آرام آرام،نوازش انگشتانش را بر گیسوی پیانو آغاز کرد.یکی پس از دیگری بر مغزش فرود می آمدند،سبقت میگرفتند،میرقصیدند.هرچه پایکوبی شان شدید میشد زجهٔ نت ها بیشتر به رخ گوش ها می آمدند.
چنان عنکبوتی خوش خط و خال بر تن پیانو چنبره زده بودند.گاهی خون میچکید از بدن بی رمقش.
نوازش خون بر اشک،گویی شور بود ان اسید سرخ رنگ.
انگشت ها شکستند و عنکبوت ها پا به فرار گذاشتند،زجه ها خاموش شد.
تنها اشکی خون آلود بود که از حلقش بیرون میریخت.
برای: شفق
سر خاکستر شده اش را تکاند.
تماشای مرگش کمی مرهم بود،میشود اسمش را لذت هم گذاشت.
تن سیاهش را تف کرد،جسدش پرت شد.
جایی میان لجن های جوب.
قدم ها را به ترتیب هم صحبت میکرد.
قلب هایی چرم پوش؟مضحک بود.
اگر بر سر قرار امروز او،بوی خونِ ناشی از قتل چند لحظه پیش را استشمام میکرد چه؟
اهمیتی نداشت،البته شاید کمی
به هرحال وقت تعویض لباس را نداشت،حوصله اش را هم.
برای:محمد یوسف
فکر کن،به آنچه کمی دور تر رخ میدهد،چیزی فراتر از آنچه که میبینی.
ثانیه به ثانیه،جهان نمی ایستد.برای هیچکس.
همان لحظه که بر تخت چمباتمه زدی،کسی متولد میشود.شاید هزاران نفر.کسی چه میداند؟
و بلعکس،شاید کسی در یک گوشه از جهان خون بالا بیاورد و دست در دستان حضرت مرگ بگذارد.
شاید کسی اوردوز کند و چشمانش حدقه را بشکافند،میبینی؟آدمی همیشه برای ناامیدی انگیزه دارد.
اما به راستی،این جهانِ بی صبر،فرصت اندوه بیهوده میدهد؟
برای:علی