کل روز تو استرس بودی، چندین بار تقریبا مردی، چندتا از دوستات رو از دست دادی، بهت گفتن ممکنه هیچوقت تو کاری که عاشقشی پیشرفت نکنی و شاید بهتر باشه بذاریش کنار، خونهات داغونه، تو تاریکی ایستادی و چند لحظه فقط فکر میکنی،
و بعد جارو رو برمیداری و خاک روی زمین رو تمیز میکنی چون زندگی ادامه داره.
توی سکوت و خیلی آروم چون اونقدر خستهای که حال خودت رو هم نداری، ولی به هر حال اون خرابی رو تمیز میکنی. فردا صبح قراره بیدار بشی و دیواری که داغونه رو درست کنی و برگردی سر کار چون زندگی ادامه داره و نمیتونی تسلیم بشی.
و شاید امروز یه روز بد بود، ولی فردا هنوز هم هست و زندگی هنوز هم ادامه داره.