🔰گفتگوی عاشق بر در خانه معشوق
گفتا که: کیست بر در؟ گفتم: کمین غلامت
گفتا: چه کار داری؟ گفتم: مَها سلامت
گفتا که: چند رانی؟ گفتم که: تا بخوانی
گفتا که: چند جوشی؟ گفتم که: تا قیامت
دعوی عشق کردم، سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من مُلکت و شهامت
گفتا: برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم: گواه اشکم، زردی رخ علامت
گفتا: گواه جَرحَست، تردامنست چشمت
گفتم به فَرِّ عدلَت عدلند و بیغرامت
گفتا: که بود همره؟ گفتم: خیالَت ای شه
گفتا: که خواندت این جا؟ گفتم که: بوی جامت
گفتا: چه عزم داری؟ گفتم: وفا و یاری
گفتا: ز من چه خواهی؟ گفتم که: لطفِ عامَت
گفتا: کجاست خوشتر؟ گفتم که: قصرِ قیصر
گفتا: چه دیدی آن جا؟ گفتم که: صد کرامت
گفتا: چراست خالی؟ گفتم: ز بیمِ رهزن
گفتا که: کیست رهزن؟ گفتم که: این ملامت
گفتا: کجاست ایمن؟ گفتم که: زُهد و تقوا
گفتا که: زهد چهبْوَد؟ گفتم: رهِ سلامت
گفتا: کجاست آفت؟ گفتم: به کویِ عشقت
گفتا که: چونی آن جا؟ گفتم: در استقامت
خامُش! که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی، نی در بود نه بامت!
#غزلیات
#مولانا
@masnavimolavii
رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریشِ شهوت بَر کَنی
رقص و جولان بر سرِ میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون جهند از نقص خود رقصی کنند
مطربان شان از درون دف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند
تو نبینی لیک بهرِ گوش شان
برگ ها بر شاخ ها هم کف زنان
#مثنوی_مولوی
#دفتر_سوم
@masnavimolavii
وه که چه شادمانه و بی اعتنا گذر کنند سالکان،
از همه پرستشگاه های رشک برانگیز دنیا،
و آن وقت که از چرخش به دور خویش بازایستند،
گردشی دیگر بسوی بی انتها آغاز کنند،
و ذره ذرهٔ وجودشان در تلاشی
به سوی عدم به رقص درآید؛
و در این وقتِ حضور،
امواج برکشیده از دریای فنا،
و برگ های برآمده از شاخساران بقا،
سرمستانه کف می زنند.
گفت قائل: در جهان درویش نیست!
وَر بُوَد درویش، آن درویش نیست!
هست، از رویِ بقایِ ذاتِ او
نیست گشته، وصفِ او در وصفِ هو
#مثنوی_مولوی
#دفتر_سوم
#درویش
@masnavimolavii
پارادوکسی در مسئله فنا مطرح است بدین صورت که اشکال کننده می گوید: اگر در جهان ”عارف و درویشی هست” پس او درویش نیست؛ چون او فانی شده است. و اگر بگویی ”درویش است” پس فانی نشده، پس او عارف و درویش نیست.
جناب #مولانا در پاسخ می فرماید:
هستی و وجود عارفِ واصل به بقایِ ذاتِ اوست که از بین نرفته است و فنایِ او بمعنایِ فانی شدن صفاتِ او -نه ذاتِ او، در صفاتِ حقّ تعالی است. هستی و ذات عارف واصل در ذیل هستیِ حقّ قرار می گیرد نه اینکه هستی و ذاتِ او مضمحل و نابود می شود یا بعبارت صحیح تر ذات و سرّ هستی انسان از خداست و در فنا عوارض و کثرات و صفات محو می شوند و این ذات و سرّ وجود مورد مشاهده و شهود عینی عارف قرار می گیرد و از ایجاد اول هم مخلوق و انسان، وجود و ذاتی از خود و بالاستقلال از خود ندارد.
@AvayeMehreganبه یاد ادیب.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
در نظربازیِ ما، بیخبران، حیراناند
من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
عاقلان، نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی
عشق داند که در این دایره، سرگرداناند
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من، تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
عهد ما با لبِ شیریندهنان بَسْت خدا
ما، همه، بنده و این قوم، خداونداناند
مُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم
آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند
وصلِ خورشید به شبپَرِّهٔ اَعْمی نرسد
که در آن آینه، صاحبنظران، حیراناند
لافِ عشق و گِلِه از یار؟ زَهی لافِ دروغ!
عشقبازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْراناند
مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی، همهکس نَتْوانند
گر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو، باد
عقل و جان، گوهرِ هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟
دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مُغبَچِگان
بعد از این خرقهٔ صوفی به گرو نَسْتانند
#غزلیات
#حضرت_حافظ
______________
*آواز : محمدرضا شجریان؛ نِی: حسن کسایی
https://t.me/MasnaviMolavii/2047
نبضِ عاشق بی ادب بَر میجهد
خویش را، در کفّهٔ شَه مینهد
بیادبتر نیست کس زو در جهان
با ادبتر نیست کس زو در نهان
#مثنوی_مولوی
#دفتر_سوم
اینکه عارف، هستی خود را در حالِ فنا، قیاس با هستیِ حقّ می کند از بی ادبی نیست بلکه از جوششِ عشق است و جز معشوق چیزی در میان نیست! عاشق فانی در معشوق است و نه عشقی هست و نه عاشقی!
این قیاسِ ناقصان بر کارِ ربّ
جوشش عشقست نه از ترکِ ادب
و البته جناب #مولانا اشاره می کند که اگر او به مرحله #بقا قدم گذارد و از این مرحله بسلامت بگذرد دیگر چنین سخنان و مقایسه و رفتاری از او دیده نخواهد شد.
🔶عاشق در حالِ فنا در حالتی است که توقعِ رعایتِ ادب و آداب ازو نتوان داشت و خود را در یک کفّه با حقّ تعالی قیاس می کند ! در این حالت دَعویِ اَناالحَق می زند و لذا در ظاهرِ کار، بی ادب ترین انسان است ولی باطنِ امر چیز دیگری است و او، در مرتبه فناست، که ادبِ محض است و از خود فعل و صفت و ادعایی ندارد.
بی ادب باشد چو ظاهر بنگری
که بُوَد دعویِ عشقش هم سَری؟
چون به باطن بنگری، دعوی کجاست؟
او و دعوی، پیشِ آن سلطان، فناست!
🔻 بحث در باب فنا و بقا و چگونگی آن بحثی چند لایه و پیچیده است و نظرات دیگری هم هست که مورد توجه بزرگان از عرفا بوده و یکی از بحث های جالبی که به زبان فارسی و به شکل مباحثه دو عارف الهی است را می توانید در کتاب ”مهر تابان” در شرح احوال و افکار علامه طباطبایی دنبال کنید🔺
مرگِ ما هست عروسی اَبَد
سِرّ آن چیست؟ هو الله اَحَد
شمس تفریق شد از روزنهها
بسته شد روزنهها، رفت عَدَد!
آن عددها که در انگور بوَد
نیست در شیره کز انگور چِکَد!
هر کی زنده است به نورالله
مرگ، این روح مر او راست مدد
بد مگو، نیک مگو ایشان را
که گذشتند زِ نیکو و زِ بد
دیده در حق نِه و نادیده مگو
تا که در دیده، دِگر دیده نَهَد
دیدهٔ دیده بود آن دیده
هیچ غیبی و سِرّی زو نجهد
نظرش چون که به نورالله است
بر چنان نور چه پوشیده شود؟!
نورها گرچه همه نور حقند
تو مخوان آن همه را نورِ صمد
نورِ باقی ست که آن نور خدا است
نورِ فانی صفتِ جسم و جسد
نورِ ناری ست در این دیدهٔ خَلق
مگر آن را که حقش سُرمِه کَشَد
نارِ او نور شد از بهرِ خلیل
چشمِ خر شد به صفت چشمِ خِرَد
ای خدایی که عطایت دیدَست
مرغِ دیده به هوای تو پَرَد
قطبِ این که فلکِ افلاکست
در پی جستنِ تو بست رصد
یا زِ دیدارِ تو دید آر او را
یا بدین عیب مکن او را رَد
دیده تَر دار تو جان را هر دَم
نگهش دار زِ دامِ قَد و خَد
دیده در خواب زِ تو بیداری
این چنین خواب کمالست و رَشَد
لیک در خواب نیابد تعبیر
تو ز خوابش بِجَهان رَغمِ حسد
ور نه میکوشد و بر میجوشد
ز آتش عشقِ اَحَد تا به لَحَد
#غزلیات
#مولانا
@masnavimolavii
در وجود از سِرِّ حقّ و ذاتِ او
دورتر از فهم و استبصار کو؟
چون که آن مخفی نمانَد از مَحرَمان
ذات و وصفی چیست کآن مانَد نهان؟
#مثنوی_مولوی
#دفتر_سوم
@masnavimolavii
ذهن و فکر راهی به شناخت امر نامتناهی ندارند و از راه عقل محدود بشری نمی توان به حقایق امور و اشیا رسید.
از نظر جناب #مولانا تنها کسانی که به ورای این عالم ماده راه یافته اند یعنی عارفان و کاملان می توانند از طریق دل و سرّ خود _که خداوند آن را با ظرفیتی نامتناهی آفریده است _ذات و صفات و اسماء نامتناهی حق را با دیده دل رؤیت و شهود کنند و در آن به سیر در عالم ذات بپردازند.
هجویری در کشف المحجوب آورد که پیامبر مکرم درباره لقاء پروردگار فرمودند: لی مَعَ الله وَقتٌ لایسعنی مَلَکٌ مُقَرَّب و لانَبیٌ مُرسَل.
و از آنجا که حقیقت و ذات و سرّ هر چیزی از مجرّد و مادّی متصل به ذات حق است، همان حقیقت محمدی که در شهود تامّ حق است در سیر نامنتهایش فرماید: اَرِنَا الاشیاء کما هِیَ.
اهل فلسفه که سخن از ناتوانی و عجز بشر از ادراک ذات حق می گویند مطلق نیست و راه شناخت از طریق شهود قلبی برای اهل معرفت باز است.
عجز از ادراکِ ماهیّت عمو
حالتِ عامه بوَد، مطلق مگو!
زآن که ماهیّات و سِرِّ سِرِّ آن
پیشِ چشمِ کاملان باشد عیان
نه تو اَعطـیناک کوثـــر خوانده ای!
پس چرا خشکی و تشنه مانده ای؟!
...
توبه کن، بیزار شو از هر عدو
کاو ندارد آبِ کوثــــر در کدو
هر که دیدی ز کوثـــر سُرخ رو
او محمّد خوست با او گیر خو
تا اَحَبّ لله آیی در حساب
کز درختِ احمدی با اوست سیب
هر که را دیدی زِ کوثـــــر خشک لب
دشمنش می دار همچون مرگ و تب
#مثنوی
#مولانا
@masnavimolavii
بندگان حق بواسطهٔ نوری که بر تن و قلب و روح شان تجلّی می کند مطالبی را ادراک و دریافت می کنند که بسیاری نمی توانند و یکی از محل های عالی معرفت و دریافت این نور الهی از ناحیهٔ کوثر و میوه درخت احمدی و فرزندان اوست که واصل به حقیقت محمّدی اند و معیار و میزان حق اند و اگر قرآن خوانده ای و به سرّ و حقیقت و باطن آن نرسیده ای پس فقط در پوسته و ظاهرش مانده ای و آیات الهی لقلقه زبانت بوده و اگر دم از فاطمه می زنی ولی در تو از حکمت و معرفت خبری نیست و تشنه کام در مناسک قشری و اعمال ظاهری مانده ای از حقیقت فاطمه دور هستی گرچه ادعای قرب و محبت می کنی!
🌹میلاد با سعادت بانوی دو عالم دخت نبی مکرم مبارک بادا
قبلهُ حاجت در و دروازه اش
رفته در عالم، به جود آوازه اش
از عطایش، بحر و کان، در زلزله
سویِ جودش، قافله بر قافله
هم عجم، هم رُوم، هم تُرک و عرب
مانده از جود و سخایش، در عجب!
آبِ حَیوان بود و، دریایِ کَرم
زنده گشته هم عرب زو، هم عجم
#مولانا
#مثنوی
🍀@masnavimolavii
✨میلاد ابن الرضا جواد آل محمد بر سالکان و عاشقان حق مبارک بادا
شعر و صدای صغیر اصفهانی
در مدح مولیالموالی امیرالمومنین علی
هو
حجاب جان دریدم تا رخ جانانه پیدا شد
شکستم این صدف تا آن دُر یکدانه پیدا شد
به جانان کس نمی دانست رسم جانفشانی را
به پای شمع،این بی باکی از پروانه پیدا شد
مرا آن لحظه برد از دست تاب می به میخانه
که عکس روی ساقی در دل پیمانه پیدا شد
ببخش ای شیخ ما را،گر برون رفتیم از مسجد
ز مسجد آنچه می جستیم در میخانه پیدا شد
به رغم عاقلان،دیوانگان رستند از دنیا
بلی اسرار عقل از مردم دیوانه پیدا شد
ز هم باید کنند اهل جهان رفع پریشانی
به تنها این صفت در کار زلف از شانه پیدا شد
خدا را ار همی جوئی برو با بی خودان بنشین
اگر گنجی بدست آمد،هم از ویرانه پیدا شد
بنای خانه کعبه خلیل الله نهاد اما
علی در کعبه ظاهر گشت و صاحبخانه پیدا شد
نه تنها کارپرداز زمین شد در زمین ظاهر
که هم دائرمدار طارم نه گانه پیدا شد
به ما شد فرض چون پروانه گرد کعبه گردیدن
که آن شمع حقیقت،اندر این کاشانه پیدا شد
طلسم لا شکست و دیو رفت و سحر شد باطل
کلید گنج الا الله را دندانه پیدا شد
بگو با عاشقان طی گشت هجر و گاه وصل آمد
بیفشانید جان بر مقدمش جانانه پیدا شد
......
#صغیر_اصفهانی
@masnavimolavii
https://t.me/MasnaviMolavii/2071
دست گیرنده وی است و بردبار
دم به دم آن دَم از او امّید دار!
نیست غم! گر دیر بی او ماندهای!
دیرگیر و سختگیرش خواندهای
دیر گیرد، سخت گیرد رحمـتش
یک دمت غایب ندارد حضرتش
#مثنوی_معنوی
#مولانا
@masnavimolavii
دُرِّ حقیقت، دیریاب است و سخت گیر، و حق یاریگر است و بردبار، حال چنان مراقب قلبت باش که شاید هر لحظه نسیم وصل از کوی یار بر تو وزیدن گیرد.
اگر مدتی بی بهره از الهامات حق و واردات قلبی او بوده ای ناامید مباش که عطیه ای بزرگ و تحفه ای گرانبها در انتظار توست.
در طلب دیدار و لقاء حق نباید ناامید بود؛ که اگر به وصالش نائل شوی رحمتش چنان سخت گیرد که لحظه ای در حریم قرب و مأمن عصمتِ او از نظرش غایب نگردی!
و حضرت #حافظ چه خوش سروده:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید