eitaa logo
مستوره | فاطمه مرادی
437 دنبال‌کننده
323 عکس
63 ویدیو
0 فایل
🔹کلمه‌های یک مادر سیاست‌خواندهٔ دست‌به‌قلم 🔹ارتباط با من: @fatememoradiam 🔹صفحهٔ من در اینستاگرام: @fatememoradiam 🔹کانال من در تلگرام: https://t.me/mastuream
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
شما بهشت‌آفرین بودی! می‌خواستید با دخترتان بروید زیارت امام خمینی(ره). صبح زود بیدار شده بودید تا موهای دردانه‌تان را ببافید. بافتنش را خوب بلد بودید اما یک‌دستی که نمی‌شد. آخر رفقای پاسدار آمده بودند کمک تا شما ظرافت‌های پدردختری‌تان را تکمیل کنید. می‌دانید آن‌زمان مردها اهل این کارها نبودند ولی شما بودید. کلا شما فرق داشتید. همیشه حواستان به ما دخترها بود. سیل ایرانشهر را به خاطر دارید؟ وقتی پیکر دختری را بر دستان پدر بلوچش دیدید چطور بلندبلند گریه کردید؟ خودتان گفتید: «من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم چون حتماً از زن جانبداری می‌کنم، آنقدر که به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم.» راست می‌گفتید! تمام این سالها شما مدافع تمام‌عیار ما بودید. خیلی‌وقت‌ها یادمان انداختید که ما ریحانه‌ایم. به پدران و برادران و همسرانمان تذکر دادید که با ما مهربان باشند و محبتمان کنند. گفتید ما مدیر خانه‌ایم، شکل‌دهنده‌ی خانواده و جامعه‌ایم. شما اسممان را گذاشتید «بهشت‌آفرین». اما خودتان بهشت‌آفرین واقعی بودید! آنقدر که دخترانمان را تا خود بهشت بردید. حالا در جنت اعلی، شبیه آن جشن تکلیف رؤیایی نشسته‌اید و دخترهای مینابی دورتان حلقه زده‌اند. زهرا‌خانم چهارده‌ماهه را بغل گرفته‌ و دارید لبخند می‌زنید. همان دستی که موهای دردانه‌تان را بافته بود، حالا مشتاق است تا موهای او را هم با ظرافت ببافد؛ لطیف، زیبا و دخترانه. راستی! این‌بار موهایش را تنهایی می‌بافید آقا؟ 🔎رسانه «ریحانه» را دنبال کنید @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💗 یک قابِ پدر و دختری؛ این بار در بهشت... 🌷 یادبود دختران دانش‌آموز شهید میناب که همزمان با رهبر شهیدشان در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ آسمانی شدند. 📥 نسخه قابل چاپ | استوری 💻 Farsi.Khamenei.ir
🔻چند قاب از خانم خجسته، همسر رهبر شهید به روایت شهید سیدعلی خامنه‌ای ▪️ ایشان_قبل از هرچیز_ از یک طمأنینه و آرامش و روحیه‌ی قوی برخوردار است؛ لذا با آنکه خانه‌ی ما بارها مورد یورش دژخیمان واقع شد، و با آنکه من بارها در برابر او بازداشت شدم، و حتی در نیمه‌شب که برای دستگیری من به خانه‌ی ما ریختند، مورد ضرب و جرح واقع شدم، هیچگاه ترسی یا ضعفی یا افسردگی و ملالتی در او مشاهده نکردم. با روحیه‌ای عالی و قوی در زندان به ملاقات من می‌آمد. در این ملاقات‌ها، به من اعتماد و اطمینان می‌داد. هرگز نشد وقتی من در زندان بودم، خبر ناراحت‌کننده‌ای به من بدهد. به یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد؛ یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد، درباره‌ی خانواده و بستگان و والدین گفته باشد. ▫️ بحمدلله خانه‌ی ما همواره، از زوائد زندگی و زرق و برق‌های دنیوی_ که حتی در خانه‌های معمولی مردم یافت میشود_ به دور مانده است و همسرم در این امر، بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است. درست است که من زندگی‌ام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه می‌گویم که او در این زمینه، بسیار از من پیشی گرفته است. از جمله مواردی که میتوانم بگویم، این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور می‌شد و خود میرفت و میخرید. هيچوقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه‌ی پدری آورده بود و یا هدیه‌ی برخی بستگان بود. همه‌ی آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطعه زروزیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد. به یاد دارم از جمله مواردی که زیورآلات خود را فروخت، زمانی بود که سالی در مشهد زمستان نزدیک شد و سرما شدت یافت و مردم برای گرم کردن خانه‌های خود، به خرید مواد سوختی_ که آن زمان زغال بود_ روی آوردند. در چنین مواقعی، تعدادی از مؤمنین به من مراجعه میکردند و پولی در اختیار من می‌گذاشتند تا با آن زغال بخرم و بین نیازمندان توزیع کنم. معمولاً زغال را از زغال‌فروشی میخریدم، بعد به کسانی که نیاز داشتند، حواله میدادم تا زغال را از زغال‌فروشی بگیرند. در آن سال پولدارها به من مراجعه نکردند، بلکه فقرایی مراجعه کردند که معمولاً در چنین ایامی، برای گرفتن زغال، در خانه‌ی علما را می‌زنند. اما آن سال این افراد از خانه‌ی من ناامید باز میگشتند، و این امر مرا بسیار اندوهگین میساخت. همسرم که این حال را دید، به من پیشنهاد کرد دستبندی را که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به او هدیه کرده بود، بفروشم. من مخالفت کردم، ولی او اصرار ورزید. دستبند را گرفتم و خواستم آن را به قیمت هرچه بیشتر بفروشم. معمولاً زرگرها طلا را براساس وزن میخرند و دستمزد ساخت آن را حساب نمی‌کنند. اتفاقاً یکی از همسایگان و دوستان به خانه‌ی ما آمد. من جریان را برایش تعریف کردم تا تشویق شود که دستبند را به قیمت هرچه بیشتر بفروشد. او رفت و آن را به هزار و چهارصد تومان فروخت و گفت: من هم به اندازه‌ی همین پول روی آن میگذارم. لذا مبلغ خوبی فراهم شد و با آن زغال خریدم و نگرانی همسرم برطرف شد. ▪️ خانه‌ی ما طبق معمول اغلب خانه‌های ایرانی، با قالی مفروش بود، اما دیدم این قالی‌ها هم جزو زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی به جای قالی‌هایی باشد که در جهیزیه‌ی همسرم بوده است. همسرم که دید این کار را کرده‌ام، تنها حرفی که زد، این بود: چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟ گفتم: این دو قالی به جای آن قالی‌هایی است که جزو جهیزیه‌ی خود آورده‌اید. گفت: نه، آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم، آمد و این دو قالی را هم فروخت. بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم، که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نه قطعه زیرانداز باقی‌ است و هیچ قالی‌ای وجود ندارد. 📚 برش‌هایی از «خون دلی که لعل شد»، زندگینامه رهبر شهید سیدعلی خامنه‌ای .
. بشینید کتاب یادداشتهای بغداد رو بخونید. نه برای الان. چون دیگه دیره. برای آینده. .