eitaa logo
تقدیمی ها.
7 دنبال‌کننده
70 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تنِ منجمدش هر آنچه رخ داده بود را با دستمالی ضخیم به یاد ها میسپرد،بر زیرِ پاهای پهنش لگد میشد،هرچه که دست و پا میزد انگار جری تر میشد و با سرعتی عذاب آور به کشتنِ تک تکِ آن ها ادامه میداد،انگار دست ها شکسته شده بود که حالا دیگر تلاشی برای نجاتِ جانِ عزیزانِ خویش نمیکرد قدم ها را هرجا که به بوسه مینشاند انگار او را در سلطهٔ خود میچپاند گویی با هر بوسه خونِ سیاهِ آن ها او را احاطه میکرد،با دست های شکستهٔ خویش میخواست از زیرِ قدم هایِ ورم کردهٔ آن غولِ زمان فراری جوید،ولیکن دیگر دست ها مهم نبود خود را به دیوارک های چوبی میچسباند،کمی از بزاقِ تیرهٔ قدم ها بر تنش مانده بود،ابتدا گمان کرد تنها یک لکه است،چشم که گرداند خود را در پیلهٔ چیزی قیر مانند یافت،گویی دگر هیچ نداشت،سرش را بر جاذبه سپرد و به عزیزانِ پر پر شده اش که حالا جنازه هایشان مفلوک و سیه رو بود دوخت.حس کرد کمی سست است.ماهیچه ها اویزان بودندو لای آن ها بزاقِ بوسهٔ قدم ها رفته بود.استخوان ها دست های یکدیگر را رها کردند و هر کدام به سویی رفتند.یک چشم و کمی قلب داشت،چیزی بر چشم فرو ریخت،انگار لزج بود،کمی چشم را دور زد که دید از میانِ قلب قیر بیرون میزند و کم کم متلاشی میشود،کمی بوی لجن می آمد،البته،تصور میکرد که چنین است،چنان که تنها یک چشم که نصفه نیمه میبیند داشت و شنیدنِ بوی قیر کمی مسخره به نظر می آمد،به هرحال اهمیتی نداشت،مردن بهتر از زندگی با یک چشمِ قیری بود. برای:آرمان
شیفت خورشید به پایان رسیده بود. آسمان میرفت که ماه در آغوشش بگیرد. کز کرده بر تخت به تماشای خداحافظی خورشید و ماه چمباتمه زده بود. صداها در مغز هر کدام اعلام نظری میکردند. کم کم آلودگی ایجاد شد و گوش ها زجه زد. زانو ها را پناه داد و سعی کرد نظمی به افکار تکه تکه اش دهد. گرچه میدانست بی فایده ست.انقدر زیاد بود که دیگر دستش جانی برای سامان دادن افکار نداشت. گویی ظرفیت مغز تمام بود که مجبور به گریه شد تا شاید کمی از آن صدا ها شور شود و چشم ان ها را تف کند. برای: حنانه
امیدوارم خوشتون بیاد اینبار دفترچم کوچیک بود متن ها کوتاه شد معذرت