شب است و تاریکی محض
و خرابه ای که انگار تمام قصه های غصه را در دل خود جا داده ...
و اما داستان دخترکی سه ساله ..
دخترکی که بیشتر از شب های دیگر بهانهی پدر را میگرفت
دلتنگ بود ،شبیه دختر بچه ای که خواب را از چشمان ترسانش گرفته بودند...
رقیه آنقدر آن شب بهانهی بابا را گرفت ،آنقدر بابا بابا کرد که صبر لشکر کوفه را به ستوه آورد..
شب به میانه رسیده بود که بابا آمد ،اما نه با قدمهای استوار بلکه با تشت ...
این بار بابا مهمان آغوش رقیه بود
رقیه پارچه را کنار زد ،اما چهرهی پریشان بابا باز یاد آور روز دهم شد
اینبار رقیه سر به پیشانی پدر گذاشت و صدا زد :
ابانا ..
ابانا حسین ..
گلایه دارم ..
از سنگینی دست زجر ،شاید هم جای انگشتر حرمله روی گونه ام ..
بابا حسین ، اتفاقات آن شب کاروان را دیدی ؟از آن بالا معلوم بود ؟
بابا کاش ندیده باشی ..
کاش لگد های زجر را ندیده باشی ، کاش درد پهلوی شکسته ام را ندیده باشی
زجر که لگد میزد مادر را دیدم ، دست به پهلو جلو میآمد ...
خواست مانع سیلی زجر شود ، اما عمه رسید
جای من عمه کتک میخورد و مادر اشک میریخت
روسریِ گلدارم را به خاطر داری ؟ همان که از بازار مدینه برایم خریده بودی ...
روسری ام را کشیدند بابا
بابا حسین ...
صورتم را ببین ، دیگر توان کتک را ندارد
کبودی هایم عمه را پیر کرده ..
میروی بابا؟ پیش عمو ؟ یا علی اکبر؟
ریاب میگوید شیش ماهِ در آغوش اکبر است ..
بابا حسین:)
اینبار تنها نرو؛
باخود ببر مرا از این خرابه
موهایم شانه میخاهد و دلم پدر...
«بابا یکی من را به قصد کشت میزد؛
هربار گفتم یاعلی با مشت میزد ..
یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را
دیدم که نامردی لگد از پشت میزد..»
-مبهوت؛
مأوا
در دنیایی که قلب خانوم رقیه{سلام الله}شکسته خیری نیست...💔
در دنیایی که سر بابا رو برای دختر سه ساله بیارن هیچ خیری نیست..💔