هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
بسم الله الرحمن الرحیم
ساده، مصمم، پرصلابت
اینروزها، زیاد به او فکر میکنم. به او و انتخابهایش. به وقتیکه افسر جوان و گستاخ ساواک، مسخرهاش کرد: «آشیخ! ریشت رو تراشیدن؟» و او در جواب گفت: «بله، سالها بود که چانهی خودم را ندیده بودم و حالا الحمدلله میبینم.» میتوانست اخم کند، سرخ و سفید شود، دندان روی هم بسابد و سکوت کند. اما نکرد. چون میدانست توی میدانی ایستاده که باید میان آشکار شدن ضعف و ناتوانی خویش و خوشحالی جوجهسرباز پهلوی یکی را انتخاب کند. و او دومی را گلچین کرد. ساده، مصمم، پرصلابت.
شبیه تمام روزهایی که پس از این تکْسکانس طلایی آمدند. عجیب و باورنکردنی، اما شدنی. وقتی ماهها توی سلول انفرادی تنگ و تاریک زندان حبس شده بود، کتابهایی را که در برنامه داشت، ترجمه کرد. وقتی از سلول انفرادی آزاد شد، به زندانیان نماز جماعت آموخت و منبر حسینی رفت. حتی وقتی به ایرانشهر تبعید شد، یکی از ستونهای اصلی تبیین و رفع شبهات در سیستان و بلوچستان شد. آن هم در شرایطی که کمتر کسی بود تا به رسمیت بشناسدش و جواب سلامش را بدهد.
من این روزها زیاد به او فکر میکنم. به اینکه اگر آن روحانی سیوچندسالهی مشهدی بودم و بهار عمرم را میان چهاردیواری انفرادی میگذراندم، اگر شکنجه و تبعید میشدم، اگر پسر سهسالهام، در زمان ملاقاتم در زندان، غریبی میکرد و به آغوشم نمیآمد، چه انتخابهایی میکردم؟ شبیه او مبارزه را با قوت ادامه میدادم یا از راهی که آمده بودم برمیگشتم؟
او که برنگشت. چرا که استادْتمام تبدیلِ تهدید به فرصت است. او مدتهاست رزم و زندگی را به هم آمیخته و برای همگان نسخهای بدیع و متمایز ساخته. او سالهاست که به من و شما یاد داده ادامهی پرقوت زندگی راهورسم خاصی دارد: نه انفعال و رکود دارد، نه وادادگی و بیخیالی.
و حالا نوبت ماست که انتخاب کنیم. حالا که بهمان یادآوری کرد زندگی را با قوت ادامه دهیم، باید حواسمان جمع باشد که در مشی مذهبی_سیاسی او، امتداد پرقوت زندگی ترجمانی ویژه دارد: نه مانند کسانی است که فارغ از شرایط جنگ و اوضاع مملکت، زندگی همیشگیشان را ادامه میدهند، مثل کسانیکه طی هشت سال دفاع مقدس، نماز خواندند، روضهی حسینبنعلی گرفتند و قرآن به سر گذاشتند اما دریغ از یک روز حضور در جبهه یا حمایت از رزمندگان. و نه شبیه کسانی است که از فرط رصد اخبار منفی و تهی بودن منظومهی فکری، وا ماندهاند، تمام زندگی را رها کردهاند و به گوشهی انزوا و بیاثری خزیدهاند.
هیچکدام از این دو راه، مسیر انتخابی او نیست. چرا که سبک مسلمانیاش مساوی است با حرکت. نظیر چشمهای که راه باز میکند و میجوشاند و میخروشاند: هم خودش به پا میخیزد و هم جاماندهها و در راهماندهها را به حرکت میاندازد.
و حال ما باید شبیه او باشیم. شبیه کسی که ایمان دارد قوت زندگیمان وابسته است به یک باور. به اینکه هرکجای جمهوری اسلامی قرار گرفتیم همانجا را مرکز دنیا بدانیم. آنقدر که انگار تمام کارهای عالم وابسته به حضور و نقشآفرینی ماست. چه جنگ باشد و چه نباشد. و اگر همین نکته را از او بیاموزیم ادامهدهندگان پرقوت زندگی خواهیم بود. ادامهدهندگانی ساده، مصمم و پرصلابت.
https://eitaa.com/masture
.
مستوره | فاطمه مرادی
. بسم الله الرحمن الرحیم ساده، مصمم، پرصلابت اینروزها، زیاد به او فکر میکنم. به او و انتخابهایش
.
ما پیروان این آقا هستیم.
بنابراین سوگ ما هم حرکت خواهد داشت، نه رکود.
.
.
میخواین جون بگیرید؟
میخواین این غمهای چنبرهزده روی دلتون رو بتارونید؟
پاشید برید جملهجملهی اولین پیام آقا سیدمجتبی خامنهای رو بخونید.
بعدش هم حسابی دعاشون کنید.
لینک مطالعه:
https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62800
.
.
بینالسیدین
امشب از خودم، از آدمها و از تمام شلوغیهای کشدار اطرافم، فرار کردم به کنج دنج مسجد روستا. دنبال یک غریبهگی مطلق بودم؛ جایی که کسی مرا نشناسد، باهام حرف نزند و بگذارد لابهلای سجدهها، بغضِ سفتشدهی توی گلویم را بشکنم. اما تا پایم را گذاشتم داخل، نقشههایم نقش بر آب شد.
زن میانسالِ سبزپوشی، انگار که سالها منتظرم بوده باشد، از جایش بلند شد و با لبخند پیشدستی کرد: «سلام دخترم، خوش اومدی.» خجالتزده سلامی دادم و سریع سرم را پایین انداختم تا خلوتم به هم نریزد. یک مهرِ کوچکِ لبپریده برداشتم و رفتم دورترین گوشهی مسجد کز کردم. میخواستم دو رکعت نماز بخوانم تا روز قیامت، این دیوارهای کاهگلی شهادت بدهند که اینجا بودهام. هنوز تکبیرةالاحرام را نگفته بودم که دستِ سبزپوشش جلو آمد و سجادهی فیروزهایاش را زیر پایم پهن کرد. باز هم تشکر و خجالت. مدام با خودم میگفتم: «کاش این آخرین توجه باشه...» اما محبتهایش تمامی نداشت.
همین که خواستم قامت ببندم، تسبیحش را کنار مهرم گذاشت. نماز که تمام شد، دستم را گرفت و گفت: «ببخش مادر، حواسم نبود چادر تعارف کنم. من سیدم، این هم مال خودمه.» و یک چادر سفید گلدار خوشبو را روی سرم انداخت. دیگر گارد تنهاییام شکسته بود.
زن سمت چپی هم با مهربانی نگاهم کرد: «چقدر چهرهتون واسهم آشناست!» میخواستم بگویم من همزاد تمام آدمهایی هستم که میشناسی، آنقدر که این را از هر کسی شنیدهام. اما چیزی نگفتم. زن سبزپوش به جایم جواب داد: «نه، مهمانن!» خانم کناری ابروهایش را بالا انداخت و با چشمهای روشنش نگاهم کرد: «پس حتماً دعام کن. این مسجد خیلی حاجت میده.» بعد زن سبزپوش خندید، طوری که دندانهای مرتبش پیدا شد و گفت: «خیالت راحت باشه، الان بینالسیدین نشستی؛ ما دوتامون سیدیم، ما هم دعات میکنیم.»
آن لحظه، وسطِ آن «بینالسیدین» گفتنها و خندههای بیریا، حس کردم آن سنگِ بزرگی که روی سینهام بود، دارد ذرهذره آب میشود. موقع رفتن، وقتی آدرس و ساعت راهپیمایی فردا را میداد، طوری گفت «منتظرت هستم» که انگار عضوی از خانوادهشان شدهام.
پلههای مسجد را که پایین میآمدم، هوا خنکتر بود. دیگر از دست خودم فرار نمیکردم. پاهایم روی زمین سفت بود و زور آن غم همیشگی، کمتر شده بود. خیلی کمتر...
@masture
.
.
یک ماه گذشت و من، روزی هزار بار، از دوریتان مردم و زنده شدم. راستش هنوز هم باورم نمیشود که نباشید. هنوز ته دلم فکر میکنم شاید باز هم دیداری در کار باشد و شما کلامی روشن، چیزی برای ادامه دادن، برایمان بیاورید. اما آقا! یک ماه است که نه دیداری داشتهایم و نه چشممان به جمال شما روشن شده است. نماز عید فطر بدون اقامهی شما بود، سخنرانی تحویل سال نبود، سایت خامنهایداتآیآر هم دیگر با بیاناتتان بهروز نشد، و من این چند هفته مثل پرندهای شدهام که در قفس افتاده و هرچه به اینسو و آنسو میزند، باز هم از غمی که روی دلش آوار شده کم نمیشود.
کم نمیشود چون هر روز با درد تازهای روبهرو میشوم؛ دردهایی بیامان و سنگین. یک روز دختری، روز دیگر پسری، و روزهای بعد خانوادههایی زیر آوار میمانند و خونشان بر زمین میریزد. یک روز کاخ گلستانمان تخریب میشود و روز دیگر دانشگاهمان. یک روز کارخانهای فرو میریزد و ساعتی بعد مغازهای، فروشگاهی یا کسبوکاری. و میان این همه سوگ، میشنوم که وطنفروشهای خارج از کشور با خیال راحت میگویند: «نترسید؛ بزنند، خراب کنند، ما برمیگردیم و بهترش را میسازیم.» و دلم میسوزد؛ چون بعضی چیزها اگر خراب شوند، دیگر نه مثلشان ساخته میشود و نه بهترشان.
و من، با همهی اینها، هنوز زندهام؛ زنده به کلمات شما، به راههایی که نشانم دادید، به رمزهایی که همیشه دادید، به روزنههای باریک نوری که در این تاریکیِ عمیق برایمان گذاشتید. به آن جملهٔ جادویی که نصیبمان کردید تا آویزهٔ گوشمان باشد. همان که گفتید: «مقاومت کنید، پیروز میشوید.» پس دعا کنید که قدمهایمان ثابت بماند و قلبمان روشن. ما که از دوری شما مردیم.
@masture
.
آنجا، هنوز هم کسی بود؟
ده ساله بودم. قرآن برایم قلهای بود که هیچوقت نمیتوانستم فتحش کنم. هر بار که قرآن میخواندم، ده، پانزده غلط روخوانی داشتم. مامان و بابا گفتند بروم کلاس. رفتم. اولین جلسه از بیست نمره شدم پنج. داشتم از خجالت آب میشدم. سرم را انداخته بودم پایین تا چشمهای دخترهایی که بهم زل زده بودند و ریز میخندیدند را نبینم. منتظر «نچنچ» معلمم بودم که به جایش شنیدم: «برای اولین جلسه خوبه.» همین شد امید. شد دوای دردم. آنقدر که از همان تابستان ١٣٧٩، خورهٔ کلاسش شدم.
هر روز، وقتی صبحانه را میخوردم، بدوبدو از پلههای موزاییکی مسجد بالا میرفتم. در که باز میشد، بوی فرش تمیز و خنکیِ دیوارهای سفید میخورد توی صورتم. بعد رحل قرآن را باز میکردم و تمام جانم میشد گوش. میخواستم بفهمم «ال» کجا خواناست و کجا ناخوانا؛ مد چیست، وقف کجاست، ادغام یعنی چه. میخواستم آن معلم خوشپوشِ خوشبویِ خوشصدا که اسمم را با پسوند «خانم» صدا میکرد، ازم راضی باشد.
فکر میکردم فقط همین کلاس قرآن است که میتواند پای بیقرارم را به آن چهاردیواریِ گچی باز کند، اما کمکم فهمیدم مسجد بیشتر از قرآن اسیرم کرده. یا داشتم احکام پاکی و نجاست را از بر میکردم، یا کتابهای داستان را از کتابخانهاش امانت میگرفتم؛ و یا عکس سهدرچهار میبردم تا کارت بسیجم را بدهند و اردوی جمکران را ثبتنام کنم.
یکآن خودم را دیدم که دلبستهٔ مسجد کوچک روستایمان شدهام؛ جایی که بارها در آن سرم را بالا گرفتم و از ته دل خندیدم. مثل همان شبی که اسمم را پشت میکروفن خواندند. جشن ولادت حضرت زهرا(س) بود و مسجد غلغله. رفتم کنار پردهی سرتاسر سفید ایستادم و گفتم: «حاجآقا! من فاطمه مرادیام. نفر اول مسابقهٔ قرآن.» از آن طرف پرده، دستی زمخت و مردانه، جعبهای کادوپیچ را دراز کرد و گفت: «مبارکت باشه.» مُردم از خوشحالی. همانجا، زیر نگاه زنهای روستا، کاغذ را پاره کردم و برای جامدادی کتابی صورتی دل از کف دادم. برای جایزهی تمام آن روزهایی که از ترسِ غلطخوانی، قلبم توی دهانم میزد. برای فتح نمرهٔ بیست.
تابستان سال بعد از روستا رفتیم و دیگر آن مسجد را ندیدم؛ تا همین چند شب پیش. عکسش را توی خبرگزاریها زده بودند و زیرش نوشته بودند: «ساعت ۲ بامداد یک مسجد در روستای شهابیه خمین هدف اصابت پرتابه آمریکایی_اسرائیلی قرار گرفت.» دلم هری ریخت. شاید هنوز هم بچهای بوده که منتظر یک جعبهٔ کادوپیچ برای مسابقهٔ قرآنش باشد.
@masture
.
اول: عباس دوران
مأموریت واضح بود: پل را منهدم کن! پلی روی یکی از رودخانههای عراق که مسیر رفتوآمد تجهیزات و ادوات نظامی به ارتش بعث بود. عباس، بالای هدف در آسمان پرواز میکرد، چشمش به خودروی شخصیای افتاد که داشت از روی پل عبور میکرد. برای اینکه آسیبی به خودرو نرسد، پل را دور زد؛ یک بار، دو بار. صبر کرد تا وقتی مطمئن شد کسی روی پل نیست. بعد موشک را شلیک کرد و پل منهدم شد. آن روز عباس دوران مأموریتش را انجام داد، اما نه به قیمت جان یک انسان بیگناه.
دوم: پل b1
امروز پل b1 کرج منفجر شد. جنگندههای دشمن با فناوری لیزری بالای سرشان پرواز میکردند؛ میتوانستند ببینند، میتوانستند تشخیص دهند. زیر پل خانوادهها نشسته بودند، سفرهٔ نهارشان را پهن کرده بودند، لقمه میگرفتند، چای میریختند، بچهها میخندیدند. ولی پل را خراب کردند. چندصد نفر کارگر و مهندس، دوازده سال وقت صرفش کرده بودند؛ دوازده سال توی گرما، توی سرما، شببیداری، عرق ریختن، آرزو بستن به روز افتتاح. اما پل هنوز افتتاح نشده بود، هنوز کسی از رویش عبور نکرده بود، هنوز مسیری برای ادوات نظامی نبود. فقط خانوادههایی بودند که نهار میخوردند و پلهایی که روی سرشان آوار شد.
سوم: وطنفروش
لعنت خدا بر تمام وطنفروشانی که دست کمک جلوی اجنبی دراز کردند؛ که خاکشان را فروختند، که غیرتشان را معامله کردند. سگ صاحبش را نمیفروشد، سگ به غریبهها پارس میکند نه به همخونهای خودش. اما شما؟ شما به اجنبی دست کمک دراز کردید، به دشمن تکیه دادید، به پشت برادر خنجر زدید. لعنت خدا بر شما که وفای سگ از شما بیشتر است.
.