eitaa logo
قرارگاه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی حضرت قمر بنی هاشم مسجد حضرت ابوالفضل(ع) سراب
165 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
27 فایل
📳این کانال در لبیک به فرمان رهبر معظم انقلاب اسلامی با هدف تبیین جهت گیرهای امامین انقلاب، بصیرت افزایی، و...راه اندازی گردید. کانال های مرتبط: https://eitaa.com/masjed_sarab سراب میدان هفت تیر مسجد حضرت ابوالفضل 📞09148324227 📞 09194515414
مشاهده در ایتا
دانلود
142979_130.mp3
4.29M
📖 ترتیل سریع جزء ۱۵ قرآن کریم 🎙 قاری محترم استاد معتز آقایی ❤️ 👌 💢 حجم: ۴ مگابایت ⏰ زمان: ۳۴:۳۱ 🆔 @sticker_mazhabi 💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨﷽✨ 🌼پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود . تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند. ✍خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم. احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم:« کارگر نمی خواهید؟» و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند. به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت:« اسمت چیه؟» گفتم:« قاسم» گفت:«چند سالته؟» گفتم:« سیزده سال» گفت:« مگه درس نمی خونی!؟» گفتم:« ول کردم.» گفت:« چرا؟!» گفتم:« پدرم قرض دارد.» وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم:« آقا، تو رو خدا به من کار بدید.» اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت:« می تونی آجر بیاری؟» گفتم:« بله.» گفت:« روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت:« این هم مزد این هفته ات.» حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم، همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم. پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم. نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم. صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم: «آقا، کارگر نمی خوای؟» همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند:« نه.» تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم. حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم. رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم. مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا. آن مرد با قدری تندی گفت:« چکار داری؟!» با صدای زار گفتم:« آقا، کارگر نمی خوای؟» آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت. چهره مرد عوض شد و گفت:« بیا بالا.» بعد یکی را صدا زد و گفت:« یک پرس غذا بیار.» چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند. به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم:« نه، ببخشید، من سیرم.» آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت:« پسرم، بخور.» غذا را تا ته خوردم. حاج محمد گفت:« از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.» برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد. پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند. 📚برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» خاطرات خود نوشت شهید حاج قاسم سلیمانی 🆔👉 @masjed_sarab 🌹🌹
4_5782732529836493206.mp3
4.61M
🎵زهرا پسر آورده، قرص قمر آورده🎵 💚میلاد باسعادت حضرت امام حسن مجتبی «علیه السّلام» 💚 🎤 زیبا👌 سبک؛ سرود ✅کانال رسمی هیأت آنلاین در ایتا ✅ ⚜ @heiate_onlin ⚜ 🔹🔸مرجع آثار مداحی و مولودی مداحان🔸🔹 کانال مسجد حضرت ابوالفضل سراب @masjed_sarab
1. ماه خدا با ماه فاطمه س.mp3
4.73M
سرود_میلاد_امام_حسن سید_مجید_بنی_فاطمه🎤 ماه خدا ، با ماه فاطمه کامل میشه ، کامل میشه و ان یکاد هر شب برا حسن ، نازل میشه رنگ سبز شال آقا رنگ هر سال بهشته روی قلبم ، خودِ زهرا یا امام حسن نوشته روزه دار چشمای حسنم من اسیر دستای حسنم ریزه خوار آقای کرَمم تا قیامت گدای حسنم سائلم و پشت در خونش ، در میزنم با یا حسن تا اوج آسمون ، پر میزنم میدونم آقام کریمه پس گداییش افتخاره پسر ارشد زهرا هوای گداش و داره مبتلا و حیرون حسنم بیقرار و مجنون حسنم من حسینی شدنم رو فقط تا همیشه مدیون حسنم هر کسی که عشق تو رو داره ، قابل میشه هر کسی که دیوونه تو شد ، عاقل میشه آرزوم اینه که آخر برای حسن بمیرم دم جون دان و مرگم دستِ آقام و بگیرم مستِ لطف زیاد حسنم من همیشه به یاد حسنم تا ابد سینه چاک حسنم نوکر خونه زاده حسنم 🌺 اللهم عجل لولیک الفرج 📲 کانالهای ذاکرین را در سایر شبکه های اجتماعی دنبال فرمایید 👇👇 https://zil.ink/zakerin0
7.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹ببينيد | شعرخوانی آقای محمد سهرابی در ديدار شاعران درباره امام حسن(ع) 🔺 رهبر انقلاب: همه ائمه از امام باقر به بعد از نسل امام حسن(ع) هستند 🌙 @Khamenei_ir
💠 پذیرش حوزه های علمیه آذربایجان شرقی 🗓 مهلت ثبت نام: ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ 📝 برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به مرکز مدیریت استان یا مدارس علمیه شهرستان ها و یا به سایت www.paziresh.ismc.ir مراجعه نمایید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
142983_356.mp3
4.09M
📖 ترتیل سریع جزء ۱۶ قرآن کریم 🎙 قاری محترم استاد معتز آقایی ❤️ 👌 💢 حجم: ۳.۹ مگابایت ⏰ زمان: ۳۲:۵۰ @sticker_mazhabi @masjed_sarab
4_5900158773955133696.mp3
5.25M
آیت الله مجتهدی تهرانی تفسیر دعای روز شانزدهم ماه مبارک‌ رمضان @masjed_sarab