⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸 📘کتاب : #فقط_برای_خدا_زندگی_کن ❤️ ✍🏻نویسنده : داداش رضا 📝 #پارت_هشتاد_یک
🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸
📘کتاب : #فقط_برای_خدا_زندگی_کن ❤️
✍🏻نویسنده : داداش رضا
📝 #پارت_هشتاد_دو
▪️همون وسواسی که سر حساب بانکیت💳 و خرجات💰 داری رو سر اخلاقیات و رذایل اخالقیتم داشته
باش...😉✨
💟 چون داره از حسابت کم میکنه...🙃
🔻همیشه خیر جاری یا باجناقتو بخواه..
🔻 اگه دختری ازدواج کرد براش آرزوی خوشبختی کن...😊✔️
🔻 اگه دیدی دختری طلاق گرفته ذوق نکن از حسادت...🚫
📌 #اینارو_خدا_میبینه_ها❗️⚠️
🔻 اگه دیدی زن و شوهری با هم بحثشون شده ذوق نکن....❌
👈🏻 این ذوق کردن خیر و برکت رو از زندگیت میبره ....🙂
🔸 اگه وضع مالیت خوب شده ولی اخلاقت نسبت به گذشته بدتر شده بدون ضرر کردی...
⬅️ همه چی پول نیست😇
❇️ هر کاری که امروز کردی و عقل و خدا تاییدش میکنه یعنی الان که شب شده سود کردی...😍💪🏻
☝️🏻ولی اگه کاری کردی و عقل و خدا
تاییدش نمیکنه یعنی ضرر کردی...🤭
امروز چقدر فکر گناه کردی⁉️
ببین ؟
فکر گناه گناه نیست...اما زمینه گناه که هست😵
🔘 سخت بگیر تو محاسبه به خودت ...
اگه سخت نگیری که تغییر نمیکنی...
البته شورشم در نیار که هی عیبتو بگی ...اینجوری انگیزتو از دست میدی...😁
بیین ؟
👥آدمای موفق از بقیه دستگیری میکنن و از خودشون مچ گیری...😉
👥 ولی آدمای ناموفق از بقیه مچ گیری میکنن و از خودشون دستگیری❗️
بعضی ها انگار فقط بدی دیگران رو میبینن...ولی بدی خودشونو اصلا نمیبینن انگار😳
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
_☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_
@masirsaadatee
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
#زیبایی_های_ظهور ۲۲😍 🦋 رجعت ۲ 🦋 🌹 امام صادق ع درباره دعای #عهد میفرمایند ⬇️ ✨هرکس #چهل_بامداد ،خ
#زیبایی_های_ظهور ۲۳ 😍
💫 رجعت ۳ 💫
🌺 امام هادی (علیه السلام) در #زیارت_جامعه_کبیره می فرمایند:
✨ و من ...به (جایگاه شما اهلبیت علیهم السلام) اقرار میکنم
🍀 #به_بازگشت_شماایمان_دارم ،💫
#رجعت_شماراتصدیق_میکنم
و امر شما را انتظار می کشم. ✨
#یامهدی_العجل
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ _
『•🤍𝐉𝐎𝐈𝐍⇣•』_ _ _ _
•⌈↝ @masirsaadatee 🌸⃟🕊
ڪـانـال ڕاه سـعــادٺــ↑↑↑
مـا را بـہ دوسـٺــان خــود مـعـرفـے ڪنـیـد🌹
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
📘 #از_آدم_تا_خاتم 📖 📝 #پارت_بیست_و_یکم 🔻 #صعود_ادریس_به_آسمان 🔹درباره #کیفیت_صعود_ادریس به آسمان
📘 #از_آدم_تا_خاتم 📖
📝 #پارت_بیست_دوم
🔻 #عمر_ادریس_علیه_السلام
🔹درباره عمر ادریس نیز اختلاف نظر وجود دارد؛‼️
▪️ #300_سال،
▪️ #365_سال
▪️ #360_سال،
▪️ #350_سال،
نوشته اند.📑
و آنچه در تواریخ📜 ذکر شده است #خداوند ادریس را پس از آنکه #365 سال از عمرش گذشته بود به آسمان بالا برد.💫
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
🔻 #نکاتی_در_مورد_حضرت_ادریس
1⃣: در قرآن کریم در #دو_مورد نام ادریس علیه السلام ذکر شده که عبارتست از؛
✔️ الف. #سوره_مریم؛
✔️ب. #سوره_انبیاء؛
🔸در سوره #انبیاء فقط #نام آن حضرت برده شده ولی در سوره #مریم خدای تعالی #اوصافی نیز برای آن حضرت بیان فرموده که متن آن چنین است:
✨ «و در این کتاب📖 ادریس را یاد کن که او #پیغمبری بسیار #راستگو بود، و ما او را به #مقامی_بلند بالا بردیم».✨
🔸و در معنای #جمله_آخر
👈🏻 «ما او را به مقامی بلند بالا بردیم» میان مفسران اختلاف است.
👥دسته ای گفته اند؛↪️
یعنی #قدر او را بالا بردیم و #مقام_والا به او دادیم.
👥و جمعی دیگر گفته اند؛ یعنی او را #به_آسمان بالا بردیم و در #عالم_بالا جای دادیم.
2⃣: خداوند تعالی #سی_صحیفه 📑را بر ادریس نبی فرو فرستاد و به او #مرتبتی_بالا عنایت کرد و بعد از وفاتش او را از #تحفه_های_بهشتی اطعام نمود.
3⃣: اول کسی که به شغل #خیاطی و دوخت لباس👕 روی آورد #ادریس_نبی بود و انسانهای قبل از او از #پوست_حیوانات به عنوان تن پوش استفاده می کردند.✨
4⃣:در زمان ادریس نبی، #فرشتگان 💫بر زمین🌏 می آمدند و با مردم #مصاحفه و گفتگو می کردند. عمر ادریس در #پهنه_زمین بیش از #سیصد_سال طول کشید. #حکماء_یونانی ادریس را « #هِرمس_حکیم» می نامند.
5⃣:حالت #عبودیت و #ایمان در میان مردم 👨👩👧👦قوم ادریس تا زمانی که او بود، ادامه داشت اما هنگامی که به #آسمان_چهارم #عروج پیدا کرد، مردم به #عقاید_باطل روی آوردند و از ایمان خود دست کشیدند.😐
🌺امام صادق علیه السلام فرمودند؛
↩️✨ هنگامی که وارد #کوفه شدی در مسجد #سهله نماز بخوان و #حاجات_دنیوی و #اخروی را #طلب کن🤲🏻، #زیرا که این #جایگاه و خانه🏠 ادریس نبی بوده است و ساعتهای زیادی🕛 از #عمر _طولانیاش را به #عبادت و #دوزندگی پرداخته است.📿✨
6⃣:ادریس نبی در یکی از #صحیفه هایش فرمود؛
↩️پس هنگامی که #مرگ بر تو وارد گشت و صدای #ناله_ات😩 بالا رفت و #عرق از پیشانی ات سرازیر شد،😰 #لبانت_خشکید و #آب_دهانت خشک شد، هنگامی که #کالبدت به لرزه افتاد و #شراب_مرگ و #تلخی و #ترس آن #گلویت را #فشرد،
💢 دیگر ندای اطرافیان را نمی شنوی و مثل #مرداری در میان خانواده ات بر زمین می افتی، تو عبرتی هستی برای اطرافیان، #مرگ اندیشه دارد برای اطرافیان تو،
☝🏻اگر بفهمند، هر عمری که داشته باشی، بازهم #کوتاه و #پایان_یافتنی است.
✅✨ای کسی که خواهی مُرد، #ای_انسان_پند_بگیر #مرگ_سخت_و_ترس_آور است.
هرچند که #مرگ در مقابل #هول_قیامت ناچیز است.✨
#بنت_الزهرا
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ _
『•🤍𝐉𝐎𝐈𝐍⇣•』_ _ _ _
•⌈↝ @masirsaadatee 🌸⃟🕊
ڪـانـال ڕاه سـعــادٺــ↑↑↑
مـا را بـہ دوسـٺــان خــود مـعـرفـے ڪنـیـد🌹
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🎬 دانلود سلسله #کلیپ با موضوع #گناه_چیست_توبه_چگونه_است 📌 #قسمت_دهم: " خودخواه باش " 👤 #استاد_پنا
7.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 دانلود سلسله #کلیپ با موضوع
#گناه_چیست_توبه_چگونه_است
📌 #قسمت_یازدهم: " سوء تفاهم شده "
👤 #استاد_پناهیان
🔹اگه این سوءتفاهم برطرف بشه، میشه تمام مردم عالم رو متحد کرد.
⭕️ویژهٔ #خودسازی جهت تعجیل فرج
#یازینب
_ ☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_
『•🤍𝐉𝐎𝐈𝐍⇣•』_ _ _ _
•⌈↝ @masirsaadatee 🌸⃟🕊
ڪـانـال ڕاه سـعــادٺــ↑↑↑
مـا را بـہ دوسـٺــان خــود مـعـرفـے ڪنـیـد🌹
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕#محا
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_صد_سی_ششم
هانا با چندش ادامه داد : اصلا کی اینا رو دعوت کرده ؟
اه کارن با توام
اینا رو بیرون کن چه حال بهم زنن
ـ میخوایم خوش بگذرونیم خوشکلم بیا
ـ نمیخوام اینا چقدر کثیفن
اه
آخه خون ؟
کدوم آدم عاقلی خون میخوره ، از اینا چیه که م....
کارن دستش را روی لب هانا گذاشت و کشیده گفت : هیسسسس
اینا هم مثل ما خدا رو قبول ندارن
فقط اینا جنم دارن ابراز میکنن
ما ..
ـ ما چی ؟
من.....من.... شاید به خدا ایمان نداشته باشم
ولی هنوز اینقدر پست و بدبخت نشدم که شیطون پرست بشم
من و تو آئتیست نیستیم فقط ... فقط ...
ـ فقط چی ؟
فقط باهاش قهری ؟
ـ آره
ـ پس بهش اعتقاد داری ؟
ـ نهههه فقط یه کسیه که میخواد ما رو بدبخت کنه و قدرتی در برابر اراده ما نداره
ـ دقیقا اون هیچ وقت نمیتونه باعث بشه ما به هدفمون نرسیم ، پس وجود داشتن یا نداشتنش هیچ فرقی نداره
ـ اما قرار نیست به یه ارباب دیگه دل ببندیم
ـ هر کس نظر خودشو داره حالا اینام میخوان این طوری از خدا انتقام بگیرن
ـ ولی من علاقه ای ندارم از خدا انتقام بگیرم
تو میگی خدا نیست بعد اون وقت باهاش بجنگیم ؟
این اصلا عاقلانه نیست
ـ حالا یه امشبو بیخیال .
میترسم همین طوری پیش بری این وسط وایسی اذون بگی
ـ من ؟
باشه ، حتما
ـ خب پس تو هم قبولش نداری مثل اینا پس فرقی بینتون نیست
ـ هست ، من ... من.....
ـ تو چی ؟
الان بهش اعتقاد داری یا نه ؟
ـ بهش اعتقاد ندارم ولی میدونم هست
نمیخوام باهاش بجنگم
نمیخوام عبادتش کنم
من اصلا کاری باهاش ندارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مطالب را که می نویسم بیش از همه شما آزرده خاطر میشوم اما متاسفانه خاکیان غافل و جاهل بسیاری بر زمین خدا زندگی میکنند و گام بر میدارند ؛ در کنار من و شما ، بر عشق ما نسبت به اللّه تاثیر گذارند و ما غافلیم از نفسی که می تواند ما را به پرتگاه ذلت بکشاند .
"و نَفسٍ و ما سَوّاها فَـاَلـهَـمَـها فـُجورَها و تـَقوا ها
و سوگند به نفس و آنکه سامانش بخشید ، آن گاه بدکاری ها و تقوایش را به او الهام کرد . "
همه ما گاهی در زندگی به چنین افرادی شبیه می شویم همان وقتی که در تنگنا قرار میگیریم و حکمت و عدلش را فراموش میکنیم :(ف.میم)
&ادامه دارد ...
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_صد_سی_هفتم
مهدا و تیمش با برنامه قبلی میهمانی را به جرم اعمال شیطان پرستانه ، وجود مشروبات الکلی ، مواد توهم زا و مخدر بهم ریختند و اجازه دادند برخی بگریزند و مابقی را دستگیر کرده و به پاسگاه بردند .
هانا دستگیر شده بود و در سالن در کنار دیگر اعضای میهمانی نشسته بود .
یکی از دختران با ترس گفت :
هانا حالا چی میشه ؟
اصلا کارن چی شد ؟
خودش به ما گفت اگه هنوز اهل...
ـ اینجا نباید همه حرفی بزنین
بعدشم مگه من گفتم شیطون پرست بشید
آخه بدبختا شما ها که با دیدن پلیس راهنمایی رانندگی خودتونو خیس میکنین ، غلط میکنین میخواین با خداشون بجنگین
ـ حالا ما جو گیر شدیم یه غلطی کردیم
بخدا من فقط بخاطر هیجانش اومدم
وگرنه بابای بدبختم همیشه نون حلال درآورده
ـ و تو هم الان پشیمونی ؟
حداقل جنم داشته باشین
اینقدر بدبختو مفلوک شدین که اینطوری دروغ می بافینو خودتونو مومن نشون میدین ؟
آخه من که بهتر از هر کسی میدونم که بابای جناب عالی یه آپارتمانو به ده نفر میفروشه
پسری با اعتراض گفت :
حالا این بحثا کار به جایی نمیبره
ببخشید هانا ولی اگه تو دردسر بیافتیم مجبوریم بگیم تا همه کاره ای
هر چند اونا خودشون همه چیو میدونن
ـ من همه کارم ؟
مردتیکه مگه من گفتم خون بخور ؟
عوضی من خودم اولین معترض به این حرکتا بودم
من فقط مهمونیای خودمونو ساپورت میکنم
شما ها تا چارتا آدم بدبخت تر از خودتون دیدین از خود بی خود شدین
ـ حالا هر چی تو یا کارن !
شما ها ما رو دعوت کردین
من خودم برای این مهمونی ۲۰ تومن ریختم به حساب کارن
تو هم دوست دختریش ، حالا که اون نیست تو باید جواب گو باشی
هانا با عصبانیت از جایش بلند شد و به سمت پسر حمله برد که امیر به عنوان سرباز آنها را از هم جدا کرد و طبق خواسته مهدا ، هانا را از ان جمع بیرون برد و به اتاق دیگری برد
&ادامه دارد ...
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_صد_سی_هشتم
خانم پلیسی که همراه امیر او را همراهی میکرد مچ دستش را گرفته بود و بدون توجه به مقاومتش بسمت اتاق کشاند .
ـ ولم کن زنیکه کلاغی !
دستم کنده شد
ولم کن میگم
عجبا
کری ؟
ـ فقط جواب واق واق نمیدم
ـ هوی عوضی با کی بودی ؟
من سگم ؟
شما ها سگین که مثل وحشیا حمله میکنین به مهمونی و شادی مردم
آخه چی از جون مردم میخواین ؟
کی تموم میشین !!
الهی دستت بشکنه !!
ولم کن لعنتی !!
ـ فقط چند دقیقه دهنتو ببند وگر...
+ وگرنه چی ؟
زن با دیدن مهدا به او احترام گذاشت و گفت :
جناب سروان
مهدا اینبار فریاد کشید و گفت :
وگرنه چی ؟
ـ خااان...م....من
ـ گفتم وگرنه چی ؟
هانا : ولش کن حالا یه زری زد
مهدا : شما هم لطفا مودب باشین
خانم احمد پور ؟
ـ بله قربان
ـ خانم ببرید پیش سرگرد بگید سروان رضوانی گفت ، دو روز بازداشت
ـ اما قربان من که چیزی نگفت...
مهدا بی توجه به حرف او رو به امیر گفت :
آقای رسولی ؟
ـ بله
ـ با خانم جاوید منتظر باشید .
هانا با شنیدن اسم رسولی برگشت و به سربازی که همرایش میکرد چشم دوخت .
بعد از ۴ ، ۵ سال امیر را میدید اما ظاهر امیر آنقدر تغییر کرده بود که نتواند او را بشناسد .
به چشمش آشنا آمد که با صدای امیر به خودش آمد
لحظه ای که معطل ماند درحال داد و بیداد بر سر امیر شد که دستان ظریف و دخترانه ای را روی شانه اش حس کرد به سمتش برگشت و نگاهش کرد به معنای اینکه ،
هان ؟ چته ؟
ولی او با آرامش و صلابتی که در صدای نازکش موج میزد رو به امیر گفت : شما میتونید تشریف ببرید
و روبه هانا ادامه داد : همراه من بیاید .
بدون اینکه مثل اون پلیس های زن دستشو بگیره بکشه خودش منتظر شد باهاش هم قدم بشه .
تقاوت لباسش با بقیه پلیس های زن و اون ذکاوت و زیرکی در مقابل بچه هایی که سعی در کتمان حقیقت داشتن و اعمال شیطان پرستی مهمونی رو انکار میکردن نشان داد و با روش خودش تله ای پهن کرد و به تمام چیز هایی که لازم داشت رسید هانا را حسابی به وحشت انداخت شاید همین ترس باعث رفتار پرخاشگرانه اش شد و رو به مهدا گفت :
ــ هی تو کلاغ سیاه ؟ می خوای ببری منو ارشاد کنی ؟ یا ببری زندان ؟ خوب گوشاتو باز کن من نه مشروب خوردم نه خون خواری کردم نه با شیطون پرستا گشتم من خودم یه پا شیطونم ، البته خوشحال نشو من خدای شما هم قبول ندارم من فقط فکر میکردم یه پارتی معمولیه ....
با آرامشی که دیوونه اش میکرد گفت : تموم شد ؟
ــ بله
ــ خیلی خب ، بریم .
ــ هوی کجا بریم یه ساعته دارم برات فک میزنم میگی بریم ؟
&ادامه دارد ...
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_صد_سی_نهم
سربازی جلو آمد به مهدا احترام گذاشت و گفت :
سروان ؟ جناب سرهنگ گفتن برید اتاقشون این خانوم هم برن بازداشتگاه .
هانا خواست به سرباز حمله لفظی کند که سریع رو بهش گفت :
لازم نیست ، راهنماییشون کنید اتاق من با سرهنگ صحبت کنم .
راهنمایی شون ؟ تا حالا کسی اینقدر به هانا احترام نذاشته بود با خودش گفت :
" خیلی هم دختر بدی نیست شاید نباید این طوری وحشی بازی در میاوردم ، چهره ی دلنشین و جذابی داره چشم درشت و خاکستری ، صورت گرد و پوست فوق العاده صاف و سفید که هر کس ببینه باورش نمی شد کاملا بدون آرایشه ، قد متوسط و خیلی خوش تراش .
اگر آبروهاشو که فقط بالاشو چیده بود بر میداشت خیلی خوشکل ترش میکرد هر چند همین الانش هم زیبا بود مطمئن بودم اگه توی پارتی کارن شرکت میکرد همه ی پسرا بهش پیشنهاد رقص میدادن ."
با صدای مهدا دست از آنلایزش برداشت و با حرفی که زد حسابی شکه شد ، با صدای آرام که فقط هانا بشنود گفت : اگر بازرسی چهره ی من تموم شده بفرمایید .
سرباز : اما خانم ...
ــ آخرین دستوری که از مافوقت گرفتی چی بوده ؟
اینقدر محکم این جمله رو ادا کرد که هانا چموش هم حساب برد .
همراه امیر به اتاقی که برای مهدا در نظر گرفته بودند ، رفتند که امیر آرام گفت :
خیلی خوش شانسی امشب سروان رضوانی اینجاست ، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت میومد تا الان برای اینکه بی گناهیت ثابت کنه جلوی پادگان ایستاده .
ــ چرا این کارو میکنه ؟ چرا لباسش با بقیه فرق داره ؟
ــ کلا منشش همینه ، چون پاسدار اطلاعات سپاهه برای پرونده هایی که خیلی خفن باشه ، سر و کله اینا پیدا میشه ، همین خانم منو چندبار نجات داده
این رو بهت گفتم هرچند برام بد میشه ولی گفتم تا با طناب این فرشته خودتو نجات بدی
ولی حواست باشه خیلی تیزه سرش کلاه بذاری یا چموش بازی در بیاری بد میشه واست !
ــ به نظر خیلی بچه میاد
ــ ۲۱ سالشه .
با دهن باز سرباز رو نگاه کرد که گفت : برو داخل خواهر هیراد .
هانا نمی دانست چرا او از کجا میشناختش ؟!
به سوال ذهنش پاسخ داد و گفت :
از اینجا خلاص شدی به هیراد بگو امیر رسولی خودش شناسنامه ام میذاره کف دستت .
یادتت رفته هانا ؟
&ادامه دارد ...
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀