eitaa logo
مستوره | فاطمه مرادی
437 دنبال‌کننده
323 عکس
63 ویدیو
0 فایل
🔹کلمه‌های یک مادر سیاست‌خواندهٔ دست‌به‌قلم 🔹ارتباط با من: @fatememoradiam 🔹صفحهٔ من در اینستاگرام: @fatememoradiam 🔹کانال من در تلگرام: https://t.me/mastuream
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
💗 یک قابِ پدر و دختری؛ این بار در بهشت... 🌷 یادبود دختران دانش‌آموز شهید میناب که همزمان با رهبر شهیدشان در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ آسمانی شدند. 📥 نسخه قابل چاپ | استوری 💻 Farsi.Khamenei.ir
🔻چند قاب از خانم خجسته، همسر رهبر شهید به روایت شهید سیدعلی خامنه‌ای ▪️ ایشان_قبل از هرچیز_ از یک طمأنینه و آرامش و روحیه‌ی قوی برخوردار است؛ لذا با آنکه خانه‌ی ما بارها مورد یورش دژخیمان واقع شد، و با آنکه من بارها در برابر او بازداشت شدم، و حتی در نیمه‌شب که برای دستگیری من به خانه‌ی ما ریختند، مورد ضرب و جرح واقع شدم، هیچگاه ترسی یا ضعفی یا افسردگی و ملالتی در او مشاهده نکردم. با روحیه‌ای عالی و قوی در زندان به ملاقات من می‌آمد. در این ملاقات‌ها، به من اعتماد و اطمینان می‌داد. هرگز نشد وقتی من در زندان بودم، خبر ناراحت‌کننده‌ای به من بدهد. به یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد؛ یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد، درباره‌ی خانواده و بستگان و والدین گفته باشد. ▫️ بحمدلله خانه‌ی ما همواره، از زوائد زندگی و زرق و برق‌های دنیوی_ که حتی در خانه‌های معمولی مردم یافت میشود_ به دور مانده است و همسرم در این امر، بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است. درست است که من زندگی‌ام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه می‌گویم که او در این زمینه، بسیار از من پیشی گرفته است. از جمله مواردی که میتوانم بگویم، این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور می‌شد و خود میرفت و میخرید. هيچوقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه‌ی پدری آورده بود و یا هدیه‌ی برخی بستگان بود. همه‌ی آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطعه زروزیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد. به یاد دارم از جمله مواردی که زیورآلات خود را فروخت، زمانی بود که سالی در مشهد زمستان نزدیک شد و سرما شدت یافت و مردم برای گرم کردن خانه‌های خود، به خرید مواد سوختی_ که آن زمان زغال بود_ روی آوردند. در چنین مواقعی، تعدادی از مؤمنین به من مراجعه میکردند و پولی در اختیار من می‌گذاشتند تا با آن زغال بخرم و بین نیازمندان توزیع کنم. معمولاً زغال را از زغال‌فروشی میخریدم، بعد به کسانی که نیاز داشتند، حواله میدادم تا زغال را از زغال‌فروشی بگیرند. در آن سال پولدارها به من مراجعه نکردند، بلکه فقرایی مراجعه کردند که معمولاً در چنین ایامی، برای گرفتن زغال، در خانه‌ی علما را می‌زنند. اما آن سال این افراد از خانه‌ی من ناامید باز میگشتند، و این امر مرا بسیار اندوهگین میساخت. همسرم که این حال را دید، به من پیشنهاد کرد دستبندی را که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به او هدیه کرده بود، بفروشم. من مخالفت کردم، ولی او اصرار ورزید. دستبند را گرفتم و خواستم آن را به قیمت هرچه بیشتر بفروشم. معمولاً زرگرها طلا را براساس وزن میخرند و دستمزد ساخت آن را حساب نمی‌کنند. اتفاقاً یکی از همسایگان و دوستان به خانه‌ی ما آمد. من جریان را برایش تعریف کردم تا تشویق شود که دستبند را به قیمت هرچه بیشتر بفروشد. او رفت و آن را به هزار و چهارصد تومان فروخت و گفت: من هم به اندازه‌ی همین پول روی آن میگذارم. لذا مبلغ خوبی فراهم شد و با آن زغال خریدم و نگرانی همسرم برطرف شد. ▪️ خانه‌ی ما طبق معمول اغلب خانه‌های ایرانی، با قالی مفروش بود، اما دیدم این قالی‌ها هم جزو زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی به جای قالی‌هایی باشد که در جهیزیه‌ی همسرم بوده است. همسرم که دید این کار را کرده‌ام، تنها حرفی که زد، این بود: چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟ گفتم: این دو قالی به جای آن قالی‌هایی است که جزو جهیزیه‌ی خود آورده‌اید. گفت: نه، آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم، آمد و این دو قالی را هم فروخت. بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم، که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نه قطعه زیرانداز باقی‌ است و هیچ قالی‌ای وجود ندارد. 📚 برش‌هایی از «خون دلی که لعل شد»، زندگینامه رهبر شهید سیدعلی خامنه‌ای .
. بشینید کتاب یادداشتهای بغداد رو بخونید. نه برای الان. چون دیگه دیره. برای آینده. .
. بسم الله الرحمن الرحیم ساده، مصمم، پرصلابت این‌روزها، زیاد به او فکر می‌کنم. به او و انتخاب‌هایش. به وقتی‌که افسر جوان و گستاخ ساواک، مسخره‌اش کرد: «آشیخ! ریشت رو تراشیدن؟» و او در جواب گفت: «بله، سالها بود که چانه‌ی خودم را ندیده بودم و حالا الحمدلله می‌بینم.» می‌توانست اخم کند، سرخ و سفید شود، دندان روی هم بسابد و سکوت کند. اما نکرد. چون می‌دانست توی میدانی ایستاده که باید میان آشکار شدن ضعف و ناتوانی‌ خویش و خوشحالی جوجه‌سرباز پهلوی یکی را انتخاب کند. و او دومی را گلچین کرد. ساده، مصمم، پرصلابت. شبیه تمام روزهایی که پس از این تک‌ْسکانس طلایی آمدند. عجیب و باورنکردنی، اما شدنی. وقتی ماهها توی سلول انفرادی تنگ و تاریک زندان حبس شده بود، کتابهایی را که در برنامه داشت، ترجمه کرد. وقتی از سلول انفرادی آزاد شد، به زندانیان نماز جماعت آموخت و منبر حسینی رفت. حتی وقتی به ایرانشهر تبعید شد، یکی از ستونهای اصلی تبیین و رفع شبهات در سیستان و بلوچستان شد. آن هم در شرایطی که کمتر کسی بود تا به رسمیت بشناسدش و جواب سلامش را بدهد. من این روزها زیاد به او فکر می‌کنم. به اینکه اگر آن روحانی سی‌و‌چندساله‌ی مشهدی بودم و بهار عمرم را میان چهاردیواری انفرادی می‌گذراندم، اگر شکنجه و تبعید می‌شدم، اگر پسر سه‌ساله‌ام، در زمان ملاقاتم در زندان، غریبی می‌کرد و به آغوشم نمی‌آمد، چه انتخابهایی می‌کردم؟ شبیه او مبارزه را با قوت ادامه می‌دادم یا از راهی که آمده بودم برمی‌گشتم؟ او که برنگشت. چرا که استادْتمام تبدیلِ تهدید به فرصت است. او مدتهاست رزم و زندگی را به هم آمیخته و برای همگان نسخه‌ای بدیع و متمایز ساخته. او سالهاست که به من و شما یاد داده ادامه‌ی پرقوت زندگی راه‌و‌رسم خاصی دارد: نه انفعال و رکود دارد، نه وادادگی و بیخیالی. و حالا نوبت ماست که انتخاب کنیم. حالا که بهمان یادآوری کرد زندگی را با قوت ادامه دهیم، باید حواسمان جمع باشد که در مشی مذهبی_سیاسی او، امتداد پرقوت زندگی ترجمانی ویژه دارد: نه مانند کسانی است که فارغ از شرایط جنگ و اوضاع مملکت، زندگی همیشگی‌شان را ادامه می‌دهند، مثل کسانی‌که طی هشت سال دفاع مقدس، نماز خواندند، روضه‌ی حسین‌بن‌علی گرفتند و قرآن به سر گذاشتند اما دریغ از یک روز حضور در جبهه یا حمایت از رزمندگان. و نه شبیه کسانی ‌است که از فرط رصد اخبار منفی و تهی بودن منظومه‌ی فکری، وا مانده‌اند، تمام زندگی را رها کرده‌اند و به گوشه‌‌ی انزوا و بی‌اثری خزیده‌اند. هیچکدام از این دو راه، مسیر انتخابی او نیست. چرا که سبک مسلمانی‌اش مساوی است با حرکت. نظیر چشمه‌ای که راه باز می‌کند و می‌جوشاند و می‌خروشاند: هم خودش به پا می‌خیزد و هم جامانده‌ها و در راه‌مانده‌ها را به حرکت می‌اندازد. و حال ما باید شبیه او باشیم. شبیه کسی که ایمان دارد قوت زندگیمان وابسته است به یک باور. به اینکه هرکجای جمهوری اسلامی قرار گرفتیم همانجا را مرکز دنیا بدانیم. آنقدر که انگار تمام کارهای عالم وابسته به حضور و نقش‌آفرینی ماست. چه جنگ باشد و چه نباشد. و اگر همین نکته را از او بیاموزیم ادامه‌دهندگان پرقوت زندگی خواهیم بود. ادامه‌دهندگانی ساده، مصمم و پرصلابت. https://eitaa.com/masture .