هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
حسین برای تمام آدمهاست
هرسال محرم که میشد، هرکس میرفت مجلس خودش، منبر خودش، روضهی خودش. همانی که هرسال میرفت. من اما از وقتی مادر شدم، بلاتکلیف بودم. قبلا رنج نومادرانِ مجلس حسین (ع) را دیده بودم و میترسیدم کم بیاورم. یک شب دلم طاقت نیاورد و دوتا بچهی نوپا را بغل کردم و رفتم که رفتم. از اول مجلس مدام سرپا بودم و مراقب که مبادا اتفاقی برایشان بیفتد. که نکند از پلهها بیفتند، نکند چای استکانهای روضه بریزد رویشان و هزار نکند دیگر. ولی راضی بودم و دلخوش به همان چندکلمهای که رزقم از یاد حسین (ع) بود.
.
جلسه که به میانه رسید، نگاه خانمهای میانسال سنگین شد. چندتایی بچهها را دعوا کردند و یک نفر هم سیخ زل زد توی چشمهام که: «خانوم برو بشین خونهت، نه ما رو اذیت کن، نه بچههاتو...» ور استدلال و فلسفهبافیام میخواست بگوید که حسین مگر فقط برای شماست؟ برای من و این بچهها هم هست. اما ور انساندوستیام گل کرد و با خودم گفتم «باشد. این مجلسِ حسین برای شما.» اوایل کنج خانه مینشستم و با آرشیو سخنرانی و روضههای سال قبل عزاداری میکردم. بعدتر فهمیدم امامزاده علی اکبر چیذر پخش زندهی مراسم دارد. انگار دنیا را بهم دادند. شدم پای ثابت مراسمشان، سالهای سال. آنقدر که یادم رفته بود من هم میتوانم توی جمعی باشم که با هم برای حسین اشک میریزند. امسال که بچهها خودشان سیاه به تن کردند جا خوردم. تازه یادم افتاد وقتش شده بروند مجلس خودشان، منبر خودشان، روضهی خودشان. بیاینکه بترسم.
#محرم
#امام_حسین
@masture
مستوره | فاطمه مرادی
.
بسم الله الرحمن الرحیم
تو عباس هستی!
بهار ٩٤، کربلا بودیم. نور کمرمق آفتاب افتاده بود روی فرشهای خانهی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل(ع). دختر هشتماههام، روی زمین غلت میزد و دست دراز میکرد به نور. شیخ عباس تا چشمش به دخترم افتاد، لبخند زد و خاطرهای برایمان تعریف کرد که هیچوقت از یادم نرفت:
«یکروز حرم بودم و زنی را دیدم که نوک پنجههایش روی زمین کشیده میشد. لباسهایش کهنه و خاکی بود و قنداق پشت کمرش داد میزد که از روستاهای اطراف آمده. نگران بودم و مشکوک. هرازگاهی نگاهش میکردم که ضریح را طواف میکرد. نگاهی نگران و پر سوال داشتم، هر بار که دور ضریح میچرخید، شانههایش بیشتر تکان میخورد، انگار چیزی سنگین روی دوشش باشد. نوزاد آرام خوابیده بود و نق نمیزد، اما مادر آرام و قرار نداشت. با خودم فکر کردم چرا اینقدر طواف میکند!
وقت نماز که شد، قامت بستم و شروع کردم به خواندن، اما نگاهم مرتب به او برمیگشت. همچنان میچرخید و میچرخید. سر از سجدهی آخر که برداشتم، صدای گریهی نوزاد پیچید توی حرم. نماز را سریع تمام کردم و دویدم سمت صدا. نوزاد کف زمین بود و زن نبود.
هر لحظه گریه بلندتر میشد و هولم بیشتر. دست بردم زیر قنداق سفیدش؛ بغلش کردم و دویدم سمت صحن. میان جمعیت چشم میچرخاندم و با خودم میگفتم: «بیخود شک نکرده بودم.» رفتم توی صحن خاکی حرم که پر بود از زن و مرد. از بین زیراندازهای خانوادههای عرب میگذشتم و دزدکی زنها را میپاییدم.
تا اینکه، کنج صحن، زنی را دیدم که گوشهی شال مشکیاش را روی صورتش انداخته بود و تکیه داده بود به دیوار. دلم لرزید، اما قلبم میگفت خودش است. چند قدم جلو رفتم و پرسیدم: «خانم! شما بچه نداشتی؟» زن پر روسریاش را کنار زد و زل زد به دستهام. خودش بود. چهرهی آفتابسوختهاش را که دیدم، تشر زدم: «یالا! گریهی بچهت همهجا رو برداشته!»
چانهاش لرزید و چشمهایش قفل شد روی صورت نوزاد. از اینکه کاری نمیکرد عصبانی شدم و داد زدم: «مگه با تو نیستم؟ چرا بچهتو ول کردی؟ میخواستی بذاریش و بری؟» زن منمنکنان پرسید: «داره گریه میکنه؟!» دیگر خون خونم را میخورد. استغفراللهی گفتم و بر شیطان لعنت فرستادم.
یکهو زن شروع کرد به شیون و با کف دست میکوبید توی صورت خودش. هاج و واج مانده بودم و نمیتوانستم چیزی بگویم. جیغش از بین صدای زائران بالا میرفت، اما من و پاهایم یخ زده بودیم. فقط نگاهم میدوید از صورت زن به دهان نوزاد، از نوزاد به جمعیتی که دورمان جمع میشد. زنها دورش حلقه میزدند و میپرسیدند: «ماذا حدث؟ (چی شده؟)» ترسیده بودم و زبانم بند آمده بود. توی دلم میگفتم: «معلوم نیست چه نقشهای داره!»
زن بلند شد، دستی به صورت نوزادش کشید و دوباره خودش را زد. زنها دستش را گرفتند، آب به خوردش دادند و نوزاد را توی آغوشش گذاشتند. کمی که گذشت و نفسش بالا آمد، بریده و منقطع تعریف کرد: «بچهم سه روزه که مرده... پدرش رفته بود سفر... اگر میاومد و میدید بچه زنده نیست منو میکشت... گفتم یه راه بیشتر ندارم، بچه رو میارم اینجا.» سرش را چرخاند سمت ضریح و ادامه داد: «ابوفاضل میدونه شرمندگی یعنی چی. نذاشت من شرمنده بشم...»
چشمهایمان میبارید و دلهایمان میلرزید. آن خاطره، از آن روز با من ماند؛ با چشمهای آن زن و شانههایی که هر بار، سنگینتر دور ضریح میچرخیدند...
https://eitaa.com/masture
.
هدایت شده از ریحانه
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️با قوت ادامه دهید!
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 فاطمه مرادی
📗 از روضهی تاسوعا که برگشتم بهم گفت: «اون متنی که توی کانالت گذاشتی...» میخواستم بگویم ساعت یازده شب، چه وقت بحث سیاسی است؟ اما لبخند زدم تا حرفش را ادامه بدهد.
- اونو که خوندم دیگه نرفتم سمت ماهواره. هربار که اومدم کنترلو بردارم و بزنم اینترنشنال، یاد کلماتت افتادم و پشیمون شدم. از وقتی دنبال نمیکنم یه مامانِ آرومم.
یادم افتاد یک متن نوشته بودم و توی کانالم گذاشته بودم که مدام پیگیر اخبار نباشید، آن هم در شرایطی که اسرائیل دنبال عملیات روانی است. او هم متن را خوانده بود و سبک زندگیاش را عوض کرده بود. نه میدانستم توی کانالم عضو است یا خیر، و نه گمان میکردم که پیامرسان داخلی داشته باشد؛ حتی فکر نمیکردم که با آن نگرشهای متضاد سیاسی، متنهایم را بخواند.
او حرف میزد، لبخند من کش میآمد و زیر لب برای سلامتی مردی صلوات میفرستادم. برای او که ابتدای جنگ سفارشمان کرد: «کسانی که امور تبلیغی و تبیینی را برعهده دارند، کارهای خود را با قوت ادامه دهند...»
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
مستوره | فاطمه مرادی
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران ❤️با قوت ادامه دهید! 📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع
.
دم رفیقی که انگیزه شد تا این روایت کوچک شکل بگیره گرم! از اینجا بهش میگم: «درس بزرگی بهم دادی!» 🍃
.
بسم الله الرحمن الرحیم
نامهای برای خانم مخملباف
کلاس چهارم بودم که فهمیدم بهتر از بقیهٔ کلاس مینویسم. نه اینکه خودم کشف کرده باشم، معلمم نشانم داد. هفتههای اول که انشایم را میخواندم تمام مدت نگاهم میکرد، بعد دفترم را امضاء میکرد و یک بیست و صدآفرین درشت مینوشت. چندهفته بعد اولین نفر صدایم میکرد: «نویسندهٔ کلاس! بیا پای تخته ببینم چی نوشتی!» عادتش شده بود. حتی وقتی که مادرها اعتراض کردند که چرا فرق میگذاری، کوتاه نیامد. هرشنبه چند دسته کتاب از کانون پرورش فکری میآورد تا بخوانم. هروقت مسابقهٔ انشاءنویسی استانی برگزار میشد از من میخواست که بنویسم. و بارها تا پایان سال گفت: «تو خیلی قشنگ مینویسی. مطمئنم نویسنده میشی.»
هربار که این جمله را میشنیدم هم خوشحال میشدم هم ناراحت. خوشم میآمد که نوشتنم را دوست دارد و بدم میآمد که شبیه کتیِ «زنان کوچک» هی بزنم توی سرم که چرا رمانم را چاپ نمیکنند. خودم را در آینده معلم یا کارمندی میدیدم که صبح میرود سرکار، عصر برمیگردد خانه و حقوق ماهیانهاش هم به راه است.
اما دنیا جور دیگری چرخید. نه معلم شدم، نه کارمند هیچ ادارهای. چند بار راهها را عوض کردم، چند بار به بنبست رسیدم، اشک ریختم و حس کردم دیگر نمیتوانم ادامه دهم. اما چیزی که هیچوقت تغییر نکرد، همان چیزی بود که معلم کلاس چهارمم حدس زده بود: نمیتوانستم از نوشتن دست بکشم.
بخاطر همین تا دنیا دنیاست، اگر متنی مینویسم که چراغی روشن میکند، اگر تدریس نویسندگی میکنم و زکات علمم را پرداخت میکنم، اگر تیمی اهل قلم را مدیریت میکنم، همه را از او میبینم. از او که میتوانست بیخیال باشد، فقط درسش را بدهد و حقوقش را بگیرد. اما دل سوزاند و محکم و استوار روی قلبم حک کرد: «خیلی قشنگ مینویسی.»
.
.
امرسون میگفت هر بار قلمت خشک میشود و نمیتوانی بنویسی بنشین و برای آنکه دوستش داری نامهای مفصل بنویس. گره کارت باز میشود.
📚 احمد اخوت، تا روشنایی بنویس
.
.
وقتهایی که یه کتاب دستم میگیرم و هیجرقمه جلو نمیره، از بس که به لحاظ فرم ضعیفه. وقتهایی که نویسندهش بچه حزباللهیه و سوژه رو سوزونده، این بیانات آقا رو میذارم جلوی چشمم تا مدیون نشم: «مشکلتر از کتاب نوشتن، رساندن کتاب به چشم و ذهن مخاطب است؛ این خیلی مهم است. این هنر لازم دارد، دقّت لازم دارد، ظرافتهایی دارد که بایستی بتوانید اینها را وارد ذهن اینها بکنید.» ۱۳۹۵/۰۹/۱۵
.