eitaa logo
مثنوی معنوی
34 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
خوانش کتاب پر از حکمت مثنوی معنوی بصورت (موضوع بندی شده ) و نیز ( ترجمه ی نثر بیت به بیت)
مشاهده در ایتا
دانلود
👈 ادامه حکایت 🆔 @masnavei
👈 حکایت 3 بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از خلیفه دوم مرد گفتش کای امیرالمؤمنین جان ز بالا چون در آمد در زمین مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس گفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص بر عدمها کان ندارد چشم و گوش چون فسون خوانَد همی آید به جوش از فسونِ او عدمها زودْ زود خوش معلق می‌زند سوی وجود باز بر موجود افسونی چو خوانْد زو دو اسپه در عدم موجود راند گفت در گوش گُل و خندانش کرد گفت با سنگ و عقیق کانش کرد گفت با جسمْ آیتی تا جان شد او گفت با خورشیدْ تا رخشان شد او باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف در رخ خورشید افتد صد کسوف تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْد کو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند تا به گوش خاک حق چه خوانده است کو مراقب گشت و خامش مانده است در تردد هر که او آشفته است حق به گوش او معما گفته است تا کند محبوسش اندر دو گمان آن کنم آن گفت یا خود ضد آن هم ز حق ترجیح یابد یک طرف زان دو یک را برگزیند زان کنف گر نخواهی در تردد هوش جان کم فشار این پنبه اندر گوش جان تا کنی فهم آن معماهاش را تا کنی ادراک رمز و فاش را پس محل وحی گردد گوش جان وحی چه بود گفتنی از حس نهان گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد وانک عاشق نیست حبس جبر کرد این معیت با حقست و جبر نیست این تجلی مه است این ابر نیست ور بود این جبر جبر عامه نیست جبر آن امارهٔ خودکامه نیست جبر را ایشان شناسند ای پسر که خدا بگشادشان در دل بصر غیب و آینده بریشان گشت فاش ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش اختیار و جبر ایشان دیگرست قطره‌ها اندر صدفها گوهرست هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ در صدف آن در خردست و سترگ طبع ناف آهوست آن قوم را از برون خون و درونشان مشکها تو مگو کین مایه بیرون خون بود چون رود در ناف مشکی چون شود تو مگو کین مس برون بد محتقر در دل اکسیر چون گیرد گهر اختیار و جبر در تو بد خیال چون دریشان رفت شد نور جلال نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد در تن مردم شود او روح شاد در دل سفره نگردد مستحیل مستحیلش جان کند از سلسبیل قوت جانست این ای راست‌خوان تا چه باشد قوت آن جان جان گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان می‌شکافد کوه را با بحر و کان زور جان کوه کن شق حجر زور جان جان در انشق القمر گر گشاید دلْ سرِ انبان راز جان به سوی عرش سازد ترک‌تاز https://eitaa.com/masnavei/46 🙏کانال مثنوی معنوی 🆔 @masnavei
[چگونگى پيوستن روح به جسم‏] مرد گفتش كاى امير المؤمنين‏ جان ز بالا چون در آمد در زمين‏ مرغ بى ‏اندازه چون شد در قفس گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‏ بر عدمها كان ندارد چشم و گوش‏ چون فسون خواند همى ‏آيد به جوش‏ از فسون او عدمها زود زود خوش معلق مى‏ زند سوى وجود باز بر موجود افسونى چو خواند زو دو اسبه در عدم موجود راند
[تجلّيات الهى در مراتب مختلف‏] گفت در گوش گل و خندانش كرد گفت با سنگ و عقيق كانش كرد گفت با جسم آيتى تا جان شد او گفت با خورشيد تا رخشان شد او باز در گوشش دمد نكته ‏ى مخوف‏ در رخ خورشيد افتد صد كسوف‏ تا به گوش ابر آن گويا چه خواند كاو چو مشك از ديده ‏ى خود اشك راند تا به گوش خاك حق چه خوانده است‏ كاو مراقب گشت و خامش مانده است‏
[ترديد ، موجب پريشانى روح است‏] در تردد هر كه او آشفته است‏ حق به گوش او معما گفته است‏ تا كند محبوسش اندر دو گمان‏ آن كنم كاو گفت يا خود ضد آن‏ هم ز حق ترجيح يابد يك طرف‏ ز آن دو يك را بر گزيند ز آن كنف‏
[رهايى از نفسانيات، آدمى را از ترديد مى ‏رهاند و قابليّت فهم اسرار ربانى را پديد مى ‏آورد] گر نخواهى در تردد هوش جان‏ كم فشار اين پنبه اندر گوش جان‏ تا كنى فهم آن معماهاش را تا كنى ادراك رمز و فاش را
[گوش باطنى، جايگاه وحى الهى است و وحى، شعورى مرموز است‏] پس محل وحى گردد گوش جان‏ وحى چه بود گفتنى از حس نهان‏
[حواس باطنى، غير از حواس ظاهرى است‏] گوش جان و چشم جان جز اين حس است‏ گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است‏
[جبر عشاق به معنى جبر مصطلح نيست (مسأله و اختيار از ديدگاه عارفانه)] لفظ جبرم عشق را بى ‏صبر كرد و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد
[جبر عشاق، به معنى معيّت است‏] اين معيت با حق است و جبر نيست‏ اين تجلى مه است اين ابر نيست‏ ور بود اين جبر جبر عامه نيست‏ جبر آن اماره ‏ى خودكامه نيست‏
[تفاوت جبر عاشقانه و جبر عاميانه‏] جبر را ايشان شناسند اى پسر كه خدا بگشادشان در دل بصر غيب و آينده بر ايشان گشت فاش‏ ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش‏ اختيار و جبر ايشان ديگر است‏ قطره ‏ها اندر صدفها گوهر است‏ هست بيرون قطره ‏ى خرد و بزرگ‏ در صدف آن در خرد است و سترگ‏ طبع ناف آهو است آن قوم را از برون خون و درونشان مشكها تو مگو كاين مايه بيرون خون بود چون رود در ناف مشكى چون شود تو مگو كاين مس برون بد محتقر در دل اكسير چون گيرد گهر اختيار و جبر در تو بد خيال‏ چون در ايشان رفت شد نور جلال‏ نان چو در سفره ست باشد آن جماد در تن مردم شود او روح شاد در دل سفره نگردد مستحيل‏ مستحيلش جان كند از سلسبيل‏ قوت جان است اين اى راست خوان‏ تا چه باشد قوت آن جان جان‏
[عظمت انسان كامل‏] گوشت پاره ‏ى آدمى با عقل و جان‏ مى ‏شكافد كوه را با بحر و كان‏ زور جان كوه كن شق حجر زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ گر گشايد دل سر انبان راز جان به سوى عرش سازد ترك تاز