#کرامات #زینببه
#داستان #اول
◾️ماجرای سکه طلا و حرم حضرت زینب (س)
⚫️بر اساس روایتی از علماى بزرگوار اسلام به نقل از متولی حرم حضرت زینب (س)؛ روزی یک هندى جلوى صحن حضرت زینب (س) آمد و دستش را به سمت ضریح مطهر دراز کرد و چیزى گفت به یکباره سکه طلایى در دست او گذاشته شد.
⚫️متولی حرم حضرت زینب (س) که شاهد این اتفاق بزرگ بود، جلو رفت و گفت: این سکه را با پول من عوض مى کنى؟
مرد هندى با تعجب گفت: براى چه؟
متولی حرم گفت: براى تبرک.
⚫️مرد هندی با تعجب گفت: مگر شما از این سکهها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم.
◾️#داستان #دوم
⚫️شفای عجیب جوان و سقوط از صحن مقدس حرم حضرت زینب (س)
مرحوم سید کمال الدین رقعى زمانى که مسئولیت واحد تاسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س) را به عهده داشت، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف کرد: روزى پسرى به نام (صاحب) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن افتاد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علت حال بسیار وخیم او بسترى شد.
⚫️آن پسر گفت: هنگامى که روى تخت دراز کشیده بودم، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مىکنى؟ برخیز و برو کارت را انجام بده و ادامه داد: عمه جان! بگو برود و کارش را انجام بدهد.
بى بى اشاره کرد: برو کارت نیمه تمام مانده.
⚫️جوان گفت: من که ترسیده بودم با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم. در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى؟ من شرح واقعه را گفتم و خلاصه این واقعه، مشهور آن زمان شهر شام شد.
◾️برگرفته از کتاب دویست داستان از فضائل مصائب و کرامات حضرت زینب سلام الله علیها نوشته آقای عباس عزیزی
@mtalbdine🏴
#کرامات #زینببه
#داستان #اول
✅ماجرای سکه طلا و حرم حضرت زینب (س)
❇️بر اساس روایتی از علماى بزرگوار اسلام به نقل از متولی حرم حضرت زینب (س)؛ روزی یک هندى جلوى صحن حضرت زینب (س) آمد و دستش را به سمت ضریح مطهر دراز کرد و چیزى گفت به یکباره سکه طلایى در دست او گذاشته شد.
❇️متولی حرم حضرت زینب (س) که شاهد این اتفاق بزرگ بود، جلو رفت و گفت: این سکه را با پول من عوض مى کنى؟
مرد هندى با تعجب گفت: براى چه؟
متولی حرم گفت: براى تبرک.
❇️مرد هندی با تعجب گفت: مگر شما از این سکهها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم.
✅#داستان #دوم
❇️شفای عجیب جوان و سقوط از صحن مقدس حرم حضرت زینب (س)
مرحوم سید کمال الدین رقعى زمانى که مسئولیت واحد تاسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س) را به عهده داشت، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف کرد: روزى پسرى به نام (صاحب) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن افتاد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علت حال بسیار وخیم او بسترى شد.
❇️آن پسر گفت: هنگامى که روى تخت دراز کشیده بودم، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مىکنى؟ برخیز و برو کارت را انجام بده و ادامه داد: عمه جان! بگو برود و کارش را انجام بدهد.
بى بى اشاره کرد: برو کارت نیمه تمام مانده.
❇️جوان گفت: من که ترسیده بودم با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم. در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى؟ من شرح واقعه را گفتم و خلاصه این واقعه، مشهور آن زمان شهر شام شد.
🍃برگرفته از کتاب دویست داستان از فضائل مصائب و کرامات حضرت زینب سلام الله علیها نوشته آقای عباس عزیزی
https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹