eitaa logo
تقدیمی ها.
7 دنبال‌کننده
70 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیم به:آشیانه
خیلی رندوم دادم امیدوارم خوشتون بیاد
آرام آرام،نوازش انگشتانش را بر گیسوی پیانو آغاز کرد.یکی پس از دیگری بر مغزش فرود می آمدند،سبقت میگرفتند،میرقصیدند.هرچه پایکوبی شان شدید میشد زجهٔ نت ها بیشتر به رخ گوش ها می آمدند. چنان عنکبوتی خوش خط و خال بر تن پیانو چنبره زده بودند.گاهی خون میچکید از بدن بی رمقش. نوازش خون بر اشک،گویی شور بود ان اسید سرخ رنگ. انگشت ها شکستند و عنکبوت ها پا به فرار گذاشتند،زجه ها خاموش شد. تنها اشکی خون آلود بود که از حلقش بیرون میریخت. برای: شفق
سر خاکستر شده اش را تکاند. تماشای مرگش کمی مرهم بود،میشود اسمش را لذت هم گذاشت. تن سیاهش را تف کرد،جسدش پرت شد. جایی میان لجن های جوب. قدم ها را به ترتیب هم صحبت میکرد. قلب هایی چرم پوش؟مضحک بود. اگر بر سر قرار امروز او،بوی خونِ ناشی از قتل چند لحظه پیش را استشمام میکرد چه؟ اهمیتی نداشت،البته شاید کمی به هرحال وقت تعویض لباس را نداشت،حوصله اش را هم. برای:محمد یوسف
فکر کن،به آنچه کمی دور تر رخ میدهد،چیزی فراتر از آنچه که میبینی. ثانیه به ثانیه،جهان نمی ایستد.برای هیچکس. همان لحظه که بر تخت چمباتمه زدی،کسی متولد میشود.شاید هزاران نفر.کسی چه میداند؟ و بلعکس،شاید کسی در یک گوشه از جهان خون بالا بیاورد و دست در دستان حضرت مرگ بگذارد. شاید کسی اوردوز کند و چشمانش حدقه را بشکافند،میبینی؟آدمی همیشه برای ناامیدی انگیزه دارد. اما به راستی،این جهانِ بی صبر،فرصت اندوه بیهوده میدهد؟ برای:علی
دیدش تار بود،قلم کمی بر تن مانیتور لق میزد. ولیکن آنقدر مسلط بود که با چشم بسته هم شگفتی خلق کند. واژه ها در سرش تاب میخوردند،هرچه بر لب می آورد صدایش را به وضوح در مغز میشنید. اشک ها امان نمیدادند.کم کم چشم ها خواستند پا پس بکشند و او را با یک دبه اشک رها کنند. کمی لرز داشت دستش،هر واژه چنان چشم ها را ملتهب میکرد که گر میخواست هم دیگر نمیتوانست اشک ها را بالا نیاورد.کمی آن طرف تر در ساعت چوبی اش،عقربه ها شب زده شده بودند و قصد حرکت نداشتند. برای:زهراسادات
بوسه هایش مهار نشدنی بود. هرچه قدم را تند تر بر زمین میچسباند حریص تر میشدند و ضرب را دو چندان میکردند. باد گیسوانش را به عهده داشت و باران گونه ها را. سگرمه ها را از آغوش یکدیگر بیرون کشید.فکر کرد بوسه های بی محابای باران نمیتواند زیاد هم بد باشد. لبخندی بر لبش هویدا شد و قدم ها را آرام آرام بر تن خسته ی زمین سپرد کمی سرش را بالا گرفت. آسمان را که دید گل از گلش شکفت. نرم نرمک دست ها را بالا آورد و به آغوش آسمان چسباند،شاید خوشحالی میتوانست همین باشد. برای:فاطمه
تنِ منجمدش هر آنچه رخ داده بود را با دستمالی ضخیم به یاد ها میسپرد،بر زیرِ پاهای پهنش لگد میشد،هرچه که دست و پا میزد انگار جری تر میشد و با سرعتی عذاب آور به کشتنِ تک تکِ آن ها ادامه میداد،انگار دست ها شکسته شده بود که حالا دیگر تلاشی برای نجاتِ جانِ عزیزانِ خویش نمیکرد قدم ها را هرجا که به بوسه مینشاند انگار او را در سلطهٔ خود میچپاند گویی با هر بوسه خونِ سیاهِ آن ها او را احاطه میکرد،با دست های شکستهٔ خویش میخواست از زیرِ قدم هایِ ورم کردهٔ آن غولِ زمان فراری جوید،ولیکن دیگر دست ها مهم نبود خود را به دیوارک های چوبی میچسباند،کمی از بزاقِ تیرهٔ قدم ها بر تنش مانده بود،ابتدا گمان کرد تنها یک لکه است،چشم که گرداند خود را در پیلهٔ چیزی قیر مانند یافت،گویی دگر هیچ نداشت،سرش را بر جاذبه سپرد و به عزیزانِ پر پر شده اش که حالا جنازه هایشان مفلوک و سیه رو بود دوخت.حس کرد کمی سست است.ماهیچه ها اویزان بودندو لای آن ها بزاقِ بوسهٔ قدم ها رفته بود.استخوان ها دست های یکدیگر را رها کردند و هر کدام به سویی رفتند.یک چشم و کمی قلب داشت،چیزی بر چشم فرو ریخت،انگار لزج بود،کمی چشم را دور زد که دید از میانِ قلب قیر بیرون میزند و کم کم متلاشی میشود،کمی بوی لجن می آمد،البته،تصور میکرد که چنین است،چنان که تنها یک چشم که نصفه نیمه میبیند داشت و شنیدنِ بوی قیر کمی مسخره به نظر می آمد،به هرحال اهمیتی نداشت،مردن بهتر از زندگی با یک چشمِ قیری بود. برای:آرمان
شیفت خورشید به پایان رسیده بود. آسمان میرفت که ماه در آغوشش بگیرد. کز کرده بر تخت به تماشای خداحافظی خورشید و ماه چمباتمه زده بود. صداها در مغز هر کدام اعلام نظری میکردند. کم کم آلودگی ایجاد شد و گوش ها زجه زد. زانو ها را پناه داد و سعی کرد نظمی به افکار تکه تکه اش دهد. گرچه میدانست بی فایده ست.انقدر زیاد بود که دیگر دستش جانی برای سامان دادن افکار نداشت. گویی ظرفیت مغز تمام بود که مجبور به گریه شد تا شاید کمی از آن صدا ها شور شود و چشم ان ها را تف کند. برای: حنانه
امیدوارم خوشتون بیاد اینبار دفترچم کوچیک بود متن ها کوتاه شد معذرت