بسم الله الرحمن الرحیم
چراغ خدا را دست بگیر!
مصطفی پرسیده بود که ظهور نزدیک است؟ حاجآقا خوشوقت هم جواب داده بود: «تا شما توی نطنز چیکار کنید.» متعجب ادامه داده بود که یعنی ظهور ربط دارد به اینکه ما آنجا چهکار میکنیم؟ حاجآقا لبخند زده بود: «آره بالاخره ربط داره. شما برید نطنز کار کنید. یک ثانیه هم کوتاه نیاید. با چراغ خدا برید سرکار و با چراغ خدا هم برگردید.»
حالا ما هم شبیه مصطفی احمدیروشن شدهایم. حالا که از دام کرختی زندگی روزمره نجات پیدا کردهایم و فهمیدهایم که او خیال نبوده است.
ما دوازده روز او را لمس کردیم، صدای تهاجمش را شنیدیم و رد چنگهای تیزش بر تن ششصد و چند زندگی را به نظاره نشستیم.
اکنون یقین داریم که او هست. میدانیم که آن همه فریاد آقاخمینی که «اسرائیل غدهی سرطانی است» یعنی چه! میدانیم آن شبها و روزهایی که حسن طهرانیمقدم، مسعود علیمحمدی، مجید شهریاری، داریوش رضایینژاد و دهها دانشمند و سرباز بیادعا در راه دانش موشکی_هستهای خواب به چشمشان نیامد، یعنی چه!
ما حالا باور کردهایم که جنگ فقط برای دوران پدر و مادرهایمان نبوده و نیست. دشمن را دیگر در فاصلههای دور نمیبینیم. او را با چشمِ خود دیدهایم؛ با گوشت و خون لمس کردهایم. و حالا خوب میدانیم که آن جملهی معروف، آنکه میگفت: «دنیا، دنیای مذاکره است، نه موشکهای قارهپیما و بمبهای هستهای»، سرابی بیش نیست.
اکنون وقت آن است که به ایمانمان رسیدگی کنیم. تقوایمان را عمیقتر کنیم. ریشههای اعتقادیمان را محکمتر کنیم. قرآن را نه فقط برای ثواب، که برای فهم بخوانیم. عمیقتر. دقیقتر. و زندگی حسینی را، نه در سخنرانیها، که در عمل و رفتار خود تمرین کنیم.
وقت آن است که تلاشمان بیشتر از استراحتمان باشد. که پایداریمان بر رفاهمان بچربد. مثل همان سربازانی که باور دارند هر جای این سرزمین که ایستادهاند، همانجا مرکز عالم است. چون باور، جغرافیا نمیشناسد.
اکنون زمان آن است که فرزندانمان را در مسیر ضد امپریالیسم تربیت کنیم. برایشان بنویسیم، بسازیم، روایت کنیم. بذر آگاهی بکاریم، با کلمه، با تصویر، با حقیقت.
باید جدیتر از گذشته درس بخوانیم. مهارتهای لازم را بیاموزیم. آستینها را بالا بزنیم و خودمان باشیم، نه مصرفکنندهی دسترنج دیگران. وقت آن رسیده ایرانی بخریم، ایرانی بسازیم، و از تولیدکنندهی ایرانی با جان و دل حمایت کنیم.
و مهمتر از همه، دلهایمان را از کینهتوزی خالی کنیم. دستهای هم را محکم بگیریم. کنار هم بایستیم. متحد، آگاه، مقاوم. و اگر قرار است کاری کنیم، باید آنچنان با یقین و توکل قدم برداریم که انگار جان و عقل و استخوانمان را به خدا سپردهایم.
و بالاخره باید باور کنیم جنگ، مدتهاست که آغاز شده. میدان روشن است، راه معلوم. فقط مانده یک چیز: اینکه چراغ خدا را دست بگیریم و تا آخرین نفس مبارزه کنیم.
https://eitaa.com/masture
.
بسم الله الرحمن الرحیم
خداحافظی با حسینِ شناسنامهای
پرده اول:
محرم هفتسالگیام بود، چشمم که به گوسفند سربریده و رد خون افتاد تا سه روز لب به غذا نزدم. مامان هرچه تقلا کرد، فایده نداشت. هیچی از گلوم پایین نمیرفت. مدام یاد تکانهای بدن و سرِ نداشته و خون سرخورده توی جوی خیابان میافتادم. لج کرده بودم که چرا گوسفند بیچاره را برای امام حسین (ع) میکشید؟ خوب است کسی شما را برای کسی دیگر بکشد؟ هرچه مامان و بابا برایم توضیح میدادند، افاقه نمیکرد که نمیکرد. از همان روز رابطهام با کسی به نام حسین خراب شد.
تا میگفتند محرم نزدیک است، عزا میگرفتم که دوباره قرار است سر بریده و خون ببینم، همه مشکی بپوشند و نذری بدهند و سینه بزنند، مامانها و باباها زار زار گریه کنند، من روضه بشنوم و از خودم بپرسم مگر نمیگویند امام حسین مهربان است؟ پس چرا خانوادهاش را به آن بیابان سوزان برد و اجازه داد اینقدر سختی بکشند؟ خب تنهایی میرفت. و هرچه میگذشت، نمیتوانستم برای حسینِ آدمهای سهلالبکاء اشک بریزم.
پرده دوم:
رفیق و همکلاسی دبیرستانم نشسته بود کنارم و با روضهی حسین (ع) گریه میکرد. من اما یک چشمم به گل قالی بود و یک چشمم به ساعت مچی. سالها فکر میکردم گریه برای حسین مال مامان و باباهاست. مال نسل قدیم. آنها که همهچیز را راحت قبول میکنند و زیاد شک نمیکنند. نه مال چون منی که هزار سوال جواب نداده دارد.
آن شبی که رفیقم را دیدم، منتظر بودم از یکجایی بهبعد اشکهاش بخشکند و کم بیاورد. اصلا چه معنی داشت دختری شانزده ساله اشعار جانسوز روضهها را از بر باشد و شخصیتهای کربلا را بشناسد و مثل زنان داغدیده اشک بریزد؟ یک جای کار میلنگید. مراسم که تمام شد، زل زدم توی سیاهی چشمهاش و پرسیدم: «تو الان واسه امام حسین گریه میکردی؟» چندثانیه به من نگاه کرد، به دستهاش، به در و به دیوار: «مگه کسی هست که براش اشک نریزه؟» بدون مکث گفتم: «آره، من.» مات نگاهم کرد و چیزی نگفت. من اما یکباره هرچه سوال توی سرم جمع کرده بودم را ریختم روی داریه.
فرداشب، کتابی را آورد داد دستم و گفت: «اینو بخون، روشنت میکنه.»
پرده سوم:
مقتل لهوف را گذاشتم جلوم و شروع کردم به خواندن. ساعتهای متوالی. هرچه میخواندم بیشتر میفهمیدم و دلم نرمتر میشد اما از اشک هیچ خبری نبود. تا رسیدم به نقطهای که امام هنگام رزم با سپاه دشمن لحظهای ایستاد و سنگی بر پیشانی مبارکش نشست. سپرم افتاده بود. مردی را دیده بودم تشنه و خسته و کمجان. ایستاده میان میدان با پیشانیای خونین و تیری که بر قلبش نشسته بود و داشت شکایت مردمی را که دعوتش کرده بودند به خدا میبرد: «خداوندا تو میدانی که اینان مردی را میکشند که بر گسترهٔ زمین جز او فرزند دختر پیامبر نیست.» تاریکخانهٔ دلم لرزید و کتاب تار شد و چشمهام تر.
من داشتم با حسین شناسنامهای خداحافظی میکردم و برای حسین جدیدی مثل باران اشک میریختم.
و چه خوش گفت خداوند متعال:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»
بگو: «آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟!»
زمر، ٩
https://eitaa.com/masture
بسم الله الرحمن الرحیم
میدونی یکی از تکنیکهای پرکاربرد توی جنگ چیه؟ اینکه بدون شلیک گلوله، تو دل مردم رعب و وحشت بندازن. به این کار میگن عملیات روانی. جنگی که تو ذهنها شکل میگیره، نه روی زمین.
اگر حواست جمع باشه و خردهخبرها رو دنبال کنی، میبینی این روزها سبک خبرهای اسرائیل تغییر کرده. مخصوصاً از سهشنبه به بعد، یه موج سنگین از خبرهای منفی و پر از ترس راه افتاده.
چرا؟ چون دفعه قبل اونطوری که انتظار داشتن، به هدفشون نرسیدن. این بار اما تصمیم گرفتن کار رو عملی کنن و با ترس، بین مردم تفرقه بندازن. تفرقه هم که خودش کار یه گردان و لشگر بیانتهای دشمن رو میکنه.
میدونی ترس چیکار میکنه؟ مثل یه مه جلوی چشم آدم رو میگیره و قدرت فکر کردن رو ازش میدزده. وقتی آدم نتونه درست فکر کنه، خیلی راحت اشتباه میکنه، اون هم هر اشتباهی.
حالا اینا رو گفتم که بگم خواهر من! برادر من! تمام روزت رو نذار پای رصد اخبار. مگه تو خبرنگاری؟ مگه تحلیلگر سیاستی؟ یا سردبیر یه مجله یا روزنامهای؟ نه والا! من و تو آدمهای معمولی این جامعهایم. نه باید مثل آدمهای بیخبر زندگی کنیم، نه اینکه خودمون رو غرق اخبار و هر کانال و شبکهای کنیم که معلوم نیست از کجا میاد و به کجا میره.
برو به زندگیت برس، به دنیای خودت، به عزیزانت. زندگی ادامه داره و تا وقتی زندهای، باید بهترین ثانیهها رو بسازی و زندگی کنی.
الان بهترین فرصته که اون حدیث زیبا از مولامون علی (ع) رو زندگی کنیم؛ همونی که فرمود:
«برای دنیایت چنان باش که گویی جاویدان خواهی ماند، و برای آخرتت چنان باش که گویی فردا میمیری.»
https://eitaa.com/masture
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ
سه روز از جنگ نگذشته بود که آقای فکوری و فلاحی کاغذی میگذارند پیش چشم آقای خامنهای: «ما چند نوع هواپیمای جنگی داریم که تا سی روز آینده آمادگیشان تمام میشود. قطعاتشان باید عوض شود و ما اینها را نداریم. هر قطعهای از کار بیفتد، یک هواپیما در آشیانه میماند. حالا وضع جنگ ما این است. بروید به امام بگویید.»
دل آقای خامنهای خالی میشود. آن هم در شرایطی که از هرکشوری هواپیما و تجهیزات فراوان نظامی به خدمت صدام حسین رسیده است. سید علی نامه را برمیدارد و میبرد جماران، میگذارد پیش چشمان خمینی. از فرماندهان کاربلد جنگ میگوید، از هواپیماهای رو به اتمام و از منطقی که این زمانها بلند پژواک میکند «کارمان تمام است!» امام نگاهی به سید نامهرسان میکند: «این حرفها چیست! شما بگوئید بروند بجنگند، خدا میرساند، درست میکند، هیچطور نمیشود.» مرد جا میخورد، قانع نمیشود ولی دلش آرام میگیرد.
آن هواپیماهایی که قرار بود بعدِ سی روز در آشیانه بمانند، سالها پرواز میکنند. آن مردانی که فکر میکردند به آخر خط مقاومت رسیدهاند، بعدها قطعات را میسازند. آن مردمی که به قول احمد محمود، حتی میخ طویلهشان را از انگلیس میخریدند، با وجود تحریم موشک میسازند، ماهواره پرتاب میکنند و فناوری هستهای راه میاندازند. آن جوانههای زیر خاک مانده، با خمینی به سروهایی راستقامت بدل میشوند تا دنیا بداند هرکس دین خدا را یاری کند، خدا یاریاش میکند.
✍🏻 فاطمه مرادی
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
حسین برای تمام آدمهاست
هرسال محرم که میشد، هرکس میرفت مجلس خودش، منبر خودش، روضهی خودش. همانی که هرسال میرفت. من اما از وقتی مادر شدم، بلاتکلیف بودم. قبلا رنج نومادرانِ مجلس حسین (ع) را دیده بودم و میترسیدم کم بیاورم. یک شب دلم طاقت نیاورد و دوتا بچهی نوپا را بغل کردم و رفتم که رفتم. از اول مجلس مدام سرپا بودم و مراقب که مبادا اتفاقی برایشان بیفتد. که نکند از پلهها بیفتند، نکند چای استکانهای روضه بریزد رویشان و هزار نکند دیگر. ولی راضی بودم و دلخوش به همان چندکلمهای که رزقم از یاد حسین (ع) بود.
.
جلسه که به میانه رسید، نگاه خانمهای میانسال سنگین شد. چندتایی بچهها را دعوا کردند و یک نفر هم سیخ زل زد توی چشمهام که: «خانوم برو بشین خونهت، نه ما رو اذیت کن، نه بچههاتو...» ور استدلال و فلسفهبافیام میخواست بگوید که حسین مگر فقط برای شماست؟ برای من و این بچهها هم هست. اما ور انساندوستیام گل کرد و با خودم گفتم «باشد. این مجلسِ حسین برای شما.» اوایل کنج خانه مینشستم و با آرشیو سخنرانی و روضههای سال قبل عزاداری میکردم. بعدتر فهمیدم امامزاده علی اکبر چیذر پخش زندهی مراسم دارد. انگار دنیا را بهم دادند. شدم پای ثابت مراسمشان، سالهای سال. آنقدر که یادم رفته بود من هم میتوانم توی جمعی باشم که با هم برای حسین اشک میریزند. امسال که بچهها خودشان سیاه به تن کردند جا خوردم. تازه یادم افتاد وقتش شده بروند مجلس خودشان، منبر خودشان، روضهی خودشان. بیاینکه بترسم.
#محرم
#امام_حسین
@masture
مستوره | فاطمه مرادی
.
بسم الله الرحمن الرحیم
تو عباس هستی!
بهار ٩٤، کربلا بودیم. نور کمرمق آفتاب افتاده بود روی فرشهای خانهی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل(ع). دختر هشتماههام، روی زمین غلت میزد و دست دراز میکرد به نور. شیخ عباس تا چشمش به دخترم افتاد، لبخند زد و خاطرهای برایمان تعریف کرد که هیچوقت از یادم نرفت:
«یکروز حرم بودم و زنی را دیدم که نوک پنجههایش روی زمین کشیده میشد. لباسهایش کهنه و خاکی بود و قنداق پشت کمرش داد میزد که از روستاهای اطراف آمده. نگران بودم و مشکوک. هرازگاهی نگاهش میکردم که ضریح را طواف میکرد. نگاهی نگران و پر سوال داشتم، هر بار که دور ضریح میچرخید، شانههایش بیشتر تکان میخورد، انگار چیزی سنگین روی دوشش باشد. نوزاد آرام خوابیده بود و نق نمیزد، اما مادر آرام و قرار نداشت. با خودم فکر کردم چرا اینقدر طواف میکند!
وقت نماز که شد، قامت بستم و شروع کردم به خواندن، اما نگاهم مرتب به او برمیگشت. همچنان میچرخید و میچرخید. سر از سجدهی آخر که برداشتم، صدای گریهی نوزاد پیچید توی حرم. نماز را سریع تمام کردم و دویدم سمت صدا. نوزاد کف زمین بود و زن نبود.
هر لحظه گریه بلندتر میشد و هولم بیشتر. دست بردم زیر قنداق سفیدش؛ بغلش کردم و دویدم سمت صحن. میان جمعیت چشم میچرخاندم و با خودم میگفتم: «بیخود شک نکرده بودم.» رفتم توی صحن خاکی حرم که پر بود از زن و مرد. از بین زیراندازهای خانوادههای عرب میگذشتم و دزدکی زنها را میپاییدم.
تا اینکه، کنج صحن، زنی را دیدم که گوشهی شال مشکیاش را روی صورتش انداخته بود و تکیه داده بود به دیوار. دلم لرزید، اما قلبم میگفت خودش است. چند قدم جلو رفتم و پرسیدم: «خانم! شما بچه نداشتی؟» زن پر روسریاش را کنار زد و زل زد به دستهام. خودش بود. چهرهی آفتابسوختهاش را که دیدم، تشر زدم: «یالا! گریهی بچهت همهجا رو برداشته!»
چانهاش لرزید و چشمهایش قفل شد روی صورت نوزاد. از اینکه کاری نمیکرد عصبانی شدم و داد زدم: «مگه با تو نیستم؟ چرا بچهتو ول کردی؟ میخواستی بذاریش و بری؟» زن منمنکنان پرسید: «داره گریه میکنه؟!» دیگر خون خونم را میخورد. استغفراللهی گفتم و بر شیطان لعنت فرستادم.
یکهو زن شروع کرد به شیون و با کف دست میکوبید توی صورت خودش. هاج و واج مانده بودم و نمیتوانستم چیزی بگویم. جیغش از بین صدای زائران بالا میرفت، اما من و پاهایم یخ زده بودیم. فقط نگاهم میدوید از صورت زن به دهان نوزاد، از نوزاد به جمعیتی که دورمان جمع میشد. زنها دورش حلقه میزدند و میپرسیدند: «ماذا حدث؟ (چی شده؟)» ترسیده بودم و زبانم بند آمده بود. توی دلم میگفتم: «معلوم نیست چه نقشهای داره!»
زن بلند شد، دستی به صورت نوزادش کشید و دوباره خودش را زد. زنها دستش را گرفتند، آب به خوردش دادند و نوزاد را توی آغوشش گذاشتند. کمی که گذشت و نفسش بالا آمد، بریده و منقطع تعریف کرد: «بچهم سه روزه که مرده... پدرش رفته بود سفر... اگر میاومد و میدید بچه زنده نیست منو میکشت... گفتم یه راه بیشتر ندارم، بچه رو میارم اینجا.» سرش را چرخاند سمت ضریح و ادامه داد: «ابوفاضل میدونه شرمندگی یعنی چی. نذاشت من شرمنده بشم...»
چشمهایمان میبارید و دلهایمان میلرزید. آن خاطره، از آن روز با من ماند؛ با چشمهای آن زن و شانههایی که هر بار، سنگینتر دور ضریح میچرخیدند...
https://eitaa.com/masture
.
هدایت شده از ریحانه
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️با قوت ادامه دهید!
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 فاطمه مرادی
📗 از روضهی تاسوعا که برگشتم بهم گفت: «اون متنی که توی کانالت گذاشتی...» میخواستم بگویم ساعت یازده شب، چه وقت بحث سیاسی است؟ اما لبخند زدم تا حرفش را ادامه بدهد.
- اونو که خوندم دیگه نرفتم سمت ماهواره. هربار که اومدم کنترلو بردارم و بزنم اینترنشنال، یاد کلماتت افتادم و پشیمون شدم. از وقتی دنبال نمیکنم یه مامانِ آرومم.
یادم افتاد یک متن نوشته بودم و توی کانالم گذاشته بودم که مدام پیگیر اخبار نباشید، آن هم در شرایطی که اسرائیل دنبال عملیات روانی است. او هم متن را خوانده بود و سبک زندگیاش را عوض کرده بود. نه میدانستم توی کانالم عضو است یا خیر، و نه گمان میکردم که پیامرسان داخلی داشته باشد؛ حتی فکر نمیکردم که با آن نگرشهای متضاد سیاسی، متنهایم را بخواند.
او حرف میزد، لبخند من کش میآمد و زیر لب برای سلامتی مردی صلوات میفرستادم. برای او که ابتدای جنگ سفارشمان کرد: «کسانی که امور تبلیغی و تبیینی را برعهده دارند، کارهای خود را با قوت ادامه دهند...»
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
مستوره | فاطمه مرادی
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران ❤️با قوت ادامه دهید! 📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع
.
دم رفیقی که انگیزه شد تا این روایت کوچک شکل بگیره گرم! از اینجا بهش میگم: «درس بزرگی بهم دادی!» 🍃
.