ناستنکای عزیز، دیگر توانی نیست. گویی دنیا کوچک تر از آن بود که میپنداشتیم. سالها بر این باور بودیم که آدمی بنده عادتهای خویش است، اما عاقبت تمامشان در هم شکست تا صدایی به جز سکوت در جهان مه گرفته ام طنین انداز نباشد. ناستنکای عزیزم، تو میدانی؟چگونه میشود عادت کرد؟ به حول این محور دایره وار چرخید و در نهایت گوشه ای برای پناه گرفتن نباشد؟ آه از این گردشِ بی انتها. وای از سقوط و افسونِ افسوس. به راستی که در دنیایی چنین فانی، جایی برای آرمیدن نیست. صورت هایشان آراسته به فریب است و پایداری هایشان دروغین.