است كه ياري ولايت مي كرد
مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد
در احد هر كه به خون جگرش مي گريد
هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد
اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم
من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم
مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست
به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست
چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده
گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده
فكري امروز به حال بدنش بايد كرد
شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد
صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او
تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او
خواهرش گر برسد موي پريشان بكند
دشت را گريه ي او شام غريبان بكند
در غم دلبر خود پاره گريبان بكند
خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند
مگذاريد صفيه برسد تا اينجا
مگذاريد ببيند رخ خونينش را
لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست
بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟
زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست
جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست
باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت
باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت
نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو
با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو
اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت
به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت
باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد
گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد
الامان واي حسين واي سر شاه شهيد
تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "
#حضرت_عبدالعظیم
با دوستان فاطمه ، لطف عميم داشت
با آنكه نام و شهرت « عبدالعظيم » داشت
هر كس كه پاس بندگي آن حريم داشت
با مهر و عشق و عاطفه عهدي قديم داشت
عطر بهار وحي و صفاي نسيم داشت
يعني كه ره به چشمة فوز عظيم داشت
روحي درآستان ولايت مقيم داشت
دستي پر از كرامت و طبعي كريم داشت
راهي به آستان خداي رحيم داشت
با آنكه جان روشن و قلب سليم داشت
با اهل بيت رابطه اي مستقيم داشت
چون درك كرده بود ، مقام كليم داشت
از بوستان فاطمه ، عطر و شميم داشت
خواندند اهل معرفت او را « نگين ري »
#امام_صادق
#شهادت
ما بی وجود لطف تو مذهب نداشتیم
در دین و علم این همه منصب نداشتیم
نورت اگر نبود به جز شب نداشتیم
ذکر حسین جان به روی لب نداشتیم
آری اگر که شیعه به پا هست و عاشق است
از فيض قال باقر و از قال صادق است
با گوشه نگاه تو زائر درست شد
با روضه خوانی تو شعائر درست شد
از ذوق توست این همه شاعر درست شد
از قطره ای ز علم تو جابر درست شد
هرکس بدون توست به محشر معطل است
توحید ما طفیلی درس مفضل است
درهاي شهر علم به دست تو باز شد
اسلام پاي مكتب تو سرفراز شد
از شرق و غرب با تو جهان بي نياز شد
اصلي ترين وصيت تو بر نماز شد
#امام_صادق
#شهادت
ای اشک چشم ما همه وقف عزای تو
دلهای دوستان همه صحن وسرای تو
چشمم سـوی مدینه دلم جـانب بقیع
گـــرم زیـــارت حـــرم بـــا صفــای تــو
ازلحظهای که خاک لحد برتو چیده شد
خـاک بقیـع نـه! دل مـا گشت جـای تو
آیــا در بقیـــع شبــی بــاز میشـــود
تــا در کنــار قبــر تــو گریــم بــرای تو؟
بردند دستبسته تـو را سـوی قتلگاه
با آنکـه بــود عـرش خـدا جــای پای تو
ای صــد مسیح زنــدۀ ذکــر شبانهات
خامـوش شـد چگونه صـدای دعـای تو
آخــر ز زهــر کین جگرت پاره پاره شد
ای پارههــای دل، گُــل بـزم عــزای تو
تشییع شـد چــو پیکر پاک تـو تا بقیع
میکرد گریـه ختم رسل در قفــای تو
چون شمع، آب شد بدنت از شرار زهر
ای جـان عالمـی همـه بــادا فـدای تو
#امام_صادق
#شهادت
سالها آب شدم سوخت زپا تا به سرم
آخـر ای زهـر جفـا شعلـه زدی بـر جگرم
کشت منصـور ستـم پیشـه ز بیـداد مرا
کاش میکرد دمـی شـرم ز جـد و پدرم
دلِ شب بـود که دشمن به سـرایم آمد
بــرد از خانــه بــرون وقــت نمــاز سحرم
سالهــا داغ بنــیفاطمــه را میدیــدم
کس ندانست که یک عمر چه آمدبه سرم
من جگرپــارۀ زهرایـم و باید بـه چه جرم
عــوض گــل جگــر پـــاره بــرایش ببـــرم
بارهــا تیــغ کشیدنــد پـی کشتـن مــن
بارهــا سیـل بــلا بــرد بــه مـوج خطـرم
دشمن آن لحظه که بر خانۀ من آتش زد
یــاد آمــد ز غـــم مــادر نیکـــو سیــــرَم
دل شب خصـم مـرا بــرد به قصر منصور
یــاد از بــزم یزیــد آمــد و از طشـت زرم
#امام_صادق
#شهادت
چه ظلمها که به اولاد مصطفی کردند
خـدا گـواست بـه آل علـی جفـا کردند
گلـوی تشنه بریدنـد از حسینش سـر
سـر مقــدس او را بــه نیزههــا کـردند
امــام چــارم مــا را بــه شــام آوردنــد
میــان خلــق ورا خــارجی صــدا کردند
امام پنجـم مـا را بـه زهـر کین کشتند
بسا ستم کـه به آن حجت خدا کردند
بـه بیت حضــرت صـادق هجـوم آوردند
قیامتــی دگـر از ایـن ستم به پا کردند
سـر برهنـه دل شب ز خانـهاش بردند
چه ظلمها که به آن نجل مصطفا کردند
درآن سیاهی شب،اهلبیت آن مظلوم
گریستنــد و بــرای پــدر دعـــا کـــردند
همــه سـواره و او را پیــاده میبــردند
نه رحم کرده، نه از حضرتش حیا کردند
سـه بــار تیــغ کشیدند بهــر کشتن او
عجب بــه عهـد رسـول خدا وفا کردند!
امام صـادق مـا را بـه زهر کین کشتند
مدینــه را ز غمش دشت کربــلا کردند
هـزار مرتبــه نفــرین حق بر آن قومـی
که خط خویش ز آل علـی، جـدا کردند
بــرای غصـب خــلافت زدنــد زهـــرا را
چه شد که کودک ششماهه رافدا کردند
به جــای شاخــۀ گل بــار هیزم آوردند
حقــوق فاطمــه را پشتِ در ادا کردند
#امام_صادق
#شهادت
هزار مرتبه شکر خدا که شیعه شدیم
به سینه مُهر ولای علی نشانه زدیم
غلام خانه ی اولاد مصطفی هستیم
و دل به ریشه ی خاکی چادری بستیم،
که گفته اید دو عالم گدای مادر ماست
که خلق عالم و آدم برای مادر ماست
به لطف درس تو ما شیعه ایم شکر خدا
به زیر دین شمائیم تا ابد آقا
تو شیعه را نه، که اسلام را بنا کردی
چه مکتبی تو از این درس ها به پا کردی
هزار حوزه و مکتب به پا شده امّا
هنوز هم نرسیده به ابتدای شما
اگر چه این همه عالِم به حوزه ها هستند
هنوز جیره خور سفره ی شما هستند
سلام ما به شما ای سلاله ی پر نور
سلام ما به شما یا مروج العاشور
نشسته ایم در این روضه ها کنار شما
که اشک ما بشود مایه ی قرار شما
چقدر گریه نوشتی به پای عاشورا
چقدر روضه نوشتی برای عاشورا
به داغ پیکر اکبر چقدر گرییدی
به یاد حنجر اصغر چقدر گرییدی
به دست بسته ی زینب چه گریه ها کردی
چه گریه ها که به دست ز تن جدا کردی
چقدر حسّ عجیبی حکایتت دارد
چه ماجرای غریبی شهادتت دارد
اسیر داغ شمائیم و سینه می کوبیم
به سینه از غم داغ مدینه می کوبیم
دوباره هیزم و آتش، دوباره دود سیاه
دوباره روضه زهرا، دوباره گریه و آه
تو را چو جدّ غریبت کشان کشان بردند
میان خنده اوباش و این و آن بردند
میان کوچه ی غم ها زمین زدند تو را
شبیه حضرت زهرا زمین زدند تو را
درست ... اینکه زمین خوردی و پر از دردی
اگرچه پیر، ولی بازهم شما مردی
خدا کند که دگر مادری زمین نخورد
به پیش چشم ترِ دختری زمین نخورد
🖋وحید محمدی